<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کاغذ کاهی</title>
<link>http://khaste2000.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 13 Nov 2009 13:13:16 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دلنگرانی های یک روح سرگردان....</title>
<link>http://khaste2000.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>یادم می اید وقتی ترم 2-3 دانشگاه بودم ..من و منا دوستم توی اتاق من نیمه های شب از دل نگرانی هایمان حرف می زدیم و گاهی اشک می ریختیم.... گاهی می خندیدیم.... گاهی به تمام دنیا ناسزا می گفتیم و گاهی هم در کار خدا دخالت می کردیم و برنامه ریزی می کردیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;منا می گفت: فکر می کنم هیچ وقت طعم مادر شدن را نچشم.... فکر می کنم همیشه به دنبال یک زندگی خوب و رویایی بگردم و در انتها هم اصلا آن را پیدا نکنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من می گفتم: چرت نگو.... هر کسی عاشق این است که تو  همسرش باشی و تازه مگر تو چه عیبی داری که نتوانی مادر بشوی؟؟؟؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;منا می خندید و می گفت: تو  خیلی  مثبت اندیش هستی.... و من از اینکه مثبت فکر می کردم خیلی خیلی خوشحال بودم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ترم 5 که تمام شد یک دفعه  منا عاشق شد. عاشق دوست برادرش که 16 سال از خودش بزرگ تر بود. یک مرد جا افتاده که هم سن استاد ما بود که 2 تا بچه داشت.....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به منا می گفتم: دختر چرا اینقدر خودت را دست کم می گیری.... ؟؟؟ آخه این مرد چی داره که تو براش حاضری از خانوادت هم دل بکنی؟ آخه پدر و مادر منا مخالف بودند و منا پاش را کرده بود توی یه کفش که من فقط مسعود را می خوام.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اونقدر دلم می گرفت که حد و حساب نداشت. مسعود 16 سال از منا بزرگ تر بود. مجروح جنگی بود و توی سرش و توی قلبش کلی ترکش داشت که گاهی حرکت می کردند.... مرد تنهایی بود که هرگز نمی توانست سرزندگی های منا و شادی هایش را درک کند. منا دختر خیلی شاد و سرزنده ای بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;منا دختر خیلی خوبی بود. حرف می زد.... شادی می کرد.... درس می خواند.... و خلاصه حسابی با مسعود فرق داشت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما منا عاشق شده بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جالب بود که منا همیشه از اختلاف سنی بین پدر و مادر خودش شکایت داشت و همیشه از مادرش گله می کرد که چرا به پای مردی نشسته که جای پدرش است و  نمی تواند جوانی او را درک کند و یک دفعه خودش عاشق مردی شد که دقیقا شرایط پدر خودش را داشت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;توی انتخاب واحد ترم 6 مسعود آمد .... ان موقع عقد کرده بودند. با کلی دعوا و جنگ و تحدید .... وقتی آمد در برخورد اول احساس کردم این مرد شدیدا دیکتاتور است. طوری با منا حرف می زد که انگار می خواست او را تحت کنترل داشته باشد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمی دانم چه اتفاقی افتاد که هنوز چند هفته از شروع کلاس ها نگذشته بود که منا دیگر دانشگاه نیامد و بعد هم امد برگ انصراف را پر کرد و از درس و دانشگاهی که انهمه دوستش داشت انصراف داد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اصلا باور کردنش برایم راحت نبود. بهترین دوستم داشت ارزوها و اینده اش را فدای عشقی می کرد که من گمان می کردم دوامی نخواهد داشت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بماند که چندی بعد شدیدا پشیمان شد و حتی به فکر طلاق افتاد و بماند که مسعود انقدر زبان ریخت و چاپلوسی کرد تا باز منا را خر کرد و برد دش به خانه ی خودش و بدون مراسم عروسی او را صاحب شد.... بماند که منا که عاشقانه مادرش را می پرستید یک دفعه با مادرش قطع ارتباط کرد و بماند که بی مقدمه منا باردار شد و در زندگی غوطه خورد که اصلا ارزویش نبود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;منا شد تمام دلنگرانی من.... شد تمام غصه های من.... تمام گریه های من.... و حتی وقتی برای ازدواجم او را دعوت کردم انقدر از دیدن او در مراسم عروسی ام ناراحت شدم که حد و حساب نداشت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تمام مهمان ها و حتی پدرم فکر می کرد منا با پدرش به عروسی امده..... خدایا باور نمی کردم مسعود آنقدر سعی داشت تا شب منا را خراب کند که در تصورم نمی گنجید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من که عاشق منا بودم از بچه ی مسعود متنفر بودم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ستاره دخترش آیینه ی تمام قد مسعود بود که در آغوش منا گریه می کرد و من از این تکه از وجود مسعود در اغوش منا متنفر بودم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و حالا  بچه ی دومش را هم به دنیا اورده و گاهی که باهاش حرف می زنم سعی می کند وانمود کند که راضی است اما حرف هایش خلاف این را می گوید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به نیلوفر دوستم می گویم آرزو مرگ برای کسی خیلی آرزوی بدی است اما اگر مرگ مسعود منا را خوشحال می کند چرا نباید آرزوی مرگش را داشته باشیم؟؟؟؟ حتما می گویید تو که نمی دانی او خوشحال است یا ناراحت.... تو حق نداری برای زندگی او تصمیم بگیری.... اما منا بهترین دوست من بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یادم نمی رود وقتی با اشک همان اوایل به من گفت: تو که دوست من بودی.... مگر من مشکلی داشتم که تو مرا برای برادرت خواستگاری نکردی؟؟؟؟ وقتی این حرف را زد فهمیدم چقدر از این وضعیت ناراحت است و چقدر دلش گرفته.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;---------------------پاین پست برای تمام کامنتها جواب دارد.....&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 13:13:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaste2000&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>khaste2000</dc:creator>
<guid>http://khaste2000.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طول و عمق....</title>
<link>http://khaste2000.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>سریال شمس العماره را می بینید؟؟؟ راستش توی این سریال بعضی وقتها یه حرفهایی زده می شه که واقعا باید آدم بهشون فکر کنه.. توی یکی از قسمتهاش خواستگار لیلا بهش گفت مهم نیست آدم چقدر  زندگیش طول می کشه و طول سالهاش چقدره. مهم اینه که زندگیش عمق داشته باشه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;راستش اون شبی که این قمست را دیدم می خواستم این پست را بذارم اما وقت نشد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یادمه وقتی بچه بودم تا از یه عید به عید سال دیگه برسیم کلی زمان می گذشت و کلی اتفاق می افتاد و روزهای زیادی طی می شد و هر روز که تمام می شد به نظرم می رسید که چقدر خورید بخیله که دیر غروب می کنه.... دیر طلوع می کنه.... روزها دیر می گذره و من برای بزرگ شدن باید کلی روز را سپری کنم تا یه روز بشم قد دختر دایی ام و مثل اون بتونم رژ لب بزنم و مثل اون بتونم روسری حریر بپوشم و مانتو تنم کنم و عینک افتابی بزنم و توی مهمونی ها حرف بزنم.... نمی دونم اما به نظرم توی بچگی دنبال طول زندگی بودم و عمقش را نمی دیدم در حالی که شدیدا در عمق زندگی غرق می شدم و با لحظه لحظه هاش نفس می کشیدم  ثانیه به ثانیه اش را حس می کردم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما حالا  طول زندگی بی معنا شده خوب درکش می کنم. خوب گذرش را می بینم اما دلم می خواد تمام شرایط را مهیا کنم برای رفتن به عمقش.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چقدر ادم وقتی بزرگ می شه معنا ها براش عوض می شن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دختر برادر شوهرم کلاس پنجم ابتدایی هست. دوست داره مثل ادم بزرگ ها لباس بپوشه. موهاش را شونه کنه. مرتب به نظر بیاد و از پوشیدن مانتو و روسری لذت می بره.... یادم می افته به اون موقع های خودم که چقدر دوست داشتم روسری مشکی مامانم را بپوشم و مثل اون به نظر بیام.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالا واقعا دوست دارم بچه باشم. کیف دستم بگیرم و برم مدرسه. دوست دارم امتحان بدم. نمی دونم اما حس می کنم حتی اون موقع من بیشتر از بچه های الان بچگی کردم. بیشتر توی عمق زندگی بودم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بچه های الان خیلی با ما فرق دارند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 20:38:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaste2000&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>khaste2000</dc:creator>
<guid>http://khaste2000.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خموش</title>
<link>http://khaste2000.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>چند روز پیش توی اتوبوس سر چهارراه بیلبورد کنسرت گروه خموش را دیدم و به همسری گفتم بریم کنسرت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امشب من و همسری و بابا جونم رفتیم کنسرت گروه خموش که یه گروه نوپا بود و میانگین سنی نوازنده هاش بیشتر از 25 سال نبود. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;راستش خیلی خیلی بهم خوش گذشت. خواننده اش که واقعا صدای قشنگی داشت و نوازنده هاش هم خیلی خوب بودند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;توی کنسرت کلی اشنا دیدم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;راستش فکر کردم دنیا چقدر کوچیکه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;3 تا پسر دایی  هام. یکی از دوستان چند سال پیشم. مسئول تشریفات و عکاس و فیلمبردار مراسم عروسی خودم. خلاصه هر چی چشم می گردوندم کلی ادم می دیدم که می شناختمشون.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;عجب دنیای کوچیکیه ها.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جای همتون سبز.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چند وقت دیگه هم یه کنسرت دیگه هست که اون فقط مال بانوان هست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;باید یه برنامه بذارم برای اینکه با جاری کوچیکه برم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آخ کاش خواهرم هم بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 20:46:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaste2000&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>khaste2000</dc:creator>
<guid>http://khaste2000.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه دانستم؟؟؟</title>
<link>http://khaste2000.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>
&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 11px; &quot;&gt;&lt;table style=&quot;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; border-top-style: none; border-right-style: none; border-bottom-style: none; border-left-style: none; border-width: initial; border-color: initial; &quot;&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;-webkit-border-horizontal-spacing: 0px; -webkit-border-vertical-spacing: 0px; &quot;&gt;&lt;table style=&quot;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; border-top-style: none; border-right-style: none; border-bottom-style: none; border-left-style: none; border-width: initial; border-color: initial; &quot;&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون&lt;br /&gt;------------------------------------------------------&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;/span&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td align=&quot;right&quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; color=&quot;#000033&quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; color=&quot;#000000&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;خیلی وقتا خیلی چیزا...خیلی جاها آدم را خیلی خیلی شوکه می کنه. &lt;br /&gt;تمام این خیلی ها توی ذهن آدم جمع که بشه می شه یه عقده ی سرطانی... یه دلهره ی پنهان که نه می شه ازش چشم پوشی کرد نه به چشم اوردش و باهاش کنار آمد.&lt;br /&gt;انتظر گذشتن ازش سخته و برای بهش رسیدن هم پاهای آدم یاری نمی کنه.&lt;br /&gt;یه کم می خوام ا خودم گله کنم.&lt;br /&gt;از تمام چیزایی که توی خودم دوست ندارم.&lt;br /&gt;از اون خیلی هایی که توی ذهنم جمع شده و باعث شده اینقدر دلم برای خود خودم تنگ بشه. برای خود خودی که سالهای کودکی ام را باهاش سپر کرده بودم و ارزوی بزرگ شدنش را داشتم.&lt;br /&gt;گاهی حتی نمی دونم چرا اروز می کردم بزرگ بشم.&lt;br /&gt;مگه بچه ها چی توی بزرگتر ها می بینند که دوست دارند زود بزرگ بشن.؟؟&lt;br /&gt;همیشه حسرت گذشته را می خورم اما بازم برای گذشتن این روزها لحظه شماری می کنم.&lt;br /&gt;برای رد شدن از این روزها .... برای خستگی هایی که توی ذهنم جا خش کردند.... برای رد شدن از بد بینی های ذهنم به خودم... به توانایی هام.&lt;br /&gt;من آدم خوشبختیم. از اون ادمهای خوشبختی که احساس خوشبختی کورشون می کنه و گاهی می خوان بزنن زیر همه چیز و احساس بدبختی را هم تجربه کنند.&lt;br /&gt;به نظرم یه نوع مرضه.&lt;br /&gt;آدم اگه مرض نداشته باشه که از خوشبختیش سیر نمی شه.... می شه؟؟؟؟&lt;br /&gt;بگذریم. الان فقط برای 4 هفته ی دیگه لحظه شماری می کنم. برای اینکه این 4 هفته زود تر بگذره و من یه کم ارامش پیدا کنم.&lt;br /&gt;دعا لازم شدم به تمام معنا.&lt;br /&gt;اگه همه برام دعا کنند  ممنون می شم.&lt;br /&gt;برای تمام این دلتنگی هام.... این نا خوشی های الکی.... این دل نگرانی هام.... برای این تشویش هام دعا کنید.&lt;br /&gt;برای این حس مزخرفی که دچارش شدم دعا کنید.&lt;/font&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;/span&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;





</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 16:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaste2000&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>khaste2000</dc:creator>
<guid>http://khaste2000.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه بر ما می گذرد؟؟؟</title>
<link>http://khaste2000.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>صبح که از خواب بیدار شدم مثل برج زهر مار بودم. شدیدا ناراحت بودم و دلم می خواست یکی باشه که سرش خالی کنم. آخه دیشب به یکی از دوستام اس ام زدم که اگه می تونه کتابام را که بهش قرض داده بودم که برای کارشناسی ارشد بخونه بهم پس بده بعد از یک سال و نیم.... خانم اس ام زده که الان تهران هستم وقتی برگشتم برات می ارم . بعد هم که ازش پرسیدم قبول شده یا نه با یه لحن تمسخر امیزی جواب داد که اره کارشناسی ارشد روابط بین الملل دانشگاه علامه قبول شده. و نوشته بود ایشالا روزی شما....و این جمله را با یه جمله ی دیگه نوشته بود که بد وری خورد توی ذوق من. آخه این دوست من زمان دانشجویی توی فهم و درک مطلب یه پاراگراف ساده ی درسای تخصصی شدیدا مشکل داشت و باید بارها می خوند و بعد هم کلی براش توضیح می دادیم تا متوجه مطلب بشه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جالبه که این دوست ما ازدواجش را کاملا مدیون من بود. حالا بگذرد که از روزی که ازدواج کرد دیگه سراغی از ما نگرفت و بماند که وقتی کتاب می خواست شب و نصفه شب به من زنگ می زد و دستور کتاب می داد....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بد جوری خورد توی ذوقم. نه به خاطر اینکه قبول شده واسه اینکه اینقدر معرفت نداشت که وقتی قبل شد زنگ بزنه بگه فلانی دستت درد نکنه که جزوه و کتاب کول کردی آوردی تحویل شوهرم دادی حالا قبول شدم کتابات را می خوای برات بیارم؟؟؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینم باز قابل اغماضه.... این که نوشته تو شماراه ات را عوض کردی به من خبر ندادی و تو بی معرفتی ناراحتم می کنه اخه اون هم محل کار منو بلد بود هم شماره محل کار و خونه را داشت. اون حتی شماره ی بابام را هم داشت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه صبح به خاطر دیشب سگ شده بودم به تمام معنا و از بد حادثه اولین کسی که به پستم خورد همسری بود و بد جوری هم حالش را گرفتم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی رفتم سر کار اونقدر به هم ریخته بودم که حد نداشت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه اس ام دادم به همسری و فهمیدم خیلی ازم ناراحته.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی دلخوریش را فهمیدم تازه به این موضوع پی بردم که چقدر دوستش دارم و دنیا را بدون اون نمی خوام و اگه اون یه ذره دلش تنگ بششه می خوام دنیا نباشه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حی عشقولانه ام بد جوری قلنبه شده بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زنگ زدم بهش و کلی گریه کردم پشت تلفن و اونم بغض کرده بود و این بغضش منو داغون کرد. تصمیم گرفتم تا امدم خونه از دلش در بیارم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ازش خواستم زود تر بیاد خونه بماند که یه کم هم دیر امد اما اصلا بهش گیر ندادم و مثل یه خانم خوب بغلش کردم و ازش معذرت خواستم و تازه فهمیدم که بدون اون واقعا زندگیم معنایی نداره.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;عصر با هم رفتیم یه خونه دیدیم. بعد هم راجع به ناراحتی دیشبم با هم حرف زدیم و کلی روحیه گرفتم و تصمیم هایی گرفتم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;البته این تصمیم مال قبل هست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دارم کتابم را می نویسم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;داستان خودم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;می خوام چاپش کنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;منتظر باشید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 19:16:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaste2000&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>khaste2000</dc:creator>
<guid>http://khaste2000.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تلخ مثل قهوه.... </title>
<link>http://khaste2000.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>
توی فیلم درباره ی الی یه جمله بود که خیلی آدم را به کنکاش می انداخت:&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: large; &quot;&gt;همیشه یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایان هست&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;خیلی وقتها به این فکر می کنم که چرا ما ادم ها اینقدر به خودمون بی اعتماد هستیم و فکر می کنیم حتما باید خودمون را به چیزی وصل کنیم تا معنا پیدا کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;چند وقته که دنبال یه بهانه می گردم واسه اینکه احساس تکراری و روزمره گی را از زندگی خودم جدا کنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;اینکه صبح بیدار بشم برم سر کار یه سری کار تکراری انجام بدم جواب چند تا ادم تکراری را با چند تا حرف تکراری بدم و ظهر بیام خونه با همون اتوبوس همیشگی و از سوپری سر خیابون شیر بخرم و تا رسیدم خونه ناهار را بذارم گرم بشه و دست و صورت بشورم و تلوزیون را روشن کنم تا اصداش باعث بشه احساس تنهایی کمتری کنم و ناهار را که گرم شده بخورم و ظرفها را بی حوصله توی سینک دستشویی بذارم و بعد برم و با خودم فکر کنم اگه یه چرت بخوابم ساعت 4 بیدار بشم می تونم برم بیرون و یه کم توی مغازه ها بگردم و این ساعت لعنتی موبایلم زنگ بخوره و من خاموشش کنم و بازم بخوایم تا وقتی چشم باز می کنم ببینم هوا تاریکه و همسری تازه امده خونه و من کلی بهش نق بزنم که دلم پوسید و از تنهایی دارم دیونه می شم و دیگه تحمل ندارم و اونم با چند تا بوس و ناز کشیدن بهم دلداری بده و باز من خر بشم و با خودم بگم خوب شاید فردا یه روز متفاوت بشه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;این وقت ها واقعا احساس ترس می کنم از اینکه مبادا این روزمرگی و تنهایی و کسالت تکراری هر روز باعث بشه من خودم را به چیزای الکی وصل کنم یا دنبال چیزایی باشم که واقعا سودی در بهبود این حال و هوام ندارند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;یه مدته به این فکر افتادم که موبایلم را خاموش کنم تا یه کم از استرس و فکر و خیال بیام بیرون.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;زنگ اس ام اس و زنگ موبایل برام شده یه کابوس که هر وقت به صدا در می اد فکر می کنم داره قلبم را توی یه محفظه ی تنگ فشار می ده.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;راستش از دنیای ماشینی بد جوری خسته شدم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;به همسری می گم بیا بریم یه جای دور خونه بگیریم . می گه برای سر کار رفتن مشکل پیدا می کنی . اما واقعا دلم می خواد راهم دور باشه نه اینکه از محل کار تا خونه فقط 5 دقیقه راه باشه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;از شلوغی و دود و بوق و صدای ماشین و ازدحام ادم ها توی نقاط پر جمعیت خسته شدم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;دلم یه جای خلوت می خواد که صبح که بیدار می شم افتاب از پنجره نورش را پخش کنه توی اتاق و توی آشپزخونه که می رم نور آفتاب اجازه نده هیچ چراغی روشن بشه و صدای بلبل ها توی درخت ها به جای صدای ماشین و بوق و زنگ اشغالی و صدای روشن شدن ماشین توی کوچه به گوشت برسه .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;نمی دونم چطور می شه این کار را کرد اما می دونم واقعا توی شرایط این روزها و با این وضعیت اقتصادی تا دست پیدا کردن به همچین ارزویی خیلی راه باید طی بشه و خیلی صبح ها باید با صدای ماشین و بوق از خواب بیدار بشم و خیلی ظهر ها باید تنهایی با صدای تلوزیون ناهار بخورم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: large; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 19:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaste2000&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>khaste2000</dc:creator>
<guid>http://khaste2000.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلم گرفته....</title>
<link>http://khaste2000.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;white-space: pre-wrap; -webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; &quot;&gt;بیدارم. مثل شبهایی که دلم از هر چه زندگی بود می گرفت و لعنت و هر چه فحش بلد بودم به زندگی می دادم. مثل همان روزی که زندگی را انداختم توی یک مشت قرص و ریختم ته حلقم و یک آب هم رویش و خندیدم به خودم که اینطوری جا زدم و بعد تمام زندگی را توی کاسه ی دستشویی .... توی حیاط درمانگاه بالا اوردم و از قیافه ی خودم توی آینه گریه ام گرفت و باز تمام فحش هایی را که بلد بودم نثار چشم های خودم کردم که از توی ایینه داشتند مرا از درون می خوردند و هی مسخره ام می کردند که بی عرضه ام.
دلم گرفته مثل آن شبهایی که تا صبح از خودم می پرسیدم کجای کارم اشتباه بوده و حتی نقطه ای بدون اشتباه پیدا نمی کردم که به اندازه ی همان نقطه دلم را خوش کنم که کار درستی هم کرده ام.
دلم گرفته به اندازه ی تمام موهای سرم که درست وسط زمستان با ماشین سرتراشی بابا از ته زدمشان و ریختمشان توی سطل آشغال تا یادم نرود که موهایم هم سد ی بودند میان من و تمام معصومیتی که از کودکی ام ناپدید ده بود.
دلم گرفته به اندازه ی تمام ان دردهایی که کشیدم و تمام ان اشک هایی که ریختم و تمام ان تنهایی هایی که به تنهایی تحمل  کردم و باز لبخند می زدم و الکی می گفتم که من خوبم و خیلی خیلی هم خوبم.
وقتی دلم اینطوری می گیرد بی خواب می شوم.درست مثل شبهایی که از نبودن حجم سنگینی مثل یک تکه سنگ  که با محبت من هم نرم نمی شد  در اغوشم گریه می کردم و با خودم فکر می کردم چقدر خدا از من نا امید شده.
و حالا فقط با این همه دلتنگی سجاده ی دعا هم که پهن کنم باز باید گریه کنم که چرا خدا اینقدر سرش شلوغ  شده که باید نوبت من اخر شب باشد؟؟؟؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 17:47:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaste2000&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>khaste2000</dc:creator>
<guid>http://khaste2000.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این پست مخاطب مخصوص دارد</title>
<link>http://khaste2000.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>
نمی دونم کی هستی. البته حدس می زنم اما خوب معمولا آدمای کم جرات و ترسو  خودشون را معرفی نمی کنند . از اونجا که نه اسمت به اسم آدم می بره و نه آدرس خاصی گذاشتی باید بگم می تونم بفهمم که چقدر ترسیدی. &lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به هر حال برام مهم نیست مخصوصا چیزی را که نوشتی اینجا  کپی می کنم تا حالت بیاد سر جاش که من نه ازت می ترسم و اتفاقا ازت خواهش می کنم تهدیدت را عملی کنی. می دونم کی هستی. خوب هم می دونم این حرف را واسه چی نوشتی. می دونم کجات سوخته. می دونم از چی ناراحتی. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;هر چی گفتم دقیقا درست بود. گرچه اولش اصلا منظورم تو نبودی اما حالا می بینم کافر همه را به کیش خود پندارد. چوب را که برداری گربه ی دزد اول از همه می ترسه و فرار می کنه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;.....................&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ببخشی که اینقدر بی ادب شدم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کامنت خصوصی:::&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;table class=&quot;cmTable&quot; cellpadding=&quot;2&quot; width=&quot;450&quot; border=&quot;0&quot; style=&quot;font-family: Tahoma; font-size: 9pt; padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; border-right-color: rgb(223, 223, 223); border-right-width: 1px; border-right-style: solid; border-top-color: rgb(223, 223, 223); border-top-width: 1px; border-top-style: solid; border-left-color: rgb(223, 223, 223); border-left-width: 1px; border-left-style: solid; direction: rtl; border-bottom-color: rgb(223, 223, 223); border-bottom-width: 1px; border-bottom-style: solid; border-collapse: collapse; background-color: white; &quot;&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td class=&quot;cmTdh&quot; width=&quot;20&quot; style=&quot;font-size: 7.5pt; color: rgb(0, 0, 0); border-bottom-color: rgb(223, 223, 223); border-bottom-width: 1px; border-bottom-style: solid; font-family: Tahoma; background-color: white; &quot;&gt;&lt;input id=&quot;c89643756&quot; type=&quot;checkbox&quot; value=&quot;89643756&quot; name=&quot;CC&quot; /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class=&quot;cmTdh&quot; width=&quot;199&quot; style=&quot;font-size: 7.5pt; color: rgb(0, 0, 0); border-bottom-color: rgb(223, 223, 223); border-bottom-width: 1px; border-bottom-style: solid; font-family: Tahoma; background-color: white; &quot;&gt;سه شنبه 21 مهر1388 ساعت: 19:20&lt;/td&gt;&lt;td class=&quot;cmTdh&quot; colspan=&quot;4&quot; style=&quot;font-size: 7.5pt; color: rgb(0, 0, 0); border-bottom-color: rgb(223, 223, 223); border-bottom-width: 1px; border-bottom-style: solid; font-family: Tahoma; background-color: white; &quot;&gt;توسط:55par&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td class=&quot;cmTdb&quot; width=&quot;100%&quot; colspan=&quot;6&quot; style=&quot;font-size: 9pt; font-family: Tahoma; &quot;&gt;fakr kardi to ki hasti lot midam&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td class=&quot;cmTdb&quot; colspan=&quot;2&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma; &quot;&gt; وب سایت   پست الکترونیک&lt;/td&gt;&lt;td class=&quot;cmTdb&quot; width=&quot;105&quot; style=&quot;font-size: 9pt; font-family: Tahoma; &quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class=&quot;cmTdb&quot; valign=&quot;bottom&quot; align=&quot;center&quot; width=&quot;54&quot; style=&quot;font-size: 9pt; font-family: Tahoma; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;cmpr&quot; style=&quot;width: 90px; padding-bottom: 3px; font-size: 8pt; color: red; &quot;&gt;[ نظر خصوصی ]&lt;/span&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class=&quot;cmTdb&quot; valign=&quot;bottom&quot; align=&quot;center&quot; width=&quot;54&quot; style=&quot;font-size: 9pt; font-family: Tahoma; &quot;&gt;&lt;input type=&quot;button&quot; value=&quot;ویرایش&quot; name=&quot;btnCApprove&quot; class=&quot;cmBtnEdit&quot; onclick=&quot;return editit(89643756)&quot; style=&quot;border-right-color: rgb(206, 224, 251); border-right-width: 1px; border-right-style: solid; border-top-color: rgb(206, 224, 251); border-top-width: 1px; border-top-style: solid; font-size: 8pt; border-left-color: rgb(206, 224, 251); border-left-width: 1px; border-left-style: solid; width: 49px; cursor: pointer; color: green; border-bottom-color: rgb(206, 224, 251); border-bottom-width: 1px; border-bottom-style: solid; font-family: Tahoma; height: 19px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 14:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaste2000&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>khaste2000</dc:creator>
<guid>http://khaste2000.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوستان وبلاگی</title>
<link>http://khaste2000.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>از روزی که شروع کردم توی بلاگفا این وبلاگ را نوشتم( آخه من توی پرشین بلاگ و بلاگفا وبلاگای دیگه ای هم داشتم) به خودم گفتم اینجابا بقیه جاها فرق می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اینکه آدرس این وبلاگ را به خیلی از دوستان و آشنایان هم دادم حتی بابام و همسرم و دوستای دانشگاه و کار و استادهام و ..... اما از نوشتن توی این وبلاگ احساس خوبی داشتم و تا اونجا که ممکن بود سعی کردم خودم را سانسور نکنم و گاهی هم بعضی از دوستانم ازم خواستند که هر چیزی را اینجا ننویسم اما واقعا اینجا برام شد یه جای دنج و راحت واسه خالی کردن درونم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی ۲ سال اخیر اینجا دوستان خیلی خیلی خوبی پیدا کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اسم همشون را قبلا هم بردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما می خوام حالا تصوراتم را از این دوستان اینجا بنویسم و از همشون هم بخوام تصوراتشون را توی وبلاگ خودشون یا همین جا از من برام بنویسند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول از همه از صبورای نازنینم شروع می کنم که جزء اولین دوستان متاهل و حالا هم که مامان شده هست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبورا از نظرم یه خانم به تمام معنا پاک... مهربون... حساس و منظم هست. چون مثل خودم عاشق حیوانات هست( ساچلی) از این اخلاقش خیلی خوشم می اد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزایی که احساسات مادرانه اش را قبل از به دنیا آمدن شانلی کوچولوش می نوشت خیلی خیلی براش آرزوی سلامتی می کردم چون دوران بارداری سختی داشت و همیشه می نوشت که حالش خوب نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اینکه از وقتی مامان شده خیلی دیر به دیر آپ می کنه اما من همیشه منتظرشم تا بنویسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل خودم دست به قلمه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل خودم عاشق همسرشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل خودم مهربونه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;......... نفر بعدی مرمر نازنین هست که بی اندازه دوستش دارم و وقتی مطالبش را می خونم هم احساس شادی می کنم هم غم. مرمر خیلی با صداقته. رک می نویسه و از نوشتن نمی ترسه. از بیان کردن چیزی که هست خجالت نمی کشه و این خصوصیتش خیلی خیلی با ارزشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی سخت ترین شرایط هم می تونه شاد باشه و توی بهترین شرایط هم می تونه غمگین باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خون گرمه. با اینکه به بازی های وبلاگیش منو دعوت نمی کنه اما من از خوندن بازی هاش کلی می خندم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرمر جون عاشقتم.........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدی صبای مهربونم هست( برهنگی های من) یه خانم به تمام معنا. با احساس و پاک و فوق العاده فهمیده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل یه خواهر دوستش دارم و از اولین وبلاگایی هست که توی لینک من ثابت موند و همیشه مطالبش را دوست داشتم. باهاش خیلی راحتم و یه چیزای دیگه که خودش می دونه. ما بین خودمون کلی حرف داریم که نمی تونم اینجا بگم( درود بر سانسورچی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نفر بعدی مامان صبا( نی نی نازی ) هست که اون اوایل وقتی وبلاگش را می خوندم بیشتر موقع ها گریه می کردم. آخه به خاطر خواهرش خیلی ناراحت می شدم. صبا خیلی مهربونه. با احساسه و از همه مهمتر همشهری منه. با اینکه این اواخر خیلی کم می نویسه اما براش واقعا ارزوی موفقیت می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خیلی دوستش دارم و امیدوارم تمام مشکلاتش حل بشه و یه نی نی ناز هم مثل اون عکسی که کنار وبلاگشه گیرش بیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش صحبا هست. صحبا خیلی مهربونه. خانمه. و با متانت آدم را با حرفاش می خندونه. یه جاهایی خیلی رسمیه یه جاهایی خیلی خودمونی. الانم که یه دختر کوچولوی ناز داره که هنوز عکسش را بهمون نشون نداده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید بگم خیلی خیلی براش خوشحالم. فقط تو یه مورد باهاش موافق نبودم اما چون خیلی دموکرات برخورد کرد بهش حق می دم و نظرش را محترم می شمارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نفر بعدی غزال ( دختری از ایران) هست. شاید غزال نازنین زیاد به من سر نزنه اما من کل آرشیو وبلاگش را خوندم و از هفته ی ۱۴ بارداریش خوانندش بودم. اونم یه دختر ناز داره و خیلی خانمه و مهربون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو تا دوست جدید دارم نازبانو و صحرای عزیز که بی نهایت دوستشون دارم. یک هفته هست خوانندشون شدم اما کل وبلاگشون را خوندم و خیلی خیلی بهشون احترام می ذارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مخصوصا فکر می کنم این دو تا دوست من خیلی خیلی شجاع هستند و از نوشتن توی هیچ موردی کم نمی ذارن. ازشون خیلی چیزا یاد گرفتم...... صحرا فوق العاده هست و اینو هیچ جوری نمی تونم انکار کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستای دیگه همه عزیزن و . چند تا دوست هم هستند که توی لینکم نیستند اما توی لینک دوستان هستند و من یواشکی می خونمشون. آوا که هیچ جوری نمی شه از نوشته هاش گذشت.... و پرپر نازنینم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تورو خدا نگید پس ما چی؟؟؟ همتون را خیلی دوست دارم. هر کس توی لیست من هست برام باارزشه و از اینکه توی لیستم هستند احساس غرور می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتن دوستایی مثل شماها خیلی خیلی غرورانگیزه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی وبلاگ برای نازلی هم هست که من خیلی خیلی خوندنشو دوست دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب و نیلوفر دربندی که بی نهایت شبیه منه. و..............&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 11:10:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaste2000&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>khaste2000</dc:creator>
<guid>http://khaste2000.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادم باشد</title>
<link>http://khaste2000.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>یادم باشد که نمی توانم همه چیز را برای همه کس بگویم. یادم باشد که گاهی باید توی خودم بشکنم و نگذارم کسی تکه تکه شدنم را ببیند. یادم باشد که گاهی نباید به کسی بگویم چقدر دلم تنگ است و نباید بگویم که از این همه تکرار خسته می شوم. از اینکه صبح بیدار که می شوم مثل روز قبل لباس بپوشم و همان مسیر هر روز و هر روز را بروم و به جای هر روزه برسم و همان کار هر روزه را بکنم خسته شده ام.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حتی نباید بگویم از زن بودن تکراری.... غذا پختن.... ظرف شستن.... لباس اتو کردن.... دوباره غذا پختن و شستن و .... خسته شده ام.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از خواب های هر شب. از کابوس های شبانه.... از فکر و فکر و فکر چه کنم و چه نکنم! هسته شده ام.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نباید بگویم که از نشستن جلوی ایینه و نگاه کردن به اینکه این زن روزی می خواسته نویسنده باشد و حالا فقط ادای نویسنده ها را در می اورد خسته شده ام.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از اینکه انتظار بکشم برای چیزی که تمام احساساتم را برایش قربانی کرده ام و غرورم را برای به دست اوردنش زیر پاهای خودم له کرده ام خسته شده ام. از نداشتن تمام چیزهایی که می توانستم داشته باشم خسته شده ام.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از فکر کردن به خودم به تو.... به تمام چیزهایی که اگر بودند حالا من یک زن دیگر بودم خسته شده ام.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از خواندن ÷یامهای تکراری روی گوشی موبایلم خسته شده ام.... از صدای زنگ تلفن.... از اسم هایی که روزی صفحه ی موبایلم می بینم خسته شده ام ....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از تکرار خودم در خودم.... از این در و دیوار.... از این انتظار.... از فکر کردن به اینده ی نا معلوم خسته شده ام.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از هدف هایی که هرگز جدی گرفته نشدند.... از ارزوهایی که محقق نشدند.... از انتظاراتی که از خودم داشتم و به انها بی توجه شدم.... از نامم که قرار بود روی هزاران جلد کتاب حک شود و نشد.... از شعرهایی که گفتم و نگفتم... از بیتهایی که در خودم کشتم تا مبادا مرا عیان کنند.... از مدرکی که شد ایینه ی دق.... از کتابهای ناخوانده.... از درد و دل های نوشته نشده.... از بغض های ترک نخورده.... از اشک های ریخته نشده.... از نگاه های دزدیده شده.... خسته شده ام.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یادم باشد حتی نگویم که چقدر تنهایم و به بودن مادرم احتیاج دارم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;یادم باشد حتی نگویم که چقدر دلم برای نشستن بر سر خاکش تنگ شده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یادم باشد حتی نگویم که دلم می خواهد جمعه صبح با یک شاخه گل بروم ساعتها کنار گورش گریه کنم برای خاطر تمام این 18 سالی که نبوده و من بدون او زندگی کردم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تمام اینها یادم باشد و در اخر هم یادم باشد که بگویم به خاطر داشتن تو از خدا ممنونم. به خاطر تو محمد عزیزم .....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 20:47:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaste2000&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>khaste2000</dc:creator>
<guid>http://khaste2000.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
