کاغذ کاهی
گارسون به طرفش آمد و گفت: ببخشید جا نداریم.
به صندلی ها نگاه کرد ... اشک توی چشم هایش حلقه زد. لبهایش را باز کرد اما صدایی بیرون نیامد.
ناگهان به زمین افتاد.
چند نفر سریع او را بلند کردند و به اتاق مدیر رستوران بردند.
مدیر تا صورت او را دید با مگرانی گفت: چه اتفاقی افتاده؟
گارسون گفت: قربان من فقط گفتم میز خالی نداریم.
مدیر دستور غذا داد.
...............
چشم باز کرد و غذا ها را دید. کباب و جوجه کباب... انواع سوپ. و یک تکه نان.
نان را برداشت و گفت: ممنونم. برای نان خوردن نیاز به میز نداشتم.
مدیر رستوران گفت: می توانی همه اش را بخوری.
لبخند تلخی زد و گفت: این غذا ها معده پولادین می خواهد. من نمی توانم این غذا ها را هضم کنم.
و از رستوران خارج شد.
| Design By : Night Skin |


