کاغذ کاهی
حتی وقتی از اینکه می بینی من نمی تونم بیشتر از توانم شاد باشم.... بیشتر از توانم تلاش کنم پیش خودت فکر می کنی چرا باید اینقدر توانم کم باشه... به نظرم می اد اگه کوه را هم جابه جا کنم تو هنوز دوست داری من دریا ها را هم جا به جا کنم. تو منو زیاد می بینی. بیشتر از خودم. نه اینکه بد باشه ها... نه به خدا. می دونم دوستم داری.می دونم از روزی که به دنیا اومدم واسم آرزوهای بزرگ داشتی. می دونم دوست داشتی جهان را تغییر برم. دوست داشتی بزرگ باشم... دوست داشتی مشهور باشم... می دونم دلت نمی خواست من دکتر باشم... مهندس باشم... دوست نداشتی کسی باشم که وقتی بمیرم اسمم فراموش می شه. دوست داشتی کسی باشی که همیشه ازم به عنوان یه ادم بزرگ یاد بشه. حتی وقتی ابتدایی بودم انشا که می نوشتم تو بیشتر از خودم کیف می کردی. بیشتر از خودم ذوق می کردی.... بیشتر از خودم منتظر زنگ انشا بودی. بیشتر از خودم دوست داشتی بنویسم. شاید به خاطر لبخند های تو بود که منم عاشق نوشتن شدم. به خاطر ذوق و شوق تو بود که منم یه دفعه حس کردم دوست دارم نویسنده باشم. هر چی فکر می کنم می بینم همیشه دلم می خواست خوشحالت کنم. همیشه دوست داشتم شاد باشی و من مسبب شادی هات باشم. از اینکه به خاطر من لبخند بزنی احساس غرور می کردم. نمی تونم بهت بگم چقدر از روزهایی که عذابت دادم و به خاطرم غصه خوردی و اشک ریختی و توی خودت ریختی از خودم بدم می اد. چقدر به خاطر خامی هام نپختگی هام که باعث می شد ازم نا امید بشی و غصه بخوری که چرا باید اینقدر خام باشم از خودم ناراحت می شم. همیشه می گفتی باباس قصاب و بچه ی گوشت نخور..... نمی فهمیدم یعنی چی.... بهم می گفتی وقتی من خودم ختم روزگارم تو چرا خامی می کنی؟؟؟؟ چرا نمی ایی ازم بپرسی؟؟؟ و من همیشه اونقدر بچه بودم که فکر می کردم اگه ازت بپرسم ناراحت می شی. بدون اغراق می گم هر جا ازت پرسیدم بعدش موفق شدم. هر جا ازت پنهون کردم ضربه خوردم. تو همیشه نگران من بودی. از اینکه احساسم تکه تکه بشه. از اینکه خرد بشم از اینکه احساس شکست بکنم.... می ترسیدی از اینکه خودم را گم کنم. همیشه می خواستی مواظبم باشی. مواظب بودی اما منم دختر بد قلقی بودم. خیلی عذابت دادم. خودم را نمی بخشم. تو منو ببخش. بابایی خوبم خیلی خیلی دوستت دارم و می دونم که تو خیلی خیلی دوستم داری. الهی من فدای موهای سپیدت بشم که حالا ازشون خجالت می کشی و احساس پیری می کنی.... الهی من فدای چشمات بشم که بعضی وقتا اشک توش جمع می شه و سعی می کنی ازم پنهونش کنی... الهی من فدای دل مهربون و نگرانت بشم که هنوز هم نکران منی و می خوای راحت باشم و خار دردی به دلم نشینه. الهی من قربون این همه تنهایی ات برم که به خاطر من و خواهر و بردارم هیچ کس را توش راه ندادی. الهی من قربون عشق سی و اندی ساله ی توی قلب بشم که هیچ وقت کم رنگ نشد و هنوز هم که هنوزه با به زبون آوردن اسم مامانم چشمات برق می زنه. الهی من فدای سر تا پای پر از محبتت بشم. بابایی خوبم تو بدون اغراق بهترین بابی دنیا هستی. به خدا راست می گم. خیلی از دوستای خودم حسرت داشتن تو را داشتند. بهت افتخار می کنم. امشب من و همسری و بابا جونم رفتیم کنسرت گروه خموش که یه گروه نوپا بود و میانگین سنی نوازنده هاش بیشتر از 25 سال نبود. راستش خیلی خیلی بهم خوش گذشت. خواننده اش که واقعا صدای قشنگی داشت و نوازنده هاش هم خیلی خوب بودند. توی کنسرت کلی اشنا دیدم. راستش فکر کردم دنیا چقدر کوچیکه. 3 تا پسر دایی هام. یکی از دوستان چند سال پیشم. مسئول تشریفات و عکاس و فیلمبردار مراسم عروسی خودم. خلاصه هر چی چشم می گردوندم کلی ادم می دیدم که می شناختمشون. عجب دنیای کوچیکیه ها. جای همتون سبز. چند وقت دیگه هم یه کنسرت دیگه هست که اون فقط مال بانوان هست. باید یه برنامه بذارم برای اینکه با جاری کوچیکه برم. آخ کاش خواهرم هم بود. جالبه که این دوست ما ازدواجش را کاملا مدیون من بود. حالا بگذرد که از روزی که ازدواج کرد دیگه سراغی از ما نگرفت و بماند که وقتی کتاب می خواست شب و نصفه شب به من زنگ می زد و دستور کتاب می داد.... بد جوری خورد توی ذوقم. نه به خاطر اینکه قبول شده واسه اینکه اینقدر معرفت نداشت که وقتی قبل شد زنگ بزنه بگه فلانی دستت درد نکنه که جزوه و کتاب کول کردی آوردی تحویل شوهرم دادی حالا قبول شدم کتابات را می خوای برات بیارم؟؟؟ اینم باز قابل اغماضه.... این که نوشته تو شماراه ات را عوض کردی به من خبر ندادی و تو بی معرفتی ناراحتم می کنه اخه اون هم محل کار منو بلد بود هم شماره محل کار و خونه را داشت. اون حتی شماره ی بابام را هم داشت. خلاصه صبح به خاطر دیشب سگ شده بودم به تمام معنا و از بد حادثه اولین کسی که به پستم خورد همسری بود و بد جوری هم حالش را گرفتم. وقتی رفتم سر کار اونقدر به هم ریخته بودم که حد نداشت. یه اس ام دادم به همسری و فهمیدم خیلی ازم ناراحته. وقتی دلخوریش را فهمیدم تازه به این موضوع پی بردم که چقدر دوستش دارم و دنیا را بدون اون نمی خوام و اگه اون یه ذره دلش تنگ بششه می خوام دنیا نباشه. حی عشقولانه ام بد جوری قلنبه شده بود. زنگ زدم بهش و کلی گریه کردم پشت تلفن و اونم بغض کرده بود و این بغضش منو داغون کرد. تصمیم گرفتم تا امدم خونه از دلش در بیارم. ازش خواستم زود تر بیاد خونه بماند که یه کم هم دیر امد اما اصلا بهش گیر ندادم و مثل یه خانم خوب بغلش کردم و ازش معذرت خواستم و تازه فهمیدم که بدون اون واقعا زندگیم معنایی نداره. عصر با هم رفتیم یه خونه دیدیم. بعد هم راجع به ناراحتی دیشبم با هم حرف زدیم و کلی روحیه گرفتم و تصمیم هایی گرفتم. البته این تصمیم مال قبل هست. دارم کتابم را می نویسم. داستان خودم. می خوام چاپش کنم. منتظر باشید. همیشه یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایان هست خیلی وقتها به این فکر می کنم که چرا ما ادم ها اینقدر به خودمون بی اعتماد هستیم و فکر می کنیم حتما باید خودمون را به چیزی وصل کنیم تا معنا پیدا کنیم. چند وقته که دنبال یه بهانه می گردم واسه اینکه احساس تکراری و روزمره گی را از زندگی خودم جدا کنم. اینکه صبح بیدار بشم برم سر کار یه سری کار تکراری انجام بدم جواب چند تا ادم تکراری را با چند تا حرف تکراری بدم و ظهر بیام خونه با همون اتوبوس همیشگی و از سوپری سر خیابون شیر بخرم و تا رسیدم خونه ناهار را بذارم گرم بشه و دست و صورت بشورم و تلوزیون را روشن کنم تا اصداش باعث بشه احساس تنهایی کمتری کنم و ناهار را که گرم شده بخورم و ظرفها را بی حوصله توی سینک دستشویی بذارم و بعد برم و با خودم فکر کنم اگه یه چرت بخوابم ساعت 4 بیدار بشم می تونم برم بیرون و یه کم توی مغازه ها بگردم و این ساعت لعنتی موبایلم زنگ بخوره و من خاموشش کنم و بازم بخوایم تا وقتی چشم باز می کنم ببینم هوا تاریکه و همسری تازه امده خونه و من کلی بهش نق بزنم که دلم پوسید و از تنهایی دارم دیونه می شم و دیگه تحمل ندارم و اونم با چند تا بوس و ناز کشیدن بهم دلداری بده و باز من خر بشم و با خودم بگم خوب شاید فردا یه روز متفاوت بشه. این وقت ها واقعا احساس ترس می کنم از اینکه مبادا این روزمرگی و تنهایی و کسالت تکراری هر روز باعث بشه من خودم را به چیزای الکی وصل کنم یا دنبال چیزایی باشم که واقعا سودی در بهبود این حال و هوام ندارند. یه مدته به این فکر افتادم که موبایلم را خاموش کنم تا یه کم از استرس و فکر و خیال بیام بیرون. زنگ اس ام اس و زنگ موبایل برام شده یه کابوس که هر وقت به صدا در می اد فکر می کنم داره قلبم را توی یه محفظه ی تنگ فشار می ده. راستش از دنیای ماشینی بد جوری خسته شدم. به همسری می گم بیا بریم یه جای دور خونه بگیریم . می گه برای سر کار رفتن مشکل پیدا می کنی . اما واقعا دلم می خواد راهم دور باشه نه اینکه از محل کار تا خونه فقط 5 دقیقه راه باشه. از شلوغی و دود و بوق و صدای ماشین و ازدحام ادم ها توی نقاط پر جمعیت خسته شدم. دلم یه جای خلوت می خواد که صبح که بیدار می شم افتاب از پنجره نورش را پخش کنه توی اتاق و توی آشپزخونه که می رم نور آفتاب اجازه نده هیچ چراغی روشن بشه و صدای بلبل ها توی درخت ها به جای صدای ماشین و بوق و زنگ اشغالی و صدای روشن شدن ماشین توی کوچه به گوشت برسه . نمی دونم چطور می شه این کار را کرد اما می دونم واقعا توی شرایط این روزها و با این وضعیت اقتصادی تا دست پیدا کردن به همچین ارزویی خیلی راه باید طی بشه و خیلی صبح ها باید با صدای ماشین و بوق از خواب بیدار بشم و خیلی ظهر ها باید تنهایی با صدای تلوزیون ناهار بخورم. حتی نباید بگویم از زن بودن تکراری.... غذا پختن.... ظرف شستن.... لباس اتو کردن.... دوباره غذا پختن و شستن و .... خسته شده ام. از خواب های هر شب. از کابوس های شبانه.... از فکر و فکر و فکر چه کنم و چه نکنم! هسته شده ام. نباید بگویم که از نشستن جلوی ایینه و نگاه کردن به اینکه این زن روزی می خواسته نویسنده باشد و حالا فقط ادای نویسنده ها را در می اورد خسته شده ام. از اینکه انتظار بکشم برای چیزی که تمام احساساتم را برایش قربانی کرده ام و غرورم را برای به دست اوردنش زیر پاهای خودم له کرده ام خسته شده ام. از نداشتن تمام چیزهایی که می توانستم داشته باشم خسته شده ام. از فکر کردن به خودم به تو.... به تمام چیزهایی که اگر بودند حالا من یک زن دیگر بودم خسته شده ام. از خواندن ÷یامهای تکراری روی گوشی موبایلم خسته شده ام.... از صدای زنگ تلفن.... از اسم هایی که روزی صفحه ی موبایلم می بینم خسته شده ام .... از تکرار خودم در خودم.... از این در و دیوار.... از این انتظار.... از فکر کردن به اینده ی نا معلوم خسته شده ام. از هدف هایی که هرگز جدی گرفته نشدند.... از ارزوهایی که محقق نشدند.... از انتظاراتی که از خودم داشتم و به انها بی توجه شدم.... از نامم که قرار بود روی هزاران جلد کتاب حک شود و نشد.... از شعرهایی که گفتم و نگفتم... از بیتهایی که در خودم کشتم تا مبادا مرا عیان کنند.... از مدرکی که شد ایینه ی دق.... از کتابهای ناخوانده.... از درد و دل های نوشته نشده.... از بغض های ترک نخورده.... از اشک های ریخته نشده.... از نگاه های دزدیده شده.... خسته شده ام. یادم باشد حتی نگویم که چقدر تنهایم و به بودن مادرم احتیاج دارم. یادم باشد حتی نگویم که چقدر دلم برای نشستن بر سر خاکش تنگ شده. یادم باشد حتی نگویم که دلم می خواهد جمعه صبح با یک شاخه گل بروم ساعتها کنار گورش گریه کنم برای خاطر تمام این 18 سالی که نبوده و من بدون او زندگی کردم. تمام اینها یادم باشد و در اخر هم یادم باشد که بگویم به خاطر داشتن تو از خدا ممنونم. به خاطر تو محمد عزیزم ..... تونستم پاییز را ببینم. اونم بعد از ماه ها. همسری لپ تاپ را خرید و الانم بی صبرانه منتظرم که بیارتش خونه. دایی جانم بعد از ۲ سال و اندی که از ازدواج ما می گذره امروز قراره برای افطار بیاد خونمون. یه حس خوب دارم با هزار تا لحظه ی شاد که دونه دونه دارن میان طرفم. سی دی آر همسری تموم شد و رفت برای ترجمه تا زود تر کارای مهاجرتمون راست و ریس بشه. خلاصه امروز بابایی نازم همین طوری الکی الکی ۱۰۰۰۰ تومان داد به من . ۳۰۰۰۰ تومان هم خودم یه جورایی بیزنس کردم. خلاصه انگار امروز حسابی روی شانس بودم. تازشم اصلا خسته نیستم و یه خورشت بادمجون مشتی واسه افطار پختم و حسابی خوشحالم. زنده باد خودم. زنده باد زندگی اگر این طور بود : چشم هایم: ..................... گوشهایم:.................... زبانم:................... دست هایم:................. پاهایم:................ قلبم:..................... مغزم:...................... و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. من که خود پر از سانسورم . و تو علامت سوالی بر تمام این نقطه چین ها. و ادامه اش را می دهم تا انتهای افق چشم های تو. هر سال یک دفتر.... اکثر دفترها مطالبشان شبیه هم بود چون حس من همیشه یک شکل و یک جور بود. حس دلتنگی و عدم رضایت از همه چیز. نمی دانم این حس اقتضای سنم بود یا واقعا وجود داشت؟ هر چه دفتر هایم عدد رویشان بیشتر و بزرگتر می شد برگهای پرشده شان کم تر و احساس های شبیه به هم من در آنها کم تر می شد. تا اینکه دیگر به جایی رسید که سالی آمد و دفتری حتی یک برگ سیاه نداشت. بگذریم. دیروز دفتر سال ۸۱ را ورق می زدم. و باز رسیدم به خط شکسته و لرزانی که همان سال هم اشک مرا جاری کرد. خط پدرم. من همیشه سعی می کردم کسی دفترهایم را نخواند چون دل شکستگی هایم را... داد ها و فغان هایم را.... اعتراض هایم را... غصه هایم را و حتی دشنام هایم را در انها می نوشتم. و وقتی دیدم که پدرم دفترم را خوانده و برای تمام دردهایی که در آن نوشته شده با دست لرزانش جوابی نوشته از خودم بدم آمد. من همیشه پدرم را می ازردم. و او همیشه با شکیبایی از خطایم می گذشت و .... الان ۹ روز است که ندیدمش. دلم خیلی برایش تنگ شده. هر روز بارها در دفعات زیاد با او صحبت می کنم اما نمی دانم چرا اینقدر دلم برای دیدن چشم هایش تنگ شده. چشم های پدرم زیباترین چشمهای دنیاست. چشمهایی که دنیایی از حرف است. ............... پدر جان روزت مبارک. تمام بوسه های عالم نثار دستانت.... دوستت دارم. خوبي؟ مي دانم اينها را يك روز خواهي خواند. خوب مي دانم كه گاهي به اينجا سر مي زني تا بداني چي فكر مي كنم و آيا چيزي توي دلم هست كه آزارم بدهد يا نه؟ آقاي بهترين مرد من اين مدت خيلي اذيتت كردم. خودم خوب مي دونم كه گاهي از دستم خسته شدي اما بازم دوستم داشتي. اقاي بهترين مرد ... من هميشه قبل از اينكه تو را پيدا كنم فكر مي كردم اصلا وجود نداري.... فكر مي كردم هيچ كس نمي تونه منو اونطور كه بايد دوست داشته باشه و نمي تونه منو ببينه و اشتباهاتم را ببينه و خوبي هام را ببينه و بازم به خاطر تمام اينا و با تمام اينا دوست داشته باشه. اقاي بهترين مرد... مي دونم با داشتن تو نبايد چيز ديگه اي از دنيا بخوام. نبايد توقع داشته باشم خدا همش بشينه و ببينه من چي مي خوام اونا را برام بندازه پايين. مي دونم بايد خودم را براي نداشتن بعضي چيزا هم آماده كنم. اما آقاي بهترين مرد يادته خودت اون روزا كه تازه منو ديده بودي بهم گفتي: هيچ وقتي فكر نكن بسته و ديگه چيزي را نبايد بخواي. يادته مي گفتي: تو لياقت داري كه بهترين ها را داشته باشي؟ يادته مي گفتي: قناعت نكن.... زياد بخواه تا زياد داشته باشي؟؟؟ آقاي بهترين مرد... من الان يه چيزي مي خوام كه مي دونم شايد وقتش نباشه. شايد صلاح نباشه. شايد اصلن من نبايد داشته باشمش... شايد لياقت داشتنشو نداشته باشم... اما آقاي بهترين مرد... به خاطر همه ي مهربوني هايي كه تو داري دلم مي خواد داشته باشمش و با هم ازش لذت ببريم. مي دوني چيو مي گم؟ مي دونم كه مي دوني. آقاي بهترين مرد... اگه يه وقتايي فكر مي كنم تو هنوز آمادگي نداري واسه اين... اگه داد مي زنم... بهت مي گم منو درك نمي كني... مي گم مسئوليت اين موضوع را از گردن خودت باز مي كني... مي گم به خواسته ام توجه نمي كني.... اگه همه ي اين حرفاي بد را بهت مي زنم تو به دل نگير. تو خودت مي دوني كه چقدر دوستت دارم. مي دوني كه واسه من هيچ كس تو نمي شه. مي دوني كه هميشه تو را اون طور كه بودي خواستم. اصلا واسه اين انتخابت كردم كه اينطوري بودي. حالا ازت خواهش مي كنم اين دختر نق نقوي تند مزاج كه هميشه عصبانيه... شاكيه... دلتنگه... گريه مي كنه... وقت نشناسه... و خلاصه يك هزارم خوبي هاي تو را نداره كه بتونه جبران كنه را دوست داشته باش و مثل هميشه بهش بگو كه دوستش داري. فقط اين كلمه از دهان تو مي تونه آرومش كنه. راستي آقاي بهترين مرد.... دوستت دارم. گاهي فكر مي كردم چرا اينطوريه تا امروز كه خودم رفتم دكتر و وقتي نسخه را بردم داروخانه تا داروها را بگيرم با كمال تعجب ديدم مبلغ نسخه كه فقط چند تا قرص و آمپول بود شد 177 هزار تومن. اولش شوكه شدم. خدا را شكر كه كارت همرام بود. بعد كه به جاريم زنگ زدم ( همون كه پرستاره) و قضيه را گفتم بهم گفت: نگران نباش داره داروها را قوي مي كنه. با دز بالا. پيش خودم اميدوار شدم كه خوب حتما دكتر فهميده من چشمه و واسه همين بايد خوشحال باشم. خيلي كسل بود و اين باعث شد تا اومدم خونه خوابيدم. وقتي بيدار شدم بازم به فكر فرو رفتم. يعني اينكه مبلغ دارو هاي من اين قدر زياد شده دليل بر اين مي شه كه من بايد خوشحال باشم؟؟؟ نمي دونم خيلي گيج شدم. مدتيه سر دردهاي شديدي دارم. گاهي شب ها اصلا نمي تونم بخوابم. احساس رخوت عجيبي توي بدنم مي كنم. دكترم امروز گفت مي تونه عصبي باشه. بهم استراحت مطلق داد. نمي دونم بايد خوشحال باشم يا اينكه فكر كنم فقط دارم وقت را تلف مي كنم تا حاليم نشه كه اوضاعم بد تر از اونيه كه فكر مي كردم. ............. شنبه ظهر رفتم پيش مادربزرگم. يك طرف سرش به شدت كبود شده بود و دست راستش زخمي... پاي راستش كبود و دنده هاش آسيب ديده بود. جمعه كه فهميدم تصادف كرده خيلي شوكه شدم و يه دفعه يادم افتاد كه چقدر دوستش دارم و تحمل يك لحظه ناراحتيش را ندارم. صبح 5 شنبه خاله ام مي خواسته مادربزرگم را ببره آزماشگاه واسه آزمايش هايي كه پسر خاله ام براي ورم پاهاش نوشته بوده... ساعت 5/5 صبح يه آمبولانس با سرعت زياد و بدون خط ترمز مي زنه پشت ماشين خاله ام و مادربزرگم با ستون در برخورد مي كنه. تا شب راننده ي آمبولانس مثل موش دنبال خاله و شوهر خاله ام بوده تا هر كاري كه مي تونه واسشون انجام بده و ساعت 11 شب افسر كروكي مي گه كه آمبولانس مقصر نيست حتي با اينكه از عقب زده و خط ترمز هم نداشته و مريضي هم توي ماشين نداشته و خاله ي من مقصره. يه دفعه راننده ي آمبولانس شير ميشه و بعدش هم كه ديگه معلومه. بگذريم. اينم از قانون و قانون مداري توي كشور ما. اگه مادربزرگ من خداي نكرده بلايي سرش مي آمد كي مي خواست جواب از اين آقاي خواب پشت فرمون ماشين دولت بگيره؟ حالا جمعه شب ما اونجا بودیما. حالا از من که این وقت شب دیره و در نهایت من تسلیم شدم و شال و کلاه کردیم و راه افتادیم به سمت خونه ی بابایی وقتی رسیدیم متوجه شدیم که خان عمو هم اونجا تشریف دارند و البته خواب هستند خلاصه اقای شوهر و پدر جان بنده مشغول بازی سالم و پر هیاهوی ریم ( نوعی بازی ورق) شدند و از انجا که هر وقت دو تا مرد گنده بنشینند ورق بازی کنند نمی توانند بی سر و صدا ورق بازی کنند و باید به سر و کله هم بپرند اما خوشبختانه آقای شوهر علی رقم اخلاق همیشگی اش بسیار شکیبایی کرد و اصلا سر و صدا به پا نکرد و سعی کرد که ارام و بی سر و صدا بازی را با پدر بنده ادامه دهد راستی از این شکلکا خیلی خوشم امده. یه حس خاصی پیدا کردم از به کار بردن اینا. این پست هم بیشتر به خاطر این شکلکا بود. من از این پستا بلد نیستم بذارم اما شاید برای بهتر شدن روحیه ی داغون من بد نباشه اگه یه مدت اینطوری بنویسم. یه جورایی یاد بچگیام می افتم. مهربان و دلسوز و .... نمی دانم هر چه صفت خوب که فکرش را بکنید در او هست. در این سالها... در این 17 سال که از مرگ مادرم می گذرد او برای من و خواهر و برادرم هم پدر بوده و هم مادر. و خدا می داند که تمام سعی خودش را کرد تا ما دوری مادر را لمس نکنیم. همیشه از حق ما دفاع می کرد. اجازه نمی داد هیچ گاه از چیزی ناراحت شویم. درست مثل یک مادر ما را پرستاری می کرد. یادم می اید هر زمان مریض می شدیم او مثل پروانه به دور ما می گشت . ما روزهای سختی را پس از مرگ مادر گذراندیم. شب های تلخی. تنهایی های دردناکی. و او همیشه به ما امید می داد. شب ها بین من و خواهرم می خوابید و دست های ما را در دست می گرفت. همیشه سعی می کرد ما را به اوج برساند. همیشه به آینده ی ما فکر می کرد. او عزیز ترین موجود زندگیم است. من خیلی او را ازردم/ خیلی رنجش دادم. خیلی دلش را به درد آوردم. هیچ زمان اشک هایی را که به خاطر بچگی های من در چشمان مهربانش می درخشید از یاد نمی برم. قلبش را شکستم. من فرزند بدی بودم. و او همیشه مرا دوست داشت. همیشه مرا می بوسید و گناهانم را نادیده می گرفت. همیشه مرا می بخشید. همیشه کمکم می کرد از نو شروع کنم. او بارها مرا بند زد. بارها مرا ترمیم کرد. بارها شکسته های مرا جمع کرد و باز به هم چسباند. حتی اجازه نداد تکه ای از من در این دنیای پر خطر و در میان گرگهای درنده گم شود. همیشه حمایتم کرد. هیچ گاه نمی توانم محبتهایش را جبران کنم. هنوز هم آغوشش آرامش بخش ترین جای دنیاست. هنوز هم وقتی مرا در آغوش می گیرد من لذت بخش ترین لحظه ها را تجربه می کنم. خیلی دوستش دارم. خیلی خیلی زیاد. پدر مرا ببخش بابام خیلی تیز تر از این حرفاست چون می پرسه: خواب بودی؟ می گم: نه. می گه: صدات که می گه خواب بودی. می گم: سین جین نکن دیگه بابایی. می گه: یه دفعه ددلم هواتو کرد . گفتم بهت زنگ بزنم. آخه بعضی وقتا یه دفعه بی مقدمه دلم هواتو می کنه. خندم می گیره و می گم: کجایی؟ می گه: دارم می رم خونه. دلم می خواست بگم: بیا پیشم. اما نگفتم. نمی دونم چرا. شاید چون .... وقتی گوشی را قطع می کنه می رم توی یخچال را می گردم. دنبال یه چیزی می گردم که بخورم. انگار یه چیزی می خوام اما نمی دونم چیه. پاکت شیر را بر می دارم و توی ظرف می ریزم و پودر کاکائو و شکر اضافه می کنم. داغش می کنم و می خورم. من شیر گرم دوست ندام. یعنی قبلنا دوست داشتم اما بعد از اینکه شیر سرد خوردم دیگه نتونستم شیر گرم بخورم. شیر گرم احساس تهوع بهم می ده. اما الان یه دفعه دلم شیر گرم خواست. اونم با کاکائو می رم سراغ همسترم و تا در قفس را باز می کنم می پره بیرون. قبل از مرگ پسرکم اون سعی کرد بیشتر به من نزدیک بشه. شایدم من سعی کردم بیشتر باهاش باشم تا غم دوری پسرکم را از یاد ببرم. خیلی دوست داشتنی شده . وقتی خودشو واسم لوس می کنه. بهش از شیر کاکائو دادم. یه کم خورد و رفت کنار. منم بقیه لیوان را سر کشیدم. دیگه کسی با کسی کاری نداره. کسی سر کسی داد نمی کشه. کسی کسی را متهم نمی کنه به بهره کشی و سوء استفاده. همه چیز داره عادی می شه و یه هاله ی یاءس و نا امیدی از به هم ریختن تمام تابوهایی که واسه خودم ساخته بودم روی ذهنم و رد پای این چند روز نشسته. دلتنگم؟ نمی دونم. تنهام؟ نمی دونم. بی کسم؟ نمی دونم. مظلومم؟ نمی دونم. ظالمم؟ نمی دونم. احمقم؟ آره احمقم. یه احمق ترسو که حتی از خودشم نمی تونه دفاع کنه. با اینکه می دونه حق داره دفاع کنه. حق داره بپرسه چرا پشتم خالیه؟ چرا کسی پشتم نایستاده تا زمین نخورم. با مخ نیام پایین. نابود نشم. توی خودم. توی تنهایی های نخواسته ام. توی تردید های هر روزم. راستی تو که می دونستی بهت شک دارم چرا سعی نکردی این شک را برطرف کنی؟ چرا ازم نپرسیدی چه مرگمه؟ حالا سرزنشم می کنی که بهت شک کردم؟ سرزنشم می کنی که نشناختمت و به صداقت ۲۷ ساله ای که نثارم کردی شک کردم؟ آره شک کردم. چون ازم پنهان کردی. حسن نیتت را ازم پنهان کردی. نذاشتی بفهمم پشت این نگاه هات این رفتارات چی نهفته هست. نذاشتی درک کنم .... نذاشتی باور کنم که تو نمی تونی منو به کسی بفروشی که دشمن منه. آخه چطور دلت آمد؟ چطور دلت آمد بهم بگی زندگیت را من به هم ریختم؟ مگه یادت رفته به من می گفتی من زندگیت هستم؟ من عمرتم. من دختر ۴۰ میلیونیتم. حالا چطور شد که داد زدی؟ دلم گرفته؟ نمی دونم. دیگه نمی دونم چی هستم. کجا هستم. چرا هستم. اصلا حق بودن دارم یا نه. کاش ........... ............ (( نظرات این پست هرگز تائید نخواهد شد)) پسرم امروز مرد و من بی نهایت دلم برایش تنگ شده. عزا دار شدم. او را در باغچه دفن کردند. من نتوانستم ببینم. دلم گرفته. حالم خراب است. و نمی دونم چرا به هر چیزی که دل می بندم اینطوری باید از دستش بدم. شاید این تقدیر من است. اما دیشب هیچ مشکلی نداشت و داشت با من بازی می کرد. از در و دیوار قفسش بالا می رفت. و حالا فقط ۳ تا فیلم که از او روی موبالم هست تنها یادگار بودنش در زندگی من است. فکر نمی کنم هیچ پسر دیگری مثل پسر من با مادرش بازی می کرده. او مهربان بود. خنده ندارد. حوصله توضیح هم ندارم. خودم خوب مهربانیش را درک می کردم. لباسام واسم تنگ شدن. حتی پوستم ترک برداشته... مثل اینکه دارم رشد می کنم. اما بزرگ نمی شم. فقط ورم می کنم. مثل بادبادک. توی خودم باد می شم و می شم مثل توپ. شاید مال اینه که زیادی شور می زنم. این روزها دل تنگ می شم. گریه می کنم. داد می زنم. با خودم قهر می کنم. توی آینه نگاه نمی کنم. با هر کس که دوستش ندارم اصلا حرف نمی زنم. حتی وانمود نمی کنم که می بینمش. اونایی را که دوست دارم زیاد تحویل نمی گیرم مبادا با حرفام ناراحتشون کنم. توی خودم می شکنم. می ترکم. خودمو بعد از یه گریه مفص جمع می کنم. می خوابم و خواب می بینم دارم مثل بادبادک هوا می رم. یاد توپ قلقلی می افتم. خودمو به هر درو دیواری می زنم تا برم بالا تر اما فقط محکم تر به زمین می خورم. به آدمای دور و برم نگاه نمی کنم. فکر می کنم اینا هیچ فرقی با خودم ندارند. من که با خودم قهرم چرا یکی دیگه را توی این دایره ی قرمز دورم راه بدم؟ اصلا حوصله ندارم. هیچ کس هم کمکم نمی کنه که بیام بیرون. انگار ارتفاع این دایره روز به روز که از قرش کم می شه بلند تر می شه و بالا تر می ره. خسته می شم. داد می زنم. فریاد می کشم و به خودم می گم: بخشکی شانس. همیشه اعتقاد داشتم شانس آدما هیچ ربطی به سرنوشتشون نداره. اصلا چیزی به نام شانس را قبول نداشتم. اما حالا که بزرگ شدم فکر می کنم حتما یه چیزی به نام شانس وجود داره. اگه اینطور نبود من همیشه توی بازی تخته نرد می بردم. جفت ۶ و مارس.... اما نه اونجایی که باید جفت بده تاس کوتاه می ده و رقیب می بره. این بازی زندگیه. حریفت بازی بلد نیست اما شانسش بالاست. حالا هر چی می خوای استراتزی بچین که مهره هاتو چطوری بچینی. فایده نداره. دیگه خسته شدم. ولش کن باقیش واسه بعد. وقتی کوچولو بودم.... اون موقع که تازه به دنیا اومدم تو به همه گفتی این دختر ۴۰ میلیونی منه. هیچ کس جرات نداشت بگه چقدر زشته... سیاه.... اصلا به شما نرفته... وقتی شد ۳ سالم و عاطی کوچولو هم آمد تو به من گفتی: این دختر خاله پریه. تو دختر منی.. من گفتم بیاریمش خونمون باهاش بازی کنم. وقتی ۶ سالم شد رفتم توی بیمارستان مامان و کلی آتیش باروندم تو گفتی: دکتر می شی... می دونم. وقتی رفتم کلاس اول آمدی مدرسه و گفتی: دیگه خودت بزرگ شدی. واسم خط کش خریدی تا مبصر شدم. وقتی رفتم کلاس دوم و نقاشی می کشیدم می گفتی: نقاش می شم. وقتی مامانی رفت پیش خدا تو بغلم کردی و گفتی: غصه ی چیو می خوری؟ من که هستم. کنار من و عاطی می خوابیدی و دستامونو می گرفتی توی دستت. رفتم راهنمایی. سر زنگ انشا وقتی انشا می خوندم و بعد واست تعریف می کردم تو می گفتی: نویسنده میشم. دبیرستان که رفتم منو بردی بیمارستان و اتاق عمل را نشونم دادی. پا گذاشتم تو دانشگاه گفتی: تو بهترینی. همیشه تشویقم می کردی. شعرامو که واست می خوندم دست می کشیدی روی سرم و می گفتی: مرحبا. دختر گل خودم. عاشق که شدم بهم گفتی: بابایی مواظب احساس پاکت باش. وقتی گریه کردم گفتی: نمی ذارم کسی اشکاتو در بیاره. وقتی تنها شدم شدی مونسم. وقتی هم می خواستم ازدواج کنم بهم گفتی: نمی ذارم کسی ناراحتت کنه. گفتی: دختر من قیمت نداره. مهرش گل باشه ۲۲۲۵ تا شاخه گل به سال شاهنشاهی که یادش نره آریایی هست و از نسل کورش. یه شاهنامه که یادش نره باید مثل تهمینه صبور باشه. و منو فرستادی خونه ی بخت. مدام می پرسیدی: بابایی مشکلی نداری؟ من می گفتم: نه خیالت راحت. بابایی خوبم نمی دونی چقدر دوستت دارم. نمی دونی چقدر می خوامت. نمی دونی چقدر دیونتم. اما اینو بدون بدون تو نمی تونم یه لحظه هم نفس بکشم. بخند اما نمی دانم کجا افتاده. هر چه می گردم نمی توانم تشخیص دهم کجاست. دلم عجیب تنگ است یک .... دو..... سه..... چهار.... چند بار دیگر می خواهی اینگونه پله پله روی هم دلتنگی های مرا انبار کنی و برایم کوه بسازی؟ هر چه فکر کردم نتوانستم درکت کنم. نتوانستم دلیل هیاهوی درونت را بدانم. نتوانستم خودم را عامل این همه تغییر ببینم. شاید هم عاملش باشم. دلم گرفته. کاش .......... بی خیال تو بخند تو که بخندی همه ی دلتنگی ها را می توانم تحمل کنم. فردا روز توست. فردا روز توست پدر بخند حتی اگر .....من بدترین دختر عالم باشم فردا تولدمه. نتونستم خبر ندم. اخه من همیشه موقع تولدم بچه می شم. دلم می خواد همه بدونن من متولد شدم. یه حس خوبی دارم. تقدیم به همه دوستانی که بهم لطف دارن. صبورای عزیز و دوست داشتنی هیس نازنین و حساس سعید همیشه در جستجو مسعود مهربان و شوخ صبا / سنجاب خانوم/ ماندا/ نیلسا/ یاسر/ پیمان خاصی عزیز و مهربان/ کوچه های خیس/ ناژوانی های گرامی پائیز کامبیز سفیر آرمیده پسر کتابفروش پرت علی نق نقو و همه عزیزانی که لطف می کنند به من خودم هم نمی دونستم چمه اما هر چی بود بد جوری منو داشت می خورد. خلاصه حسابی افسرده شده بودم تا دیشب که زدم به سیم آخر. چه شبی بود بعد از کلی دعوا و مرافه با بهترین موجود زندگیم و کلی گریه و پشیمونی از این رفتار خواب بدی هم دیدم که باعث شد صبح خیلی آشفته باشم. اما با دیدن خواهرم و شوهر خواهرم یه کم حالم بهتر شد. اما ساعت ۱۱/۵ فهمیدم که شوهر خواهرم تصادف کرده . البته خدا را شکر خودش چیزیش نشده بود اما ماشینش تقریبا نابود شده. دلم خیلی سوخت. آخه هفته دیگه می خواستند برن تهران. خیلی دلم گرفته. ناراحتم و از طرفی احساس افسردگی می کنم. کاش یه خبر خوب می شنیدم اما از همه می خواهم راجه به این نوشته نظر دهند و اگر نمی توانند نظر دهند از بزرگترهایشان بپرسند و اینجا بنویسند. چند شب پیش دوستی تماس گرفت و ما را به خانه شان دعوت کرد. و از ما پرسید چه روزی راحت تر هستید ؟ ما هم که عصر های جمعه دلمان می گیرد گفتیم جمعه که هم بگذرد هم .... خانم دوستمان آشپز ماهری است(البته طبق گفته خودشان)و بر اساس ویزای اسکیل کوکینگ اقدام به مهاجرت به استرالیا کرده اند و خلاصه ما از چند وقت پیش گفته بودیم که باید یک بار دست پخت خانم را بخوریم. آنها هم ما را دعوت کردند و ما جمعه یعنی امروز عصر آماده شدیم که برویم خانه این دوست عزیز. دوست گرامی گفته بود زود تر بیایید تا دور هم باشیم و صحبت کنیم و قرار بود ما ساعت ۵ برویم اما از آنجا که همیشه نمی شود زیاد روی وقت شناسی حساب کرد ساعت۵ شد۸. رفتیم با یک جعبه شیرینی(آخه اولین بار بود که به خانه دوست عزیز می رفتیم) پذیرایی چای و شیرینی(شیرینی خودمان) انجام شد و از آنجا که هم ما و هم آنها متقاضی امتحان زبان ای ال تی اس(آیلتس) در ۳۰ فروردین ۸۷ در باکو هستیم صحبت از زبان و متد های مطالعه شد و حسابی بحث گرم شد. کم کم من پیش خودم گفتم عجب آشپزی است که بوی غذایش نمی اید. آقای شوهر هم که حسابی گرم صحبت بود . دختر کوچک دوست عزیز هم مدام شیطنت می کرد. ساعت ۱۰ دوست عزیز رفت که به دوستش زنگ بزند و راجع به کاری تذکری بدهد. من پیش خودم فکر کردم هر چیزی که می خواستند بپزند تا حالا باید آماده شده باشد. اما عجیب بود که خانم دوست عزیز اصلا برای سر زدن به غذا به آشپزخانه نمی رفت. ساعت تند تند رد شد تا عقربه آمد روی ۱۲ عجب پس از شام خبری نبود. از طرفی با خودم می گفتم اگر به آقای شوهر اشاره کنم که برویم ممکن است دوست عزیز و خانم محترم بگویند عجب آدم های بی شعوری هستند که نمی دانند ما برای شام دعوتشان کردیم یا چقدر هول هستند که زود تر شام بخورند. از طرفی ساعت از ساعت معمول شام خوردن گذشته بود. آقای شوهر اتفاقی چشمش به ساعت افتاد و گفت: خوب دیگه خیلی دیره ما رفع زحمت کنیم. جالب اینجاست که دوست عزیز و خانم محترم حتی نگفتند شام در خدمت باشیم. من حتی پیش خودم گفتم من که رویم نمی شود به آقای شوهر بگویم چی شد که اینطوری شد. تا سوار ماشین شدیم(۱۲:۲۰)آقای شوهر گفت: چی شد؟ حالا فکرش را بکنید ساعت ۵/۱۲ توی شهر دنبال رستوران بگردی تا یک چیزی بخوری. شما اگر بودید چی فکر می کردید. من اصلا نمی دانم باید چطوری حال اینها را بگیرم. چطوری باید بگویم بابا شما دعوت کرده بودید. چطوری باید حالیشان بکنم که این رفتارشان را توضیح دهند. اصلا این رفتار طبیعی بوده یا نه؟ من خیلی املم یا واقعا یک جای این بساط لنگ بوده. شما یک نظری بدهید تو هنوز هم دختر دوست داری مگر نه؟ می دانی تو شبیه دایی من هستی. نمی دانم قبلا گفته بودم یا نه؟ او هم عاشق دختر است اما سه تا پسر دارد. مثل تو. می دانی من هم عاشق دختر هستم. دختر یعنی محبت. یعنی صفا. دختر یعنی عطوفت. دختر یعنی عشق یعنی احساس. دختر یعنی یک رنگی. وقتی کوچولو هست آدم دلش می خواهد بغلش کند و ببوسدش. راستی می دانستی بابای من هم عاشق دختر است؟ اصلا نمی دانم چرا دارم اینها را می نویسم. اما تو که نمی خوانی.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

و از اون که نه باید بریم
.
.
.
بنده شدیدا نگران بیدار شدن خان عمو بودم.
.
.
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


