تبليغاتX
کاغذ کاهی - 28 سال پیش


کاغذ کاهی

28 سال پیش در چنین روزی دختری در شیراز به دنیا آمد.

پدرش آنقدر خوشحال بود که از همان ابتدا به  همه گفت: دختر من دختر 40 میلیونی است .

او را نام نهادند و در آغوش خود بزرگش کردند.

حتی وقتی اشتباهی می کرد باز پدرش می گفت: تو دختر گل منی... من برای به ثمر رسیدن تو هزاران خیال دارم و می خواهم آن چنان بزرگ شوی که آوازه ات در همه جا بپیچد.

از همان کودکی گمان می کرد نباید مثل بقیه باشد. باید انسانی متفاوت باشد تا خواسته ی پدرش مهیا شود.

از کودکی به نوشتن علاقه داشت.

گاهی داستان می نوشت.

گاهی شعر های دست و پا شکسته می گفت.

گاهی نقاشی می کرد.

گاهی خط می نوشت.

گاهی موسیقی می زد.

وقتی بزرگ تر شد و به نوجوانی رسید گاهی اشتباهات  زیادی می کرد و گمان می کرد تمام آرزو های پدرش را به باد داده.

اما باز این پدرش بود که دستش را می گرفت و دوباره راه رفتن را به او می آموخت.

دانشگاه که شروع شد شعر هایش هم بالغ شدند.

نوشته هایش رنگی دیگر گرفتند.

نقاشی را کنار گذاشت.

در خلوت خط می نوشت.

کتاب می خواند.

موسیقی گوش می داد.

دوستان زیادی نداشت.

همان ها را هم که داشت از جان بیشتر دوست می داشت.

و هنوز پدرش بزرگترین پشتیبان او بود.

زمانی  هم که ازدواج کرد باز پدرش حامی او بود و احساساتش را می دید.

و حالا او 28 ساله شده.

شعر می گوید.

داستان می نویسد.

عاشق خانواده اش است.

پدرش را از جان بیشتر دوست دارد.

و همیشه دلتنگ خواهر کوچولویش است.

گاهی عصابانی می شود.

گاهی قاطی می کند.

گاهی دلگیر و دلشکسته می شود.

اما همیشه به یاد دارد که خدا او را دوست دارد که چنین خانواده ای به او داده.

همسری که همیشه درکش می کند.

خواهری که همیشه به یادش است.

برادری مهربان و دلسوز.

پدری از خود گذشته و فداکار.

و دوستانی وفادار.

......

از خدا متشکرم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 13:3 توسط غزل| |


Design By : Night Skin