<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کاغذ کاهی</title>
<link>http://khaste2000.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 23 Dec 2009 18:41:51 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مهم نیست اگر کمی اسمان ابریست</title>
<link>http://khaste2000.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>مهم نیست اگر اینجا که نیستید من می دوم تا از پس تمام داد و قال های ادم های تکراری بی ظرفیت اطرافم بر بیایم که مبادا بگویند دست و پایش را گم کرده و اصلا هیچی بارش نیست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مهم نیست که این روزها پاهایم شده صندلی من و زبان شده تمام موجودیت ذهنی ام.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مهم نیست که باید از همان اول صبح حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم و از شنیدن صدای تکراری خودم خسته شوم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مهم نیست که نیستید و به خیال خودتان حسابی مرا گذاشتید توی منگنه که یادم بماند حتی ادم هایی که جز محبت چیزی از من ندیدند می توانند نا مهربان تر از حتی هیتلر باشند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حتی مهم نیست که حالا فهمیدم چرا روز به روز ار روی اسکناس های سبز و ابی و زرد  من کم می شد و من باز خیال می کردم خودم اشتباه کرده ام.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مهم نیست من از شما مطمئن بودم و از خودم نا مطمئن و حالا فهمیدم که چقدر اعتماد زیاد می تواند جیب ادم را خالی کند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حتی مهم نیست که هر کسی رد می شود فکر می کند چقدر شما خوب بودید و من چقدر ظالم بودم که ظرف یک سال گوشی 1100 شکسته شما شد دو تا گوشی هر کدام به قیمت کلی اسکناس قرمز با کلی صفر و شاید هم بیشتر....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مهم نیست که من فکر می کردم باید بروم از شما تعریف کنم تا بتوانم نظر اقای پدر را که می گفت اعتماد الکی نکن و حواست به اطرافت باشد جلب کنم و هی بگویم اقای پدر تو زیادی نگرانی و بد بین و مهم نیست که حالا که کلی خرابکاری پیدا می کنم باید سرم را زیر بیاندازم که حق با اقای پدر بوده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حتی مهم نیست اگر امرو که دیدید من چقدر خسته ام به خودتان زحمت ندادید بگویید خسته نباشی و بعد مثل طلبکارها نگاهم کردید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اصلا مهم نیست که کشف کرده ام خیلی چیز ها را و رویم نمی شود بگویم چقدر خجالت می کشم از این همه اعتمادی که داشتم و .... خدا چرا همیشه اینطوری باید دلم بشکند که چرا همیشه باید اینقدر نگران باشم..؟؟؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مهم نیست اگر تمام این اتفاق ها افتاد و فهمیدم دلیلش شما بودید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بی خیال.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من حداکثر یک ماه یادم می ماند و باز که یادم بروم به یکی دیگر همین طوری اعتماد می کنم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما به گمانم این دفعه باید بیشتر یادم بماند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;باید بیشتر به این اعتماد فکر کنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;باید بیشتر هوای خودم را داشته باشم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حق من نیست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 18:41:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaste2000&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>khaste2000</dc:creator>
<guid>http://khaste2000.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سنگسار ثریا....</title>
<link>http://khaste2000.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>&lt;img src=&quot;http://www.img.irmovies.ir/forum/The-Stoning-Of-Soraya-M.4.jpg&quot; align=&quot;baseline&quot; border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; vspace=&quot;0&quot; /&gt;نمی دونم چند نفر فیلم سنگسار ثریا را دیدند؟&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امروز بعد از اینکه از سر کار آمدم خونه فیلم را گذاشتم توی دتگاه و نشستم پای تلوزیون.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;می دونستم توی این فیلم با درد روبرو می شم. با وحشیگری... با دنائت... با پستی و رذالت...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما نمی دونستم اینقدر شدتش زیاده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;داستان از اونجا شروع میشه که یک خبرنگار خارجی از یکی از دهکده های مرزی ایران رد می شده و ماشینش خراب می شه و توی دهکده ای مجبور می شه توقف کنه تا ماشینش توسط مردی به نام هاشم تعمیر بشه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در این میان با زنی به نام زهرا روبرو می شه که باعث کنجکاویش می شه. رفتار زهرا و اشتیاقش برای حرف زدن با خبرنگار اونقدر برای این مرد خارجی عجیب بوده که تصمیم می گیره به خونه ی زهرا بره تا از راز زهرا مطلع بشه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زهرا وقتی خبرنگار را در خانه ی خودش می بینه ازش می خواد که صداش را ضبط کنه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خبرنگار اول مردد بوده اما تصمیم می گیره که به خواسته ی زهرا جواب مثبت بده و زهرا شروع به تعریف داستان ثریا که دختر خواهرش بوده می کنه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ثریا زنی محجوب و مهربان بوده که 2 پسر و 2 دختر داشته و شوهرش علی مردی هوسران و تند مزاج و عیاش بوده که در شهر شغل زندانبانی داشته و سابقه ی ارتباط با زنهای زیادی را داشته و این اواخر دلباخته ی دخترک 14  ساله ای شده بوده که پدرش با حکم اعدام در زندان محل خدمت علی دوران محکومیت را می گذرانده و علی با قول کمک به پدر مهری خواستار ازدواج با مهری می شه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;علی قادر به اداره ی دو خانواده نبوده و از ملای ده ( ملا حسن ) می خواد که ثریا را راضی به طلاق کنه تا علی بتونه با خیال راحت با مهری ازدواج کنه و علی می گه که قادر به تامین مخارج زندگی ثریا و دو دخترش نیست و ملا حسن بعد از اینکه به ثریا می گه که دوستانه از علی طلاق بگیره پیشنهاد صیغه شدن به ثریا می ده و همون موقع خاله ی ثریا( زهرا سر می رسه و با ناسزا ملاحسن را از خانه ی ثریا بیرون می کنه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ثریا چون از شوهرش رفتار بدی می دیده و خیانت های پیاپی علی را شاهد بوده نسبت به تمکین از علی سرد بوده و حتی المکان سعی می کرده با علی برخوردی نداشته باشه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و اما علی در صدد راهی باوده که بی دردسر ثریا را از سر خودش باز کنه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در دهکده زنی می میره. زنی که پسری به نام محسن داشته و شوهری به نام هاشم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;محسن بچه ی عقب افتاده ای بوده که بسیار آسیب پذیر بوده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در مراسم ختم زن هاشم کدخدا( ابراهیم) ملا حسن و علی تصمیم می گیرند که ثریا کارهای خانه ی هاشم را انجام دهد و مراقبت از محسن را به عهده بگیرد تا هم مواجبی ار هاشم بگیرد و کمک خرج خودش باشد و هم به هاشم اقا کمک کند تا محسن درد بی مادری را حس نکند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ثریا دلسوزانه در خانه ی هاشم کار می کند و هر بار که هاشم از کار بازمیگردد ثریا از خانه ی هاشم بیرون می رود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما ثریا زنی خوش برخورد و مهربان بوده .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رفتار ثریا به دست علی بهانه ای می دهد تا انگ خیانت و زنا به ثریا زند و بعد از اینکه این تهمت را به ثریا می زند کدخدا شاهد می خواهد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ملاحسن که خود مردی هوسباز و بدکار بوده و به خاطر سوابق قبلیش بهانه به دست علی داده بوده از علی حمایت می کند و بعد از تهدید هاشم و ترساندنش از بی پدر شدن محسن او را مجبور می کنند تا شهادت دروغ علیه  ثریا دهد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;محکمه ای در دهدکده به پا می شود و ثریا را به زنا محکوم می کنند و حکم اعدام و سنگسار برای او صادر می شود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از همه مهمتر علی دو پسرش را تشویق می کند تا با سنگ زدن به مادرشان از حیثیت و مردانگی خود دفاع کنند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در میان دهکده چاله ای کنده می شود و ثریا را در چاله می گذارند و تا کمر او را با خاک می پوشانند و نوبت به نوبت به او سنگ می زنند و در نهایت ثریا را بی گناه می کشند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و فردای ان روز سیاه خبرنگار پا به دهکده می گذارد و این داستان را از زبان زهرا ضبط می کند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ملا حسن بعد از اینکه می فهمد پدر مهری اعدام شده و قرار عروسی مهری و علی به هم خورده از ترس اینکه خبرنگار حرفهای ثریا را از ده بیرون برد دستور جلوگیری از خبرنگار را می دهد و هاشم به زبان می اید که دیروز شهادت دروغ داده و به خاطر پسرش این کار را کرده و ابراهیم کدخدای ده بسیار ناراحت می شود اما زهرا بالاخره جلوی ملاحسن و بقیه را می گیرد تا خبرنگار با نوار ضبط شده از دهکده خارج شود و صدای ظلم مردم دهکده اش را به گوش جهان برساند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;....................&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این داستان بر اساس واقعیت سنگسار ثریا منوچهری ساخته شده بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمی دانم وقتی این فیلم را ببینید چه برداشتی می کنید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما من به شدت ناراحت شدم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 19:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaste2000&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>khaste2000</dc:creator>
<guid>http://khaste2000.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تسلیت....</title>
<link>http://khaste2000.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: -webkit-xxx-large; &quot;&gt;درگذشت آیت الله حسین &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: -webkit-xxx-large; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: -webkit-xxx-large; &quot;&gt;علی منتظری رهبر معنوی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: -webkit-xxx-large; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: -webkit-xxx-large; &quot;&gt;ایرانیان مبارز را تسلیت &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: -webkit-xxx-large; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: -webkit-xxx-large; &quot;&gt;می گویم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: -webkit-xxx-large; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: -webkit-xxx-large; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 19:23:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaste2000&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>khaste2000</dc:creator>
<guid>http://khaste2000.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آنچه هست و نیست</title>
<link>http://khaste2000.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>وقتی یادم می رود که باید همه ی چیزهای آزار دهنده ی دنیای کوچکم را بگذارم توی کیسه ی سیاهی که ضخامتش توان تحمل برندگی تمام دردهای دنیا را داشته باشد ... می نشینم غصه می خورم که چرا برای نوشتن این قصه ی بی انتها اینقدر زمان را تلف می کنم؟؟؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تمام زمانی را که می توانم بخندم.... اشک می ریزم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تمام زمانی را که می توانم عشق بورزم... کینه می توزم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تمام زمانی را که می توانم نفس بکشم.... پر می شوم از خفگی.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و حالا به خاطر تمام این کاستی ها باید یادم بماند که تغییر کنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به خودم اجازه دهم تجربه کنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از خستگی و دردسر نهراسم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از مشقت دور نمانم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به خاطر سختی ها تن به آسودگی ندهم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و از تمام چیزهایی که به خاطر تلاش به دست می اورم لذت ببرم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پول در بیاورم. خرج کنم. عشق هدیه دهم... ارامش بگیرم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و تمام انچه را که در دنیای کوچکم نیست در دنیای بزرگ اطرافم بیابم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حصار بلند اطرافم را دور بزنم و از این محبس تاریک تنهایی و کینه و ترس و بی اعتمادی بیرون بیایم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;باور کنم که زندگی زیباست و باید زیبا ببینمش تا باورش کنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;باید یادم بماند که زنده ام.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نفس می کشم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و برای نفس کشیدنم خدا را شاکر باشم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و از لحظه لحظه ام لذت ببرم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به خاطر نداشته هایم زانوی غم در آغوش نگیرم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و به انچه دارم افتخار کنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به انچه هستم... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;من زندگی می کنم... نفس می کشم.... پس هستم&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 18:37:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaste2000&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>khaste2000</dc:creator>
<guid>http://khaste2000.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نصیحت از نوع پدرانه.....</title>
<link>http://khaste2000.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>دیروز رفته بودیم خونه ی بابام . همسری به خاطر اینکه من یه مدته خیلی اخلاقم پناه بر خدا مثل سگ شده بود پیش بابام شکایت منو کرد که این عیال بنده خیلی حساس شده و به خاطر استرس زیاد همش به پر و پای من می پیچه و هر چیز کوچیکی را می کنه کوه و بعد هم به خاطرش می شینه خودشو زجر می ده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه داستان رودر رویی من با جاری را واسه بابام تعریف کرد و عکس و العمل منو هم که کلی داد و قال کرده بودم را با کسی آب و تاب تعریف کرد طوری که من و بابام از خنده روده بر شده بودیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه دردسرتون ندم من احمق فکر می کردم بابام حق را به من می ده و به همسری می گه که باید از زنت دفاع می کردی دیدم ای دل غافل بابام داره می گه تو اشتباه کردی و نباید اینقدر حساسیت به خرج می دادی و نباید ناراحت می شدی و اتفاقا محمد کار درستی کرده که عادی برخورد کرده و تو نباید به رو می آوردی که بهت گفته بی شعور.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بابای من اصولا خیلی ادم سیاستمدار و با جذبه ای هست و شاید اگه بگم دشمنش هم نمی تونه بفهمه که بابام باهاش دشمنه یا دوست اصلا اغراق نکرده باشم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بابام اگه با کسی کارد و پنیر هم باشه وقتی می بینتش طوری برخورد می کنه که طرف فکر می کنه بابام عاشق سینه چاکشه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوب این واسه من خیلی سخته. خیلی واسم مشکله که از کسی که بدم می اد توی روش نیارم که ازش بدم می اد یا رفتارم این نفرت را نشون نده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوب مثل کف دست هستم چه کار کنم؟؟؟ همیشه هم بابت این اخلاقم ضربه می خورم و خودم اذیت می شم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما بابام کلی باهام صحبت کرد و بالاخره منو قانع کرد که یه کم از اون سیاست هایی که توی علوم سیاسی ( خیر سرم رشته ی دانشگاهیم بوده) خوندم توی زندگیم هم اجرا کنم تا اینقدر مثل خاله پیرزنا نشینم حرص بخورم که چرا این طور شد و اون طور نشد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالا از امروز دارم روی اخلاق خودم کار می کنم و می خوام بشم چرچیل.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خدا را چه دیدید شاید یه روز منم اسمم به عنوان مرموز ترین ادم دنیا توی تاریخ ثبت بشه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 18:46:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaste2000&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>khaste2000</dc:creator>
<guid>http://khaste2000.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امشب شب مهتابه....</title>
<link>http://khaste2000.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>چند وقت پیش فیلم امشب شب مهتابه را دیدم. به نظرم فیلم متفاوتی از مابقی فیلمای مهناز افشار بود و یه جورایی خیی منو تحت تاثیر گذاشت. البته نمی تونم بگم فیلم خیلی قویی بود اما یه فیلم درام خیلی تاثیر گذار بود. بیشتر از همه اهنگای فیلم که با صدای احسان خواجه امیری بود منو تحت تاثیر گذاشت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مخصوصا اهنگ تشنه می مانم .. (&lt;a href=&quot;http://www.downloadha.com/tag/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D8%B4%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C/&quot;&gt;http://www.downloadha.com/tag/آهنگ-تشنه-میمانم-احسان-خواجه-امیری/&lt;/a&gt; )&lt;/p&gt;&lt;p&gt;توصیه می کنم دانلود کنید و گوشش کنید. من که خیلی ازش خوشم آمد. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;فیلم راجع به یه زن و شوهر بود که درگیر مریضی شوهر( پیام) بودند و و همون موقع ناخواسته سحر( مهناز افشار) باردار می شه و می دونستن که پیام زیاد زنده نمی مونه و نمی تونه بچش را ببینه و واسه همین پیام از تمام لحظات زندگیش و دغدغه هاش فیلم می گره برای اینکه بعدها بچه اش بتونه اونو بشناسه و با دنیای پدرش بهتر آشنا بشه اما در طول داستان اتفاقایی می افته که پیام متوجه می شه نباید تصویر نفرت و غصه هاش را برای فرزندش بذاره و باید اجازه بده فرزندش خودش زندگی را تجربه کنه و تصمیم بگیره که چطور با زندگی روبرو بشه و چطور راجع به زندگی فکر کنه. و شاید زیباترین قسمت فیلم همین قسمت بود .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 19:59:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaste2000&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>khaste2000</dc:creator>
<guid>http://khaste2000.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انر معایب جاری بزرگتر و اندر مزایای جاری کوچک تر....</title>
<link>http://khaste2000.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>راستش من آخرین عروس خانواده ی شوهرم هستم و از همه کوچیک ترم. من 5 تا جاری دارم و خواهر شوهر هم ندارم. ( چه بهتر که خواهر شوهر ندارم و چه بد که این همه جاری دارم) ..... اینا با کلی ایکون حسرت و حرص و اعصاب خوردی...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالا چرا اینقدر من کفریم؟؟؟ خوب جونم واستون بگه که من واقعا آدم بدی نیستما. به خدا نه ادم کینه ای هستم نه آدمی هستم که الکی از چیزی ناراحت بشم و بخوام تلافی کنم. اما خوب یه چیزایی بعضی وقتا خیلی بهم بر می خوره.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من یه جاری دارم به نام زهرا که می شه عروس دوم دو تا بچ داره یه پسر 17 ساله و یه دختر 11 ساله. خوب حالا خودتون حساب بکنید باید چقدر خان باشه و چقدر گذشت و فداکاری!!!!! ایکون تعجب.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زهرا زن خوش برخوردیه اما خیلی خیلی و به شدت حسود و کسنه ای و یه جورایی هم پاچه بگیر.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینا هر سال 19 رمضان سفره دارن و خوب سال اولی که من عروسشون شدم منو دعوت کردن و سال دوم دعوت نکردند یعنی به این خیال که من خودم می دونم و می رم دیگه چیزی بهم نگفتن و زنگ هم نزدند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;منم نرفتم. البته نه برای اینکه دعوتم نکردند ها.... به هزار و یک دلیل که اینجا تومار می شه اخه نه اینکه اگه یه روز اینا بخوان بیان خونه ما باید تک به تک به همشون زنگ بزنم و منت بکشم و کلی اصرار کنم و تعارف.... واسه همین منم گفتم حالا که بهم نگفتن منم نمیرم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شب 21 رمضان پارسال رفتیم خونه ی مادر همسری تا با دو تا دیگه از جاری ها بریم احیا ( دارالرحمه) &lt;/p&gt;&lt;p&gt;زهرا خانم هم اونجا بود و تا دید من با دو تا دیگه از جاری ها می خوام برم احیا اول که محل من نذاشت و جواب سلام منو نداد منم هیچی نگفتم و به مادر همسری گفتم: مادر یه چادر مشکی به من بدید دارم میرم احیا. آخه اون اولین سالی بود که من می خواستم برم احیا.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مادر همسری از اونجایی که اصلا دوست نداره حرفی را پیش خودش نگه داره و دلش می خواد همه مشکلاتشون را با هم حل کنند نه پیش اون گله و شکایت کنند به من گفت: زهرا ازت دلخوره و می گه چرا نیامدی سفره و می گه چند وقت پیشم که از مشهد امده بودند تو اینجا محلش نذاشتی و بهش نگفتی زیارتتون قبول.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; منم گفتم: اولا که نمی دونستم مشهد رفتن چون خداحافظی ارم نکرده بودند دوم اینکه بهم نگفته بود که سفره داره و منم نمی دونستم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه دفعه زهرا پرید به من و مثل (ایکون خجالت به خاطر حرف بد) سگ پاچه منو گرفت که سفره حضرت ابوالفضل که دعوت نمی خواد . منم اتیشی شدم گفتم مگه عقد برادر شوهر دعوت می خواست  ؟؟؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آخه اینا به بهانه اینکه شخصا به خودمون که توی مسافرت با اون یکی برادر  بودیم نگفتین عقدتونه ما هم نیامدیم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;همسری گفت : من زنگ زدم و شما با هم مسافرت بودید و به اون گفتم که به شما هم بگه در ثانی من درگیر مراسم بودم و نمی تونستم دونه دونه زنگ بزنم شما که برادر و زن برادر من بودید اگه دعوت می خاستید که دیگه من باید برم دنبال کارم.( البته نه این نحو ها یه چیزی توی همین مایه ها)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه زهرا کلی به من پرید و منو متهم کرد و بعدش هم گفت : تو اگه خدا و پیغمبر سرت می شه باید حرمت بزرگ و کوچیکی را نگه داری.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;منم نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم: نه سرم نمی شه. و از شما یاد گرفتم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اون شب من فهمیدم که اصلا نمی شه با این بشر دهن به دهن شد. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه مادر همسری اون شب منو که کلی هم اشکم در آمده بود مجبور کرد که روی خانم را ببوسم و مثلا اشتی کنیم و من هم به احترام مادر همسری این کار را کردم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد از اون شب دیگه زیاد به پر و پای زهرا نپیچیدم و سعی کردم روابط را در حد معمولی نگه دارم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا دو هفته پیش که تولد دختر برادر بزرگ همسری بود و همه دعوت شده بودند خونه ی مادر همسری.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من از قبل یه پارچه داده بودم جاری وسطی( لیلا) که بده دختر برادرش برام بدوزه. اون شب لباسم اماده شده بود و وقتی رفتیم جشن تولد رفتم طبقه بالا لباس را از لیلا گرفتم و پوشیدم و منم از بس ذوق داشتم گوش به حرف لیلا نکردم که گفت: الان نپوش. گفتم مهم نیست نمی گم دختر برادر تو  دوخته.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امدم پایین و از همون اول زهرا داشت با پشماش منو می خورد و یه جورایی شدیدا حرص می خورد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خیلی خودش را نگه داشت اما بالاخره دم رفتن توی حیاط به من گفت: لباست را کی دوخته؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گفتم: خیاط.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گفت: دختر برادر لیلا؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گفتم: نه ... خیاط دوخته منم ندیدمش و فقط اندازه دادم لیلا برده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه دفعه دیدم داره با دخترش پچپچ می کنه من حواسم به محمد مهدی بود که یه دفعه دیدم زهرا داره به مریم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;( جاری کوچیکه قبل از من) میگه: انگار ما خیاط ندیده هستیم خودمون هزار تا خیاط داریم همچین می گه خیاط فکر کرده کیه؟؟؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;منو می گید کلی تعجب کردم و گفتم: چی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و همینا را هم به خودم تحویل داد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من محل نذاشتم و خداحافظی کردم و امدیم بیرون و به همسری هم چیزی نگفتم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فرداش مریم بهم زنگ زد و گفت دیشب زهرا کلی پشت سرت حرف زد و بد و بیراه گفت . و حتی گفته بود که چقدر بیشعوره.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من از حرص نمی دونستم چه کار کنم و به همسری زنگ زدم و گفتم دیگه هر جا اینا باشن من نمی ام.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا دیشب که رفته بودیم خونه ی مادر همسری و تولد سارا( دختر لیلا) بود و فقط من بودم و همسری و مادر همسری. من عاشق سارا هستم و خیلی دوستش دارم چون واقعا دختر گلیه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه دفعه زهرا اینا هم امدند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا وارد شد انگار نه انگار که منو دیده. نه محل گذاشت نه تحویل گرفت و مخصوصا طوری رفتار کرد که یعنی اصلا منو ندیده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همسری اصلا حواسش نبود و توی این باغا نبود و طبق عادت داشت می گفت و می خندید و زهرا هم از اینکه همسری اینقدر تحویلش گرفته بود ذوق کرده بود و به حساب خودش داشت حرص منو در می اورد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه نیم ساعت نشستیم تا کیک بریدند بعد به همسری اس ام اس دادم که بریم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سارا را هم صدا کردم بیاد پایین تا کادوش را بهش بدم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا رسییم پایین مثل بمب منفجر شدم و توپیدم به همسری که مگه تو ندیدی که اون شب به من چیا گفت و مگه ندیدی که امشب محل من نذاشت و تو داری باهاش گرم می گیری؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه حالا گریه نکن کی گریه بکن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بد جوری خورده بود توی ذوقم. نه به خاطر کار زهرا بلکه به خاطر اینکه همسری حواسش به من نبود و اونم سوء استفاده کرد از این موضوع.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فقط می تونم بگم تا به مریم زنگنزدم نتونستم اروم بشم .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;معایب جاری بزرگه خیلی زیاد بود اما واسه مزایای جاری کوچیکه همین بس که بگم قرص ارامش من بود&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 16:31:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaste2000&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>khaste2000</dc:creator>
<guid>http://khaste2000.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وای از دست ادمای باهوش</title>
<link>http://khaste2000.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>گاهی که به یه ادم متفاوت بر می خورم پیش خودم فکر می کنم این جور ادما چطور به دنیا امدند چطور بزرگ شدند؟؟؟ چطور زندگی می کنند؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اشتباه برداشت نکنید.... منظورم اصلا  ادمای تیزهوش نیست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوب حالا بذارید اول اتفاقی که امروز افتاد را براتون بگم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;صبح  که رفتم دفتر فکر می کردم امروز روز خلوتیه. اما بر خلاف چیزی که فکر کرده بودم مرتب تلفن زنگ خورد و مرتب ادمای جور واجور امدند و خوب من امروز دست تنها بودم چون دو تا از کارمندام مرخصی بودند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;طرفای ساعت 10 صبح یه اقایی که بسیار لهجه ی نامفهومی داشت زنگ شد و با صدای بلند ( داد و فریاد) گفت: خانم خط من از 5 شنبه تا حالا وصل نشده. توی سیستم چک کردم و بهش گفتم خطش معلق شده و باید شارژش کنه تا بتونم وصلش کنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گوشی را گذاشت و طرفای ساعت 12:30 دوباره زنگ زد و گفت خانم من از ساعت 10/5 تا حالا گوشیم را شارژ کردم اما خطم وصل نشده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوباره توی سیستم چک کردم دیدم هنوز معلقه. بهش گفتم شارژ نشده. گفت خانم من از 10/5 تا حالا گوشیم را زدم توی برق که شارژ بشه الان شارژ شده . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمی تونید تصور کنید من چه حالی داشتم وقتی این حرف زا شنیدم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;عصبانی؟؟؟ متعجب؟؟؟ کلافه؟؟؟ &lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمی دونستم باید چی به این ادم بگم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;گفتم: چند وقته خط را داره؟؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گفت: یک ساله.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گفتم: توی این یک سال چطوری با خطش حرف می زده؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گفت: شماره می گرفتم حرف می زدم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گفتم: اقای محترم کارت شارژ بخرید بریزید روی خطتون.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;طرف با صدای بلندی گفت: هاااااااااااااااااااااااااااا خوب بگو شارژش کن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;داشتم منفجر می شدم. البته هم از عصبانیت هم از خنده.....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گفتم: خوب منم همینو گفتم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالا خودتون قضاوت کنید اگه ادم روزی با 10 تا از این ادمای باهوش روبرو بشه شب مثل من حق داره که کله اش در حال منفجر شدن باشه؟؟؟؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من الان دقیقا توی آستانه ی انفجار کاسه ی سر هستم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 18:45:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaste2000&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>khaste2000</dc:creator>
<guid>http://khaste2000.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر حکایات غزل بانو....</title>
<link>http://khaste2000.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>مثل سگ پاچه م گیرم. یه وقت خوبم یه وقت عذاب دنبا را به خودم و همسری می دم. لجبازی می کنم و بعد هم از کارم پشیمون می شم. جالبه که تا می خوام قهر کنم از تنهایی باز پشیمون می شم و خودم می رم منت کشی. من توی قهر کردن هم اصلا مهارت ندارما.....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بی اندازه دلم می گیره. حوصله ام سر می ره. می ام خونه دلم می خواد بیرون باشم می رم بیرون زود می خوام برگردم خونه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوست دارم همه فقط بهم محبت کنند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم می خواد همه درکم کنند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم واسه یه مسافرت لک زده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هی به همسری گفتم بیا بریم کیش اما گفت شاید به زودی نمایشگاه باشه از طرف شرکت بخواد بره منو هم می بره. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم می خواد خونه را عوض کنیم. خیلی برام تکراری شده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوست دارم برم یه دل سیر خرید کنم ....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوست دارم برم پیش استادم و باهاش حرف بزنم اما خیلی گرفتاره. روم نمی شه برم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم واسه دوستم رابعه تنگ شده اما اونم گرفتاره.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از خودم خسته می شم. احساس می کنم دیگه خودمو دوست ندارم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از دیدن خودم توی ایینه لذت نمی برم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به تغییر نیاز دارم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیشب فبلم درباره الی را برای بار دوم دیدم و تا خود صبح داشتم بهش فکر می کردم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گاهی به صحرا فکر می کنم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;اصلا ثبات ندارم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمی دونم خوشی زده زیر دلم؟؟؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امروز خیلی همسری را اذیت کردم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;البته تقصیر اونم بودا.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مثل قبلا دلم نمی خواد برم حمام. حوصله کتاب خوندن ندارم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتم به شدت تلف می شه و آخرش می بینم هیچ کاری نکردم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خدایا مرا به راه راست هدایت بفرما.&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 15:15:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaste2000&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>khaste2000</dc:creator>
<guid>http://khaste2000.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ورقه....</title>
<link>http://khaste2000.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>از در آزمایشگاه می رم تو و از توی کیفم رسید را در می ارم و می ذارم روی پیشخون و رو به خانم پشت پیشخون که مقنعه اش را خیلی مرتب و با وسوار پوشیده و کل موهاش را پوشونده می گم: عذر می خوام جواب ازمایش می خواستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاهی به من و بعد نگاهی به رسید می کنه و رسید را بر می داره و می گه چند لحظه لطفا صبر کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روی پاهام بند نمی شم. نمی تونم روی صندلی هم بنشینم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم چند بار از جلوی پیشخون تا جلوی در الکترونیکی آزمایشگاه زمین را متر می کنم و با صدای تاق تاق پاشنه ی کفشم پر از اضطراب می شم و باز نفس عمیق می کشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای خانم متصدی را می شنوم که می گه: می تونید چند لحظه صبر کنید تا جواب را تایپ کنند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اینکه خیلی خیلی عجله دارم لبخند می زنم و سعی می کنم آروم باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می رم روی صندلی آبی رنگ می نشینم و پاشنه ی کفشم را با صدای تیک تاک ساعت می کوبم روی زمین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به ساعت روی دیوار نگاه می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۶:۱۵ هست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوباره بلند می شم و راه می رم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم چند بار اما راه میرم و راه می رم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی خودم فرو می رم و پیش خودم می گم: مهم نیست نگران نباش. بسپار دست اوستا کریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه دفعه صدای خانم متصدی را می شنوم که اسمم را صدا می زنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برمی گردم و به سرعت می رم طرفش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاهم می کنه و پاکت را می ده دستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جرات نمی کنم بپرسم و دعا می کنم خودش هم حرفی نزنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از چشمام می فهمه چقدر نگرانم. اما نمی دونه این نگرانی برای چیه و نمی دونم منتظر چه جوابی هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاکت را بر می دارم و از در آزمایشگاه می زنم بیرون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم می خواد برم یه جای خلوت تا اگه قراره گریه کنم یا بخندم کسی دور و برم نباشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به اولین تاکسی که برام بوق می زنه می گم دربست و سوار می شم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدرس خونه را می دم و در کمتر از ۱۵ دقیقه می رسم خونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلید را می اندازم توی در و وارد می شوم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سریع می رم توی اتاق خواب و ورقه ازمایش را از توی پاکت در می اورم و بهش نگاه می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من مادر شدم......................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;( با صدای جیغ خودم از خواب بیدار می شم و از رویای شیرین خودم خندم می گیره و دلم می خواد بازم بخوایم و به دنیا اومدنش را هم ببینم)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 09:45:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khaste2000&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>khaste2000</dc:creator>
<guid>http://khaste2000.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
