کاغذ کاهی
نه با خودم.... نه با اونایی که دوستشون دارم. هر وقت بهم می گن چه خبر؟؟؟؟ فقط می گم: سلامتی... خبر خاصی نیست. در حالی که خیلی خبرا هست. خیلی چیزا که دوست دارم بگم و نمی شه. شاید خجالت می کشم. شاید می ترسم... شاید هم شهامت گفتنشون را ندارم. امروز خواهر کوچولوم بهم یه چیزایی گفت که من خیلی به فکر فرو رفتم. یاد روزی افتادم که باهاش سر یه مساله ی کوچیک بحث کردم و نزدیک بود عشقم را بهش به آتیش بکشم. از اینکه واسه چیزی به اون بی ارزشی نزدیک بود خواهر با ارزشم را از دست بدم از خودم خجالت کشیدم. گاهی با آقای همسر بحث می کنم. سر چیزای الکی. نمی دونم چرا؟ شاید می خوام اونو به نقطه ی جوش برسونم... اما اون همیشه صبوری می کنه و این باعث خجالت من می شه. گاهی یه کارایی را پشت گوش می اندازم. کارایی که بعد می فهمم اگه انجامشون داده بودم یه بار روی دوشم نمی شدند. من اشتباهات زیادی توی زندگیم کردم. اشتباهاتی که حالا می فهمم چقدر گرون تمام شدند. اما در عوض کارایی هم کردم که راضیم کردند. گفتن همهی اونا یا حتی بخشی از اونا صفحه ها برای سیاه کردن می خواد که من حتی به خواب هم نمی بینم بتونم یک برگشو پر کنم. دل آدم صندوقچه ی خاطراتشه. اسرار و رازهاشه. من گاهی دلم نمی خواد اونا را جایی بنویسم اما گاهی وسوسه می شم که اونا را یه جایی بنویسم و نگه دارم تا شاید یه روز به دست فرزندانم برسه و اونا بفهمن من کی بودم و چطور زندگی کردم. فکر نمی کنم هیچ آدمی بتونه ادعا کنه که هیچ بخشی از زندگیش مایع خجالت یا شرمش نمی شه. این ادعای پوچیه. همه یه قسمتی از عمرشون را حماقت کردند. و منم همین طور. حالا باید سعی کنم دیگه تکرار نشه.
| Design By : Night Skin |

