تبليغاتX
کاغذ کاهی





















کاغذ کاهی

از در آزمایشگاه می رم تو و از توی کیفم رسید را در می ارم و می ذارم روی پیشخون و رو به خانم پشت پیشخون که مقنعه اش را خیلی مرتب و با وسوار پوشیده و کل موهاش را پوشونده می گم: عذر می خوام جواب ازمایش می خواستم.

نگاهی به من و بعد نگاهی به رسید می کنه و رسید را بر می داره و می گه چند لحظه لطفا صبر کنید.

روی پاهام بند نمی شم. نمی تونم روی صندلی هم بنشینم.

نمی دونم چند بار از جلوی پیشخون تا جلوی در الکترونیکی آزمایشگاه زمین را متر می کنم و با صدای تاق تاق پاشنه ی کفشم پر از اضطراب می شم و باز نفس عمیق می کشم.

صدای خانم متصدی را می شنوم که می گه: می تونید چند لحظه صبر کنید تا جواب را تایپ کنند؟

با اینکه خیلی خیلی عجله دارم لبخند می زنم و سعی می کنم آروم باشم.

می رم روی صندلی آبی رنگ می نشینم و پاشنه ی کفشم را با صدای تیک تاک ساعت می کوبم روی زمین.

به ساعت روی دیوار نگاه می کنم.

ساعت ۶:۱۵ هست.

دوباره بلند می شم و راه می رم.

نمی دونم چند بار اما راه میرم و راه می رم.

توی خودم فرو می رم و پیش خودم می گم: مهم نیست نگران نباش. بسپار دست اوستا کریم.

یه دفعه صدای خانم متصدی را می شنوم که اسمم را صدا می زنه.

برمی گردم و به سرعت می رم طرفش.

نگاهم می کنه و پاکت را می ده دستم.

جرات نمی کنم بپرسم و دعا می کنم خودش هم حرفی نزنه.

از چشمام می فهمه چقدر نگرانم. اما نمی دونه این نگرانی برای چیه و نمی دونم منتظر چه جوابی هستم.

پاکت را بر می دارم و از در آزمایشگاه می زنم بیرون.

دلم می خواد برم یه جای خلوت تا اگه قراره گریه کنم یا بخندم کسی دور و برم نباشه.

به اولین تاکسی که برام بوق می زنه می گم دربست و سوار می شم.

آدرس خونه را می دم و در کمتر از ۱۵ دقیقه می رسم خونه.

کلید را می اندازم توی در و وارد می شوم.

سریع می رم توی اتاق خواب و ورقه ازمایش را از توی پاکت در می اورم و بهش نگاه می کنم.

و

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

من مادر شدم......................

( با صدای جیغ خودم از خواب بیدار می شم و از رویای شیرین خودم خندم می گیره و دلم می خواد بازم بخوایم و به دنیا اومدنش را هم ببینم)

+نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت13:15توسط غزل | |

وقتی وارد رستوران شد خیلی گرسنه بود.

گارسون به طرفش آمد و گفت: ببخشید جا نداریم.

به صندلی ها نگاه کرد ... اشک توی چشم هایش حلقه زد. لبهایش را باز کرد اما صدایی بیرون نیامد.

ناگهان به زمین افتاد.

چند نفر سریع او را بلند کردند و به اتاق مدیر رستوران بردند.

مدیر تا صورت او را دید با مگرانی گفت: چه اتفاقی افتاده؟

گارسون گفت: قربان من فقط گفتم میز خالی نداریم.

مدیر دستور غذا داد.

...............

چشم باز کرد و غذا ها را دید. کباب و جوجه کباب... انواع سوپ. و یک تکه نان.

نان را برداشت و گفت: ممنونم. برای نان خوردن نیاز به میز نداشتم.

مدیر رستوران گفت: می توانی همه اش را بخوری.

لبخند تلخی زد و گفت: این غذا ها معده پولادین می خواهد. من نمی توانم این غذا ها را هضم کنم.

و از رستوران خارج شد.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت20:2توسط غزل | |

دارم سعی می کنم آدم بشوم.
مگر همین را نمی خواستی؟
مگر نمی خواستی سرم را پایین بندازم و بگویم چشم هر چی تو بگی؟؟؟
فکر می کردم دلت می خواهد گاهی که عصبانی هستی گیس هایم را بکشی.
من از دردی که به تنم می افتاد می ترسیدم.
برای همین آن روز موهایم را با ماشین سر تراشی پدر تراشیدم.
برای همین تا چندین ماه ان روسری مشکی را سرم می کردم و زیرش آن کلاه گلدار قرمز را.
برای همین به همه گفتم دلتنگ رفتن خواهر کوچولویم هستم.
اما تو که می دانستی.
تو خوب می دانستی من موهایم را از ترس بدبینی های تو تراشیدم.
یادت هست وقتی به من می گفتی موهایت را به کسی نشلن نده و اگر موهایم می آمد بیرون حتی یک نخ.... تو عصبانی می شدی و داغ ننگ هرگی بر پیشانیم می چسباندی؟؟؟
آه من چرا به نبش قبر گذشته ها رفته ام؟
چرا دارم میان زباله هایی که از گذشته در دلم حفر کردم اینها را بیرون می کشم؟
نمی دانم.
اصلا نمی دانم چرا دارم اینها را برایت می گویم.
اینجا مثل دفتر خاطرات شده.
مثل همان دفتر های خاطراتی که بردی و بر خط خطش عیب و ایرادی گرفتی و حکم بی هویتی و هرجایی بودن بر من زدی.
یادت هست توی پارک به من گفتی باید بروی دکتر؟؟؟
چقدر از خودم بدم می آمد.
تو تمام پاکی و معصومیت نگاه مرا با خنجر تردیدت ریش ریش می کردی.
خسته شده بودم.
از خودم.
از تو.
از زندگی که داشتم به اجبار درش نقش بازی می کردم.
می دانم که همه اینها را می دانستی.
روزی خواهد رسید.
روزی که به تو ثابت کنم زود قضاوت کردی.
و آن روز چشم های من به خواب خواهد رفت.
خوابی که سالهاست تو از چشمانم گرفتی.
اینها هذیان ذهن یک انسان تنهاست.
انسانی که خودش را در خودش گم کرد.
و تو تبی هستی که بر جانش افتاد
تا مادامی که زنده است هذیان بگوید.

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت23:53توسط غزل | |

قسمت های قبلی داستان نیلوفر را در لینک داستان ها می توانید بخوانید.

و اما قسمت هفتم.......

---------------------------

از آن زمان به بعد دید من به پیمان عوض شد و سعی می کردم منصفانه تر برخورد کنم. به نظر می رسید نیلوفر خیلی از این تغییر حالت من خوشحال نیست.

گاهی فکر می کردم می خواد واسه اتفاقی که افتاده یه مقصر همیشگی داشته باشه تا بتونه درد خودشو التیام ببخشه.و تنها شاهدی که می تونست برای خودش داشته باشه من بودم.

بهش حق می دادم اما از طرفی نمی تونستم زیاد توی این شراکتی که باهام داشت خودم را نقش اصلی ببینم.

آخر های ترم 7 بودیم.

احساس می کردم نیلوفر دیگه نمی خواد دشمنی کنه. حرفاش نشون از این می داد که هنوز پیمان را دوست داره.

می دونستم دلش می خواد با پیمان حرف بزنه.

و یک بار هم این کار را کرد.

اما من بهش هشدار دادم که دیگه این کار را نکنه.

با اینکه تمام و کمال حرفهای نیلوفر را مبنی بر مقصر بودن پیمان قبول نداشتم اما نسبت به پیمان و نیتش هم حس خوبی نداشتم.

امتحانات پایان ترم را دادیم و دانشگاه تمام شد.

خیلی از اتفاقات را خوب یادم نیست.

اما توی جشن فارق التحصیلی پیمان خیلی عوض شده بود.

حس کردم می خواد لج نیلوفر را در بیاره.

تیپش مثل لات های چاله میدونی شده بود.

شاید هم می خواست به نیلو بگه خوب کردی منو فراموش کردی.

بگذریم.

خلاصه دانشگاه تمام شد و من رفتم سر کار.

نیلوفر هم توی فروشگاه رفاه شد مسسول غرفه ی لوازم خانگی دلونگی.

زیاد نمی دیدمش اما هر از چند گاهی می رفتم و بهش سر می زدم.

می دونستم خیلی تنهاست و خیلی احساس تنهایی می کنه.

گاهی توی حرفهاش می فهمیدم که خسته شده و دنبال یکی می گرده که درکش کنه.

و بعد اتفاقی افتاد که تا حد زیادی اونو تحت تاثیر قرار داد....

ادامه دارد....

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت10:52توسط غزل | |

توی راهرو ایستاده بودم.

منتظر تو... می دانستم باید همین ساعت.... ساعت ۸ از این راهرو عبور کنی تا بتوانی به اتاقت بروی.

می دانستم قبل از رفتن به اتاقت جلوی تابلو می ایستی و نوشته های جدید روزنامه دیواری را می خوانی.

می دانستم که همیشه ستون اول را می خوانی و لبخند می زنی.

من همیشه پشت پرده کرکرده ی اتاقم تو را می دیدم.

می دیدم که وقتی اسم مرا زیر ستون اول می بینی با نشانه ی شادی ... شوق ... انتظار ... سرت را تکان می دهی و لبخند می زنی.

حالا ... من اینجا ایستاده ام.

به انتظار تو/

می دانم که چند دقیقه دیگر تو را خواهم دید.

از دیروز تا حالا با خودم حرف می زنم.

حرفهایی را که می خواهم رو در رو و خارج از ستون اول به تو بگویم.

صدای پایی مرا به خودم می آورد.

نگاه می کنم به ساعت.

ساعت ۸ است.

خانم منشی... همان که ۲ ماه است تمام ملاقاتهای تو را می نویسد و برای بازدید کنندگانت وقت تعیین می کند  به طرفم می اید.

لبخند می زند.

به من که می رسد یک پاکت به دستم می دهد.

روی پاکت اسم من است.

خانم منشی لبخند معنی داری می زند.

و می رود.

پاکت را باز می کنم.

توی کاغذ نوشته شده: به خاطر آخرین مطلب ستون اول مجبورم از حضورتان خداحافظی کنم.

در کمترین مدت ممکن برای تسویه حساب به کارگزینی مراجعه کنید.

.................................................

و تازه می فهمم دیروز چرا لبخند می زدی و سر تکان می دادی.

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت22:22توسط غزل | |

درونم پیرزنی نشسته.مدام ناله می کند و زاری راه می اندازد .

دور و برش پر است از قرص های رنگ به رنگ که وقتی می بینمشان یاد اسمارتیز

می افتم.

موهایش ریخته و روسری مشکی چرک مرده ای به سر دارد.

بارها به او گفته ام این روسری را در آورد.

اما هر بار می گوید: برای که؟ برای چه؟ زندگی اینگونه خواهد گذشت.

پیرزن درونم خانه کرده.

هر روز صبح که بیدار می شوم او هم چشم می گشاید.

گاهی دعا می کنم امروز زیاد ناله نکند.

اما همیشه صدایش را می شنوم.

او همیشه از زمان و زمین .... از آسمان و خدا.... از آدم ها و از خودش می نالد.

او خودش را مظلومترین خلق شده ی خدا می داند.

بارها برایش گفته ام که نباید اینگونه بیاندیشد.

امروز از صبح گریه می کرد.

می گفت: من اگر شانس داشتم که که در این پیری و درماندگی تنها نبودم.

نه همدمی. نه فرزندی که عصای دستم باشد.... نه آینده ای.

امروز خیلی گریه کرد.

خسته شدم.

به او گفتم: نمی خواهم آواره شوی اما اگر ادامه دهی عذرت را می خواهم.

او مظلومانه نگاهم کرد و گفت: عذرم را می خواهی؟ چگونه؟

گفتم: تو اینجا مجانی خانه کردی به خاطر حسن نیت من .. به خاطر اینکه من نمی خواهم تنها باشی... نمی خواهم بی سر پناه باشی... نمی خواهم بی کس باشی. پس این همه عذابم نده.

گفت: تو به راستی فکر می کنی مرا اسکان داده ای؟

........................

سکوتم را که دید گفت: نکند نمی دانی من خود توام؟

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت20:17توسط غزل | |

روبروی تو یه صندلی می ذارم و میشینم روش.

نگاهم را توی چشمات می دوزم و به عمق چشمات نگاه می کنم.

تو همیشه وقتی از من می ترسی سرم داد می زنی.

اما این دفعه ساکتی.

دستم را می برم گوشه لبت و سیگار را از روش بر می دارم.

سعی نمی کنی مانع من بشی.

بهت خوب نگاه می کنم.

انگار چشمات داره باهام حرف می زنه.

سرم را نزدیک گوشت می ارم و می گم: دوست داری واست برقصم؟

احساس می کنم دوست داری .

بلند می شم و آهنگ دوست داشتنی رینگ مای بل( زنگ مرا به صدا در بیاور) را می ذارم و شروع می کنم به رقص.

همون رقصی که دوست داری.

روی پاهام .... روی نوک انگشتام بلند می شم و دور خودم تاب می خورم.

اسمش چی بود؟

پاتیناژ؟ آره چند سالی که توی روسیه درس می خوندم یه معلم رقص داشتم.

یه زن مو بلوند . تو همیشه وقتی می امدی دیدنم او را که می دیدی لبخند می زدی.

بارها ازت پرسیدم به چی نگاه می کنی؟

و تو با لبخند می گفتی: ماریا محشر می رقصه.

اسمش ماریا بود. درسته؟

من اونو به نام خانم استفانو می شناختم.

راستی یادت می اد چند بار بهم گفتی ماریا؟ فکر کنم شبهایی که این اسم را از زبانت شنیدم خوب یادم باشه.

تازه داشتیم برای یه عشق بازی آماده می شدیم.

وقتی بهم گفتی: ماریا! تمام تنم سرد شد.

دیگه هیچ میلی نداشتم.

بگذریم.

ببین خوب می رقصم؟

هی؟ دوست داری ببوسمت؟

سیگار توی دستم داره می سوزه.

راستی اون لیوان شراب را تا ته سر کشیدی؟

چه بد شد.... من چند تا قرص توش ریخته بودم.

ببینم تو با ماریا هم شراب می خوردی؟

هیچ وقت اون روزی را که تو و ماریا را توی اتاق خوابم دیدم فراموش نمی کنم.

همون موقع به خودم گفتم: تمام شد.

و تمام هم شد.

امروز که بعد از ۱۲ سال دیدمت چقدر عوض شده بودی.

ازم خواستی پیشت بمونم.

ببین: من با اینکه ۱۲ سال نرقصیدم هنوز هم به خوبی قبل می تونم روی پاهام برقصم.

تو همیشه عشق من بودی

و من می ترسیدم که تو را از دست بدم.

اما حالا بعد از ۱۲ سال چشم های تو فقط به من نگاه می کنه.

به رقص من.... به اندام من.... به لبخند من.

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت20:27توسط غزل | |

هر کجا که باشی آسمان همین رنگ است.
شاید تو را میان جادوی نگاه های گم کرده ای که در گذشته از پنجره ی دیدگانم رد می شدند بیابم. شاید هم نه...
اما می دانم هرگز تو را کنج خانه ی که برایت در دلم ساختم نخواهم یافت.
تو پرواز می کنی.
همیشه می روی.
نه زنجیر....

 نه میله های زندان ....

نه حتی دستهای ملتمس من ....

 هیچ کدام تو را به ماندن تشویق نخواهد کرد.
تو برای ماندن ساخته نشدی.
برای ماندن نزد من نیامدی.
برای ماندن .................... خدایا .

این یعنی زندگی تلخی که هر لحظه اش را جرعه جرعه سر کشیدم و مست شدم و هذیان عشق گفتم.
و هرگز کسی نتوانست درون وجودم قبری را که برای تو ساختم یافت کند.
هر روز قسمتی از ان را کندم.
تا اگر رفتی تو را در آن به خاک بسپارم.
اینجا گورستان من است.
پرندگان زیادی مردند.
پرنده مردنیست.
و من تمامی پرواز ها را به خاطر خواهم سپرد.
باور کن

+نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت17:46توسط غزل | |

داره حالم ازت  به هم می خوره.

می دونم داشتی به اون فکر  می کردی.

شما مردا همتون همین طورید.

زود همه چی را از یاد می برید. زود همه ی اون چیزایی که یه روز واستون جذاب بود..واستون تکراری می شه.

حالم ازت به هم می خوره. برو گم شو.

جیه؟ فکر کردی نمی فهمم؟ فکر کردی ندیدیم چطوری با چشات داشتی رگ و پوست اونو کند و کاو می کردی؟

نکنه خیال کردی من کورم؟

آره ساکت باش. حرف نزن. چی می خوای بگی که خودم از نگاه هات نفهمیده باشم؟

اصلا روت می شه تو چشمام نگاه کنی؟

یادته یه روزایی همین طوری به من زل می زدی؟

یادته همین لبخندایی که الان تحویل اون می دی یه روزی تحویل من می دادی؟

خیلی پستی. خیلی نامردی.

خیلی کثیفی.

برو نمی خوام ببینمت.

تو هم مثل همه ی مردا هستی.

فقط به شکم و زیر شکم توجه داری.

تا گرسنه می شی یادت می افته که یکی دیگه هم جز خودت توی این چاردیواری داره زندگی می کنه.

تا حالا شده به خودت بگی این بدبخت که گناهی نداره که من از صبح تا شب تنهاش می ذارم و می رم پی الافی خودم؟

نه نبایدم بگی.

من چمدون غصه هاتم.دیگرون تخت شادی هات.

خفه شو.

حرف نزن.

داری حالمو به هم می زنی.

اه

.

.

.

.

------------------------------

- سلام آمدی؟

- آره ببخشید دیر کردم .

- اشکال نداره حتما کار داشتی.

- آره آماده ای بریم بیرون؟

- بیرون؟ واسه چی؟

- تو آماده شو بهت می گم.

-----------------------

- اینجا کجاست؟

- اول ببین خوشت می آد؟

ـ خوب حالا بگو واسه چی منو اوردی اینجا؟

- تو بگو کدوم رنگشو دوست داری؟ کدوم مدل؟

- دیوونه شدی؟

- نه جدی می گم.

- آخه واسه چی؟ ما که یه ماشین داریم؟

- واسه سالگرد ازدواجمون. می خوام بهت هدیه بدم. البته ببخش که بیشتر از این از توانم خارجه.

- باورم نمی شه.

- بگو دیگه؟

ـ نمی دونم خودت بگو.

- نه خانم تو می خوای سوار بشی. تو باید خوشت بیاد.

- اما....

- اما نداره تو تنها دلیل من واسه موندن هستی. تنها امید من توی زندگی. این کم ترین کاریه که می تونم بکنم تا بهت ثابت بکنم چقدر دوستت دارم.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت18:55توسط غزل | |

توی گلوم یه چیزی گیر کرده که راه نفس کشیدنو بسته.
به خودم می گم: ای بابا این دست صاب مرده را بچرخون شاید یه چیزی بپاشه روی کاغذ...
هه.... زهی تصور باطل ... زهی خیال محال.....
توی تنم داغ می شه.
سرم گیج میره.
اتاق تاریکه
و یه نفر داره پشت سر هم اس ام اس می ده.
کجایی......................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ای بابا چقدر علامت سوال.
به خودم می گم: بی کاره.
تلفن رومیزی زنگ می زنه.
توان برداشتن گوشی را ندارم.
در اتاقم داره کوبیده می شه.
چقدر هوا سرده.
من دو تا پلیور نارنجی و قرمز روی هم پوشیدم.
فکر کردم هر چی به رنگ اتیش نزدیک تر باشه بیشتر گرم می کنه.
خسته شدم.
چشمام باز نمی شه
توی دستم یه چیزی مونده.
بازش می کنم.
تیغ صورت تراشی تو هست .
آخرین بار دیشب باهاش صورتت را زدی.
تو همیشه با احتیاط صورتتو می تراشی.
من مثل تو محتاط نیستم.
گمونم رگ دستمو زدم.
بوی خون زیر بینی ام می پیچه.
یکی در را باز می کنه.
اسمم را می شنوم. مبهمه.
صورت هر کسی که هست خیلی تاریکه.
مثل موج می ره و بر می گرده.
مثل توی فیلم ها همه چیز تار می شه.
-------------------
خط ممتدی در انتهای ذهنم مرا به ابدیت وصل می کنه.
خداحافظ زمین.
من امدم آسمان

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت21:50توسط غزل | |

وقتی فقط ۱۴ سالم بود از اینکه با پسری حرف بزنم می ترسیدم. جرات اینکه حتی با پسرای فامیل تنها باشم را نداشتم. از حرف هایی که ممکن بود پشت سرم زده بشه هراس داشتم.

وقتی رفتم توی ۱۵ سالگی یه دفعه شجاع شدم. انگار باید با یکی....دو تا یا حتی بیشتر حرف می زدم.

برام شده بود عادت.

عادت به اینکه با یکی حرف بزنم داشتم.

ـ هی داری گوش می دی؟

ـ آره ادامه بده.

ـ اوایل فقط یک رابطه معمولی می تونست ارضائم کنه. اما بعد دیگه با حرف زدن خالی خالی نمی شدم. باید رو در رو می شدم تا بتونم احساسم را منتقل کنم و حتی احساس طرفم را بفهمم. که بهم دروغ می گه یا نه....

ـ یعنی دروغ ها را می فهمیدی؟

ـ توی حرفم نپر بذار حرف بزنم.

ـ باشه باشه. ببخشید. ادامه بده.

ـ وقتی دبیرستان را تمام کردم به اندازه انگشتای پا و دستم دوست پسر داشتم. اما همشون توی ذهنم الان نیستن. بعضی ها پر رنگن چون ارتباطم پررنگ بود از لحاظ عاطفی بعضی ها کم رنگ تر و بعضی ها هم اصلا به کل فراموش شدند چون زیاد احساس موندگاری باهاشون نداشتم.

هر کدوم از این ادم ها توی زندگی من یه نقشی داشتند. یه جور زندگی منو به هم ریختن یا عوض کردند یا اینکه این حال الان من به اونا ربط داره.

ـ منظورت از حال الان چیه؟

ـ می گم. بذار برسم می گم.

ـ باشه بگو.

ـ تا قبل از رفتن به دانشگاه یکی دو تا رابطه ی پررنگ داشتم. یکیشون در حد ۱ هفته بود اما زیاد پررنگ بود. من باهاش سکس کردم.  اون یکی هم فکر می کردم دوستش دارم و با اونم سکس کردم.لازم نیست بگم چه طور؟

ـ نه

ـ سکس در حد زیادی نبود. مثل یه بازی بچه گانه بود. رفتم دانشگاه. انگار دانشگاه منو عوض کرد و تا مدتی من سرگرم بودم. خودمو بزرگ تر از اون می دونستم که بخوام به کسی اعتنا کنم. واسه همین زیاد توی قید این حرفا نبودم تا یه دفه یه ادم بزرگ تر امد سراغم.

احساس می کردم خیلی دوستش دارم. می خواستم واسه همیشه باهاش باشم.

خودمو متعلق به اون می دونستم.

خودمو در اختیارش گذاشتم. اما اون هم عشق واقعی نبود .

پیش خودم گفتم اگه یه بار دیگه با یه نفر دیگه روبرو بشم دیگه همه چیزم را می بازم.

یکی آمد که خودش بود و منو با خودش برد.

ـ چه خوب!

ـ بله خوب بود اما احساس الان من به خاطر همینه. من گناهکارم. من دنیای پر تلاطمی داشتم.

ـ نه فرزند تو پاک شدی. همین که خودت به گناهانت واقف شدی کافیه .

ـ مهم نیست خدا منو ببخشه. مهم اینه که مرد زندگی من نمی دونه من زن پاکی نبودم و این یعنی من بهش دروغ گفتم در صورتی که در پیوند زندگی من سوگند خوردم که دروغ نگم.

ـ نه فرزند تو گناهکار نیستی.

ـ پدر این قدر منو دلداری نده. من پاک نیستم.

ـ خدا تو را می بخشه و همسرت به تو افتخار می کنه.

ـ پدر بهتر نیست به او همه چیز را بگم؟

ـ زندگی همیشه رازهایی دارد. رازهایی که باید در دل زندگی پنهان بماند تا زندگی ادامه پیدا کند.

و تو فرزند باید بدانی که خدا تمام این چیز ها را می داند اما بازگو کردنش برای تو این لطف را داشت که بدانی چقدر همسرت را دوست داری و هرگز به او خیانت نخواهی کرد.

***********

ان شب زیباترین شب زندگی یک زن بود. یک زن که در گناتهان خود تطهیر شده بود

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت21:30توسط غزل | |

روی کاغذ می نویسم : من دارم می رم و امیدوارم دیگه ناراحتت نکنم.

کاغذ را میذارم روی آیینه و کیفمو بر می دارم و از خونه می زنم بیرون.

داره بارون می آد. بارونیمو دور خودم می پیچم و بیشتر در دنیای درونم فرو می رم.

احساس می کنم توی دنیای خودم یخ بندان شده.

انگار عصر یخ هست و هیچ چیز دلگرم کننده ای توی این عالم وجود نداره.

ماشین ها سرعت خودشونو کم کردند.

همه برای سالم موندن تلاش می کنند.

به یاد دیشب می افتم که تصمیم گرفتم ترکت کنم.

تصمیم گرفتم خودم را هم ترک کنم.

تصمیم گرفتم برم و گم بشم.

فکر کنم همینو خواستی.

داشتم به خودم ... به تو.... به این سالها... به تمام حرفهایی که بینمون بود و حالا دیگه نیست...

تمام حرفهایی که بینمون نبود و حالا دیگه هست... فکر می کردم.

داشتم فکر می کردم چقدر زود برای هم تکراری شدیم.

چقدر زود دل همو زدیم.

چقدر زود از هم سیر شدیم.

چقدر زود همه ی چیزای خوب زندگی را از یاد بردیم....

داشتم فکر می کردم چقدر دوستت داشتم.... چقدر دوستت دارم.... چقدر دوستت خواهم داشت.

اصلا چرا به این چیزا فکر می کنم؟

چرا به این مهملات توجه نشون می دم؟

همه چیز تمام شد.

اشک هامو که با دونه های بارون قاطی شده پاک می کنم.

آب بینیمو بالا می کشم.

دوباره توی بارونیم فرو می رم.

و قدم. قدم. قدم.....

اما یادت باشه.... یادت باشه که من حتی وقت رفتم به این فکر می کردم که دیگه ناراحتت نکنم.

و تو تمام زمان بودن سعی می کردی منو ناراحت کنی.

یادت باشه تو منو طوفانی کردی.

تو وحشیم کردی.

تو درنده ام کردی.

یادت باشه ............

*

*

*

*

*

صدات توی گوشم می پیچه....

نمی خوای بلند بشی؟

نگاهت می کنم.

دستت را روی صورت می کشی و می گی: بازم خواب دیدی؟

لبخند کم رنگی روی لبهام نقش می بنده: هوای دلم بارونی شده.

و تو با نگاهت می گی: قربون دل بارونیت برم پاشو دیگه .... ببین رنگین کمون توی آسمون داره خودنمایی می کنه!....

خودمو توی آغوشت که گرم ترین نقطه دنیاست ول می کنم.

تمام یخ تنم آب می شه.

دوباره عاشقت می شم.

دوباره بهت دل می بندم.

دوباره دریا می شم.

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت19:17توسط غزل | |

وقتی وارد اتاقک تاریک زیرزمین خونه قدیمی می شم اونقدر چشمامو می مالم تا به تاریکی عادت کنم.

چند تا صندلی خاک گرفته و یه میز شکسته وسط اتاقک هست که روش یه سفره قلمکار موش خورده و یه گلدون شکسته و چند تا بشقاب پر از خاک لبه طلایی خودنمایی می کنه.

کنار اتاق یه طاقچه هست که گوشه هاشو موریانه خورده. یه طاقچه چوبی و دیوار ها همه ریشمیز زده.

فکر می کنم اگه به این دیوارها تکیه بدم حتما فرو می ریزند. به نظر پوک میاد.

کنار طاقچه روی زمین یه صندوقچه بزرگ هست که درش یه قفل بزرگ خورده.

کلید را از جیب پالتوم در می ارم و می رم سراغ صندوقچه.

به زحمت کلید را توی قفل می اندازم چون به نظر می اد زنگ زده.

باز می شه و وقتی در صندوقچه را بالا می آرم توش پر است از طلا و جواهراتی که یه روز مادربزرگ بهم گفته بود توی زیرزمین واسه من گذاشته.

همیشه بهم می گفت وقتی برو توی زیرزمین که احساس کنی واقعا راه دومی وجود نداره.

و حالا واسه من که تشنه ی انتقام هستم راه دومی وجود نداره.

به هر دری زدم که این عطش را بخوابونم اما نشد که نشد.

و حالا با این طلا ها می خوام انتقام خودمو از اون زن بگیرم.

همون زنی که مدتهاست خواب و خوراک را ازم گرفته.

همونی که .........

مشتی از طلاها را توی جیبم می ریزم و از زیرزمین می زنم بیرون.

مردی با سبیل چخماقی و هیکل درشت لبه حوض قدیمی ایستاده.

طلاها را نشونش می دم. لبخند زشتی می زنه.

عکس زنک را بهش نشون می دم و می گم اینه.

چشماش برقی می زنه و می گه: خیالت تخت تخت باشه خانم. فردا همین موقع کت بسته تحویلته.

می گم: نکشش. می خوام زجر بکشه.

می گه: به چشم.

طلا ها را می ریزم جلوش و می گم: برو.

.......................................

کاش توی واقعیت هم به همین راحتی می شد از یکی انتقام گرفت.

اگه پولم اونقدر زیاد بود معطلت نمی کردم و خودم می کشتمت.

اما حیف که خونت هم ارزش ریختن نداره.

 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت17:28توسط غزل | |

 

حالم بد تر و بدتر می شه. اونقدر بد که نمی دونم چطور باید خودم را کنترل کنم.

دارم نابود می شم.

می رم سراغ کشو میز و بسته را بر می دارم و می گم: آروم می شم.

درش را باز می کنم و چند تا قزص آرام بخش می خورم.

بعد از چند لحظه آروم می شم و لبخند می زنم و بسته را توی دستم فشار می دم.

به خودم می گم: گور پدر همه ی آدما. به درک. بذار هر چی می خوان بگن. بذار هر کاری می خوان بکنن.

یه دفعه تصویری می آد جلوم.

مردی با چاقوی تیز چشم هایم را در می اره و می ذاره کف دستم.

جیغ می کشم .

چشمام را باز می کنم.

توی دستم بسته را می بینم که خالیه.

خیلی وقته قرص های ارام بخش را توی توالت خالی کردم.

حتما دیونه شده بودم که این کار را کردم.

تلفن را بر می دارم و شماره را می گیرم.

بوق ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- بله؟

ـ قرص می خوام.

- مسخرم کردی؟ هر بار می آی قرص می گیری بعد می گی ریختم تو چاه خلا. برو بابا حال نداری.

- این دفعه برام بیار خوب پولشو می دم.

- نه جونم وقت ندارم برو خدا روزیتو یه جای دیگه بده.

- زنیکه ی عوضی تو کی هستی که به من اینطوری حرف می زنی؟ من صد تا مثل تو را می خرم و آزاد می کنم.

- ای بابا بازم قاطی کرده.  بوق ـــــــــــــــــــــــــــــ

به خودم نگاه می کنم.

بسته ی خالی قرص را می اندازم توی سطل آشغال و راه میرم.

یه دفعه پام می خورم به یه  چیزی.

قاب عکس شکسته ی تو.

خودم شکستمش.

نگاهش می کنم و می خندم.

ببین به چه روزی افتادم؟

------------------------

گور پدر همه . گور پدر زندگی. گور پدر این آدمای لعنتی.

می خوابم.

----------------------

از صدای چیزی از خواب می پرم.

صدای تلفن.

- بله؟

- سلام خانومی. کجایی؟

- خواب بودم.

- بپوش دارم می ام دنبالت بریم بیرون.

- چشم.

چقدر خانه تمیزه.

این چیزی که دیدم خواب بود؟؟

نمی دونم اما قبلا هم دیده بودمش.

بی خیال.

تو داری می آی.

منتظرتم.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت20:19توسط غزل | |

                     

وقتی آدم قلم دست می گیرد خیلی چیزها دارد که بنویسد. خیلی حرفها که در دلش تلمبار شده و مجال کلمه شدن نداشته و یک دفعه مثل یک دمل سر باز می کند و محتویاتش را بیرون می ریزد.

همیشه دلم می خواست هر چه در دل دارم را بنویسم . اما ترس ترس فاش شدن درونم مرا از نوشتن باز می داشت.

اما حالا احساس می کنم می توانم خودم را روی اسن کاغذ ها خالی کنم.

شاید با نوشتن خودم اندکی از شور درونم بکاهم و آرامشی را که آرزو داشتن به دست آورم.

نمی دانم از کجا شروع کنم. اما هر لحظه از زندگی من ماجرایی بوده و خود کتابی می شود.

از کودکی گرفته تا نوجوانی و جوانی.

از شب و روزهایی که همه بودند تا آن زمان که هیچ کس نبود جز من و خدا.

بچه که بودم فکر می کردم بزرگ که بشوم می شوم یک خانم دکتر با روپوش سپید و هر روز بعد از کار با یک ماشین سفید می روم دنبال دخترم و او را به پارک می برم.

در رویاهای کودکی ام فقط من بودم و یک دختر شیرین با هوهای دوگوشی.

از هیچ مردی در این رویاها خبری نبود.

کم کم که پا به دبیرستان گذاشتم مانده بودم باید دکتر شوم یا یک خبرنگار فعال روزنامه که کارش مرد زندگی اش است و خبرهایش بچه هایش.

و در دانشگاه دکتر و مهندس جای خودش را به یک زن سیاستمدار داده بود که می خواست خوشبخت ترین مرد دنیا را پیدا کند و تهمینه اش شود و از هفت خان روزگار با هم رد شوند.

شاید هیچ کدام از این رویاها به راستی رویاهای من نبودند.

شاید هم من به اندکی از آنها قانع بودم که برای مابقی شان تلاشی نکردم و شاید هم از تلاش بیش از اندازه بود که خیلی از انها را به دست نیاوردم.

به هر حال زندگی با تمام رویاهای شیرینش می گذرد. روزها از پس هم می آیند و می روند و تنها چیزی که می ماند خاطرات است که گاه رگ جان می گسلند و گاه نفس باد صبا می شوند و جان می بخشند.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت23:56توسط غزل | |

شنیده بودم پیمان شدیدا داره درس می خونه و خودش را برای کنکور ارشد آماده می کنه.

کلی منابع داشت و خلاصه مدام می دیدمش که داره از استادا راجع به منابع ارشد می پرسه و تمام جزوه های تهران را هم تهیه کرده.

یه روز توی دانشگاه رفتم پیشش و گفتم: چند تا کتاب می خوام که استاد ( د) گفته شما دارید.

لبخند معنی داری زد و گفت:آره دارم.

گفتم: می تونید چند روز به من قرض بدید؟

گفت: فردا برام می اره.

فردای اون روز توی دانشگاه کتاب ها را بهم داد و وقتی می خواستم ازش جدا بشم گفت: می شه چند دقیقه باهاتون حرف بزنم؟

گفتم: راجع به چی؟

گفت: شما بیایید طبقه سوم اینجا شلوغه.

رفتم طبقه سوم. اونجا خلوت ترین جای دانشگاه بود.

کنار اسانسور دو تا صندلی پیدا کردیم و نشستیم و شروع کرد به حرف زدن.

بیشتر شبیه درد و دل بود.

از اینکه به خاطر چه چیزایی از نیلوفر جدا شده.

از اینکه فکر می کرده نیلو داره اونو اونطوری می کنه که خودش دوست داره و آزادی عمل را ازش گرفته بوده.

از اینکه پدربزرگش گفته بوده بیشتر از ۱۰۰ سکه نمی ذاره مهریه تعیین کنند و می دونسته که مادر نیلو حاضر نمی شه.

از اینکه الان که می شنوه همه می گن پیمان نامرد بوده که نیلو را تابلو کرده و خودش رفته پی دل خودش آتیش می گیره.

می گفت: سرم به کار خودمه اما نمی دونم چرا نیلوفر نمی خواد سرش به کار خودش باشه و منو فراموش کنه.

از اینکه هیچ وقت به نیلوفر خیانت نکرده بوده و چیزایی که راجع بهش گفتن خلاف حقیقته.

ازم خواست حرفاشو باور کنم.

صداش غمگین بود و من یه آن فکر کردم شاید داره راست می گه.

صداقت توی چشماش بود اما دلم می گفت باور نکن.

بهم گفت: از امر و نهی خسته شده بوده و این آخری ها مجبور شده بوده بین نیلوفر و خانوادش خانوادش را انتخاب کنه.

می گفت: من دیگه نمی تونستم برای خودم پدر و مادر دست و پا کنم.

می گفت: مجبور شدم از نیلوفر جدا بشم.

مجبور بودم بهش جواب ندم.

وقتی از پیمان جدا شدم دلم خیلی به حالش سوخت.

به گوش نیلو رسید که با پیمان حرف زدم.

سوال پیچم کرد که چی گفتیم؟

من سعی کردم همه ماجرا را نگم.

اما بهش گفتم دیگه جایی از پیمان بد نگه.

......

ادامه دارد

+نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت0:10توسط غزل | |

بعد از امتحانات اصلا خبری از نیلوفر نداشتم.

البته اینقدر خودم درگیر بودم و تعطیلات بهم خوش می گذشت که حتی یادم رفت که نیلوفر روز آخر چقدر ناراحت بوده.

روز انتخاب واحد ترم ۶ بود. توی دانشگاه داشتم دنبال امضاء مدیر گروه و انتخاب درسا و خلاصه دنگ و فنگای انتخاب واحد از این اتاق به اون اتاق می رفتم که گذرم افتاد به صندوق رفاه.

نیلوفر هنوز اونجا کار می کرد اما من همون ترم ۳ امدم بیرون. دیدم آقای کشتکار تنهاست. سراغ نیلوفر را گرفتم گفت: رفته واسه اعتراض. گفتم به چی؟

گفت: به نمره درس انقلاب. انقلاب یکی از درسای تخصصی ما بود که با یه استاد چرند ارائه می شد.

تعجب کردم چون اون ترم نیلوفر تمام نمره هاش ۱۸-۱۹-۲۰ شده بود.

بچه ها هر کدوم که نیلو را دیده بودند بهم گفتند داشته گریه می کرده.

همه هم می گفتند نیلو با هیچ کس حرف نمی زنه چون انقلابش را با ۵/۹ افتاده.

باورم نمی شد.

توی حیاط دیدمش . رفتمش سراغش دیدم چشماش پر از اشکه. گفتم: نیلو چی شده؟

زد زیر گریه و گفت: زارع انداختم. گفتم: خوب چرا اینقدر گریه کردی نمره هاتو به هر کس نشون بدی می فهمه زارع لجبازی کرده.

گفت: دلت خوشه.

تعجب کردم.

یه دفعه زد زیر گریه. رفتم طرفش و گرفتمش تو بغل.

گفت: باورت می شه؟ ولم کرد بدون دلیل. ما قرار بود عقد کنیم. بهم گفت : نمی خوامت.

نگاهش کردم. با شک. با تعجب. با کلافگی.

پیمان؟؟؟؟؟؟

نه باور نمی کردم.

اونقدر حالش بد بود که ترجیح دادم چیزی نپرسم.

********

ترم جدید شروع شد . نیلوفر خیلی ساکت بود. سعی می کرد بخنده. سعی می کرد خودشو عادی نشون بده اما معلوم بود داره از درون می سوزه.

بهش می گفتم: با خودت اینطوری نکن.

می گفت: یادته پیمان می گفت بدون عشق و نیلوفر نمی تونم زندگی کنم؟ یادته به من می گفت خانومی؟ یادته نازم می کرد؟ پس چرا گفت نمی خوامت؟ چرا گفت از اول نمی خواستمت؟

چرا گفت: دست از سرم بردار؟

می گفتم: لیاقتت را نداشت.

می گفت: چی شد که رفت؟ من که گفته بودم مهریه نمی خوام. من که گفته بودم سر صحبت مهریه خودم می گم هیچی نمی خوام. من که بابا و مامان را راضی کرده بودم.

گریه می کرد. زار می زد.

و من فقط می تونستم بغلش کنم.

آب شده بود. گاهی مثل آدمای افسرده به یه جا خیره می شد. گاهی می زد زیر خنده و سعی می کرد بگه من هیچ غصه ای ندارم.

از پیمان بدم آمده بود.

پیمان توی دانشگاه سعی می کرد طوری وانمود کنه که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده. با دخترا حرف می زد.

توی راهرو دانشگاه با دوستای قدیمیش که بعد از نامزدیش با نیلوفر ازشون قطع رابطه کرده بود بگو و بخند راه می اندخت.

گاهی مثل جنتلمن ها لباس می پوشی و گاهی لات می شد.

دختر های ورودی خودمون سعی می کردند  با پیمان حرف نزنند اما وروردی های بعد از ما خیلی دورشو می گرفتند.

نیلو هنوز حساس بود.

حتی با یکی از این دخترا بحثش شد.

اما یه مدت که گذشت سعی کرد بچسبه به درس. رقابت می کرد و می خواست ثابت کنه که از پیمان برتره.

واقعا هم برتر بود.

پیمان همش دنبال استادا راه می افتاد. یه جور چاپلوسی. انگار می خواست نشون بده توجه استادا به اون بیشتره.

سر کلاس جهان سوم به خاطر نیلوفر و یه کمی هم به خاطر خودم با پیمان دعوام شد.

البته دعوا بعد از کلاس بود.

بعد از کنفرانس پیمان من اعتراض کردم که این کنفرانس نبود و فقط از روی کتاب مارکس روخونی شده.

اونم فکر کرد من لجبازی می کنم گفت: چون کنفرانس خودشون سوال پیچشون کردم دارن تلافی می کنن.

کار بالا گرفت.

استاد مربوط سعی کرد ما را آروم کنه. اما نشد.

نیلو کلافه بود.

من بیشتر.

انگار به بهانه کنفرانس می خواستم چشمای پیمان را به خاطر کاری که با نیلوفر کرده بود در بیارم.

استاد  سعی می کرد ما را آروم کنه . به هر دو نفرمون حق داد و قائله را ختم کرد.

همون موقع بود که افشین یکی از دوستای قدیمی پیمان به نیلوفر گفت : پیمان توی زمانی که با نیلوفر بود و داشت سعی می کرد که بهش ثابت کنه دوستش داره( ترم ۲) به نیلوفر خیانت کرده و با چند نفر دیگه هم رابطه داشته.

سمانه هم که پیمان دوست عموش می شد به نیلو گفت: خودم پیمان را دیدم که با یه زن رفتن توی خونه عمه ام که به خاطر نذری خالی بوده و کلیدش دست عموم بوده.

نیلو داغ شده بود. آتیش گرفته بود. می گفت: ازش متنفرم

اما نبود.

از خودش ناراحت بود.

شایدم از پیمان.

اما گریه هاش دلم را کباب می کرد.

یه دفعه ورق برگشت و نیلو هر جا رسید به همه گفت که پیمان بهش خیانت کرده و بهش نارو زده.

این حرفا به گوش پیمان هم رسید.....

ادامه دارد...

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت19:36توسط غزل | |

داشتم با نیلوفر به طرف ایستگاه اتوبوس می رفتم که زد به سرم بریم توی میدون نمازی یه کم قدم بزنیم. به نیلوفر که گفتم قبول کرد.

فلکر کردم یه جوری باهاش سر صحبت را باز کنم اما پشیمون شدم. وسط میدون داشتیم قدم می زدیم که نیلوفر گفت؟ دلم واسه آقا کلاغه خیلی تنگ شده. وقتی پیمان بالا بود رفتم دیدم آقا کلاغه توی ماشینش نیست. جاش همیشه جلوی ایینه ماشین بود . من مطمئنم اونو داده به یکی دیگه.

گفتم: چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی؟

زد زیر گریه و گفت: تو نمی دونی وقتی دلم می گرفت آقا کلاغه باهام حرف می زد . دلم خوش بود که اگه پیمان کنارم نیست حداقل اقا کلاغه با چشماش حرفامو می خونه.

گفتم: نیلوفر یه کم داری زیاده روی می کنی.

گفت: تو نمی دونی. نمی تونی بفهمی.

بعد دستش را گذاشت روی سرم و گفت: نفرین نمی کنم اما دعا می کنم عاشق بشی تا بفهمی من چی می گم.

خندم گرفت.

دست کردم توی کیفم و گفت: ببین قول می دی نخوای با خودت ببریش خونه؟

گفت: چیو؟

عروسک را از کیفم در آوردم و گفتم: بیا اینم اقا کلاغه.

نزدیک بود از شوق فریاد بزنه.

آرومش کردم و عروسک را دادم دستش.

مثل بچه ها شروع کرد به حرف زدن با اقا کلاغه.

خوب من نمی تونستم درک کنم اما از اینکه خوشحال بود خوشحال شدم.

اونجا بود که فهمیدم نیلوفر هنوزم پیمان را دوست داره و فقط واسه خاطر مامان خودش و مامان پیمان داره جلو خودشو می گیره.

درست یادم نیست چند روز بعد بود که پیمان توی باغ ارم باز نیلوفر را دید و باهاش حرف زد.

نیلوفر دوباره شاد شده بود.

می خندید ذوق می کرد و وقتی من می گفتم چرا پیمان هر روز می اد دانشگاه و اینجا می شینه توی امور دانشجویی ؟ نیلوفر یه جوری طرف پیمان را می گرفت.

زیاد بهش گیر نمی دادم.

همین که خوشحال بود و خودم هم حواسم بهش بود خیالم راحت بود.

اما متاسفانه دوباره داستان دیدارهای نیلوفر و پیمان شروع شد و دیدارهای پنهانی تعدادشون زیاد و زیاد تر شد.

ترم جدید شروع شده بود و نیلوفر به خاطر حساسیت مامانش و من جلوی من با پیمان حرف نمی زد.

آقا کلاغه هم هر روز با من می آمد خونه و فرداش باز توی دانشگاه تا اخر کلاسها پیش نیلوفر بود.

زمان می گذشت و ترم تموم شد و باز ترم جدید.

و باز امتحانات و ....

متوجه تغییر رفتارهای نیلوفر و پیمان شده بودم. دیگه علنی توی دانشگاه با هم حرف می زدند و نیلوفر فقط می گفت: ما مثل دو تا همکلاسی با هم حرف می زنیم اما همه متوجه بودند که روابط این دو تا خیلی نزدیک تر از این حرفها هست.

تا اینکه تابستون آمد و رفت و ما واسه انتخاب واحد ترم ۵ رفتیم دانشگاه.

روز انتخاب واحد دیدم دستشون توی دست هم هست.

باورم نشد.

گفتم: چی شده؟

نیلوفر گفت: مامزد کردیم. بالاخره مامانم اینا و مامانش اینا راضی شدن.

یه کم جا خوردم.

اول باور نکردم اما شواهد درست بود و اونا نامزد کرده بودند.

دیگه هیچ چیز اونا را نمی تونست از کنار هم جدا کنه.

تمام کلاساشون با هم بود.

همه جا با هم می رفتن.

از گوشه و کنار به گوشم رسید که پیمان سیگار می کشه.

به نیلوفر گفتم و یه کم جبهه گرفت. با پیمان حرف زده بود اونم گفته بود نه اینطور نیست و من واسه ناراحتی معدم خاکستر سیگار می خورم.

این دیگه خنده دار بود.

نیلوفر ساده بود و تمام حرفهای پیمان را باور می کرد.

گاهی نیلو با خوشحالی می آمد و تعریف می کرد که فلان شب خونه پیمان اینا دعوت بودند. یا پیمان خونه آنها بوده یا با هم فلان جا رفتند و لباس واسه عقد دیدند.

قرار بود بعد از امتحانا عقد کنند.

همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا امتحانات شروع شد.

یه چند بار دیدم با هم بحث می کنند.

نیلوفر یه کم عصبی بود.

پیمان بی خیال بود.

آخرین امتحان را که دادیم دیدمشون که از سرویس پیاده شدند .

با هم بحث می کردند.

نیلوفر ساکت بود.

ناراحت بود.

من زیاد توجه نکردم.

..............

ادامه دارد...

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت19:51توسط غزل | |

 

                               

تابستون بود و من بد جوری احساس بیکاری می کردم. یه روز رفتم دانشگاه تا استادم را ببینم که فهمیدم یکی از بخش های امور دانشجویی داره نیروی کار دانشجویی می گیره و من از خدا خواسته رفتم تا حداقل بیکار نباشم.

دستمزدش زیاد نبود اما واسه من بودن توی محیطی که استادم را می دیدم و از بیکاری در آمدن غنیمت بود.

بعد از یه هفته نیلوفر هم آمد سر کار. اما من طبقه بالا توی صندوق رفاه بودم و نیلوفر توی بایگانی.. بعضی وقتها می رفتم پیشش یا اون می آمد پیشم.

گاهی هم با هم می رفتیم توی دفتر استادمون و اونجا می نشستیم.

اون موقع تازه شروع کرده بودم به شعر گفتن و هر روز هر چی می نوشتم می بردم و به استادم نشون می دادم تا برام تصحیح کنه.

تا اینکه بعد از مدتی نیلوفر هم آمد بالا و پیش خودم شروع به کار کرد.

روز تولدش بود. ۵ مرداد.... نیلوفر یه جعبه شیرینی خریده بود و گذاشته بود تا همه بیان و بعد تعارف کنه.

توی اتاقی که ما بودیم چند نفر دیگه هم بودن که همه خیلی با ما خوب رفتار می کردند. اما درست وقتی استادمون هم آمد دیدیم پیمان هم باهاش آمد تو اتاق و کنار میز روبرویی ما نشست.

من یه کم شوکه شدم.

نیلوفر خیلی عصبی به نظر می رسید و دست و پاشو گم کرده بود.

من شیرینی با به همه و از جمله به پیمان تعارف کردم .

از گوشه و کنار شنیده بودم که پیمان خیلی از من دلخوره بابت باز شدن پاش به حراست دانشگاه.

اون روز خوب می تونستم حدس بزنم آمدن پیمان اونجا دلیل خاصی داشته.

از اتاق بیرون آمدم که یه دفعه پیمان هم پشت سرم از اتاق بیرون آمد.

درست یادم نیست چی گفت اما اصل حرفش این بود که می خواست بدونه نیلوفر ازش متنفره یا نه.

من چیزی نگفتم اما فقط بهش گفتم یه خواهش ازت دارم و اونم اینه که آقا کلاغه ی نیلوفر را بدین بهش بدم.

آقا کلاغه عروسکی بود که پیمان به نیلوفر داده بود و بعد که رابطشون قطع شد نیلوفر بهش برگردوند.

این حرف را که زدم پیمان لبخندی زد و گفت: باشه میارمش.

چند دقیقه بعد پیمان آقا کلاغه را از توی ماشینش آورد و داد دستم.

من یواشکی عروسک را ریز مقنعه ام قایم کردم و رفتم توی اتاق و اونو توی کیفم گذاشتم.

نیلوفر چند روز پیش خیلی برای آقا کلاغه گریه کرده بود.

فکر کردم اگه یه بار دیگه ازش حرف بزنه اونو  بهش می دم .

..........

ادامه دارد

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت21:43توسط غزل | |

خوب من خیلی شوکه شده بودم از شنیدن این خبر. فکر می کردم همه چیز یک خواب است که هر آن ممکن است با یک تلنگر به بیداری تبدیل شود.

توی دانشگاه رفتار یمان را هر بار که می دیدیمش زیر نظر می گرفتم. زمزمه ها از گوشه کنار زیاد به گوش می رسید که نیلوفر دارد اشتباه می کند. اکثر کسانی که نیلوفر و پیمان را می شناختند معتقد بودند پیمان فقط قصد سوء استفاده دارد.

پیمان دوستانی داشت که بی راه نیست اگر بگویم در نظر من منفور ترین پسرهای دانشگاه بودند.

شاید یکی از دلایل اسرار من بر بی قابلیتی پیمان معاشرت با همین دوستان بود.

از جمله وهاب و افشین و یکی دو تا دیگر از پسرهایی که هیچ وقت از دیدن انها احساس خوبی نداشتم.

ترم دوم به خاطر اختلاف زمانی کلاس های ما باعث شده بود نیلوفر رفتارش عوض شود و حتی معیارش برای انتخاب دوست هم تغییر کند. یکی دو تا دوست پیدا کرده بود که من هیچ دید خوبی به آنها نداشتم از جمله دختری به نام مریم که تمام دوستان من هم با من همنظر بودند.

مریم دختر خیلی بازی بود. رفتارهایش ، نوع معاشرتش در دانشگاه با پسر ها و حتی دختر ها باعث شده بود اکثر دوستان من دید بدی به او داشته باشند.

یکی دو بار به نیلوفر تذکر دادم اما او می گفت : مریم خیلی دختر پاکی است و تا با او دمخور نشوی نمی توانی بفهمی چه اخلاق ماهی دارد.

یکی دو  بار در کافی شاپ دانشگاه سر میز آنها نشستم تا بلکه بتوانم بر احساس بد خودم غلبه کنم اما فایده نداشت و این احساس هر بار بیشتر شد.

تا اینکه مادر نیلوفر از قضیه معاشرت نیلوفر با پیمان با اطلاع شد.

خانواده نیلوفر خانواده بسته ای بود و چون پدرش ارتشی بود درست مثل یک پادگان نظامی در آن برخورد می شد. با اینکه نیلوفر دختر اول خانه بود و برادری هم نداشت و دو خواهر دیگرش کوچک تر از او بودند اما مادرش که زنی جنوبی و خیلی با دیسیپلین بود و پدرش که خوی نظامی داشت ، جو خانه و نوع تربیت آنها طوری بود که قبول اینکه دخترشان در دومین ترم دانشگاهش دلباخته پسری آس و پاس و البته بی اخلاق شده بود سخت و گران بود.

تا ابنکه مادر نیلوفر و پدرش قضیه را فهمیدند و هر دو به دانشگاه آمدند و قبل از هر تصمیمی با یکی از اساتید که البته معاون دانشجویی دانشگاه هم بود مشورت کردند.

استاد ما که مردی دنیا دیده و سرد و گرم روزگار چشیده بود به آنها گفت  که این رابطه تنها یک رابطه احساسی است و چون این دو انسان از هیچ لحاطی به هم شبیه نیستند باید جلو این رابطه گرفته شود.

و این باعث شد تا مادر نیلوفر از او قول بگیرد که دیگر با پیمان رابطه ای نداشته باشد.

خوشبختانه نیلوفر قولش برایش خیلی ارزشمند بود و درست در اواخر ترم تمام کلاس هایش را با هماهنگی با استاید تغییر داد تا پیمان را در هیچ کلاسی نبیند.

و این کم محلی نیلوفر که البته از سر میل هم نبود باعث شد پیمان برای ادامه ارتباط تلاش بیشتری کند و من هم که نمی خواستم نیلوفر بار دیگر اسیر احساسات شود به استادمان گفتم که پیمان قصد مزاحمت دارد.

حراست دانشگاه پیمان را خواست و تعهد گرفت که دیگر مزاحم نیلوفر نشود.

و ریشه کدورت من و پیمان عمیق تر شد.

تا انجا که پیمان گمان می کرد عامل جدایی او و نیلوفلر من بوده ام.

من البته و صد البته برایم مهم نبود که او چه فکری می کند.

و ترم دوم در حالی پایان یافت که نیلوفر هنوز دلتنگ پیمان بود و در این باره حرفی نمی زد و حتی وانمود می کرد عشقی باقی نمانده اما من خوب می دانستم که او در ظاهر دروغ می گوید و در دل هنوز دلداده ی پیمان است.

..................

ادامه دارد....

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت22:45توسط غزل | |

گاهی توی زندگی آدم ها اتفاق هایی می افته که اگه یکی از بیرون بهش نگاه کنه فکر می کنه: عجب آدم بد شانسی بوده....

می خوام داستان دختری را بنویسم که توی زندگیش اتفاق های متعددی افتاد . اتفاق هایی که می تونست هر کدوم مسیر زندگیش را خیلی عوض کنه و چه بسا اونو به منجلابی فرو ببره که تصورش تن  آدم را می لرزونه.اما ....

سال ۸۱ وقتی وارد دانشگاه شدم آدم های زیادی از اقشار متفاوت و با روحیات متفاوت دوره ام کردند.

کمتر کسی بود که یه بار باهاش هم کلام نشده باشم و حتی به صورت سلام و علیک نشناسمش.

بیشتر دختر ها و گاهی پسر های کلاس را می شناختم و چون ادم شفاف و خوش برخوردی بودم خیلی ها باهام دوست می شدند.

اما نیلوفر دختر قد بلند و مهربانی که به واسطه یکی از همون دختر ها باهاش دوست شدم ورزشکار بود و من ازش خواستم بهم شنا یاد بده.

دختر خونگرم و حساسی بود و عجیب دوست داشتنی....

ترم اول خیلی از کلاس هامون با هم بودیم ولی نیلوفر همیشه ردیف های آخر می نشست و من همیشه ردیف اول. اما به واسطه یه سری چیزا با هم صمیمی شدیم.

توی کلاس زبان من و یکی از پسرهای کلاس که پیمان نام داشت ادعای صدر نشینی داشتیم.

و البته این ادعا توی خیلی دیگه از کلاس ها هم وجود داشت  از جمله مبانی علم اقتصاد که با یه استاد پروازی برگزار می شد.

اما موقع امتحان میان ترم زبان وقتی نمره های زبان روی برد بخش رفت و پچ پچ هایی بلند شد که پیمان سوال ها را که اتفاقی با گروه مخالف یکسان بوده قبل از امتحان به دست آورده و به همین خاطر نمره اش از همه بیشتر شده اعتراض من و به طرفداری از من بقیه بچه ها بلند شد که باید دوباره امتحان برگزار بشه.

تا اینجا داستان هیچ ربطی به نیلوفر نداره اما توی همین مساله و نوشتن نامه به مدیر گروه و استاد مربوطه و حتی به معاون دانشجویی دانشگاه تنها کسی که پشت منو خالی نکرد نیلوفر بود و همین باعث کدورت بین من و پیمان شد و این کدورت توی یکی از کلاس های زبان اوج گرفت تا اونجا که به حتک حرمت من از طرف پیمان منجر شد .

خوب برای من خیلی سخت بود که یه پسر اینطوری بیرون کلاس بهم بگه آره تقلب کردم و خوب هم کردم و توی کلاس خودش را به موش مردگی بزنه و منو محکوم به تهمت بکنه.

درگیری لفظی ما بالا گرفت تا اونجا که من از کلاس بیرون رفتم و به خاطر ناراحتی شدید از حرفهایی که شنیده بودم گریه کردم.

کل کلاس حق را به من دادند و خوب امتحان باز برگزار شد.

اما ازاونجا به بعد من و پیمان خیلی با هم بد شدیم . تا اینکه امتحان های پایان ترم شروع شد و سر آخرین امتحان یعنی مبانی علم اقتصاد من متوجه شدم که نیلوفر یه جورایی به پیمان نزدیک شده.

البته زیاد جدی نبود .

ترم بعد در حالی شروع شد که کلاس های من و نیلوفر کاملا از هم جدا شده بود و جز یک روز اونم برای چند دقیقه همدیگه را نمی دیدم.

اما زمانی متوجه شدم که نیلوفر و پیمان رابطه ای نزدیک با هم پیدا کردند که دیگه کار از کار گذشته بود و تا امدم به نیلوفر بگم که پیمان اونی نیست که تو فکر می کنی خودش پیش دستی کرد و گفت: پیمان ازم خواستگاری کرده.

باورم نمی شد اما خوب شایعات زیاد بود و ناچار باور کردم که نیلوفر خودش می خواد اشتباه کنه.

............................

ادامه دارد....

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت20:36توسط غزل | |