کاغذ کاهی
در تو ناز را با نیاز پیوند می زند.
در تو می میرد.
زنده می شود
و تمام این دنیا را به جرعه ای از نگاهت پیوند می زند تا به یکباره تمام داستان های تلخ زندگی را از دیدگان حسرت بار خاطراتش تف کند و به چاه دستشویی حواله دهد.
چگونه باور نکردی که آنچه می بینی مادیت من نیست .
آنچیزیست که تو از من در ذهنت ساختی
یادت باشد .
این تن تنها با خاک هماغوشی خواهد کرد.
و تو گرم تر از آنی که خاک باشی.
اگر چه خودت را آدمک برفی می نامی.
اما من هنوز حرارت نگاهت را بر اندامم حس می کند.
و مسیر چشم های هرزه ات را که با عشقی تماشایی و اهورایی بر خطوط خیس پیرهنم روان است به دنبال تک خال های خداوندی می بینم.
یادت باشد
تو همیشه با همین نگاه مرا منع کردی.
من از نگاهت می ترسم.
| Design By : Night Skin |


