تبليغاتX
کاغذ کاهی - عشق... هرزگی... امتناء


کاغذ کاهی

این ذهن من است که در تو خود را عریان می سازد.
در تو ناز را با نیاز پیوند می زند.
در تو می میرد.
زنده می شود
و تمام این دنیا را به جرعه ای از نگاهت پیوند می زند تا به یکباره تمام داستان های تلخ زندگی را از دیدگان حسرت بار خاطراتش تف کند و به چاه دستشویی حواله دهد.
چگونه باور نکردی که آنچه می بینی مادیت من نیست .
آنچیزیست که تو از من در ذهنت ساختی
یادت باشد .
این تن تنها با خاک هماغوشی خواهد کرد.
و تو گرم تر از آنی که خاک باشی.
اگر چه خودت را آدمک برفی می نامی.
اما من هنوز حرارت نگاهت را بر اندامم حس می کند.
و مسیر چشم های هرزه ات را که با عشقی تماشایی و اهورایی بر خطوط خیس پیرهنم روان است به دنبال تک خال های خداوندی می بینم.
یادت باشد
تو همیشه با همین نگاه مرا منع کردی.
من از نگاهت می ترسم.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 21:51 توسط غزل| |


Design By : Night Skin