تبليغاتX
کاغذ کاهی - مادر


کاغذ کاهی

باورم نمی شود.
باورم هنوز هم نمی شود
آن نشسته در گلو
بغض پیر...
آن خروش ناتوان اشکها که ریختم به روی خاک
آن هجوم سهمناک غصه در دلم
...
باورم نمی شود چنین به آتشش کشید.
باور نمی شود چنین به آتشم کشید..
یاد روزگار خفته در گذشت لحظه ها
یاد تلخ روزها
یاد اشک ها و اشکها...
یاد آن نگار نازنین
آن همیشه بهترین
یاد او بخیر.
خواب... خواب های ناتمام من در این سالها
خوابهای وحشی و حصار یاد ها...
یاد او بخیر.
........
از کجا ..؟؟
در کجای لحظه ها
دست من شکست در آستین آن عزیز؟؟؟؟
آه
او کجاست؟
من کجا؟
لحظه های رفته کو؟
اینک این منم...
زنی بزرگ.
زنی که در تمام سالها
بغض سرد یادها
شکسته در گلویش ....آری.
این منم.
و تو همان عزیز .
همان بهار.
همان شکوفه های مانگار.
...............
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 18:38 توسط غزل| |


Design By : Night Skin