تبليغاتX
کاغذ کاهی - آدمک برفی


کاغذ کاهی

بوی تو را می داد.همان چمن های سبزی که رویش با پاهای برهنه راه رفتی و گفتی دارم آرامش را تجربه می کنم.
بوی تو را می داد.
همان پیاده رویی که از بالا تا پایینش دست مرا می گرفتی و می گفتی: اینقدر نایست. چقدر به ویترین مغازه ها نگاه می کنی... هنوز که عید نشده.
بوی تو را می داد.
همان ایستگاه اتوبوسی که هر وقت از کنارش رد می شدیم من بهانه ی تاکسی می گرفتم و تو می گفتی: حیف این اتوبوس های زرد رنگ نیست؟
بوی تو را می داد. همان چتری که تو هرگز بر سرم نگرفتی و همیشه می گفتی: زیر باران باید رفت....
راستی این روزها هر جا قدم می گذارم بوی تو را می دهد.
انگار تمام این شهر را با تو گشته ام و تو در تمام این شهر نفس کشیدی.
گل رز کوچکی که برایم خشک کردی هنوز توی جعبه ی عینکم است.
و نرگس ها.
و گلهای یخ.
و حتی ...... 
کم کم 12 بهمن هم می آید.
و نمی دانم وقتی به دیدنش بروم آیا آنجا هم بوی تو را می دهد؟
تو سالهاست که رفته ای.
انگونه که انگار هرگز نبودی.
اما همیشه وقتی هوا سرد است تو را می بینم.
آدمک برفی من.

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 22:24 توسط غزل| |


Design By : Night Skin