تبليغاتX
کاغذ کاهی


کاغذ کاهی



باورم نمی شود.
باورم هنوز هم نمی شود
آن نشسته در گلو
بغض پیر...
آن خروش ناتوان اشکها که ریختم به روی خاک
آن هجوم سهمناک غصه در دلم
...
باورم نمی شود چنین به آتشش کشید.
باور نمی شود چنین به آتشم کشید..
یاد روزگار خفته در گذشت لحظه ها
یاد تلخ روزها
یاد اشک ها و اشکها...
یاد آن نگار نازنین
آن همیشه بهترین
یاد او بخیر.
خواب... خواب های ناتمام من در این سالها
خوابهای وحشی و حصار یاد ها...
یاد او بخیر.
........
از کجا ..؟؟
در کجای لحظه ها
دست من شکست در آستین آن عزیز؟؟؟؟
آه
او کجاست؟
من کجا؟
لحظه های رفته کو؟
اینک این منم...
زنی بزرگ.
زنی که در تمام سالها
بغض سرد یادها
شکسته در گلویش ....آری.
این منم.
و تو همان عزیز .
همان بهار.
همان شکوفه های مانگار.
...............
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 18:38 توسط غزل| |

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خورش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه و ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گر چه در این روزگار

جامه ی رنگین نمی پوشی به کام

بادهی رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ.

--------------------------------

سال نو مبارک.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 21:17 توسط غزل| |

و این روزها در تب و تابم.
ذهنم بیمار
قلبم بیمار
روحم بیمار
حتی افکارم بیمار
. نمیدانم کجای این دنیا را باید با دستهایم بپوشانم تا آبرو از ان نریزد و ویران نکند.
نمی دانم کجای لحظه هایم ترک برداشته که نمی توانم ریزش احساساتم را درون منجلاب افکار بیمارم کنترل کنم.
اینجا خانه ای برای من وجود ندارد.
چراغی بر سر در هیچ خانه ای مرا دعوت به ماندن  نمی کند.
اینجا حتی .........
آقا یک واکسن ضد حساسیت.... ضد ویروس.... ضد چرک.... ضد خرابی.... ضد خیانت به من بدهید.
گمانم دارم به خودم هم خیانت می کنم.
من از لمس خود لذت می برم.
من حتی از دیدن خود در ایینه لذت می برم.
راستی روسری ام کو؟
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 21:8 توسط غزل| |

با الهام از کامنت و نوشته ی کافه برفی:

می خواهم پا به پای تو....
غم نان اگر بگذارد...
و یادت باشد هرگز مرا به بازار نبری.
هرگز مرا در دست دیگران نسپاری
هرگز ......
می خواهم پا به پای تو....
غم نان اگر بگذارد....
و یادت باشد روزی که تمام کفش های پاره ی دنیا را جمع کنم
و روزی که تمام حسرت های کودکی را از خاطرت پاک کنم....
همان روز می خواهم پا به پای تو....
" غم نان اگر بگذارد"
این تمام چیزیست که باید بدانی
"غم نان اگر بگذارد"

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 20:6 توسط غزل| |

فقط می توانم بگویم دلم تنگ شده بود.
برای خانه.
برای خودی که در این خانه از خود ساختم.
برای نمایی که تو بودی
برای نوایی که من بودم
برای دستهایی که هرگز لمسشان نکردم.
برای دیده گانی که هرگز بوسیده نشدند.
و برای حسی که هرگز به زبان نیامد تا بگوید:
چقدر دلم هوایت را می کند وقتی نمی بینمت

 

و من برایت پنجره ای از دلم می گشایم.

چون نسیم پرواز کن

و چون همای بر سرم بنشین

شاید روزی.... وقتی..... جایی..... دوباره تو را در اغوش خود بیایم.

شاید روزی دوباره ......

و من دلم برای ان روز تنگ می شود

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 16:39 توسط غزل| |

نمی دانم میان کدام هجای نفس کشیدنم تو را بخش کردم.
میان کدام جشن و پایکوبی , تو را رقصیدم
میان کدام هجران و فراق, تو را زجه زدم.
میان کدام دلتنگی , تو را قاب کردم به دیوار قلبم.
میان کدام هجران تو را سپردم به خدا؟؟؟؟
نمی دانم!
اینجا همه چیز دردالود است.
تیغی تیز می خواهم
باید دمل تنهایی ام را بشکافم.
فراقت را خالی کنم.
با اشک چشمهای منتظرم شستشو دهم
و منتظر بمانم تا تب ندیدنت .... نبودنت قطع شود.
آن وقت تو را با عطر گل ارکیده نفس بکشم
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:47 توسط غزل| |

من از دنیای سردی. دنیای بی روحی
با تو سخن می گویم
من از شیشه های غبار آلود
از دل های غم اندود
از نگاه های اشک الود
از دست های تهی
با تو سخن می گویم
من از جاده های بی عابر
از آسمان های بی باران
از ابر های خشک
از دریاچه های بی اب
با تو سخن می گویم
من از دل های بی عشق
از سر های بی فکر
از انگشتان بی هنر
با تو سخن می گویم
من از فصل های سپید
از درختان بی برگ
از زمین های بی علف
با تو سخن می گویم
..........
اینجا هیچ چیزی برای ماندن نیست
هیچ چیزی برای دیدن نیست
و فقط من هستم
و خیال تو
این را از من مگیر
مگیر که این تنها دلخوشی کلمه است
تنها پناه بیت
تنها وزن غزل
اینجا فقط تویی
تو که خاطرت عزیز خاطر است.
تو که غمت دردت. اشکت و حتی قدم های خسته ات مرحم ذهن بریده بریده ی من است.
اینجا فقط تویی.
پس طاقت بیاور.
مثل یک مرد( نه مرد مذکر جنس. مرد افسانه ها)
طاقت بیاور
تا خانه روشن باشد.
طاقت بیاور
تا غزل بماند در ذهن پاره پاره ی یک زن
یک زن نه یک زن مونث
یک زن اساطیری
یک تهمینه
یک دختر شاه سمنگان
یک مادر سهراب
یک.........
طاقت بیاور
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 19:21 توسط غزل| |

به عرفان آرام نژاد دوستی که همیشه دوست بود و هست و خواهد بود.

حتی این همه دور... حتی این همه سال....

گاهی سوال می کنم ار خود که یک کلاغ
در شعر های مرد معاصر چه می کند؟
مردی که مثل من به قناری سفر نکرد
مردی که از تمام وطن یک مزار داشت
این سوی قصه با تو سفر می کنم به درد
یعنی که شاعران به جهان دل نبسته اند
آخر چگونه شعر بخوانم عزیز من؟
گیتارهای زخمی لورکا شکسته اند
این حرف آخر من و مردی که رفته است
پس شک نمی کنیم به این حرف آخرین
انسان همیشه فاجعه ی غم بوده است
یعنی که روزگار غریبیست نازنین.

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 23:6 توسط غزل| |

محمد کاظم کاظمی....

این شعر را خیلی دوست دارم اینجا گذاشتم که شما هم بخوانید و لذت ببرید.

.............

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پياده آمده بودم‌، پياده خواهم رفت‌
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌اي كه تهي بود، بسته خواهد شد
و در حوالي شب‌هاي عيد، همسايه‌!
صداي گريه نخواهي شنيد، همسايه‌!
همان غريبه كه قلّك نداشت‌، خواهد رفت‌
و كودكي كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌

منم تمام افق را به رنج گرديده‌
منم كه هر كه مرا ديده‌، در گذر ديده‌
منم كه ناني اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگي پُر بود
به هر چه آينه‌، تصويري از شكست من است‌
به سنگ سنگ بناها نشان دست من است‌
اگر به لطف و اگر قهر، مي‌شناسندم‌
تمام مردم اين شهر مي‌شناسندم‌
من ايستادم اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم اگر دهر، ابن ملجم شد

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ام ـ كه تهي بود ـ بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پياده آمده بودم‌، پياده خواهم رفت‌
چگونه باز نگردم‌؟ كه سنگرم آن‌جاست‌
چگونه‌؟ آه‌! مزار برادرم آن‌جاست‌
چگونه باز نگردم‌؟ كه مسجد و محراب‌
و تيغ‌، منتظر بوسه بر سرم آن‌جاست‌
اقامه بود و اذان بود آنچه اين‌جا بود
قيام‌بستن و الله اكبرم آن‌جاست‌
شكسته بالي‌ام اين جا شكست طاقت نيست‌
كرانه‌اي كه در آن خوب مي‌پرم‌، آن‌جاست‌
مگير خرده كه يك پا و يك عصا دارم‌
مگير خرده‌، كه آن پاي ديگرم آن‌جاست‌

شكسته مي‌گذرم امشب از كنار شما
و شرمسارم از الطاف بي‌شمار شما
من از سكوت شب سردتان خبر دارم‌
شهيد داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌
تو هم به‌سان من از يك ستاره سر ديدي‌
پدر نديدي و خاكستر پدر ديدي‌
تويي كه كوچة غربت سپرده‌اي با من‌
و نعش سوخته بر شانه برده‌اي با من‌
تو زخم ديدي اگر تازيانه من خوردم‌
تو سنگ خوردي اگر آب و دانه من خوردم‌

اگر چه مزرع ما دانه‌هاي جو هم داشت‌
و چند بتّة مستوجب درو هم داشت‌
اگر چه تلخ شد آرامش هميشةتان‌
اگر چه كودك من سنگ زد به شيشةتان‌
اگر چه سيبي از اين شاخه ناگهان گم شد
و ماية نگراني براي مردم شد
اگر چه متّهم جُرم مستند بودم‌
اگر چه لايق سنگيني لحد بودم‌
دم سفر مپسنديد نااميد مرا
ولو دروغ‌، عزيزان‌! بحل كنيد مرا
تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت‌
پياده آمده بودم‌، پياده خواهم رفت‌
به اين امام قسم‌! چيز ديگري نبرم‌
به جز غبار حرم چيز ديگري نبرم‌
خدا زياد كند اجر دين و دنياتان‌
و مستجاب شود باقي دعاهاتان‌
هميشه قلّك فرزندهايتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد
فروردين 1370

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 0:32 توسط غزل| |

در خلوتِ با خود گلاویزی که من بودم
چیزی نماند از صبر لبریزی که من بودم

بین دو فصل بی‌طرف یک فصل بی‌تکلیف
زیبا، ولی نفرین به پاییزی که من بودم

آغوش باز اما همیشه سرد و توخالی
مثل مترسک روی جالیزی که من بودم

یک شهر کور بی‌چراغ و دست بر دیوار
در امتداد عرض دهلیزی که من بودم

هر روز تا پایان یک دیروز تکراری
با خاطرات عبرت‌انگیزی که من بودم

یک عمر در تعبیر بودن یا... نمی‌دانم
این قصه‌ای کوتاه از چیزی که من بودم
*****************************

 می خواستم تعصیلش کنم اما به دو دلیل نکردم.

اول تو دوم خودم....

می دونی که با توام. حتما می فهمی


 

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 18:11 توسط غزل| |

ما که در آمار موجودات عالم نیستیم
زخم ها داریم امّا فکر مرهم نیستیم

ادّعای پوچ کوچیدن نداریم از زمین
بی تعارف، لایق درجا زدن هم نیستیم

با مزاج دمدمی آینده را سر می بریم
چون که بر تصمیم خود اصلاْ مصمّم نیستیم

غربت پاییز، مهمان عزیز خوان ما است
ما پذیرای بهار و یاس و شبنم نیستیم

ارزش پرسش ندارد زندگی، ما لوده ها
هیچ پابند معمّاهای مبهم نیستیم

گفتی آدم با همین عشق آسمانی می شود؟!
گفتم آدم ها فقط!! ماها که آدم نیستیم
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 18:10 توسط غزل| |

خیلی دلم گرفته.

مثل اینکه دنیا دارد خراب می شود

و همه جا را ول کرده و تصمیم گرفته همه ی آوارش را روی سر من بریزد.

مثل همیشه.

نمی دانم حکمت این درد های پیاپی چیست.

خدایا نمی دانم داری چه بلایی سرم می آوری.

حتی نمی دانم چرا اینطور مرا بازی می دهی.

امتحان هم اگر بود ساعت پایانی داشت.

شاید فکر می کنی من تا ابد هستم و باید جواب تمام سوال هایت را بدهم.

شاید هم فکر می کنی این کاغذ هایی که هر شب سیاه می کنم جواب این

علامت سوال بزرگ که تو

۲۷ سال پیش به این دنیای پوشالی

سنجاق کردی نیست

و باید یک جور دیگر مساله را حل کنم.

خوب حساب و هندسه ام ضعیف است.

هر چه تفریق می کنم می بینم ته تهش خودم می مانم

و یک عالمه کاغذ سیاه.

اگر همه ی دنیا را هم تفریق کنم جمع کنم. ضرب کنم باز جوابش

همین من تنهاست

نقش من صفر است.

هیچ نقشی در این ضرب و تفریق های تو ندارم.

خسته شده ام.

ببین.

حتی دستهایم را هم کوتاه کرده ام.

دیگر به صورتم نمی رسد تا این قطره ها را پاک کند.

خدایا شنیده بودم تو یکی در میان بنده هایت را عاقل و دیوانه افریده ای.

گمانم من یکی از همان دیوانه ها باشم.

چقدر سوال می کنم.

خدایا موبایلت را خاموش کن تا اس ام اس های تکراری مرا نگیری.

درست مثل بنده هایت.

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 0:17 توسط غزل| |

نگاه می کنم

به تو که آن گوشه کنار دیوار ایستاده ای

نگاه می کنم به دستخطی که روی بخار شیشه

دزدکی نوشتی:

تنها .... بی انتها.... دل شکسته....

نگاه می کنم به چشم های خیست

به دستهای مچاله شده ات

و حتی به لبخند بی رنگی که به من زدی

مثل هزاران لبخندی

که وقتی عابران

از اینجا رد می شوند می زنی.

تو حتی نمی شنوی من چه می گویم.

با نگاه به من می گویی:

برایم دل نسوزان

و من تنها یک کاغذ کنارت می گذارم.

رویش می نویسی:

می توانی برایم یک زغال پیدا کنی؟

......

و روز بعد

روی دیواری که تو همیشه به آن تکیه می دادی

نوشته شده:

در این مکان توقف نکنید.

اینجا خبری نیست.

...........

اکنون ۷ روز است که تو کنار دیوار نمی ایستی.

حتی نمی دانم کجایی.

اما خرده های زغال را کنار دیوار دیده ام.

و جای انگشتان تو .

و هنوز به جای خالیت نگاه می کنم.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 22:43 توسط غزل| |

به سمت عشق رفتی از غم نان سر در آوردی
زدی دل را به دریا از بیابان سر در آوردی
تو مثل هیچ کس بودی که مثل تو فراوان است
سری بودی که روزی از گریبان سر در آوردی
در این پس کوچه های پرسه ماندی تا مگر شاید
دری بر تخته خورد و از خیابان سر در آوردی
و می شد جنگلی انبوه باشی از خودت اما
قناعت کردی و از خاک گلدان سر در آوردی
توکل شرط کامل نیست این را مولوی گفته است
بخوان آن را دوباره شاید از آن سر در اوردی
مسیحای من ای ترسای پیر پیرهن چرکین
چه پیش آمد که از شعر زمستان سر در آوردی؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 13:21 توسط غزل| |

تا انتهای حافظه ها باد رفته است
تا انتهای حافظه ها باد رفته است
فایده نداشت هر چه به سندان شب زدیم
در گوش خاک پنبه ی پولاد رفته است
.
.
.
این نافذان دل و دین ِ لحظه ها
هر شامگاه به دیدن مهتاب رفته است
شاید حسود و منزوی و کور بوده ایم
آن روزها که که سوار ِ روزگار رفته است
.
.
.
دیگر برای رسیدن ما هم مجال نیست
دیگر حساب روز و ماه و سال رفته است
این دوست های کج و معوج که دیده ای
از راه نامده, بیراه رفته است
.
.
.
باشد تو هم بهار را هدر بده
شاید بهار تو به پای چنار رفته است
پاییز ولی فصل غزل های من نبود
پاییز ما نیامد و انگار رفته است
.
.
.
این ناتمام هم برای تو سروده شد

مثل تمام شعرهایی که از یاد رفته است

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 15:54 توسط غزل| |

بی مقدمه آغاز می شود.

صدای دستهای تو که در ذهن من چاله ای حفر می کند

به عمق تمام حرفهایی که باید می زدی و نزدی

به وسعت تمام نگاه هایی که باید می کردی و نکردی

به اوج تمام احساسی که باید به من ابراز می کردی و هرگز.....

بی مقدمه آغاز می شود

این روزهای تاریک

این شب های پر از هیاهو

این زندگی پر از مساله.

بی مقدمه اغاز می شود

این آهنگ غمناک که برای روز تولد نگاهم ساختی

این شعر بی وزن و بی قافیه

که در جواب خواسته هایت

روی دلم  نقاشی کردم

و پای اشکهای بی مقدمه ات ریختم

بی مقدمه اغاز می شود

خواستن من

خواستن تو

و حتی انتظار دستهایم

که هرگز به دست های تو نرسیدند.

و حالا

بی مقدمه می آیی

می نشینی

و از خودخواهی من

شعری می سازی

مثل تمام شعرهای بی وزنی

که در اتمسفر زمین ساختم

و رها کردم.

مثل تمام شعر های بی وزنی

که دچار خلاء نگاه های دزدیده ی تو شدند بر پیکر من.

مثل تمام .......

حتی بستر من با تو

بی مقدمه اغاز می شود.

مثل تمام شب های بی مهتاب

مثل تمام صبح های ابری و بارانی

و دستهای تو که بی مقدمه

به دنبال گل ها می گردند

تا مخمل کوبشان کنند.

بی مقدمه زندگی می کنم

شاید بی مقدمه به انتها برسم

و تو بی مقدمه بگویی نگرانم بودی و هستی.

.............

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 20:0 توسط غزل| |

از پاییز نازنین:

غروب، رنگ تو را روی آب ،می ریزد

ز شعر ساده چشمت شراب ،می ریزد

سرود ماهی تنها میان برکه شور

خیال آمدنت را به خواب، می ریزد

همان قناری غمگین  نا امید بهار

به پای کودک باران حباب، می ریزد

به دشت تف زده زاغی سحر می گفت

کز آسمان خدا هم سراب، می ریزد

بخند، گرچه در این شامگاه پاییزی

به جای رویش شبنم، شهاب، می ریزد

-------------------------------

از من:

و عصر جمعه ی تعطیل کنار سفره ی ما


کسی به جای خاطره ها حباب می ریزد


اگر چه گریه ی تو نشان خوبی نیست


ولی به پاس شکفتنت شهاب می ریزد


سروش باد بهار و صبح پاییزی


کنار بستر شعرم شراب می ریزد


تو را به نام خودت صدا خواهم زد


ولی ز چشم خمارت خواب می ریزد


شکوفه ها ی عزیزی که پای گلدان بود


به چشم حسودان چنان سراب می ریزد


من و خمار چشم تو و جام شراب


همیشه در نظرم صدق ِ ناب می ریزد

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 9:56 توسط غزل| |

در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگا کردم
کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود
و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی
دمادم تق و تق منقار می زد باز
و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است
و تنها می خورد هر کس که دارد
در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می کرد
که در آن موجها شاید یکی نطقی در این معنی که شیریرن است غم
شیرین تر از شهد و شکر می کرد
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است
شلوغ است
دروغ است و غریب است
و در آن موجها شاید در آن لحظه جوانی هم
برای دوستداران صدای پیر مردی تار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز
و بسیاری صداهایی که دارد تار وپودی گرم

نرم
و بسیاری که بی شرم
در آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می زد باز
نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست
دد است
درنده است
بد است
زننده ست
و بیش از این همه اسباب خنده ست
در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم
دمادم میوه ی پوسیده اش را جار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است
و دور است
و کور است
در آن لحظه که می پژمرد و می رفت
و لختی عمر جاویدان هستی را
بغارت با شنتابی اشنا می برد و می رفت
در آن پرشور لحظه
دل من با چه اصراری تو را خواست
و می دانم چرا خواست
و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده
که نامش عمر و دنیاست
اگر باشی تو با من ، خوب و جاویدان و زیباست

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 11:33 توسط غزل| |

دروغ می گویم و گمان می کنم باور می کنی
دروغ می گویم و توقع دارم باور کنی

کاش اینقدر خوب نبودی
کاش تمام نا تمام مرا به انتها می رساندی
و نقطه
و پایان
..
..
..
کاش باور نمی کردی که من بهترینم
کاش.
.
.
.
برمی خیزم
می روم
گریه می کنم
می شکنم در خودم
و شاید تو هرگز
مرا
اینگونه در اغوش نگیری
من نا نوشته ترین دروغ عالمم
بزرگ ترین دروغ خدا
شاخ دار ترین دروغ خلقت
و باور کردنی ترین دروغ این روزهای زندگی تو
.
.
.
من شیشه ام
از جنس تو
اشکم
از چشم تو می افتم
روی زمین
روی صورت تو
روی دستهای لرزان تو وقتی به چشم های دریده ی من نگاه می کنی
وقتی ....
آه من چقدر بدم.
چقدر زشتم
جقدر بی رحمم
و تو چقدر بی انتهایی
وسیعی
بزرگی
و مرا هر بار می بخشی.
دلم عجیب گرفته
دکتر می گوید: روده هایم پیچ خورده
می گوید جاده های درونم مارپیچ است و این یعنی من راست نیستم
دکتر می گوید چشم های لوچم به خاطر این است که هرگز راست نگفته ام.
آقا ..
خانم...
من بدبختم
بیچاره ام.
به من کمک کنید
و تو باز هم مثل همیشه
تمام دارایی ات را
دلت را کف دستهای من می گذاری
و می گویی
بگیر
اما دیگر دورش نیانداز
اینبار به سختی پیدایش کردم
توی سطل زباله بود
.
.
.
و من می اندیشم
کدام زباله دان بود
.
شاید همین نزدیکی
شاید هم خیلی دور.
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 22:53 توسط غزل| |

در زندگی انسان گاه زخم هایی است که مثل خوره روح را می خورند
گاه سوراخ می کنند
گاه می شکنند
گاه ویران می کنند
و گاه از درون می پوسانند
گاه گمان می کنم این زخم ها فقط در تن من است
گاه می بینم همه جزام گرفته اند.
یکی قلب ندارد
یکی چشم
یکی دهان
یکی هم چون من هیچ
انسان این موجود عجیب
این تکرار خلقت
این یگانه
این یکتا
این منحصر به فرد
چگونه راه ها را می پیماید در حسرت های عجیب و غریب
در امتداد گذشته های از دست رفته
در ابتدای آینده ای نا موزون
این خانه روشن نیست
هرگز هم نبوده
چگونه چراغ را بر دیوارش بیاویزیم
زمانی که بینایی نیست
کورند و کر
فریاد ها همه تابه ی داغ روزگارند
آب و روغن روی آتش
می بینی؟
بی قراری در این سطرهای خاکستری موج می زند
خنده نشان آزادی نیست
آنچه اسیر است تن نیست
ذهن پوسیده از حسرت است.
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 9:42 توسط غزل| |

ظاهرا وقت رسیدن نرسیده است هنوز

وقت از بند رهیدن نرسیده است هنوز

باغ پاییز پرست دل ما بی ثمر است

باغبان! موسم چیدن نرسیده است هنوز

آسمان هم که خود آبستن صد فاجعه است

وقت از خاک پریدن نرسیده است هنوز

خنده ی وسوسه انگیر شب چشم تو را

درد دل آیینه ی دیدن نرسیده است هنوز

موعد رویش ما سر زدن از تیرگی و

مثل خورشید دمیدن نرسیده است هنوز

دهن چلچله را بسته نگه دار عزیز

وقت فریاد کشیدن نرسیده است هنوز

ناله کن آدمک کوچه تاریک غزل

وقت از درد بریدن نرسیده است هنوز

************

                                                                           دی ۸۱

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:15 توسط غزل| |

روزهای سبز و رنگارنگ دفترم
می ایند و می روند
و من به تو که اسمت را گوشه ی کاغذ اول دفترم می نویسی نگاه می کنم.
تو آغازی
آغاز دوست داشتن
آغاز عاشق شدن
آغاز پریدن
آغاز خواستن
آغاز تمنا و
آغاز رسیدن
و آغاز تمام اتفاق های زیبا
تو همانی که باران را می خوانی
ابر را رنگ می کنی
کویر را نفس می کشی
و پاییز را با صدای خش خش برگهای خشکش به بهار هدیه می دهی.
تو همان بوی کال نارنجی
بوی ناب زیتون
بوی عطر سیب
و بوی مست کننده ارکیده
تو همان بهاری
همان تکه تکه های غزل
تو همان پیاده ای هستی که می آید
بی انکه به ماندن بیاندیشد .می رود
تو همان کودکی هستی که پای درخت کهنسالی می نشیند و
گردش سیب را می نگرد
تو همانی که برای من دنیایی
چگونه می توانم سکوت کنم
وقتی تو سر تا پا فریادی
و فریاد بزنم
زمانی که تو سکوت را می اندیشی
چگونه تو را در دست های باد
به بهار هدیه دهم
؟؟؟؟
چگونه از برای خود نخواهمت؟
غزل یعنی تو
غزل یعنی وجود پر از امید تو
اگر نباشی غزل یعنی خاک
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:15 توسط غزل| |

زندگی شاید نه همین باشد عزیزم
خوب می دانم
زندگی را بو باید کنی در کف عطار چرکینی
که می فروشد زعفران ناب استهبان
رندگی را باید ببینی
در نگاه دختری
که یک روز
فقط یک روز است که به دنیا آمده
زندگی را لمس باید کنی در کف دست پیرزنی
که سالها پشت دار قالی رج ها را شمرده و نشمرده گره می زده
زندگی را باید بشنوی از دهان همان مردی که تا آمد بگوید دوستت دارم
باد ها و سیل ها
برده بودند تمام هستی اش را
زندگی یک سیب
یک نارنج
یک ورق کاغذ که زندانبان از حصار میله ها می دهد به زندانیست
زندگی یک انگشت خالی مانده از انگشتر است
زندگی حسرت های ممتد پشت آه های فراوان
من گمانم زندگی اینگونه هم زیباست
نازنینم
زندگی
زیبا می شود
وقتی کسی
یک جعبه ی ناهنگام
می دهد دستت و می گوید
میلادت مبارک
زندگی زیبا می شود
وقتی صدای زنگ خانه
می رسد
و پستچی
از دیاری نه چندان دور
نامه ای اغشته با عطر بهاری
می دهد دستت
و خطش
داد خواهد زد
که:
به یادت بودم و هستم و خوام ماند
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:1 توسط غزل| |

چشم هایم را که می بندم به انتها می رسم
آنجا که تو در برابر یک نگاه سرگردان
راه کج می کنی
و از مقابل من مثل یک غریبه رد می شوی
آنجا که هزار بار مرا می شکنی
چشم هایم را که می بندم
در فاصله هر پلک زدنی
یک بار در دستان تو می شکنم
یک بار تکه تکه می شوم
یک بار می میریم
یک بار ....
چشم هایم را که می بندم
به انتها نزدیک می شوم
به همان قصه های ناتمام شب های در بیداری مانده
به همان اشک های روی بالش پری که پنهانی بستر را خیس می کردند
به همان بغض های خشک و نالان دردالود
چشم هایم را که می بندم
به انتها نزدیک می شوم
به همانجا که باکره گی ام را میان دستمالی پیچیدم
و در نهایت دردهای غمگین و شاد
از دستهایت بیرون کشیدم
چشم هایم را که می بندم
به انتها نزدیک می شوم
همانجا که تو را گم کردم
نشانی ات را به انتهایم پست کن
درست کنار آخرین بن بست زندگی تیپاخورده ای که برایم ساختی./
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:22 توسط غزل| |

من از نهایت شب حرف می زنم
و ذهن من در امتداد این نهایت به جستجوی نشانه هاست
نوری نیست
چراغی نیست
عابری نیست
و حتی پیری که راه را نشان دهد
من از نهایت یک حس غبار الود سخن می گویم
گمانم اینجا همان اخر خط است
شاید هم نباشد
گمانم اینجا جنبنده ها جز حشرات نباشند
شاید هم باشند
گمانم اینجا دفن خواهم شد
شاید هم نشوم
پر از توهم شده ام
من از نهایت توهمات حرف می زنم
نشانه ها را می بینم
چه کنم که ساده لوحانه باور نمی کنم
هنوز گمان می کنم تنها رهگذر این کویم
هنوز گمان می کنم دستهای تو در ذهن من دنیا کاشته است
من از نهایت این دنیا حرف می زنم
خسته شده ام
از راه های اشتباهی که آمده تا به آخر خط برسم
ذهن من در من اشک می ریزد
گمانم دستهای تو دستمال ندارد
گمانم تو سخن نمی گویی
گمانم نمی شنوی
گمانم مرا نمی بینی
من از نهایت این توهم شک آلود حرف می زنم
چقدر به عمق رفته ام
پله ای نیست
تاریکی است
و یک دنیای نمور
نردبان معرفت کجاست؟
صدایم در نمی اید
من مردم
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:48 توسط غزل| |

دیروز زندگی من در خود یک نوزاد زایید.
یک نوزاد 1 روزه. دکتر ذهنم گفت زنده خواهد ماند
دکتر احساسم یک پرستار اختصاصی به من داد تا نوزاد را مراقبت کند
و من مادری بودم که در یک روز سینه های معرفتش پر بود از شیر...
اما نوزاد من مثل دیگر نوزاد ها نبود
به جار زبان دفتر داشت
به جای دست قلم
به جای چشم یک دنیا منظره ناب
به جای دل یک دامن حوصله
و من بی حوصله از نوزاد عجیبی که زاییده بودم
اما در انتهای روز
نوزادم را در اغوش گرفتم
به باغچه آمدم
و او را زیر درخت بید خواباندم.
سینه در دهانش گذاشتم
و ناگهان حس کردم
باید کاری کنم.
عابری آمد
نوزاد را دید
گفت: اسمش چیست؟
گفتم: غزل
عابر گفت: دختز است؟
گفتم: مگر فرقی می کند؟
گفت: نه
نمی دانستم دختر بودن چیست
نمی دانستم پسر بودن را چطور باید ببینم
نوزاد من فقط غزل بود
چشم هایش سرشار از من
و گریه هایش .........آه دلم کباب شد
گریه نکن عزیزکم
حالا نوزاد یک روزه ام
به اندازه 4 سالگی رسیده است.
گمانم باید چهار سالش باشد
شاید هم کمی بیشتر
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:32 توسط غزل| |

روی زمین نیستم

روی شانه های باد نشسته ام

بالا و بالا تر

یک شب خواب دیده بودم با باد رفته ام

دوستم می گفت باخنده: باد آورده را باد می برد....

من همیشه چشم هایم را می بستم

دوستم می گفت: عینک سپر چشم است باز کن ببین چطور باد می زند زیر برگ ها!!!

من جرات نمی کردم چشم هایم را باز کنم/

دوستم می گفت: قدت کوتاه است.

من قدم را متر نکردم.

هر وقت پرسید گفتم: نمی دانم.

همین طوری یک عدد می گفتم.

دوستم می گفت: کفش های پاشنه دار بپوش.

من حوصله تاق تاق کردن پاشنه کفش را نداشتم.

دوستم می گفت: آرایش کن.

من صبح ها دیر بیدار می شدم. وقت نداشتم.

دوستم می گفت: چرا ابروهایت را درست نمی کنی؟

من آرایشگاه نمی رفتم.

دوستم می گفت: لنز رنگی برای چشم هایت بگیر

من از گذاشتن لنز می ترسیدم.

دوستم می گفت: اینقدر کتاب با خودت نیار دانشگاه.

من همه کتاب هایم را توی کوله می گذاشتم و می بردم دانشگاه.

دوستم می گفت: به حرف هیچ کس گوش نده.

من به حرف هیچ کس حتی دوستم گوش نمی دادم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 21:46 توسط غزل| |

سال ها می گذرد
از زمانی که خاطره شده در ذهن زنی که
کوچه های اضطراب را
از میان لحظه های پر تردید مردی
طی می کرد
از میان کوچه های که هر مترش را
را نگاه های سرزنش آمیز
با دست های خشمگین
و با فریاد های عصیانگر مرد طی کرده بود
از میان خیابانهایی که
عابرانش تک تک
شاهد شکستن و خرد شدن بودند
از میان باغ هایی که
درختانش
شاهد اشک ها بودند
سالها می گذشت
و امروز
پس از آن همه سال
زن به دنبال همان عصیان
همان تردید
همان خشم
همان فریاد
همان سنگ های اضطراب
نقشی می بیند
از دست های پاک و بی ریای انسانی
که بوی عشق می دهد
بوی صفا
بوی ساخته شدن و ساختن
سالها می گذرد
ترک ها التیام یافته
زندگی گذشته: آمده و رفته و باز خواهد آمد
و در باغچه ای سبز
زنی به دنبال برگ های چنار پیری آمده
و زنی به دنبال قدم های پیاده های رهگذر کوچه های احساس
و زنی به دنبال کودکی
و زنی به دنبال مادری
و زنی به دنبال شوهری
و زنی به دنبال معشوقی
و زنی به دنبال خود
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 23:58 توسط غزل| |

چشم باز کردم و دیدم درون دشتی سبز
درختی دور خود می چرخد
درختی که برگهایش شبیه سیب بود
قرمز و بوی زیتون می داد
و زیر پایش پر بود از برگهای زرد و نارنجی خشک
و پسری دستهایش را در جیبش فرو کرده بود
و زیر درخت قدم می زد
خم شده بود و می خندید
لبخندش اگر چه پر بود از دندان
اما صدای گریه می داد
و ان طرف تر دخترکی
دفترچه ای در دست داشت
دفترچه ای که هر برگش را با گلی اراسته بود
و روی هر گلبرگ اشکی ریخته بود
و روی هر اشک قطره خونی گذاشته بود
و ان سو تر پیری فرزانه
هزاران دفترچه داشت
در هر دفتر هزاران سخن
هزاران شعر
و با هزاران عابد دیگر مراقبه می کرد
و از هزاران جای دیگر زمین سراغ می گرفت
و زبر درخت
زنی پوسته ی خود را می کاوید
ترک می خورد
و پروانه ای بیرون می زد
و پر می گشود
و به اسمان می رفت
ابری در اسمان ناله می کرد
و بارانی می بارید
و پسر چتر نداشت
و دختر چتر نداشت
و پیر فرزانه چتر نداشت
و زن چتر نداشت
و درخت برگی برای حصار نداشت
باران می بارید
اما زمین خشک بود
مثل کویر
و باد می وزید
و وحشیانه می وزید
و خاطره ی کوچه های خیس در دل باران
می مرد
و تصویر خشک و زردی نمایان می شد
و زمین می گشت
و درخت می گشت
و پسر قدم می زد
و دختر شعر می خواند
و پیر مراقبه می کرد
و انجا سرزمینی بود
که همه می خندیدند و می گریستند
و همه فکر می کردند
:
آه چقدر خوشبختیم
و پروانه هنوز در اسمان بود

نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 1:44 توسط غزل| |

من اما در گذرگاه کبود فاصله های کال و یخ بسته
به دنبال روزنی می گردم
تا شاید راهی به انسوی نگاه تو بیایم.
شاید زندگی بتواند
مرا با تو همگام کند
اما زندگی پا ندارد
زندگی سر ندارد
زندگی حتی نمی تواند حرف بزند
من به زندگی بی پا و سر و زبان خود می نگرم
و تنها نقشی از تو
در حباب های رنگی می بینم
نوری می تابد
بادی می وزد
و حباب ها می شکنند
تو با حباب ها رفتی
و من باز
به زندگی بی سر و بی پا و بی زبان خود چشم می دوزم
راستی چرا زندگی مثل مرگ نیست
مرگ را خوب می توانم متصور شوم
.................
باد هنوز هم می وزد
نور می تابد
و صدای در های درگاه زمان به گوش می رسد
اینجا هیچ کس به انتظار من ننشسته
اینجا تاریکی خانه کرده
اینجا برای تو هم نا اشنا است
اینجا خانه ی دل من است
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 23:0 توسط غزل| |

عابری روی کاغذهای دفترم قدم می زد

و نقش تو را مدام در سرم رقم می زد

و هیچ کس مرا به عمق  تو نخواهد برد

به جز غزل که از تو برایم ورق می زد

هزار ثانیه هم اگر مرا صدا می کرد

برای بار هزارم مرا به هم می زد

من آن ترنم اشکم که در دل شب

تو را به انتها رسانده و از عشق تو دم می زد

ببخش اگر حادثه هم مرا از تو ربود

شتاب کن که باد هم تو را به غم می زد

***********

چقدر دلم هوای گفتن دارد اما تو جواب  نخواهی داد.

می دانم خسته ای و هزار بار خسته تر از من

اما دلتنگت هستم.

مرا به خودت راه بده

من هم کودکم.

مرا به کودکیت راه بده

شاید این بار

بتوانم جزیی از کودکیت باشم

جزیی از خنده هایت

اگر بخندی

نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 22:18 توسط غزل| |

به انتها نزدیک می شوم

به انتهای خودم.

از مسیر نگاهم رد شدم

به باریکه راهی رسیدم

گمانم مچ دستم بود

دو رگ از آن چون دو چویبار باریک رد می شد

من تمام خستگی ام را میان انگشتهایم فشردم.

روی کلید ها فشردم

تو را نوشتم

تو را صدا زدم

تو را نفس کشیدم.

تو را نقاشی کردم

و در انتها خودم را به انتها رساندم.

من تو شده بودم.

پایان من اغاز تو بود

تو در من شکفتی

ترانه خواندی

خندیدی

اشک ریختی

و از میان باریکه راه به نگاهم قدم گذاشتی

و بر گونه هایم چکیدی

گرم

لطیف

قطره قطره

تو در من زنده شدی

در من مردن را به دار اویختی

و من باری دیگر سجده کردم

به درگاه خدا

که تو را در من نهاد

تو هنوز هم در من ترنم شعری

من هنوز هم برای تو می سرایم

تو هر شنبه شکوفه می زنی

هر یک شنبه گل می دهی

هر دوشنبه گلبرگهایت را به نمایش می گذاری

هر سه شنیه عطراگین می شوی

هر چهار شنیه اوج می گیری

هر پنج شنبه جوانه می زنی

و هر جمعه گلبرگی تازه را برای فردا به من هدیه می دهی.

تو هفت روز هفته ای

تو ۱۲ماه سالی

اما فقط یک فصلی

پائیز

نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:44 توسط غزل| |

من یک اتاق بی در و پیکر که بی خیال
یک آسمان قحط کبوتر که بی خیال
من یک تباه تباه و تباه تر
من یک همیشه بی سر و همسر که بی خیال
من چیستم بدون تو ؟ چیزی شبیه تو
خودخواه. بی دلیل . ستمگر که بی خیال
من تا همیشه مثل غزل تکه پاره ام
دیوان زخم های مکرر که بی خیال
من عشق من دروغ من آری خود توام
تو عکس آن دلیل بیاور که بی خیال
من با تعفن مزمن که ای دریغ
من بی تو از همیشه لجن تر که بی خیال.
××××××××××××
زندگی خواهد گذشت حتی اگر تو در آن قدم نزنی. حتی اگر نباشی که بگویی چقدر نگرانم هستس.
حتی اگر بگویی می مانی اما نمانی.
زندگی خواهد گذشت حتی اگر به تمام حرفها و قول هایی که داده ای عمل نکنی. حتی اگر در یک, شنبه مرا به انظار روزهایی که نمی دانم چند شنبه هستند بگذاری برای دیدن خود.
زندگی می گذرد حتی اگر وقتی دارم می ایم به طرفت و تو داری از طرفی دیگر می روی و روی گوشی من پیغام می اید که دارم می روم. تا شنبه خدانگهدار.
زندگی می گذرد اما هرگز آنگونه بزرگ نخواهد گذشت که کودکی مرا با خود ببرد.
هرگز آنگونه لطیف نخواهد گذشت که تمام سختی هایش را فراموش کنم.
تو خود می دانی که اگر تمام شکلات های دنیا را هم به تو دهم باز لحظه های من بدون حضور تو تلخ ترین قهوه های فرانسوی خواهند بود.
تو می دانی که اگر نباشی من برای هیچ کدام از اهالی زمین و آسمان نخواهم سرود.
تو می دانی که من ............
بی خیال تو همه ی اینها را می دانستی و باز رفتی.
فقط خوشبخت باش تا باور کنم که اگر تنها هستم تو در سویی از دنیا داری خوشبختی را تجربه می کنی.
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 19:8 توسط غزل| |


Design By : Night Skin