تبليغاتX
کاغذ کاهی - یک شب زمستانی...


کاغذ کاهی

یک دفعه آقای همسر دلش هوای خونه ی پدر زن را کرد و گیر داد که پاشو بریم خونه ی بابا که دلم امشب بد جور هواشو کرده.

حالا جمعه شب ما اونجا بودیما. حالا از من که این وقت شب دیرهو از اون که نه باید بریم.

و در نهایت من تسلیم شدم و شال و کلاه کردیم و راه افتادیم به سمت خونه ی بابایی.

وقتی رسیدیم متوجه شدیم که خان عمو هم اونجا تشریف دارند و البته خواب هستند.

خلاصه اقای شوهر و پدر جان بنده مشغول بازی سالم و پر هیاهوی ریم ( نوعی بازی ورق) شدند و از انجا که هر وقت دو تا مرد گنده بنشینند ورق بازی کنند نمی توانند بی سر و صدا ورق بازی کنند و باید به سر و کله هم بپرند بنده شدیدا نگران بیدار شدن خان عمو بودم.

اما خوشبختانه آقای شوهر علی رقم اخلاق همیشگی اش بسیار شکیبایی کرد و اصلا سر و صدا به پا نکرد و سعی کرد که ارام و بی سر و صدا بازی را با پدر بنده ادامه دهد.

راستی از این شکلکا خیلی خوشم امده. یه حس خاصی پیدا کردم از به کار بردن اینا.

این پست هم بیشتر به خاطر این شکلکا بود.

من از این پستا بلد نیستم بذارم اما شاید برای بهتر شدن روحیه ی داغون من بد نباشه اگه یه مدت اینطوری بنویسم.

یه جورایی یاد بچگیام می افتم..

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 0:2 توسط غزل| |


Design By : Night Skin