تبليغاتX
کاغذ کاهی


کاغذ کاهی



این پست را می خواستم دیشب بذارم اما اینترنت قطع شد و نتونستم بنویسم. مطمئنم اگه دیشب نوشته می شد خیلی خیلی عصبانیتم توی معلوم می شد و شاید !!! خوب بگذریم. باید برای توضیح برگردم به سالهای دانشجویی....

ترم 6 بودیم که رابطه ام با فاطمه خیلی خوب شد. فاطمه یه دختر تهرونی بود که با هیچ کس نمی جوشید و زیاد اهل گفت و گو و مراوده نبود. خیلی توی خودش بود و نمی شد ازش حرفی کشید. درست یادم نیست اما من اونقدر پیله بودم که سنگ را هم نرم می کردم و فاطمه هم کم کم که اخلاق منو دید باهام دوست شد و این دوستی اونقدر عمیق شد که رازش را هم بهم گفت.

فاطمه از ترم یک عشقی را توی سینه اش پنهان کرده بود و تمام  این مدت از این راز با کسی حرفی نزده بود و خوب مسلم بود که پسره هم هیچی نمی دونست.

من پسره را خوب می شناختم اسمش اسماعیل بود و همه ی دوستاش افشین صداش می کردند. خیلی خوش تیپ و قد بلند و در کل نسبت به بقیه ی ورودی های خودمون از همه بهتر بود از لحاظ قیافه.

اما من شدیدا با این پسر مشکل داشتم و مشکل درست از ترم یک شروع شده بود که این آقا با آقا پیمان که توی همین وبلاگ راجع بهش چیزایی نوشته بودم دوست بود  و من هم بنا به دلایلی که می خواستم از نیلوفر محافظت کنم زدم به تیپ و تار این اقا و دشمنی ایشون با من از همون موقع شروع شد و یه جورایی هم اون از من بدش می امد و هم من از اون. وقتی فهمیدم فاطمه عاشق این اقا شده اول کلی بهش گفتم که داره اشتباه می کنه اما به خرجش نرفت. سعی کردم بهش بفهمونم که این پسر اصلا لیاقتش را نداره اما بازم نشد. هر چی من بیشتر اصرار می کردم فاطمه بیشتر انکار می کرد و بیشتر عاشق می شد.

اغراق نیست اگه بگم شبهای زیادی فاطمه توی خونه ی ما گریه می کرد و روزهای زیادی توی دانشگاه.... اتوبوس .... پارک..... کلاس و هر جایی که می شد ناله می کرد و اه می کشید.

یه جورایی کلافه شده بودم و از طرفی فکر می کردم خوب افشین که نمی دونه فاطمه دوستش داره چرا نباید خودش تصمیم بگیره که اصلا فاطمه را دوست داره یا نه؟؟؟ و فکر می کردم شاید اگه این عشق برای همیشه یک طرفه بمونه ممکنه توی اینده فاطمه فکر کنه اگه افشین می دونست خیلی چیزا تغییر می کرد.

خلاصه به بهانه ای رفتم سرغ افشین و افشین هم که بعد از 5 ترم دید من یهویی دور و برش افتابی شدم شدیدا شوکه شده بود. خوب می دونید گاهی خودم هم تحساس می کردم افشین تمایلاتی به فاطمه داره چون همیشه یه جور خاصی نگاهش می کرد.

یه روز به فاطمه گفتم: بهتره دل را به دریا بزنه و همه چیز را به افشین بگه. اولش مخالفت کرد اما بعد قبول کرد که همه چیز را به گذر زمان بسپاره و به اونم اجازه بده که از این عشق بدونه.

و امر خطیر اطلاع رسانی به افشین به من واگذار شد.

توی یه بعد از ظهر از دانشگاه زنگ زدم خونشون و از پای فوتبال کشوندمش دانشگاه و توی پارکینگ دانشگاه همه چیز را بهش گفتم و قبلش هم ازش خواستم که هیچ برداشت بدی نکنه و اگه فکر می کنه اشتباه وقتی از ماشین پیاده می شم همه چیز را فراموش کنه.

اما افشین وقتی حرفام را شنید تعجب کرد و بهم گفت می خواد خودش با فاطمه حرف بزنه.

منم رفتم و فاطمه را خبر کردم که بیاد با افشین حرف بزنه.

شاید حدود نیم ساعت توی ماشین حرف زدند و بعد هم گاز ماشین را گرفتند و رفتند ( دوتایی)

خوب این رفت و  آمد ها چند صباحی طول کشید و بسیار هم عشقولانه بود....

اوایل منو هم دعوت می کردند که باهاشون باشم اما بعد دیگه من نرفتم و اونا تنها بیرون می رفتند اما از شواهد امر معلوم بود که افشین هم فاطمه را دوست داره و حتی فاطمه را برده بود خونه و به مامانش نشون داده بود اما امان از دل مادر.....

مادر افشین شدیدا مخالف بود. و مامان فاطمه هم که انگلیس تشریف داشتند تلفنی مراتب مخالفت خودشون را اعلام کردند.

حالا دقیقا چی شد که یه دفعه همه چیز تمام شد والا منم دقیقا نفهمیدم اما یادمه فاطمه گفت می خواد همه چیز را تمام کنه و افشین هم درست بعد زا یه چند ماهی با یکی از دختر های ورودی 82 نامزد کرد.

اصلا باور کردنی نبود.

خوب من واقعا نمی دونم چه اتفاقی افتاد اما بعد ها فهمیدم مامان افشین امد دانشگاه و با منشی بخش ما صحبت کرده بوده و بعد از کلی توهین به فاطمه خواسته بود که فاطمه پاش را از زندگی افشین بیرون بکشه.

اینم بگم که افشین خیلی به مادرش وابستگی مالی داشت و یه جورایی اصلا نمی تونست روی پای خودش بایسته.

خوب من خیلی سعی کردم که به فاطمه بقبولونم که خوب همه چیز را فراموش کنه و دیگه بهش فکر نکنه.

اما امان از دل من......

یه چند روز پیش فاطمه بهم زنگ زد و گفت که منو مقصر می دونه .

با کلی حرف و تهمت دیگه.

و دیروز هم رک بهم گفت که منو نمی بخشه و ازم نمی گذره که این اتفاق براش افتاده.... که تا حالا تنهاست و افشین ازدواج کرده... که میونشون شکراب شد و که افشین اونو نخواست... که افشین فهمید فاطمه دوستش داره.... که الان افشین بچه داره و فاطمه فکر می کنه نفرین شده است و نمی تونه به ازدواج فکر کنه.... که من فقط به خاطر این رفتم به افشین گفتم که کنجکاو بودم ببینم اخر  داستانشون چی می شه... که من بهش خیانت کردم و فریبش دادم و دروغ بهش گفتم....

واقعا نمی دونید چه حس و حالی داشتم وقتی این حرفها را بهم زد.

داشتم می ترکیدم.

منو واقعا به چیزایی محکوم می کرد که روحم هم ازش خبر نداشت.

وای دیروز به مرز سکته رسیدم.

شاید باور نکنید اما یه ان فکر کردم الانه که قلبم وایسه و نفسم بند بیاد و تمام کنم.

منی که تمام دوران دانشگاهم به هیچ کس بدی نکردم و همیشه دستم به خیر بود به چیزایی محکوم شدم که باورش برام ممکن نبود.

اونقدر دیروز گریه کردم که توی اتوبوس  همه نگاهم کردند.

همه ی این حرفها را در حالی بهم می زد که من توی ایستگاه اتوبوس بودم و نمی تونستم جوابش را بدم و .....

دلم به حال خودم سوخت.

برای اینکه یه روزی فکر می کردم فاطمه را می شناسم.

فکر می کردم دوستم داره و ....

بعضی وقتا فکر می کنم چه دلیلی داره که حالا که بعد از 3-4 سال افشین ازدواج کرده و حتی بچه هم داره این دختر باید هنوز بهش فکر کنه.

فاطمه دنبال مقصر می گرده و خوب کی بهتر از من که کاسه کوزه ها را سرش بشکونه.


نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 23:9 توسط غزل| |

یادم می اید وقتی ترم 2-3 دانشگاه بودم ..من و منا دوستم توی اتاق من نیمه های شب از دل نگرانی هایمان حرف می زدیم و گاهی اشک می ریختیم.... گاهی می خندیدیم.... گاهی به تمام دنیا ناسزا می گفتیم و گاهی هم در کار خدا دخالت می کردیم و برنامه ریزی می کردیم.

منا می گفت: فکر می کنم هیچ وقت طعم مادر شدن را نچشم.... فکر می کنم همیشه به دنبال یک زندگی خوب و رویایی بگردم و در انتها هم اصلا آن را پیدا نکنم.

من می گفتم: چرت نگو.... هر کسی عاشق این است که تو  همسرش باشی و تازه مگر تو چه عیبی داری که نتوانی مادر بشوی؟؟؟؟

منا می خندید و می گفت: تو  خیلی  مثبت اندیش هستی.... و من از اینکه مثبت فکر می کردم خیلی خیلی خوشحال بودم.

ترم 5 که تمام شد یک دفعه  منا عاشق شد. عاشق دوست برادرش که 16 سال از خودش بزرگ تر بود. یک مرد جا افتاده که هم سن استاد ما بود که 2 تا بچه داشت.....

به منا می گفتم: دختر چرا اینقدر خودت را دست کم می گیری.... ؟؟؟ آخه این مرد چی داره که تو براش حاضری از خانوادت هم دل بکنی؟ آخه پدر و مادر منا مخالف بودند و منا پاش را کرده بود توی یه کفش که من فقط مسعود را می خوام.

اونقدر دلم می گرفت که حد و حساب نداشت. مسعود 16 سال از منا بزرگ تر بود. مجروح جنگی بود و توی سرش و توی قلبش کلی ترکش داشت که گاهی حرکت می کردند.... مرد تنهایی بود که هرگز نمی توانست سرزندگی های منا و شادی هایش را درک کند. منا دختر خیلی شاد و سرزنده ای بود.

منا دختر خیلی خوبی بود. حرف می زد.... شادی می کرد.... درس می خواند.... و خلاصه حسابی با مسعود فرق داشت.

اما منا عاشق شده بود.

جالب بود که منا همیشه از اختلاف سنی بین پدر و مادر خودش شکایت داشت و همیشه از مادرش گله می کرد که چرا به پای مردی نشسته که جای پدرش است و  نمی تواند جوانی او را درک کند و یک دفعه خودش عاشق مردی شد که دقیقا شرایط پدر خودش را داشت.

توی انتخاب واحد ترم 6 مسعود آمد .... ان موقع عقد کرده بودند. با کلی دعوا و جنگ و تحدید .... وقتی آمد در برخورد اول احساس کردم این مرد شدیدا دیکتاتور است. طوری با منا حرف می زد که انگار می خواست او را تحت کنترل داشته باشد.

نمی دانم چه اتفاقی افتاد که هنوز چند هفته از شروع کلاس ها نگذشته بود که منا دیگر دانشگاه نیامد و بعد هم امد برگ انصراف را پر کرد و از درس و دانشگاهی که انهمه دوستش داشت انصراف داد.

اصلا باور کردنش برایم راحت نبود. بهترین دوستم داشت ارزوها و اینده اش را فدای عشقی می کرد که من گمان می کردم دوامی نخواهد داشت.

بماند که چندی بعد شدیدا پشیمان شد و حتی به فکر طلاق افتاد و بماند که مسعود انقدر زبان ریخت و چاپلوسی کرد تا باز منا را خر کرد و برد دش به خانه ی خودش و بدون مراسم عروسی او را صاحب شد.... بماند که منا که عاشقانه مادرش را می پرستید یک دفعه با مادرش قطع ارتباط کرد و بماند که بی مقدمه منا باردار شد و در زندگی غوطه خورد که اصلا ارزویش نبود.

منا شد تمام دلنگرانی من.... شد تمام غصه های من.... تمام گریه های من.... و حتی وقتی برای ازدواجم او را دعوت کردم انقدر از دیدن او در مراسم عروسی ام ناراحت شدم که حد و حساب نداشت.

تمام مهمان ها و حتی پدرم فکر می کرد منا با پدرش به عروسی امده..... خدایا باور نمی کردم مسعود آنقدر سعی داشت تا شب منا را خراب کند که در تصورم نمی گنجید.

من که عاشق منا بودم از بچه ی مسعود متنفر بودم.

ستاره دخترش آیینه ی تمام قد مسعود بود که در آغوش منا گریه می کرد و من از این تکه از وجود مسعود در اغوش منا متنفر بودم.

و حالا  بچه ی دومش را هم به دنیا اورده و گاهی که باهاش حرف می زنم سعی می کند وانمود کند که راضی است اما حرف هایش خلاف این را می گوید.

به نیلوفر دوستم می گویم آرزو مرگ برای کسی خیلی آرزوی بدی است اما اگر مرگ مسعود منا را خوشحال می کند چرا نباید آرزوی مرگش را داشته باشیم؟؟؟؟ حتما می گویید تو که نمی دانی او خوشحال است یا ناراحت.... تو حق نداری برای زندگی او تصمیم بگیری.... اما منا بهترین دوست من بود.

یادم نمی رود وقتی با اشک همان اوایل به من گفت: تو که دوست من بودی.... مگر من مشکلی داشتم که تو مرا برای برادرت خواستگاری نکردی؟؟؟؟ وقتی این حرف را زد فهمیدم چقدر از این وضعیت ناراحت است و چقدر دلش گرفته.

---------------------پاین پست برای تمام کامنتها جواب دارد.....

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:43 توسط غزل| |

بلند می شوم که بروم. می روم که رفته باشم. نه برای رفتنش برای اینکه به تو ثابت کنم می توانم روی حرفم بمانم.

همیشه وقتی حرف رفتن می شد تو مسخره می کردی که یک ساعت نشده باز مثل بره ی کوچولویی سرت را می اندازی زیر و می آیی.

و من اینبار سرم را بالا می گیرم و می روم تا ثابت کنم که برای رفتن از بره ی کوچولوی توی ذهن تو خیلی شجاع دل تر هستم.

این روزها که نشد اما باید یادت مانده باشد که روزی چقدر برای شنیدن آن سه کلمه از زبان من تقلا می کردی و هر باز هم که می گفتم صدایت پر از لبخند پنهانی می شد که سعی می کردی من نشنومش.

راستی چمدانم را بستم. بستم که بروم.

همه چیز را جا گذاشته ام جز نگاهت را تا اگر روزی... جایی.... چشمم به نگاهت افتاد نخواهم میان خاطرات و ته مانده های گذشته هایی که خاک خورده گوشه ی ذهنم بگردم و آخرش هم نفهمم که این نگاه را کجا و کی و چه کسی تحویلم داده بود که اینقدر آشناست.

همه  چیز را جا گذاشته ام. باور کن.

حتی گلبرگ های خشک شده ی رز قرمزی که به مناسبت هیچ روزی و هیچ میلادی هدیه دادی و من همان روز وارونه به بالای کتابخانه آویزانش کردم تا همان شکلی خشک شود .

همه چیز را جا گذاشته ام حتی نقاشی های روی بروشور نمایشگاه کتاب شیراز.... یادت که هست چه چیزهایی کشیده بودی.

فکر کردم به دوش کشیدن نگاهت آنقدر سنگینی روی دوشم دارد که نخواهم هیچ چیز دیگری از این روزها همراهم ببرم و همان هم برای به یادت ماندن کافیست.

یادت باشد می روم..... اینبار می روم و برهی کوچولوی ذهنت نمی شوم.

و اين درست همان جاييست كه ايستاده ام

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 19:54 توسط غزل| |

یادم می افتد به آن روزهایی که شعر هایم را می دادم دست پاییز و به این بهانه چند لحظه ای با او صحبت می کردم.
همیشه دنبال بهانه ای بودم تا با پاییز صحبت کنم. کنارش باشم. ببینمش. از دلم... از روزگارم... از دوستانم... از دوست داشتن هایم... از عشق و نفرتم با او بگویم.
همیشه دنبال لحظه ای می گشتم که او را جایی خلوت ببینم تا نه مزاحمی اوقات خوشش را تلخ کند و نه دردی نا خود آگاه از شنیدن دردمندی بر دلش سنگینی کند و هاله ای شود بر چشم هایش و مرا نبیند.
همیشه دنبال این بودم تا شر مزاحمان را از سرش کم کنم تا خود واقعی ام را ببیند و....
یاد زمانی می افتم که تازه واردی کسی که نمشناختمش زیاد دور و برش می پلکید. اگر اشتباه نکنم آقایی بود شهسواری نام که حضورش در کنار پاییز نا خود اگاه مرا از او متنفر کرده بود.
بعد ها که او را بیشتر شناختم و با او همکلام شدم فهمیدم اشتباه کردم.
من زیاد اشتباه می کردم.
اما همیشه پاییز با مهربانی مرا می بخشید و اصرار داشت که من پاکم.
اگر چه همیشه او را استاد صدا کردم اما او انقدر بزرگوار بود که مرا خواهرش خواند.
حالا این برادر از این خواهر دلگیر شده و اصرار دارد که دلخوری پیش نیامده.
من اما می دانم سنگینی حرفی که زدم چقدر او را دلتنگ روزهایی کرده که این خواهر اینقدر گستاخ نشده بود.
یادم می آید حتی بعد از 5 سال که او را دوباره دیدم هر چه در چهره اش گشتم تا اثری از کینه ببینم ان هم از حرفهایی که من با آنها او را آزردم.... هیچ ندیدم جز عطوفت برادرانه ای که هیچ گاه از من دریغش نکرد.
اولین باری که بعد از 5 سال او را دیدم و او ناژوان را به من معرفی کرد ظهر تا به خانه رفتم به همسرم زنگ زدم و با شوق گفتم: مرا بخشید.
آخر او شاهد گریه های من بود ... شبهایی که کابوس ان روز کذایی در دانشگاه را می دیدم. شبهایی که دلتنگ شعر خواندن هایم می شدم با استاد.... شبهایی که دلتنگ ان اتاق کار در دانشگاه می شدم و شبهایی که دلتنک کلاس و درس و ساعت های اندیشه و قانون اساسی می شدم.
همسرم شاهد این گریه ها بود.
و وقتی گفتم: مرا بخشید , نفس راحتی کشید و گفت: کابوس هایت تمام شد.
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 23:20 توسط غزل| |

سلام به همه ی دوستان خوب و مهربانم.

اول از همه معذرت می خوام که  نتونستم جواب محبت هاتون را بدم اما به خدا بعد از اینکه از سفر امدم به همه سر زدم اما به خاطر مشکل اینترنتی که داشتم نتونستم براتون کامنت بذارم.

مرمر خانم گل دوست نزنینم که اسباب کشی کرده و یه وبلاگ جدید باز کرده که هر کاری کردم نتونستم وارد وبلاگ جدیدش بشم.

صحبا خانم نازنین هم رفته تا دختر گلش را به دنیا بیاره که امیدوارم هم خودش و هم دختر نازنینش سالم باشن و منو هم از دعا بی نصیب نذاره.

از صبورای نازنین هیچ خبری ندارم و فکر کنم مادر بودن اونقدر مشغولش کرده که دیگه وقت نوشتن نداره.

غزال عزیز هم که با دختر نازش سرگرمه و داره مراحل بزرگ شدن کوچولوش را روز شماری می کنه.

صبا ی محبونم هم که تا مدتی آپ نمی کنه و این یه کمی برام عجیبه که چرا؟

بگذریم اما اگر از حال من بخواهید بدونید باید بگم به لطف خدا خوبم و بهتره که بگم خیلی بهترم.

روزایی که نبودم اتفاقات زیادی افتاد که الان واقعا جای گفتنش به دلایلی اینجا نیست اما خوب شاید یه روز براتون بنویسم.

اوضاع خونه بعد از ۱۳ روز که امدم خیلی به هم ریخته بود و گرد و خاک همه جا نشسته بود.

متاسفانه هنوز کاملا روبه راه نشده و هنوز نمی شه اسمش را خونه گذاشت.

همسری عزیز هم که ماشالا از تنبلی ...

خلاصه همش پیش خودم می گم اگه من یه دختر ناز داشتم توی همه ی این کارا کمکم می کرد.

همسری وقتی این حرف را می زنم می گه: تا اون بزرگ بشه که طول می کشه بعدش هم یعنی تو اینقدر تنبلی که واسه تنبلیت می خوای دختر داشته باشی؟

دکترم گفته باید وزن کم کنم و الان تحت رژیم هستم و تا حالا ۳ کیلو کم کردم.

راه رفتن هنوز واسم سخته و مخصوصا پای راستم خیلی اذیتم می کنه.

اما به زودی خوب می شه.

دیگه اینکه تصمیم دارم یه تغییر اساسی به این وبلاگ بدم.

البته منظورم قالب نیست بلکه می خوام فضای وبلاگ را شاد کنم.

حس می کنم زیادی از غم نوشتم و دیگه وقتشه که یه خونه تکونی حسابی توی نوک قلمم الکترونیکیم

بدم.

پس اول از همه به تشویق و محبت های شما عزیزان نیاز دارم و دوم اینکه از این پس نوشتن هر گونه متن غم انگیز و ناامیدانه در این وبلاگ ممنوع می باشد.

کسانی که از این قانون سر پیچی کنند .....ای بابا بی خیال.

فردا می خوام برم ارایشگاه و یه حال اساسی به موهام بدم.

خوب فعلا خداحافظ تا بعد

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 19:26 توسط غزل| |

نمی دونم تا حالا شده یه جایی مثلا ایستگاه اتوبوس یا توی یه مجلس ... نشسته باشید یه دفعه یه بچه بیاد روبروتون وایسه و بر و بر نگاهتون کنه؟

امروز توی ایستگاه اتوبوس نشسته بودم منتظر دوستم که قرار بود ساعت ۶ بیاد اما زنگ زد گفت ۶:۲۰ میاد . یه دفعه یه دختر بچه ی مو فرفری آمد روبروم ایستاد و همین طوری زل زد به من.

اولش فکر کردم خوب الان می ره. بعد دیدم یه کم منو نگاه کرد و خوب سر تا پامو برانداز کرد و دست آخر رو کرد به مادربزرگش و گفت: من کجا بشینم؟

مادربزرگش بلند شد و گفت: بیا بشین اینجا تا مامانت بیاد.

دخترک همون طوری که ایستاده بود کیف مادربزرگش را گرفت و گفت: تو بشین.... بعد دوباره به من نگاه کرد.

اول خواستم بی تفاوت باشم و چون هوا خیلی گرم بود و منم درد کمر داشت بد جوری اذیتم می کرد خواستم اهمیت ندم که دخترک دستش را کشید روی موهاش و گفت: اینجا جای منه.

چشمام داشت ۴ تا می شد.

گفتم: ببخشید اما من که آمدم شما اینجا نبودیا....

گفت: خوب رفته بودم اون اقاهه که چشمش درد می کرد و بسته بودش را نگاه می کردم اما اینجا جای منه.

اول خواستم اهمیت ندم اما یه دفعه به خودم گفتم: وقتی داره از حقش دفاع می کنه چرا من جلوش را بگیرم. درسته که ۳-۴ سالش بیشتر نیست اما از همین حالا باید این چیزا براش مهم باشه. احترام گذاشتن به خودش براش مهم باشه.

واسه همین از جام بلند شدم و گفتم: بفرما ....

نشست روی صندلی . اما هنوز جا گیر نشده بود که دوباره بلند شد و گفت: خوب بیا بشین من که مثل تو مانتو و روسری ندارم که گرمم بشه. بیا بشین.

..................

یه حس خوبی داشتم. الان همه یه حس خوبی دارم.

راستی یه مدت اینجا اپ نمی شه. شاید ۲ هفته.

می رم سفر.

واسه منم دعا کنید. همیشه.....

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 20:24 توسط غزل| |

نمی دونم این روزا چند بار بیرون رفتید و از ویترین این مغازه به ویترین اون مغازه سرک کشیدید و گاهی با حسرت گاهی با رضایت رد شدید و چی خریدید و چیا هنوز نخریدید و چیا را اصلا نمی خرید.

نمی دونم این روزا چند بار آدمایی را دیدید که دستاشون پر هست از انواع پاکت و پلاستیک مارک دار و باز با همه ی اینا دارن می رن به یه مغازه ی دیگه که یه چیز دیگه بخرند و چند بار هم آدمایی را دیدید که هی دست بچه هاشونو می گیرن و از این مغازه به اون مغازه سرک می کشند تا حراجی پیدا کنند و جنس ارزونی را ببینند و بخرند.

و چند بار آدمایی را دیدید که فقط با حسرت رد شدند و حرکت بقیه را دیدند؟

نمی دونم این تصاویر برای شما هم آشناست یا نه؟

اصلا نمی دونم این تصاویر عادیه یا نه؟

یادمه وقتی بچه بودم  نزدیک عید که می شد دیگه بابا ما را بیرون نمی برد.

ما همه ی خرید هامون را تا اواسط بهمن ماه می کردیم چون بابا اعتقاد داشت دم عید فقط بازار بنجل فروشی به راه هست و قیمت ها سرسام آور.

من اون وقتا معنی این حرفا را نمی فهمیدم اما حالا خوب می فهمم که وقتی یه مانتو که سر تا پاش 7000 تومن خرج دوخت و پارچه ( در سری دوزای ها) برنداشته را یه دفعه اتکت می زنن 70-80 تومن یعنی چی؟

البته امسال بر خلاف سالهای پیش من تقریبا تمام مایحتاجم را خریدم اما دیروز عشقی با دو تا از جاری های محترم رفتم بازار. اونا می خواستن واسه دختراشون خرید کنند.

توی شیراز مراکز خرید زیادی هست اما بازار وکیل یکی از بازارهایی هست که مخصوص قشر هم پر درامد و هم کم درامد هست و توش همه جور جنسی با همه نوع قیمتی پیدا می شه و چون یه بازار توریستی هم هست پس یه جاهاییش هم دیگه واویلاست.

دیشب یه جورایی از اینکه هنوز مسولیت بچه گردنم نیست خوشحال شدم.

بچه ها را نمی تونی قانع کنی که فلان جنس خوب نیست یا با قیمتش تناسبی نداره. وقتی چیزی خواستند باید بهشون بگی چشم و بدی دستشون.

مخصوصا وقتی دختر باشن و چند تا باشن و نتونی برای یکی بخری و واسه یکی دیگه نخری.

من زیاد عادت به گشتن توی خرید ندارم و معمولا می دونم چی می خوام و از کجا باید تهیه کنم اما آدم وقتی بچه دار باشه نمی تونه اینطوری راحت خرید کنه.

نمی دونم چقدر این حرفا را می تونید تصور کنید؟

اما من دیشب خیلی از جاها نگاه های شاد را دیدم و خیلی از جاها هم نگاه های حسرت آلود.

عیدای بچگیای من خیلی قشنگ تر از حالا بود.

خیلی دیدنی تر و دوست داشتنی تر حتی اون وقتایی که یه دویست تومنی یا حداکثر یه 500 تومنی عیدی دایی بود و من نهایتش توی یه عید 5000 تومن عیدی گیرم می آمد.

حالا عیدی ها 5000 به بالاست و بالای 100 هزار عیدی گیر بچه ها می آد اما اونا نمی تونن به اندازه ی ما توی بچگی هامون از عید و سفره هفت سین و تعطیلات و دیدو بازدید لذت ببرن.

یاد اون وقتا به خیر

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 18:37 توسط غزل| |

بوی تو را می داد.همان چمن های سبزی که رویش با پاهای برهنه راه رفتی و گفتی دارم آرامش را تجربه می کنم.
بوی تو را می داد.
همان پیاده رویی که از بالا تا پایینش دست مرا می گرفتی و می گفتی: اینقدر نایست. چقدر به ویترین مغازه ها نگاه می کنی... هنوز که عید نشده.
بوی تو را می داد.
همان ایستگاه اتوبوسی که هر وقت از کنارش رد می شدیم من بهانه ی تاکسی می گرفتم و تو می گفتی: حیف این اتوبوس های زرد رنگ نیست؟
بوی تو را می داد. همان چتری که تو هرگز بر سرم نگرفتی و همیشه می گفتی: زیر باران باید رفت....
راستی این روزها هر جا قدم می گذارم بوی تو را می دهد.
انگار تمام این شهر را با تو گشته ام و تو در تمام این شهر نفس کشیدی.
گل رز کوچکی که برایم خشک کردی هنوز توی جعبه ی عینکم است.
و نرگس ها.
و گلهای یخ.
و حتی ...... 
کم کم 12 بهمن هم می آید.
و نمی دانم وقتی به دیدنش بروم آیا آنجا هم بوی تو را می دهد؟
تو سالهاست که رفته ای.
انگونه که انگار هرگز نبودی.
اما همیشه وقتی هوا سرد است تو را می بینم.
آدمک برفی من.

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 22:24 توسط غزل| |

تازگی ها وحشی شدم.

مثل سگ پاچه می گیرم.

مثل گربه چنگال نشون می دم.

مثل دیوونه ها داد می زنم.

نمی دونم چه مرگم شده.

الکی الکی از خودم دلخورش می کنم. بعد پشیمون می شم و یه گوشه زانوی غم بغل می گیرم.

انگار ویار دعوا کردن دارم.

کاش اونم سرم داد می زد.

کاش یه کمی بهم سخت می گرفت.

نه داد می زنه.... نه حرفی می زنه.

وقتی ایطوری از من می گذره و داد و هوارهام را نادیده می گیره از خودم بدم می اد.

خجالت می کشم بهش بگم: معذرت می خوام.

من همیشه معذرت می خوام و اون همیشه با صبوری منو می بوسه و می گه: نمی خوام ناراحت و عصبی باشی.

دلم واسه مامانم تنگ شده.

احساس می کنم بهش بد جوری نیاز دارم.

انگار از زمان بالغ شدنم هم سخت تر شده.

انگار باید با یکی که از خودمه حرف بزنم.

باید با مامانم درد و دل کنم.

راهنماییم کنه و بهم بگه: دختر این راه و رسمش نیست.

خودم می دونم اما کاش مامانم بود و بهم می گفت.

گاهی به اون دخترایی که مادر دارن و ازدواج می کنن حسودیم می شه.

من  حتی نمی دونم کوچک ترین مسائل زندگیم را چطوری باید پشت سر بذارم.

حتی نمی دونم این داد و هوار ها چقدر می تونه منو از عزیز ترین موجود زندگیم دور کنه.

می دونم اما انگار به روی خودم نمی آرم.

من چه مرگم شده؟

احساس می کنم از خودم خسته شدم.

از این آدمی که توی خودم ساختم خسته شدم.

از این آدمی که شب ها توی ذهنم رژه می ره و آماده باش می ده خسته شدم.

دلم می خواست مثل قدیما دستم به قلم بره.

اینجا نوشتن منو ارضاء نمی کنه.

من تا کاغذ پر نکنم و جوهر روش نپاشم آروم نمی شم.

حالا وقتی قلم دست می گیرم می ترسم بنویسم.

انگار یه هیولا نوک قلمم گیر کرده که می ترسم بیرونش بپاشم.

هیولا را خودم ساختم.

توی چشمام پرورشش دادم.

توی دلم بزرگش کردم.

توی حرفام بهش پر و بال دادم.

دیگه خودمو نمی شناسم.

الکی بهش می پرم.

الکی سرش داد می زنم.

الکی از کوره در می رم.

و اون راستکی صبوری می کنه.

راستکی دلش می شکنه.

راستکی اشک توی چشماش حلقه می زنه.

راستکی می ره یه جایی توی خیابونا توی ماشین گریه می کنه.

و راستکی سرش درد می گیره و می خوابه.

و من الکی الکی تنها می شم و توی تنهایی هام به خودم بد و بیراه می گم.

.

.

.

پ. ن: نظرات این پست هرگز تایید نخواهد شد....

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 18:37 توسط غزل| |

تمام موجودات زنده بعد از مرگشون فاسد می شن. بوی تعفن می گیرن. گند می زنن. کرم می خورتشون و می شن یه لاشه ی بد بوی رقت انگیز.

اما ادما قبل از مرگشون این بلا سرشون می اد.

قبل از مرگ فاسد می شن. متعفن و رقت انگیز می شن.

یه جوری می شن که آدم وقتی نگاهشون می کنه حالش از آدم بودن خودش به هم می خوره.

امروز خیلی دلم گرفته بود.

خیلی عصبی بودم.

مثل دیوونه ها دور خودم تاب مب خوردم.

می خواستم سر یکی داد بزنم. می خواستم خودمو یه جایی ... یه جایی غیر از اینجا خالی کنم.

می خواستم سرمو به دیوار بکوبم.

کاش یه دیوار محکم بود تا وقتی سرمو توش می کوبیدم ترک بر نمی داشت.

از افکار خشن و وحشی من.

از این همه خشونتی که توی دلم جمع کردم و توی سرم داره شعله می کشه.

آدما را نمی شه شناخت.

یه روز فکر می کنی یکی را می شناسی. فرداش می بینی حتی به اندازه نوشتن اسمش هم نمی شناختیش.

دارم دق می کنم.

اصلا نمی خوام اینطوری باشم.

اما نمی دونم چرا هر چی بیشتر سعی می کنم از این حالت در بیام کم تر موفق می شم.

امروز رفتم دیدن یه دوست.

یه کسی که فقط نگاه کردن به صورتش هم ارومم می کنه.

اما نتونستم اروم بشم.

نمی دونم فهمید که چقدر سرگردون شدم یا نه؟

ناخونام را لاک زدم.

می خواستم وقتی به اونا نگاه می کنم نبینم که می تونه زیرشون پر از کثافت باشه.

کاش می شد یه جوری خودم را توی این دنیا چال کنم که از هیچ کجاش نتونن منو در بیارن.

عکسی که گذاشتم توی وبلاگ چند روزه منو درگیر کرده.

اعصابم را به هم ریخته.

امروز یه فیلم دیدم.

فیلم حس پنهان.

فیلم سنگینی نبود اما منو به هر ریخت.

نمی دونم واقعا محمدرضا فروتن به زنش خیانت کرد یا حق داشت این کار را بکنه.

کاش ادما جرات داشتن از احساساتشون بگن.

کاش اینقدر خودشونو نمی خوردن.

کاش این قدر یواشکی خودشونو سانسور نمی کردن.

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 17:50 توسط غزل| |

چیزی در درونم داره تغییر می کنه.

همه چی رنگ عوض می کنه.

وقتی تو می تونی خیلی راحت رنگ عوض کنی چرا من نتونم؟

وقتی همه می تونن دروغ بگن چرا من نتونم؟

وقتی همه می تونن فراموش کنند ....آه نه نمی تونم فراموش کنم با من چه کردی.

نمی تونم از یاد ببرم که تمام احساساتم را زیر یک کلمه حرف له کردی.

یک کلمه حرف..... گ .....م..............ش........و....

و من رفتم.

برای همیشه رفتم.

حتی میان خاطرات کودکی ات هم مرا نخواهی جست.

حتی میان لحظه های پایکوبی زندگیت هم نشانی از وجودم نخواهی یافت.

می دانم که دوستت دارم.

با تمام این حرفها که می دانم از زبانت بیرون آمد اما از دلت نه.... باز دوستت دارم.

هر چه باشد تو از منی.

تو در منی.

تو با منی.

حتی خود منی.

نمی توانم دوستت نداشته باشم.

تو دنیای درون منی.

دنیایی از بودن.

دنیایی از کودکی

دنیایی از آزادگی.

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 19:26 توسط غزل| |

دو شنبه۲۲/۰۷/۱۳۸۷ ساعت ۵ بعد از ظهر:

توی گل فروشی معطل شدم. داشتم واست گل می خریدم . فکر می کردم باید توی دیدار اول حتما چیزی بهت بدم که در خور تو هست. اولش به پسره ی گل فروش گفتم زود تزئینش کن عجله دارم. اما وقتی دیدم با یه کاغذ دو رنگ داره تزئین می کنه گفتم : نه با این نه. با یه چیز قشنگ تر تزئین کن.

بهم گفت: معطل می شیا. به ساعت نگاه کردم. گفتم تا بخوای از ختم پدر دوستت برسی سر قرار شاید یه کم وقت داشته باشم. گفتم باشه عیب نداره.

دوباره کاغذ را باز کرد و با یه چیز دیگه که نمی دونم جنسش چوب بود یا پوست درخت گلها را تزئین کرد.

گل را گرفتم و از گل فروشی آمدم بیرون. تاکسی هم گیر نمی آمد. دوبار زنگ زدی. تو سر قرار بودی و من هنوز نرسیده بودم.

از شانس من تاکسی هم از مسیر دورتری منو رسوند.

با خودم فکر می کردم تو چه شکلی هستی؟ چطوری آمدی؟ منو می شناسی یا نه؟ اصلا منو یادته؟

از دو تا پراید رد شدم دیدم پشت یه تویوتای آبی رنگ نشستی و عینک آفتابی به چشمته. هنوز نتونسته بودم بشناسمت.

از ماشین پیاده شدی و آمدم طرفت و بغلت کردم.

گفتم عینکت را بردار ببینمت.

برداشتی و تازه یادم افتاد که می شناسمت و از خودم خندم گرفت که توی این مدت به هر کسی فکر می کردم جز این چهره ی معصوم.

سوار ماشین شدیم. گفتم ساعت ۵/۵ تا ۶ استاد خارج از کلاس هست.

گفتی: بریم خونه من کفشم را عوض کنم. با خودم گفتم: شاید طول بکشه و بعد از کلاس برسیم اما بازم به خاطر تو نتونستم نه بگم.

رفتیم توی یکی از کوچه ها و تو جلوی در یه خونه ایستادی و گفتی زود بر می گردی.

زود برگشتی و توی این فاصله ۳ تا آهنگ گوش کردم.

بهت فکر می کردم و نمی دونستم چرا اینقدر باهات راحتم.

توی راه از استاد برام گفتی. حرفاتو خوب گوش دادم.

نمی دونم چرا به صداقتت ایمان داشتم.

وقتی رسیدیدم دانشگاه تغییر حالتت را خوب درک کردم.

رفتیم و جلو کلاس استاد آمد و ازمون دعوت کرد بریم توی کلاس.

یکی از شاگردا داشت کنفرانس می داد. احزاب بود.

استاد خوشحال بود. یعنی من فکر می کردم خوشحاله اما استاد همیشه وقتی درونش متلاطم هست اینطوری لبخند می زنه.

بعد از حرفای اون دانشجو استاد من و تو را معرفی کرد.

کلاس که تمام شد آمدیم بیرون.

می دونستم واست سخته و توی دلت آشوبه. می دونستم بعد از این همه مدت که استاد را دیدی دقیقا حال خودم را داری بعد از ۴ سال که استاد را دیده بودم.

استاد نمی خواست ما بریم اما دیگه هوا تاریک بود. خداحافظی کردیم.

توی راه داشتی گریه می کردی.

چند بار فکر کردم حالت خیلی بده.

گفتم با هم بریم یه جایی صحبت کنیم.

قبول کردی.

رفتیم پارک خلدبرین و اونجا قدم زدیم و تو واسم حرف زدی. خیلی چیزا گفتی که شد راز توی این سینه.

وقتی ازت خداحافظی کردم به خودم گفتم چقدر دوست داشتنیه.

ما با هم دوست شدیم. به همین سادگی

به همین سادگی.

و من می خوام کنارت باشم.

همیشه.

مثل یه خواهر.

قول می دم.

باور کن.

تو با صداقت چشمات و کلامت منو پابند کردی.

بذار با هم دوست بمونیم.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 22:8 توسط غزل| |

ای تو جاری توی شعرم ...به تو نامه می نویسم.

نمی دونم چند وقته پاتو اینجا نذاشتی و این نوشته ها را نخوندی.؟!

نمی دونم توی اون دلت چی می گذره که این همه دلتنگ هستی و از عالم و آدم دلخور.؟!

نمی دونم چرا این همه شکایت داری و واسه چی این شکایتا را توی خودت محبوس کردی؟!

اما با تمام این ها می خوام بدونی نگرانتم.

یادته یه روزی بهم گفتی نمی خوام از دستت بدم؟ یادته گفتی منو مثل خواهرت می دونی؟

یادته گفتی من اولین کسی هستم که تو با اسم کوچیک صداش می کنی؟

یادته گفتی ؟.....؟؟؟؟

اما امروز من می خوام یه چیزی بهت بگم.

می خوام ازت یه خواهشی کنم.

درسته مثل خواهر دوستم داری.

درسته من یکی از اون شاگردای خوبت بودم...

درسته همیشه می گی من پاکم و خوبم.

درسته ...اما اینو بدون تو آخرین ترانه ی من نیستی.

تو شروع دوباره سرودنی در من.

درست ۳ سال هیچ شعری از قلم من روی هیچ کاغذی نیامد. اما با دیدن دوباره ی تو

....

شعر ها به قلمم هجوم آوردند.

دوباره نوشتم.

دوباره موج خروشانی شدم و خروشیدم.

دوباره غریدم.

دوباره .....

تو اگر پاییز باشی من برگ های پاییزی ام.

اگر کویر باشی من دشت پر از شن و ماسه ام.

اگر ابر باشی من رعدم.

و اگر خودت باشی من همینم که هستم.

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 18:27 توسط غزل| |

چقدر جایت خالیست. نمی دانم کجایی. چه می کنی؟

حتی دیگر پیغامی هم برای من نمی فرستی. حتی دیگر به سرزمین قرارمان پا نمی گذاری.

دیگر نمی نویسی.

دیگر حضورت اینجا برای من ملموس نیست.

نمی دانم. مثل این است که تمام درختان را تو گرد هم جمع می کردی. مثل این است که تو می دانی اگر زیتون در بهار بوی نارنج و ترنج می دهد اگر سیب در دست عابر پیاده است و اگر بهار در امتداد پائیز می اید اگر تمام درختان در دور زمین گردون می چرخند و اگر غزل برای مشاطه از کویر می گوید تمام اینها برای خاطر آن است که تو بخوانی و بدانی همه اینجا به یادت هستند.

نمی دانم می دانی یا نه؟

نمی دانم آیا تو هرگز برای اینکه یادت بماند چشم های خیس غزل خسته از سرودن بیت های سرد و یخ بندان زمستانی است به خودت زحمت آمدن به خانه درختان را می دهی یا نه؟

نمی دانم آیا سیب را گاز خواهی زد ؟

آیا زیتون را بو خواهی کرد؟

آیا بهار نارنج را .....آه تو هرگز باور نمی کنی چقدر دلم برایت تنگ است.

هرگز باور نمی کنی چقدر رنگها بدون تو بی رنگند.

چقدر بی  تو این خانه تهی از شکیبایی است.

تو هنوز باور نکرده ای  که چقدر جایت خالیست

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 22:52 توسط غزل| |

کودکی در چشمان من موج می زد وقتی مقابل تو بغض کردم و گفتم خیلی تنها شده بودم. تو سکوت کرده بودی و حتی به چشم های من هم نگاه نمی کردی. من اشک هایم را نهیب زدم که مبادا بریزند و سکوت تو را متشوش کنند. تو به درخت های آن سوی پنجره اشاره کردی که متقارن بودند.
من از لحن کلامت درختها را در ذهن خود نقاشی کردم و لبخند زدم که تو هنوز هم کودکی.
تو گفتی: من پیر شده ام؟
من گفتم: نه اصلا عوض نشده ای.
و تو خندیدی و گفتی این خاصیت کودکی است.
من به کودکی تو حسودی ام می شد . چه ساده حرف هایت را در سکوت اعلام می کردی و من تک تک کلمات را می خواندم.
یادم رفت بگویم چقدر دوستت دارم. نه یادم نرفت. ترسیدم بگویم و تو بزرگ شوی. خودم بزرگ شوم و باز جدایی....
این بار همه ی احساساتم را برایت سه نقطه کردم.
تو معنایش را خواهی فهمید. می دانم که می فهمی حتی اگر هیچ گاه جواب ندهی.
همین که بدانی چه می گویم کافیست حتی اگر جواب ندهی.
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:22 توسط غزل| |

یادم آید روزهای سبز و سفید و نقره ای و ابی را

روزهای آفتابی و ابری را

روزهای شادی و غم را

روزهای با تو و بی تو بودن را

یادم می اید اتاق ۱۱۰..... یادت هست؟

راستی یادت هست یک روز سر کلاس سرفه ات گرفت؟ من ردیف جلو می نشستم.

رفتم برایت آب آوردم . فکر کنم لیوان حنیفه را گرفتم.

یادت هست آن روز۱۰/۲/۸۲ که تو یک سررسید به من هدیه دادی؟

یادت هست توی دفتر بخش گفتی من یکی از بهترین شاگردهایت هستم؟

من همیشه بابت این موضوع به خودم می بالیدم.

یادت هست هر وقت می آمدم توی دفترت سرت شلوغ بود و کلی آدم می امدند که با تو حرف بزنند؟

من می گفتم کاش یکی می آمد حالت را بپرسد بدون اینکه درخواستی داشته باشد تا تو از خستگی در بیایی.

یادت هست گاهی ایمیل های کوتاه برایم می فرستادی؟

راستی من دستخط تو را روی لوح فارغ التحصیلی ام دارم.

با یک شعر زیبا.

نمی دانم آیا آن را با رغبت نوشتی یا به اجبار.

راستی یادت هست توی پله ها گفتم تهمینه شدم؟ تو یکه خوردی. من سرخوش بودم و نفهمیدم چرا توی سالن موقع پرسش و پاسخ آنطوری نگاهم می کردی.

حتی وقتی به من گفتی می ترسم تو را از دست دهم.

کاش آن موقع ته چشم هایت رد پای آینده را دیده بودم تا حالا اینقدر خجالت زده ی چشمهای بارانی و آسمانی ات نباشم.

یادت هست چقدر برای درس احزاب التماس کردم و مدیر گروه قبول نکرد و من یک جلسه آمدم سر کلاس؟

راستی چرا وقتی بعد از ۱ سال و اندی سر کلاس تئوری آمدی جلسه بعد دیگر نیامدی؟

من فکر کردم شاید بتوانم بگویم چقدر متاسفم اما فرصت نشد.

تو دسته کلیدت را توی کلاس جا گذاشتی و من آن را برایت آوردم اما تو فرصت ندادی بگویم به خاطر همه چیز متاسفم.

تو خیلی بزرگی. خیلی خوبی و خیلی مهربانی.

هروقت فکر می کنم که چقدر عذابت دادم از خودم بدم می اید.

من برای همه ی روزهایی که یاد تلخی من آزارت داد معذرت می خواهم.

تو هنوز هم مرا به اوج احساسات پاک شاعرانه می بری.

هنوز هم در من ترنم شعری.

هنوز هم آوی فصل هایی.

هنوز هم برای من آسمانی.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 22:30 توسط غزل| |

می خوام برای شما بنویسم. آره با شما هستم که این روزها درگیر هستید.

می دونم هیچ وقت نمی خونید. اما من می نویسم.

وقتی گفتید شاید برید اونم..... نه باورم نمی شه.

نمی تونم باور کنم. مثل ۴ سال پیش بازم همون حکایت همیشگی.

یادتونه؟

چقدر گفتم نه؟

یادتونه؟

شاید فراموش کردید هر وقت حرف رفتن می زدید من بغض می کردم و می گفتم اونجا جای شما نیست.

هنوزم فکر می کنم وجود شما واسه اونجا زیادی بزرگه.

اونجا پر است از ادم های قد کوتاهی که بلندی آسمانی شما را نمی بینند.

اونجا پر است از ادم هایی که نوک دماغشان برایشان دور ترین نقطه روی زمین است.

شما را چه به انجا؟

من هنوز نفهمیده ام چرا می خواهید بروید.

شاید اونجا بهتر باشه.

شاید شیک و دهن پر کن باشه اما جای شما میون دل ماست. میون دل ماهایی که به قلم زدن شما توی یک صفحه ی مجازی دل خوش کردیم که هر وقت می نویسید یعنی هنوز ما را برای همصحبتی قبول دارید.

پس چرا می خواهید این همه قلب مهربون را بگذارید و بروید جایی که پر از سنگ است.

؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 13:56 توسط غزل| |


Design By : Night Skin