تبليغاتX
کاغذ کاهی





















کاغذ کاهی

می دونم چقدر دوستم داری.... وقتی نگرانم می شی.... وقتی روزی هزار بار بهم زنگ می زنی تا حالم را بپرسی.... وقتی می بینم طاقت نداری یه خار غصه توی دلم بشینه.... وقتی نگران نداشته هام می شی.... می خوای همه ی نداشته ها را به داشته ها تبدیل کنی.... 

حتی وقتی از اینکه می بینی من نمی تونم بیشتر از توانم شاد باشم.... بیشتر از توانم تلاش کنم پیش خودت فکر می کنی چرا باید اینقدر توانم کم باشه... به نظرم می اد اگه کوه را هم جابه جا کنم تو هنوز دوست داری من دریا ها را هم جا به جا کنم.

تو منو زیاد می بینی. بیشتر از خودم. نه اینکه بد باشه ها... نه به خدا. می دونم دوستم داری.می دونم از روزی که به دنیا اومدم واسم آرزوهای بزرگ داشتی.

می دونم دوست داشتی جهان را تغییر برم. دوست داشتی بزرگ باشم... دوست داشتی مشهور باشم... 

می دونم دلت نمی خواست من دکتر باشم... مهندس باشم... دوست نداشتی کسی باشم که وقتی بمیرم اسمم فراموش می شه. دوست داشتی کسی باشی که همیشه ازم به عنوان یه ادم بزرگ یاد بشه.

حتی وقتی ابتدایی بودم انشا که می نوشتم تو بیشتر از خودم کیف می کردی. بیشتر از خودم ذوق می کردی.... بیشتر از خودم منتظر زنگ انشا بودی.

بیشتر از خودم دوست داشتی بنویسم.

شاید به خاطر لبخند های تو بود که منم عاشق نوشتن شدم. به خاطر ذوق و شوق تو بود که منم یه دفعه حس کردم دوست دارم نویسنده باشم.

هر چی فکر می کنم می بینم همیشه دلم می خواست خوشحالت کنم.

همیشه دوست داشتم شاد باشی و من مسبب شادی هات باشم.

از اینکه به خاطر من لبخند بزنی احساس غرور می کردم.

نمی تونم بهت بگم چقدر از روزهایی که عذابت دادم و به خاطرم غصه خوردی و اشک ریختی و توی خودت ریختی از خودم بدم می اد. چقدر به خاطر خامی هام نپختگی هام که باعث می شد ازم نا امید بشی و غصه بخوری که چرا باید اینقدر خام باشم از خودم ناراحت می شم.

همیشه می گفتی باباس قصاب و بچه ی گوشت نخور..... نمی فهمیدم یعنی چی....

بهم می گفتی وقتی من خودم ختم روزگارم تو چرا خامی می کنی؟؟؟؟ چرا نمی ایی ازم بپرسی؟؟؟

و من همیشه اونقدر بچه بودم که فکر می کردم اگه ازت بپرسم ناراحت می شی.

بدون اغراق می گم هر جا ازت پرسیدم بعدش موفق شدم. 

هر جا ازت پنهون کردم ضربه خوردم.

تو همیشه نگران من بودی. از اینکه احساسم تکه تکه بشه. از اینکه خرد بشم از اینکه احساس شکست بکنم.... می ترسیدی از اینکه خودم را گم کنم.

همیشه می خواستی مواظبم باشی.

مواظب بودی اما منم دختر بد قلقی بودم.

خیلی عذابت دادم.

خودم را نمی بخشم.

تو منو ببخش.

بابایی خوبم خیلی خیلی دوستت دارم و می دونم که تو خیلی خیلی دوستم داری.

الهی من فدای موهای سپیدت بشم که حالا ازشون خجالت می کشی و احساس پیری می کنی....

الهی من فدای چشمات بشم که بعضی وقتا اشک توش جمع می شه و سعی می کنی ازم پنهونش کنی...

الهی من فدای دل مهربون و نگرانت بشم که هنوز هم نکران منی و می خوای راحت باشم و خار دردی به دلم نشینه.

الهی من قربون این همه تنهایی ات برم  که به خاطر من و خواهر و بردارم هیچ کس را توش راه ندادی.

الهی من قربون عشق سی و اندی ساله ی توی قلب بشم که هیچ وقت کم رنگ نشد و هنوز هم که هنوزه با به زبون آوردن اسم مامانم چشمات برق می زنه.

الهی من فدای سر تا پای پر از محبتت بشم.

بابایی خوبم تو بدون اغراق بهترین بابی دنیا هستی.

به خدا راست می گم. خیلی از دوستای خودم حسرت داشتن تو را داشتند.

بهت افتخار می کنم.


+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت23:16توسط غزل | |

این پست را می خواستم دیشب بذارم اما اینترنت قطع شد و نتونستم بنویسم. مطمئنم اگه دیشب نوشته می شد خیلی خیلی عصبانیتم توی معلوم می شد و شاید !!! خوب بگذریم. باید برای توضیح برگردم به سالهای دانشجویی....

ترم 6 بودیم که رابطه ام با فاطمه خیلی خوب شد. فاطمه یه دختر تهرونی بود که با هیچ کس نمی جوشید و زیاد اهل گفت و گو و مراوده نبود. خیلی توی خودش بود و نمی شد ازش حرفی کشید. درست یادم نیست اما من اونقدر پیله بودم که سنگ را هم نرم می کردم و فاطمه هم کم کم که اخلاق منو دید باهام دوست شد و این دوستی اونقدر عمیق شد که رازش را هم بهم گفت.

فاطمه از ترم یک عشقی را توی سینه اش پنهان کرده بود و تمام  این مدت از این راز با کسی حرفی نزده بود و خوب مسلم بود که پسره هم هیچی نمی دونست.

من پسره را خوب می شناختم اسمش اسماعیل بود و همه ی دوستاش افشین صداش می کردند. خیلی خوش تیپ و قد بلند و در کل نسبت به بقیه ی ورودی های خودمون از همه بهتر بود از لحاظ قیافه.

اما من شدیدا با این پسر مشکل داشتم و مشکل درست از ترم یک شروع شده بود که این آقا با آقا پیمان که توی همین وبلاگ راجع بهش چیزایی نوشته بودم دوست بود  و من هم بنا به دلایلی که می خواستم از نیلوفر محافظت کنم زدم به تیپ و تار این اقا و دشمنی ایشون با من از همون موقع شروع شد و یه جورایی هم اون از من بدش می امد و هم من از اون. وقتی فهمیدم فاطمه عاشق این اقا شده اول کلی بهش گفتم که داره اشتباه می کنه اما به خرجش نرفت. سعی کردم بهش بفهمونم که این پسر اصلا لیاقتش را نداره اما بازم نشد. هر چی من بیشتر اصرار می کردم فاطمه بیشتر انکار می کرد و بیشتر عاشق می شد.

اغراق نیست اگه بگم شبهای زیادی فاطمه توی خونه ی ما گریه می کرد و روزهای زیادی توی دانشگاه.... اتوبوس .... پارک..... کلاس و هر جایی که می شد ناله می کرد و اه می کشید.

یه جورایی کلافه شده بودم و از طرفی فکر می کردم خوب افشین که نمی دونه فاطمه دوستش داره چرا نباید خودش تصمیم بگیره که اصلا فاطمه را دوست داره یا نه؟؟؟ و فکر می کردم شاید اگه این عشق برای همیشه یک طرفه بمونه ممکنه توی اینده فاطمه فکر کنه اگه افشین می دونست خیلی چیزا تغییر می کرد.

خلاصه به بهانه ای رفتم سرغ افشین و افشین هم که بعد از 5 ترم دید من یهویی دور و برش افتابی شدم شدیدا شوکه شده بود. خوب می دونید گاهی خودم هم تحساس می کردم افشین تمایلاتی به فاطمه داره چون همیشه یه جور خاصی نگاهش می کرد.

یه روز به فاطمه گفتم: بهتره دل را به دریا بزنه و همه چیز را به افشین بگه. اولش مخالفت کرد اما بعد قبول کرد که همه چیز را به گذر زمان بسپاره و به اونم اجازه بده که از این عشق بدونه.

و امر خطیر اطلاع رسانی به افشین به من واگذار شد.

توی یه بعد از ظهر از دانشگاه زنگ زدم خونشون و از پای فوتبال کشوندمش دانشگاه و توی پارکینگ دانشگاه همه چیز را بهش گفتم و قبلش هم ازش خواستم که هیچ برداشت بدی نکنه و اگه فکر می کنه اشتباه وقتی از ماشین پیاده می شم همه چیز را فراموش کنه.

اما افشین وقتی حرفام را شنید تعجب کرد و بهم گفت می خواد خودش با فاطمه حرف بزنه.

منم رفتم و فاطمه را خبر کردم که بیاد با افشین حرف بزنه.

شاید حدود نیم ساعت توی ماشین حرف زدند و بعد هم گاز ماشین را گرفتند و رفتند ( دوتایی)

خوب این رفت و  آمد ها چند صباحی طول کشید و بسیار هم عشقولانه بود....

اوایل منو هم دعوت می کردند که باهاشون باشم اما بعد دیگه من نرفتم و اونا تنها بیرون می رفتند اما از شواهد امر معلوم بود که افشین هم فاطمه را دوست داره و حتی فاطمه را برده بود خونه و به مامانش نشون داده بود اما امان از دل مادر.....

مادر افشین شدیدا مخالف بود. و مامان فاطمه هم که انگلیس تشریف داشتند تلفنی مراتب مخالفت خودشون را اعلام کردند.

حالا دقیقا چی شد که یه دفعه همه چیز تمام شد والا منم دقیقا نفهمیدم اما یادمه فاطمه گفت می خواد همه چیز را تمام کنه و افشین هم درست بعد زا یه چند ماهی با یکی از دختر های ورودی 82 نامزد کرد.

اصلا باور کردنی نبود.

خوب من واقعا نمی دونم چه اتفاقی افتاد اما بعد ها فهمیدم مامان افشین امد دانشگاه و با منشی بخش ما صحبت کرده بوده و بعد از کلی توهین به فاطمه خواسته بود که فاطمه پاش را از زندگی افشین بیرون بکشه.

اینم بگم که افشین خیلی به مادرش وابستگی مالی داشت و یه جورایی اصلا نمی تونست روی پای خودش بایسته.

خوب من خیلی سعی کردم که به فاطمه بقبولونم که خوب همه چیز را فراموش کنه و دیگه بهش فکر نکنه.

اما امان از دل من......

یه چند روز پیش فاطمه بهم زنگ زد و گفت که منو مقصر می دونه .

با کلی حرف و تهمت دیگه.

و دیروز هم رک بهم گفت که منو نمی بخشه و ازم نمی گذره که این اتفاق براش افتاده.... که تا حالا تنهاست و افشین ازدواج کرده... که میونشون شکراب شد و که افشین اونو نخواست... که افشین فهمید فاطمه دوستش داره.... که الان افشین بچه داره و فاطمه فکر می کنه نفرین شده است و نمی تونه به ازدواج فکر کنه.... که من فقط به خاطر این رفتم به افشین گفتم که کنجکاو بودم ببینم اخر  داستانشون چی می شه... که من بهش خیانت کردم و فریبش دادم و دروغ بهش گفتم....

واقعا نمی دونید چه حس و حالی داشتم وقتی این حرفها را بهم زد.

داشتم می ترکیدم.

منو واقعا به چیزایی محکوم می کرد که روحم هم ازش خبر نداشت.

وای دیروز به مرز سکته رسیدم.

شاید باور نکنید اما یه ان فکر کردم الانه که قلبم وایسه و نفسم بند بیاد و تمام کنم.

منی که تمام دوران دانشگاهم به هیچ کس بدی نکردم و همیشه دستم به خیر بود به چیزایی محکوم شدم که باورش برام ممکن نبود.

اونقدر دیروز گریه کردم که توی اتوبوس  همه نگاهم کردند.

همه ی این حرفها را در حالی بهم می زد که من توی ایستگاه اتوبوس بودم و نمی تونستم جوابش را بدم و .....

دلم به حال خودم سوخت.

برای اینکه یه روزی فکر می کردم فاطمه را می شناسم.

فکر می کردم دوستم داره و ....

بعضی وقتا فکر می کنم چه دلیلی داره که حالا که بعد از 3-4 سال افشین ازدواج کرده و حتی بچه هم داره این دختر باید هنوز بهش فکر کنه.

فاطمه دنبال مقصر می گرده و خوب کی بهتر از من که کاسه کوزه ها را سرش بشکونه.


+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت23:9توسط غزل | |

یادم می اید وقتی ترم 2-3 دانشگاه بودم ..من و منا دوستم توی اتاق من نیمه های شب از دل نگرانی هایمان حرف می زدیم و گاهی اشک می ریختیم.... گاهی می خندیدیم.... گاهی به تمام دنیا ناسزا می گفتیم و گاهی هم در کار خدا دخالت می کردیم و برنامه ریزی می کردیم.

منا می گفت: فکر می کنم هیچ وقت طعم مادر شدن را نچشم.... فکر می کنم همیشه به دنبال یک زندگی خوب و رویایی بگردم و در انتها هم اصلا آن را پیدا نکنم.

من می گفتم: چرت نگو.... هر کسی عاشق این است که تو  همسرش باشی و تازه مگر تو چه عیبی داری که نتوانی مادر بشوی؟؟؟؟

منا می خندید و می گفت: تو  خیلی  مثبت اندیش هستی.... و من از اینکه مثبت فکر می کردم خیلی خیلی خوشحال بودم.

ترم 5 که تمام شد یک دفعه  منا عاشق شد. عاشق دوست برادرش که 16 سال از خودش بزرگ تر بود. یک مرد جا افتاده که هم سن استاد ما بود که 2 تا بچه داشت.....

به منا می گفتم: دختر چرا اینقدر خودت را دست کم می گیری.... ؟؟؟ آخه این مرد چی داره که تو براش حاضری از خانوادت هم دل بکنی؟ آخه پدر و مادر منا مخالف بودند و منا پاش را کرده بود توی یه کفش که من فقط مسعود را می خوام.

اونقدر دلم می گرفت که حد و حساب نداشت. مسعود 16 سال از منا بزرگ تر بود. مجروح جنگی بود و توی سرش و توی قلبش کلی ترکش داشت که گاهی حرکت می کردند.... مرد تنهایی بود که هرگز نمی توانست سرزندگی های منا و شادی هایش را درک کند. منا دختر خیلی شاد و سرزنده ای بود.

منا دختر خیلی خوبی بود. حرف می زد.... شادی می کرد.... درس می خواند.... و خلاصه حسابی با مسعود فرق داشت.

اما منا عاشق شده بود.

جالب بود که منا همیشه از اختلاف سنی بین پدر و مادر خودش شکایت داشت و همیشه از مادرش گله می کرد که چرا به پای مردی نشسته که جای پدرش است و  نمی تواند جوانی او را درک کند و یک دفعه خودش عاشق مردی شد که دقیقا شرایط پدر خودش را داشت.

توی انتخاب واحد ترم 6 مسعود آمد .... ان موقع عقد کرده بودند. با کلی دعوا و جنگ و تحدید .... وقتی آمد در برخورد اول احساس کردم این مرد شدیدا دیکتاتور است. طوری با منا حرف می زد که انگار می خواست او را تحت کنترل داشته باشد.

نمی دانم چه اتفاقی افتاد که هنوز چند هفته از شروع کلاس ها نگذشته بود که منا دیگر دانشگاه نیامد و بعد هم امد برگ انصراف را پر کرد و از درس و دانشگاهی که انهمه دوستش داشت انصراف داد.

اصلا باور کردنش برایم راحت نبود. بهترین دوستم داشت ارزوها و اینده اش را فدای عشقی می کرد که من گمان می کردم دوامی نخواهد داشت.

بماند که چندی بعد شدیدا پشیمان شد و حتی به فکر طلاق افتاد و بماند که مسعود انقدر زبان ریخت و چاپلوسی کرد تا باز منا را خر کرد و برد دش به خانه ی خودش و بدون مراسم عروسی او را صاحب شد.... بماند که منا که عاشقانه مادرش را می پرستید یک دفعه با مادرش قطع ارتباط کرد و بماند که بی مقدمه منا باردار شد و در زندگی غوطه خورد که اصلا ارزویش نبود.

منا شد تمام دلنگرانی من.... شد تمام غصه های من.... تمام گریه های من.... و حتی وقتی برای ازدواجم او را دعوت کردم انقدر از دیدن او در مراسم عروسی ام ناراحت شدم که حد و حساب نداشت.

تمام مهمان ها و حتی پدرم فکر می کرد منا با پدرش به عروسی امده..... خدایا باور نمی کردم مسعود آنقدر سعی داشت تا شب منا را خراب کند که در تصورم نمی گنجید.

من که عاشق منا بودم از بچه ی مسعود متنفر بودم.

ستاره دخترش آیینه ی تمام قد مسعود بود که در آغوش منا گریه می کرد و من از این تکه از وجود مسعود در اغوش منا متنفر بودم.

و حالا  بچه ی دومش را هم به دنیا اورده و گاهی که باهاش حرف می زنم سعی می کند وانمود کند که راضی است اما حرف هایش خلاف این را می گوید.

به نیلوفر دوستم می گویم آرزو مرگ برای کسی خیلی آرزوی بدی است اما اگر مرگ مسعود منا را خوشحال می کند چرا نباید آرزوی مرگش را داشته باشیم؟؟؟؟ حتما می گویید تو که نمی دانی او خوشحال است یا ناراحت.... تو حق نداری برای زندگی او تصمیم بگیری.... اما منا بهترین دوست من بود.

یادم نمی رود وقتی با اشک همان اوایل به من گفت: تو که دوست من بودی.... مگر من مشکلی داشتم که تو مرا برای برادرت خواستگاری نکردی؟؟؟؟ وقتی این حرف را زد فهمیدم چقدر از این وضعیت ناراحت است و چقدر دلش گرفته.

---------------------پاین پست برای تمام کامنتها جواب دارد.....

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت16:43توسط غزل | |

سریال شمس العماره را می بینید؟؟؟ راستش توی این سریال بعضی وقتها یه حرفهایی زده می شه که واقعا باید آدم بهشون فکر کنه.. توی یکی از قسمتهاش خواستگار لیلا بهش گفت مهم نیست آدم چقدر  زندگیش طول می کشه و طول سالهاش چقدره. مهم اینه که زندگیش عمق داشته باشه.

راستش اون شبی که این قمست را دیدم می خواستم این پست را بذارم اما وقت نشد.

یادمه وقتی بچه بودم تا از یه عید به عید سال دیگه برسیم کلی زمان می گذشت و کلی اتفاق می افتاد و روزهای زیادی طی می شد و هر روز که تمام می شد به نظرم می رسید که چقدر خورید بخیله که دیر غروب می کنه.... دیر طلوع می کنه.... روزها دیر می گذره و من برای بزرگ شدن باید کلی روز را سپری کنم تا یه روز بشم قد دختر دایی ام و مثل اون بتونم رژ لب بزنم و مثل اون بتونم روسری حریر بپوشم و مانتو تنم کنم و عینک افتابی بزنم و توی مهمونی ها حرف بزنم.... نمی دونم اما به نظرم توی بچگی دنبال طول زندگی بودم و عمقش را نمی دیدم در حالی که شدیدا در عمق زندگی غرق می شدم و با لحظه لحظه هاش نفس می کشیدم  ثانیه به ثانیه اش را حس می کردم.

اما حالا  طول زندگی بی معنا شده خوب درکش می کنم. خوب گذرش را می بینم اما دلم می خواد تمام شرایط را مهیا کنم برای رفتن به عمقش.

چقدر ادم وقتی بزرگ می شه معنا ها براش عوض می شن.

دختر برادر شوهرم کلاس پنجم ابتدایی هست. دوست داره مثل ادم بزرگ ها لباس بپوشه. موهاش را شونه کنه. مرتب به نظر بیاد و از پوشیدن مانتو و روسری لذت می بره.... یادم می افته به اون موقع های خودم که چقدر دوست داشتم روسری مشکی مامانم را بپوشم و مثل اون به نظر بیام.

حالا واقعا دوست دارم بچه باشم. کیف دستم بگیرم و برم مدرسه. دوست دارم امتحان بدم. نمی دونم اما حس می کنم حتی اون موقع من بیشتر از بچه های الان بچگی کردم. بیشتر توی عمق زندگی بودم. 

بچه های الان خیلی با ما فرق دارند.


+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت0:9توسط غزل | |

چند روز پیش توی اتوبوس سر چهارراه بیلبورد کنسرت گروه خموش را دیدم و به همسری گفتم بریم کنسرت.

امشب من و همسری و بابا جونم رفتیم کنسرت گروه خموش که یه گروه نوپا بود و میانگین سنی نوازنده هاش بیشتر از 25 سال نبود. 

راستش خیلی خیلی بهم خوش گذشت. خواننده اش که واقعا صدای قشنگی داشت و نوازنده هاش هم خیلی خوب بودند.

توی کنسرت کلی اشنا دیدم.

راستش فکر کردم دنیا چقدر کوچیکه.

3 تا پسر دایی  هام. یکی از دوستان چند سال پیشم. مسئول تشریفات و عکاس و فیلمبردار مراسم عروسی خودم. خلاصه هر چی چشم می گردوندم کلی ادم می دیدم که می شناختمشون.

عجب دنیای کوچیکیه ها.

جای همتون سبز.

چند وقت دیگه هم یه کنسرت دیگه هست که اون فقط مال بانوان هست.

باید یه برنامه بذارم برای اینکه با جاری کوچیکه برم.

آخ کاش خواهرم هم بود.


+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت0:17توسط غزل | |

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون
------------------------------------------------------

خیلی وقتا خیلی چیزا...خیلی جاها آدم را خیلی خیلی شوکه می کنه. 
تمام این خیلی ها توی ذهن آدم جمع که بشه می شه یه عقده ی سرطانی... یه دلهره ی پنهان که نه می شه ازش چشم پوشی کرد نه به چشم اوردش و باهاش کنار آمد.
انتظر گذشتن ازش سخته و برای بهش رسیدن هم پاهای آدم یاری نمی کنه.
یه کم می خوام ا خودم گله کنم.
از تمام چیزایی که توی خودم دوست ندارم.
از اون خیلی هایی که توی ذهنم جمع شده و باعث شده اینقدر دلم برای خود خودم تنگ بشه. برای خود خودی که سالهای کودکی ام را باهاش سپر کرده بودم و ارزوی بزرگ شدنش را داشتم.
گاهی حتی نمی دونم چرا اروز می کردم بزرگ بشم.
مگه بچه ها چی توی بزرگتر ها می بینند که دوست دارند زود بزرگ بشن.؟؟
همیشه حسرت گذشته را می خورم اما بازم برای گذشتن این روزها لحظه شماری می کنم.
برای رد شدن از این روزها .... برای خستگی هایی که توی ذهنم جا خش کردند.... برای رد شدن از بد بینی های ذهنم به خودم... به توانایی هام.
من آدم خوشبختیم. از اون ادمهای خوشبختی که احساس خوشبختی کورشون می کنه و گاهی می خوان بزنن زیر همه چیز و احساس بدبختی را هم تجربه کنند.
به نظرم یه نوع مرضه.
آدم اگه مرض نداشته باشه که از خوشبختیش سیر نمی شه.... می شه؟؟؟؟
بگذریم. الان فقط برای 4 هفته ی دیگه لحظه شماری می کنم. برای اینکه این 4 هفته زود تر بگذره و من یه کم ارامش پیدا کنم.
دعا لازم شدم به تمام معنا.
اگه همه برام دعا کنند  ممنون می شم.
برای تمام این دلتنگی هام.... این نا خوشی های الکی.... این دل نگرانی هام.... برای این تشویش هام دعا کنید.
برای این حس مزخرفی که دچارش شدم دعا کنید.

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت20:9توسط غزل | |

صبح که از خواب بیدار شدم مثل برج زهر مار بودم. شدیدا ناراحت بودم و دلم می خواست یکی باشه که سرش خالی کنم. آخه دیشب به یکی از دوستام اس ام زدم که اگه می تونه کتابام را که بهش قرض داده بودم که برای کارشناسی ارشد بخونه بهم پس بده بعد از یک سال و نیم.... خانم اس ام زده که الان تهران هستم وقتی برگشتم برات می ارم . بعد هم که ازش پرسیدم قبول شده یا نه با یه لحن تمسخر امیزی جواب داد که اره کارشناسی ارشد روابط بین الملل دانشگاه علامه قبول شده. و نوشته بود ایشالا روزی شما....و این جمله را با یه جمله ی دیگه نوشته بود که بد وری خورد توی ذوق من. آخه این دوست من زمان دانشجویی توی فهم و درک مطلب یه پاراگراف ساده ی درسای تخصصی شدیدا مشکل داشت و باید بارها می خوند و بعد هم کلی براش توضیح می دادیم تا متوجه مطلب بشه.

جالبه که این دوست ما ازدواجش را کاملا مدیون من بود. حالا بگذرد که از روزی که ازدواج کرد دیگه سراغی از ما نگرفت و بماند که وقتی کتاب می خواست شب و نصفه شب به من زنگ می زد و دستور کتاب می داد....

بد جوری خورد توی ذوقم. نه به خاطر اینکه قبول شده واسه اینکه اینقدر معرفت نداشت که وقتی قبل شد زنگ بزنه بگه فلانی دستت درد نکنه که جزوه و کتاب کول کردی آوردی تحویل شوهرم دادی حالا قبول شدم کتابات را می خوای برات بیارم؟؟؟

اینم باز قابل اغماضه.... این که نوشته تو شماراه ات را عوض کردی به من خبر ندادی و تو بی معرفتی ناراحتم می کنه اخه اون هم محل کار منو بلد بود هم شماره محل کار و خونه را داشت. اون حتی شماره ی بابام را هم داشت.

خلاصه صبح به خاطر دیشب سگ شده بودم به تمام معنا و از بد حادثه اولین کسی که به پستم خورد همسری بود و بد جوری هم حالش را گرفتم.

وقتی رفتم سر کار اونقدر به هم ریخته بودم که حد نداشت.

یه اس ام دادم به همسری و فهمیدم خیلی ازم ناراحته.

وقتی دلخوریش را فهمیدم تازه به این موضوع پی بردم که چقدر دوستش دارم و دنیا را بدون اون نمی خوام و اگه اون یه ذره دلش تنگ بششه می خوام دنیا نباشه.

حی عشقولانه ام بد جوری قلنبه شده بود.

زنگ زدم بهش و کلی گریه کردم پشت تلفن و اونم بغض کرده بود و این بغضش منو داغون کرد. تصمیم گرفتم تا امدم خونه از دلش در بیارم.

ازش خواستم زود تر بیاد خونه بماند که یه کم هم دیر امد اما اصلا بهش گیر ندادم و مثل یه خانم خوب بغلش کردم و ازش معذرت خواستم و تازه فهمیدم که بدون اون واقعا زندگیم معنایی نداره.

عصر با هم رفتیم یه خونه دیدیم. بعد هم راجع به ناراحتی دیشبم با هم حرف زدیم و کلی روحیه گرفتم و تصمیم هایی گرفتم.

البته این تصمیم مال قبل هست.

دارم کتابم را می نویسم.

داستان خودم.

می خوام چاپش کنم.

منتظر باشید.


+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت22:47توسط غزل | |

توی فیلم درباره ی الی یه جمله بود که خیلی آدم را به کنکاش می انداخت:

همیشه یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایان هست

خیلی وقتها به این فکر می کنم که چرا ما ادم ها اینقدر به خودمون بی اعتماد هستیم و فکر می کنیم حتما باید خودمون را به چیزی وصل کنیم تا معنا پیدا کنیم.

چند وقته که دنبال یه بهانه می گردم واسه اینکه احساس تکراری و روزمره گی را از زندگی خودم جدا کنم.

اینکه صبح بیدار بشم برم سر کار یه سری کار تکراری انجام بدم جواب چند تا ادم تکراری را با چند تا حرف تکراری بدم و ظهر بیام خونه با همون اتوبوس همیشگی و از سوپری سر خیابون شیر بخرم و تا رسیدم خونه ناهار را بذارم گرم بشه و دست و صورت بشورم و تلوزیون را روشن کنم تا اصداش باعث بشه احساس تنهایی کمتری کنم و ناهار را که گرم شده بخورم و ظرفها را بی حوصله توی سینک دستشویی بذارم و بعد برم و با خودم فکر کنم اگه یه چرت بخوابم ساعت 4 بیدار بشم می تونم برم بیرون و یه کم توی مغازه ها بگردم و این ساعت لعنتی موبایلم زنگ بخوره و من خاموشش کنم و بازم بخوایم تا وقتی چشم باز می کنم ببینم هوا تاریکه و همسری تازه امده خونه و من کلی بهش نق بزنم که دلم پوسید و از تنهایی دارم دیونه می شم و دیگه تحمل ندارم و اونم با چند تا بوس و ناز کشیدن بهم دلداری بده و باز من خر بشم و با خودم بگم خوب شاید فردا یه روز متفاوت بشه.

این وقت ها واقعا احساس ترس می کنم از اینکه مبادا این روزمرگی و تنهایی و کسالت تکراری هر روز باعث بشه من خودم را به چیزای الکی وصل کنم یا دنبال چیزایی باشم که واقعا سودی در بهبود این حال و هوام ندارند.

یه مدته به این فکر افتادم که موبایلم را خاموش کنم تا یه کم از استرس و فکر و خیال بیام بیرون.

زنگ اس ام اس و زنگ موبایل برام شده یه کابوس که هر وقت به صدا در می اد فکر می کنم داره قلبم را توی یه محفظه ی تنگ فشار می ده.

راستش از دنیای ماشینی بد جوری خسته شدم.

به همسری می گم بیا بریم یه جای دور خونه بگیریم . می گه برای سر کار رفتن مشکل پیدا می کنی . اما واقعا دلم می خواد راهم دور باشه نه اینکه از محل کار تا خونه فقط 5 دقیقه راه باشه.

از شلوغی و دود و بوق و صدای ماشین و ازدحام ادم ها توی نقاط پر جمعیت خسته شدم.

دلم یه جای خلوت می خواد که صبح که بیدار می شم افتاب از پنجره نورش را پخش کنه توی اتاق و توی آشپزخونه که می رم نور آفتاب اجازه نده هیچ چراغی روشن بشه و صدای بلبل ها توی درخت ها به جای صدای ماشین و بوق و زنگ اشغالی و صدای روشن شدن ماشین توی کوچه به گوشت برسه .

نمی دونم چطور می شه این کار را کرد اما می دونم واقعا توی شرایط این روزها و با این وضعیت اقتصادی تا دست پیدا کردن به همچین ارزویی خیلی راه باید طی بشه و خیلی صبح ها باید با صدای ماشین و بوق از خواب بیدار بشم و خیلی ظهر ها باید تنهایی با صدای تلوزیون ناهار بخورم.



+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت22:34توسط غزل | |