تبليغاتX
کاغذ کاهی





















کاغذ کاهی

وقتی یادم می رود که باید همه ی چیزهای آزار دهنده ی دنیای کوچکم را بگذارم توی کیسه ی سیاهی که ضخامتش توان تحمل برندگی تمام دردهای دنیا را داشته باشد ... می نشینم غصه می خورم که چرا برای نوشتن این قصه ی بی انتها اینقدر زمان را تلف می کنم؟؟؟

تمام زمانی را که می توانم بخندم.... اشک می ریزم.

تمام زمانی را که می توانم عشق بورزم... کینه می توزم.

تمام زمانی را که می توانم نفس بکشم.... پر می شوم از خفگی.

و حالا به خاطر تمام این کاستی ها باید یادم بماند که تغییر کنم.

به خودم اجازه دهم تجربه کنم.

از خستگی و دردسر نهراسم.

از مشقت دور نمانم.

به خاطر سختی ها تن به آسودگی ندهم.

و از تمام چیزهایی که به خاطر تلاش به دست می اورم لذت ببرم.

پول در بیاورم. خرج کنم. عشق هدیه دهم... ارامش بگیرم...

و تمام انچه را که در دنیای کوچکم نیست در دنیای بزرگ اطرافم بیابم.

حصار بلند اطرافم را دور بزنم و از این محبس تاریک تنهایی و کینه و ترس و بی اعتمادی بیرون بیایم.

باور کنم که زندگی زیباست و باید زیبا ببینمش تا باورش کنم.

باید یادم بماند که زنده ام.

نفس می کشم

و برای نفس کشیدنم خدا را شاکر باشم.

و از لحظه لحظه ام لذت ببرم.

به خاطر نداشته هایم زانوی غم در آغوش نگیرم.

و به انچه دارم افتخار کنم.

به انچه هستم... 

من زندگی می کنم... نفس می کشم.... پس هستم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت22:7توسط غزل | |

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون
------------------------------------------------------

خیلی وقتا خیلی چیزا...خیلی جاها آدم را خیلی خیلی شوکه می کنه. 
تمام این خیلی ها توی ذهن آدم جمع که بشه می شه یه عقده ی سرطانی... یه دلهره ی پنهان که نه می شه ازش چشم پوشی کرد نه به چشم اوردش و باهاش کنار آمد.
انتظر گذشتن ازش سخته و برای بهش رسیدن هم پاهای آدم یاری نمی کنه.
یه کم می خوام ا خودم گله کنم.
از تمام چیزایی که توی خودم دوست ندارم.
از اون خیلی هایی که توی ذهنم جمع شده و باعث شده اینقدر دلم برای خود خودم تنگ بشه. برای خود خودی که سالهای کودکی ام را باهاش سپر کرده بودم و ارزوی بزرگ شدنش را داشتم.
گاهی حتی نمی دونم چرا اروز می کردم بزرگ بشم.
مگه بچه ها چی توی بزرگتر ها می بینند که دوست دارند زود بزرگ بشن.؟؟
همیشه حسرت گذشته را می خورم اما بازم برای گذشتن این روزها لحظه شماری می کنم.
برای رد شدن از این روزها .... برای خستگی هایی که توی ذهنم جا خش کردند.... برای رد شدن از بد بینی های ذهنم به خودم... به توانایی هام.
من آدم خوشبختیم. از اون ادمهای خوشبختی که احساس خوشبختی کورشون می کنه و گاهی می خوان بزنن زیر همه چیز و احساس بدبختی را هم تجربه کنند.
به نظرم یه نوع مرضه.
آدم اگه مرض نداشته باشه که از خوشبختیش سیر نمی شه.... می شه؟؟؟؟
بگذریم. الان فقط برای 4 هفته ی دیگه لحظه شماری می کنم. برای اینکه این 4 هفته زود تر بگذره و من یه کم ارامش پیدا کنم.
دعا لازم شدم به تمام معنا.
اگه همه برام دعا کنند  ممنون می شم.
برای تمام این دلتنگی هام.... این نا خوشی های الکی.... این دل نگرانی هام.... برای این تشویش هام دعا کنید.
برای این حس مزخرفی که دچارش شدم دعا کنید.

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت20:9توسط غزل | |

نمی دونم چرا خیلی وقته با خودم حرف نزدم؟

نه با خودم.... نه با اونایی که دوستشون دارم. هر وقت بهم می گن چه خبر؟؟؟؟ فقط می گم: سلامتی... خبر خاصی نیست. در حالی که خیلی خبرا هست. خیلی چیزا که دوست دارم بگم و نمی شه.

شاید خجالت می کشم. شاید می ترسم... شاید هم شهامت گفتنشون را ندارم.

امروز خواهر کوچولوم بهم یه چیزایی گفت که من خیلی به فکر فرو رفتم. یاد روزی افتادم که باهاش سر یه مساله ی کوچیک بحث کردم و نزدیک بود عشقم را بهش به آتیش بکشم.

از اینکه واسه چیزی به اون بی ارزشی نزدیک بود خواهر با ارزشم را از دست بدم از خودم خجالت کشیدم.

گاهی با آقای همسر بحث می کنم. سر چیزای الکی. نمی دونم چرا؟ شاید می خوام اونو به نقطه ی جوش برسونم... اما اون همیشه صبوری می کنه و این باعث خجالت من می شه.

گاهی یه کارایی را پشت گوش می اندازم. کارایی که بعد می فهمم اگه انجامشون داده بودم یه بار روی دوشم نمی شدند.

من اشتباهات زیادی توی زندگیم کردم.

اشتباهاتی که حالا می فهمم چقدر گرون تمام شدند.

اما در عوض کارایی هم کردم که راضیم کردند.

گفتن همهی اونا یا حتی بخشی از اونا صفحه ها برای سیاه کردن می خواد که من حتی به خواب هم نمی بینم بتونم یک برگشو پر کنم.

دل آدم صندوقچه ی خاطراتشه. اسرار و رازهاشه. 

من گاهی دلم نمی خواد اونا را جایی بنویسم اما گاهی وسوسه می شم که اونا را یه جایی بنویسم و نگه دارم تا شاید یه روز به دست فرزندانم برسه و اونا بفهمن من کی بودم و چطور زندگی کردم.

فکر نمی کنم هیچ آدمی بتونه ادعا کنه که هیچ بخشی از زندگیش مایع خجالت یا شرمش نمی شه.

این ادعای پوچیه.

همه یه قسمتی از عمرشون را حماقت کردند.

و منم همین طور.

حالا باید سعی کنم دیگه تکرار نشه.

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت22:56توسط غزل | |

28 سال پیش در چنین روزی دختری در شیراز به دنیا آمد.

پدرش آنقدر خوشحال بود که از همان ابتدا به  همه گفت: دختر من دختر 40 میلیونی است .

او را نام نهادند و در آغوش خود بزرگش کردند.

حتی وقتی اشتباهی می کرد باز پدرش می گفت: تو دختر گل منی... من برای به ثمر رسیدن تو هزاران خیال دارم و می خواهم آن چنان بزرگ شوی که آوازه ات در همه جا بپیچد.

از همان کودکی گمان می کرد نباید مثل بقیه باشد. باید انسانی متفاوت باشد تا خواسته ی پدرش مهیا شود.

از کودکی به نوشتن علاقه داشت.

گاهی داستان می نوشت.

گاهی شعر های دست و پا شکسته می گفت.

گاهی نقاشی می کرد.

گاهی خط می نوشت.

گاهی موسیقی می زد.

وقتی بزرگ تر شد و به نوجوانی رسید گاهی اشتباهات  زیادی می کرد و گمان می کرد تمام آرزو های پدرش را به باد داده.

اما باز این پدرش بود که دستش را می گرفت و دوباره راه رفتن را به او می آموخت.

دانشگاه که شروع شد شعر هایش هم بالغ شدند.

نوشته هایش رنگی دیگر گرفتند.

نقاشی را کنار گذاشت.

در خلوت خط می نوشت.

کتاب می خواند.

موسیقی گوش می داد.

دوستان زیادی نداشت.

همان ها را هم که داشت از جان بیشتر دوست می داشت.

و هنوز پدرش بزرگترین پشتیبان او بود.

زمانی  هم که ازدواج کرد باز پدرش حامی او بود و احساساتش را می دید.

و حالا او 28 ساله شده.

شعر می گوید.

داستان می نویسد.

عاشق خانواده اش است.

پدرش را از جان بیشتر دوست دارد.

و همیشه دلتنگ خواهر کوچولویش است.

گاهی عصابانی می شود.

گاهی قاطی می کند.

گاهی دلگیر و دلشکسته می شود.

اما همیشه به یاد دارد که خدا او را دوست دارد که چنین خانواده ای به او داده.

همسری که همیشه درکش می کند.

خواهری که همیشه به یادش است.

برادری مهربان و دلسوز.

پدری از خود گذشته و فداکار.

و دوستانی وفادار.

......

از خدا متشکرم.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت13:3توسط غزل | |

برای تو می نویسم.

برای تو که تمام دردهایم را روی شانه هایت تحمل کردی.

آغوشی برایم گستردی به وسعت اقیانوس ها.

برای تو که دلت... زبانت... دستهایت.... و نگاهت همیشه با من بود.

برای تو که این روزها مرا تحمل کردی.

گریه هایم را

سرگردانی هایم را

حتی خطاهایم را.

برای تو که از من نبریدی.

نرهیدی.

نگسستی

و باز گفتی....

آهوی دشتی...

آری برای تو که تمام شبها.... روزها.... و ساعت ها کنارم عشق زمزمه کردی.

و مرا به بلندی بردی.

نمی دانم چگونه بگویم دوستت دارم.

چگونه بگویم از تو متشکرم؟

چگونه بگویم: مرا ببخش ...

ببخش اگر تند بودم.

اگر با تندی تو را پس زدی.

تو تمام زیبایی های دنیا را به من خواهی داد

وقتی که بخندی.

و فقط بخندی.

+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت18:5توسط غزل | |

انگار نمی خواهد بیاید.
انگار خیلی هم دوست ندارد بیاید.
باید متقاعدش کنم که بیاید.
به این دنیای کثیف.
مادربزرگم می گفت: بچه ها خیلی خیلی پاکند.
هر وقت کودکی به دنیا می آید یعنی خدا هنوز هم از بشر نا امید نشده.
گاهی فکر می کنم چرا توی جهان سوم که این همه کودک به دنیا می اید امید هر روز بیشتر می میرد؟
شاید مادربزرگم اشتباه کرده.
شاید هم .....
اصلا چه فرقی می کند.
وقتی یک قطره کم ... یک قطره زیاد نمی تواند در اقیانوس تاثیری داشته باشد چرا باید غصه ی این چیزها را خورد؟
مادربزرگم هنوز هم می گوید: بچه ها اینه های خداوندند که به خاطر پاکی شان می توانی خودت را در انها ببینی.
من سالهاست در ایینه نگاه نکرده ام.
حتی صبح ها که بیدار می شوم.
در عوض مادربزرگم یک ایینه کنار تختش دارد.
هر روز خودش را در ان می بیند.
هر تغییری را زود متوجه می شود.
اما من هنوز نفهمیده ام که درد کنار چشمم بخاطر چیست.
دستهایم هم درد می کند.
شاید خودزنی کرده ام.
شاید هم خواب دیدم......
من کودک ذهنم را گم کردم.
باید پیدایش کنم.
شاید برای دیدن خودم در ایینه ی خداوند وقتی نباشد.
وقت طلاست

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت19:20توسط غزل | |

گاهی فکر می کنم چقدر خودم را می شناسم؟

یا آن طوری که من از خودم شناخت دارم دیگران هم مرا می شناسند؟

اصلا من مثل بقیه فکر می کنم یا اینکه نه .

تست خودشناسی

این را پر کردم تا ببینم اصلا خودم را می شناسم یا نه/

فکر می کنم خیلی به سوالات با صداقت پاسخ دادم.

الیته بعضی از آنها را قبوا نداشتم چون معمولا در سوالات دو گزینه ای سخت است که ادم میان دو جواب که هیچ کدارم را درست نمی داند یکی را انتخاب کند.

به همین خاطر به نتیجه ۱۰۰ درصد اعتقاد ندارم اما تا حد زیادی آن را درست می دانم.

و اما جواب:

خیالباف

(تاثیر پذیر، درون گرا، آرمان گرا، احساسی)

تو یک تیپ "خیالباف" هستی. کم حرف و با قوه تخیل زیاد. تو اصولاً شخصیت خجالتی و ساکتی داری. تو علاقه زیادی به حقایق، وقایع و کلا چیزهایی که در اطرافت می گذرد نداری ولی در عوض جهانی درونی برای خودت ساخته ای که کاملا پیچیده و باشکوه است.

قدرت خلاقیت و حس نیرومندت، باعث شده که شخصیتی قوی داشته باشی که اگر کسی تلاش کند تو را بشناسد، حتماً این شخصیت قوی را می بیند. البتّه کمتر کسی چنین تلاشی می کند، چون مردم معمولاً فکر می کنند که در زندگی آدم نا موفقی هستی.برای همین هم، جوان! سعی کن با خودت کمتر حرف بزنی و با مردم بیشتر.

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت0:11توسط غزل | |

 

فکر کردم خیلی زود می آیی و مرا از تنهایی در می آوری.

اما انگار برای آمدنت باید خیلی کار ها می کردم که یادم رفته بود وظیفه ام است.

نمی خوام وقتی می آیی کاسه ی چه کنم چه کنم دست بگیرم .

باید آماده باشم.

شاید تا اخر آبان ماه آماده شوم تا برایت فرش قرمز پهن کنم که بیایی و زندگی ام را عوض کنی.

می دانی دوست دارم یک روز تمام نوشته هایم را بدهم دستت بخوانی

تا بفهمی چقدر منتظرت بودم.

منتظر بودم تا بیایی و دست هایم را بگیری و به من بگویی: مامان

آخ که چقدر دلم برای شنیدن این کلمه تنگ شده .

می دانم یک روز این کلمه را با ناز از زبانت خواهم شنید.

دخترکم یادت باشد هیچ وقت فراموش نکنی مادر برایت از جانش هم خواهد گذشت.

 

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت14:15توسط غزل | |

از دیشب تصمیم گرفتم راهت بدم توی زندگی

نه اینکه فکر کنی همهی بودن تو تصمیم من بوده ها... نه.

من دلم برات تنگ شده.

باید باشی تا دوستت داشته باشم

بغلت کنم.

موهاتو ببافم

برات لباسای قشنگ بخرم

ببرمت پارک

و هزار تا ماچت کنم و هی قربون صدقت برم.

نه اینکه فکر کنی این کارا را واسه این می کنم که منت سرت بذارما.

تو باید منت سر من بذاری بیایی توی زندگی

می دونم سخته

می دونم شاید دوست نداشته باشی بیایی

شاید اصلا دلت نخواد با من باشی

اما خوب تو فداکاری کن

گذشت کن

بیا تا منم شاد بشم

از دیشب همش تو فکرتم.

امروز اصلا داد نزدم.

همش خودمو زدم به بی خیالی که مبادا صدای داد و هوارم

این استرس ها

این ناراحتی ها

تو را آزرده کنه

دلم می خواد واست فرش قرمز پهن کنم

واست گل بریزم

گلاب بپاشم

تا تو بیایی و منو شاد کنی

تو دخترک خوشکل و ناز و مامانی من

از حالا می خوام واست اسم انتخاب کنم.

چشماتو تصور می کنم

اگه آمدنی شدی خبرم کن.

زود زود.

دیگه نمی خوام نباشی

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت11:30توسط غزل | |

                                              

فردا عروسی اش بود. تنها بود . داشت خانه را تمیز می کرد. دامادش رفته بود برای تدارکات فردا شب.

با خودش فکر می کرد امروز چقدر تنهاست. چرا هیچ کس نبود برایش شعر بخواند. برقصد؟ دست بزند سرش نقل بپاشد و برایش کل بکشد.

با خود فردا را متصور می شد.

لباس سپید. تور سپید .... تاج درخشان... کفش سپید... دسته گل سپید... ماشین گل زده و عزیزی که آمده بود تا خوشبختش کند.

دلهره داشت. حس می کرد نگرانی در زیر پوستش می دود.

.................................

صبح ساعت ۸:

توی آرایشگاه نشسته بود. آرایشگرش وقتی او را دید با لبخندی گفت: نگران نباش.

حتما نگرانی را از چشم هایش خوانده بود.

زن وردست آرایشگر گفت: چند ساعت دیگه اینقدر خوشکل می شی که خودت هم خودت را نمی شناسی.

در دلش به این حرف خندید.

.......................................

ساعت:۱:۳۰ ظهر...

خانمی آمد بالا و گفت عروش آماده است؟

بلند شد. توی لباس سپید خودش را در آیینه تمام قد آرایشگاه ورانداز کرد. راضی بود .

به طرف پله ها رفت . زن کمکش کرد تا از پله ها پایین برود و از او خواست پشت پرده آرایشگاه بایستد تا صدایش کنند.

صدایی گفت: عروس خانم بیا بیرون.

آرام پرده را کنار زد.

عزیز ترین موجود زندگیش به صورتش نگاه کرد و زیر لب گفت: ماه شدی....

........................

ساعت:۸ شب

وقتی وارد باغ شدند هنوز مهمانها نیامده بودند. باد تندی می آمد. احساس می کرد نگران است. از اینکه باغ را خالی می دید نگران تر شد. اما به فاصله نیم ساعت باغ پر شد از مهمان.

با نگاهی به مهمانها فکر کرد چقدر زیاد هستند. نکند پذیرایی ناقص شوند. نکند غذا کم باشد.

چند دقیقه بعد مسئول تشریفات آمد و به داماد گفت: جمعیت بیشتر از تعداد دعوت شده ها هستند. گمانم شام کم بیاید.

چند نفر رفتند تا تدارک شام ببینند. نباید به کسی بد می گذشت.

هنوز نگران بود.

مهمانها برای سلام و تبریک آمدند. با خوشرویی با همه دست داد. دایی هایش. مادربزرگش. خاله اش همه انجا بودند.

چقدر جای مادرش خالی بود.

این  دلتنگی در چشم های پدرش هم موج می زد.

****************************

ساعت:۱۰:۳۰

شام سرو شد. نگران بود. خسته بود. فکر می کرد کاش زود تر تمام می شد و او چشم باز می کرد و می دید صبح شده.

*************************

ساعت:۱:۳۰ بامداد

سوار ماشین بود و توی خیابان های شهر به طرف خانه می رفتند.

اشک توی چشم هایش موج می زد. به عزیز ترین موجود زندگیش گفت: می دونستم که همه راضی نخواهند بود.

***********************

صبح ساعت:۱۱

به خانه مادربزرگش رفت و کادوهای دایی ها و خاله و مادربزرگ و پسردایی و دختردایی را پس داد. با یک نامه....

باید می ماندید و مرا همراهی می کردید.

********************

تمام

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت21:49توسط غزل | |

 

 

                                                     

تا حالا لحظه تولد را متصور شده اید؟

من تا امروز ندیده بودم یه بچه چه طور به دنیا می اد؟

همیشه فکر می کردم خیلی راحته.

اما امروز یه کلیپ از یه زایمان طبیعی دیدم که باعث شد به عنوان یک زن از خودم انتظار داشته باشم که بیشتر مطالعه کنم.

چند تا وبلاگ پیدا کردم و چند تا سایت.

چند سال پیش توی برنامه ای در کانال وکس آلمان زایمان در اب را دیده بودم

فکر نمی کنم در ایران این روش وجود داشته باشه یا اگر باشه به تعداد محدود.

اما چیزی که باعث شد این مطلب را بنویسم این بود که بگم واقعا باید قدر مادر را دانست

نمی دونم تا حالا جاییتون زخم شده؟

دیدید چقدر درد داره؟

خوب حالا فکر می کنید درد زایمان چقدر باشه؟ قطعا خیلی زیاده.

وقتی بچه بودم و پسر داییم به دنیا آمده بود من رفتم پیش زندایی ام و بهش گفتم: چطوری از شکمتون آمد بیرون؟

زندایی ام گفت: زور زدم تا بیاد بیرون.

من فکر کردم چون از پیمان خسته شده بوده اوردتش بیرون اما واقعا ..........

نمی دونم

وقتی فکر می کنم یه روز خودم باید مادر بشم توی خودم این شهامت را احساس نمی کنم.

لطفا بهم نخندید.

این یه حرف جدیه.

 

                                         

+نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت18:13توسط غزل | |