تبليغاتX
کاغذ کاهی


کاغذ کاهی



بیدارم. مثل شبهایی که دلم از هر چه زندگی بود می گرفت و لعنت و هر چه فحش بلد بودم به زندگی می دادم. مثل همان روزی که زندگی را انداختم توی یک مشت قرص و ریختم ته حلقم و یک آب هم رویش و خندیدم به خودم که اینطوری جا زدم و بعد تمام زندگی را توی کاسه ی دستشویی .... توی حیاط درمانگاه بالا اوردم و از قیافه ی خودم توی آینه گریه ام گرفت و باز تمام فحش هایی را که بلد بودم نثار چشم های خودم کردم که از توی ایینه داشتند مرا از درون می خوردند و هی مسخره ام می کردند که بی عرضه ام. دلم گرفته مثل آن شبهایی که تا صبح از خودم می پرسیدم کجای کارم اشتباه بوده و حتی نقطه ای بدون اشتباه پیدا نمی کردم که به اندازه ی همان نقطه دلم را خوش کنم که کار درستی هم کرده ام. دلم گرفته به اندازه ی تمام موهای سرم که درست وسط زمستان با ماشین سرتراشی بابا از ته زدمشان و ریختمشان توی سطل آشغال تا یادم نرود که موهایم هم سد ی بودند میان من و تمام معصومیتی که از کودکی ام ناپدید ده بود. دلم گرفته به اندازه ی تمام ان دردهایی که کشیدم و تمام ان اشک هایی که ریختم و تمام ان تنهایی هایی که به تنهایی تحمل کردم و باز لبخند می زدم و الکی می گفتم که من خوبم و خیلی خیلی هم خوبم. وقتی دلم اینطوری می گیرد بی خواب می شوم.درست مثل شبهایی که از نبودن حجم سنگینی مثل یک تکه سنگ که با محبت من هم نرم نمی شد در اغوشم گریه می کردم و با خودم فکر می کردم چقدر خدا از من نا امید شده. و حالا فقط با این همه دلتنگی سجاده ی دعا هم که پهن کنم باز باید گریه کنم که چرا خدا اینقدر سرش شلوغ شده که باید نوبت من اخر شب باشد؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 21:17 توسط غزل| |

نمی دونم کی هستی. البته حدس می زنم اما خوب معمولا آدمای کم جرات و ترسو  خودشون را معرفی نمی کنند . از اونجا که نه اسمت به اسم آدم می بره و نه آدرس خاصی گذاشتی باید بگم می تونم بفهمم که چقدر ترسیدی. 

به هر حال برام مهم نیست مخصوصا چیزی را که نوشتی اینجا  کپی می کنم تا حالت بیاد سر جاش که من نه ازت می ترسم و اتفاقا ازت خواهش می کنم تهدیدت را عملی کنی. می دونم کی هستی. خوب هم می دونم این حرف را واسه چی نوشتی. می دونم کجات سوخته. می دونم از چی ناراحتی. 

هر چی گفتم دقیقا درست بود. گرچه اولش اصلا منظورم تو نبودی اما حالا می بینم کافر همه را به کیش خود پندارد. چوب را که برداری گربه ی دزد اول از همه می ترسه و فرار می کنه.

.....................

ببخشی که اینقدر بی ادب شدم.

کامنت خصوصی:::

سه شنبه 21 مهر1388 ساعت: 19:20توسط:55par
fakr kardi to ki hasti lot midam
 وب سایت   پست الکترونیک[ نظر خصوصی ]

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:7 توسط غزل| |

از روزی که شروع کردم توی بلاگفا این وبلاگ را نوشتم( آخه من توی پرشین بلاگ و بلاگفا وبلاگای دیگه ای هم داشتم) به خودم گفتم اینجابا بقیه جاها فرق می کنه.

با اینکه آدرس این وبلاگ را به خیلی از دوستان و آشنایان هم دادم حتی بابام و همسرم و دوستای دانشگاه و کار و استادهام و ..... اما از نوشتن توی این وبلاگ احساس خوبی داشتم و تا اونجا که ممکن بود سعی کردم خودم را سانسور نکنم و گاهی هم بعضی از دوستانم ازم خواستند که هر چیزی را اینجا ننویسم اما واقعا اینجا برام شد یه جای دنج و راحت واسه خالی کردن درونم.

توی ۲ سال اخیر اینجا دوستان خیلی خیلی خوبی پیدا کردم.

اسم همشون را قبلا هم بردم.

اما می خوام حالا تصوراتم را از این دوستان اینجا بنویسم و از همشون هم بخوام تصوراتشون را توی وبلاگ خودشون یا همین جا از من برام بنویسند.

اول از همه از صبورای نازنینم شروع می کنم که جزء اولین دوستان متاهل و حالا هم که مامان شده هست.

صبورا از نظرم یه خانم به تمام معنا پاک... مهربون... حساس و منظم هست. چون مثل خودم عاشق حیوانات هست( ساچلی) از این اخلاقش خیلی خوشم می اد.

روزایی که احساسات مادرانه اش را قبل از به دنیا آمدن شانلی کوچولوش می نوشت خیلی خیلی براش آرزوی سلامتی می کردم چون دوران بارداری سختی داشت و همیشه می نوشت که حالش خوب نیست.

با اینکه از وقتی مامان شده خیلی دیر به دیر آپ می کنه اما من همیشه منتظرشم تا بنویسه.

مثل خودم دست به قلمه.

مثل خودم عاشق همسرشه.

مثل خودم مهربونه

......... نفر بعدی مرمر نازنین هست که بی اندازه دوستش دارم و وقتی مطالبش را می خونم هم احساس شادی می کنم هم غم. مرمر خیلی با صداقته. رک می نویسه و از نوشتن نمی ترسه. از بیان کردن چیزی که هست خجالت نمی کشه و این خصوصیتش خیلی خیلی با ارزشه.

توی سخت ترین شرایط هم می تونه شاد باشه و توی بهترین شرایط هم می تونه غمگین باشه.

خون گرمه. با اینکه به بازی های وبلاگیش منو دعوت نمی کنه اما من از خوندن بازی هاش کلی می خندم.

مرمر جون عاشقتم.........

بعدی صبای مهربونم هست( برهنگی های من) یه خانم به تمام معنا. با احساس و پاک و فوق العاده فهمیده.

مثل یه خواهر دوستش دارم و از اولین وبلاگایی هست که توی لینک من ثابت موند و همیشه مطالبش را دوست داشتم. باهاش خیلی راحتم و یه چیزای دیگه که خودش می دونه. ما بین خودمون کلی حرف داریم که نمی تونم اینجا بگم( درود بر سانسورچی)

نفر بعدی مامان صبا( نی نی نازی ) هست که اون اوایل وقتی وبلاگش را می خوندم بیشتر موقع ها گریه می کردم. آخه به خاطر خواهرش خیلی ناراحت می شدم. صبا خیلی مهربونه. با احساسه و از همه مهمتر همشهری منه. با اینکه این اواخر خیلی کم می نویسه اما براش واقعا ارزوی موفقیت می کنم.

خیلی خیلی دوستش دارم و امیدوارم تمام مشکلاتش حل بشه و یه نی نی ناز هم مثل اون عکسی که کنار وبلاگشه گیرش بیاد.

بعدش صحبا هست. صحبا خیلی مهربونه. خانمه. و با متانت آدم را با حرفاش می خندونه. یه جاهایی خیلی رسمیه یه جاهایی خیلی خودمونی. الانم که یه دختر کوچولوی ناز داره که هنوز عکسش را بهمون نشون نداده.

باید بگم خیلی خیلی براش خوشحالم. فقط تو یه مورد باهاش موافق نبودم اما چون خیلی دموکرات برخورد کرد بهش حق می دم و نظرش را محترم می شمارم.

نفر بعدی غزال ( دختری از ایران) هست. شاید غزال نازنین زیاد به من سر نزنه اما من کل آرشیو وبلاگش را خوندم و از هفته ی ۱۴ بارداریش خوانندش بودم. اونم یه دختر ناز داره و خیلی خانمه و مهربون.

دو تا دوست جدید دارم نازبانو و صحرای عزیز که بی نهایت دوستشون دارم. یک هفته هست خوانندشون شدم اما کل وبلاگشون را خوندم و خیلی خیلی بهشون احترام می ذارم.

مخصوصا فکر می کنم این دو تا دوست من خیلی خیلی شجاع هستند و از نوشتن توی هیچ موردی کم نمی ذارن. ازشون خیلی چیزا یاد گرفتم...... صحرا فوق العاده هست و اینو هیچ جوری نمی تونم انکار کنم.

دوستای دیگه همه عزیزن و . چند تا دوست هم هستند که توی لینکم نیستند اما توی لینک دوستان هستند و من یواشکی می خونمشون. آوا که هیچ جوری نمی شه از نوشته هاش گذشت.... و پرپر نازنینم.

تورو خدا نگید پس ما چی؟؟؟ همتون را خیلی دوست دارم. هر کس توی لیست من هست برام باارزشه و از اینکه توی لیستم هستند احساس غرور می کنم.

داشتن دوستایی مثل شماها خیلی خیلی غرورانگیزه.

راستی وبلاگ برای نازلی هم هست که من خیلی خیلی خوندنشو دوست دارم.

خوب و نیلوفر دربندی که بی نهایت شبیه منه. و..............

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 14:40 توسط غزل| |

یادم باشد که نمی توانم همه چیز را برای همه کس بگویم. یادم باشد که گاهی باید توی خودم بشکنم و نگذارم کسی تکه تکه شدنم را ببیند. یادم باشد که گاهی نباید به کسی بگویم چقدر دلم تنگ است و نباید بگویم که از این همه تکرار خسته می شوم. از اینکه صبح بیدار که می شوم مثل روز قبل لباس بپوشم و همان مسیر هر روز و هر روز را بروم و به جای هر روزه برسم و همان کار هر روزه را بکنم خسته شده ام.

حتی نباید بگویم از زن بودن تکراری.... غذا پختن.... ظرف شستن.... لباس اتو کردن.... دوباره غذا پختن و شستن و .... خسته شده ام.

از خواب های هر شب. از کابوس های شبانه.... از فکر و فکر و فکر چه کنم و چه نکنم! هسته شده ام.

نباید بگویم که از نشستن جلوی ایینه و نگاه کردن به اینکه این زن روزی می خواسته نویسنده باشد و حالا فقط ادای نویسنده ها را در می اورد خسته شده ام.

از اینکه انتظار بکشم برای چیزی که تمام احساساتم را برایش قربانی کرده ام و غرورم را برای به دست اوردنش زیر پاهای خودم له کرده ام خسته شده ام. از نداشتن تمام چیزهایی که می توانستم داشته باشم خسته شده ام.

از فکر کردن به خودم به تو.... به تمام چیزهایی که اگر بودند حالا من یک زن دیگر بودم خسته شده ام.

از خواندن ÷یامهای تکراری روی گوشی موبایلم خسته شده ام.... از صدای زنگ تلفن.... از اسم هایی که روزی صفحه ی موبایلم می بینم خسته شده ام ....

از تکرار خودم در خودم.... از این در و دیوار.... از این انتظار.... از فکر کردن به اینده ی نا معلوم خسته شده ام.

از هدف هایی که هرگز جدی گرفته نشدند.... از ارزوهایی که محقق نشدند.... از انتظاراتی که از خودم داشتم و به انها بی توجه شدم.... از نامم که قرار بود روی هزاران جلد کتاب حک شود و نشد.... از شعرهایی که گفتم و نگفتم... از بیتهایی که در خودم کشتم تا مبادا مرا عیان کنند.... از مدرکی که شد ایینه ی دق.... از کتابهای ناخوانده.... از درد و دل های نوشته نشده.... از بغض های ترک نخورده.... از اشک های ریخته نشده.... از نگاه های دزدیده شده.... خسته شده ام.

یادم باشد حتی نگویم که چقدر تنهایم و به بودن مادرم احتیاج دارم. 

یادم باشد حتی نگویم که چقدر دلم برای نشستن بر سر خاکش تنگ شده.

یادم باشد حتی نگویم که دلم می خواهد جمعه صبح با یک شاخه گل بروم ساعتها کنار گورش گریه کنم برای خاطر تمام این 18 سالی که نبوده و من بدون او زندگی کردم.

تمام اینها یادم باشد و در اخر هم یادم باشد که بگویم به خاطر داشتن تو از خدا ممنونم. به خاطر تو محمد عزیزم .....


نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:18 توسط غزل| |

 بر گرفته از وبلاگ نازبانو ی نازنین

 مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم! اصفهانی ها رو مسخره می کنیم. می گیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بی غیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانی ها لاف می زنند!

پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین می کنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند! شهرستانی ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون می پره فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!

بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم! لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات آیدین هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!

موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!

شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد رو می شکنیم! سیزده بدر گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها!

فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! به دين و مذهب!  و  عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام!!  و در لوس آنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز ميکنيم تا توی تهران.

ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم.

ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم!

ما امام زاده می سازیم! بعد پول می ندازیم و از امام زاده می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!

ما روز عاشورا تاسوعا نذری می دیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ می ریزیم!

ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!

ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده، موتورسوار  های آدمخور  .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه !

ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه!

ما - مخصوصاً لوس آنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست می کنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامه ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ  صد درصد غلط !

ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاتر علاقه امون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم که باید توی همه مهمونی ها هنرمون رو نشون بدیم!البته دوستان خیلی اصرار می کنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.

ما توی خیابون زل می زنیم به سینه زن ها! کوچیک یا بزرگ مهم نیست! مهم اینه که وقتی خانومه نزدیک شد حتماً یه متلک آبدار نثارش کنیم ........ ما از اینکارا خیلی می کنیم!

 

به آذری ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم  و براشون جوک ميسازيم ولی بهترين و مفيدترين دوستامون آذری هستن!

اما سه چیز برای ما خیلی مهمه:

یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!

دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!

سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقی / مهربان. با يک شرط:

ما همون "آدم" هايی که در بالا گفتيم بمونيم!!!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0:33 توسط غزل| |

نمی تونم بگم روز اولی که شروع کردم به وبلاگ نوشتن قصد داشتم دلتنگی هام .... حرفای دلم... یا چیزایی را توش بنویسم که جای دیگه ای برای نوشتنشون نداشتم. نه. اتفاقا من همیشه اون بعد از خودم را روی کاغذ می نوشتم و هفت تا سوراخ قایم می کردم و اگه احیانا کسی دستش بهش می رسید و می خوندشون کلی داد و بیداد راه می انداختم که چرا آدم نمی تونه واسه خودش حریم شخصی داشته باشه؟

خوب فکر می کردم همیشه باید آدم یه جایی برای حرفای خصوصی خصوصیش داشته باشه و یه جایی هم برای چیزایی که دلش می خواد غیر مستقیم به بقیه بگه و شاید روش نمی شه بگه بیایید من این حرفا را بهتون بزنم تا دلم خالی بشه.

من اصولا ادمی نبودم که دلم بخواد خودم را پشت هزار تا پستو قایم کنم و نخوام کسی ماهیتم را بشناسه. . بر عکس همیشه دوست داشتم بقیه بدونن دارن با کسی حرف می زنن.

خوب انکار نمی کنم که گاهی هم واقعا دلم می خواست حرفام ناگفته بمونه اما اون موقع ها حتما بدترین حرفها را توی ذهنم می نوشتم و خجالت می کشیدم که کسی اون بعد از بدی منو بتونه ببینه.

تا حالا وبلاگ های زیادی نوشتم. شاید اوایل که وبلاگ نوشتم بیشتر واسه سرگرمی بود. اما وقتی اولین وبلاگم بسته شد یا بهتره بگم یکی بستش خیلی احساس بدی داشتم.

خوب به هر حال به اون قسمت از درون خودم یه جورایی تعلق خاطر پیدا کردم بودم و از دست دادنش برام سخت بود.

نمی خوام بگم مطالبش خیلی محشر بودن..... نه! اتفاقا خیلی هم ساده و پیش پا افتاده بودن اما هر چی که بودن یه قسمت از وجود من بودن که واقعا دوستش داشتم.

بعد از اون نامردی که در حق قسمت دوست داشتنی وجودم شد ترجیح دادم دیگه توی دنیای مجازی ننویسم اما بازم بعد از یه مدت نظرم عوض شد.

اتفاقا من آدرس وبلاگم را به همه می دادم تا بخونن و منو بهتر بشناسن.

توی تمام مدت وبلاگ نویسی هیچ پستی نداشتم که نظراتش بیشتر از ۲۰ تا شده باشه. خوب تازه اینم با احتساب نظراتی بود که خواسته بودن برم وبلاگشون را بخونم.....

اینا زیاد مهم نیست.

همه ی حرفم در مورد این ویلاگ هست. اینجا که من یه ماهیت دارم... یه شخصیت... یه هویت و دوستایی که منو اینطوری شناختن و جالبه که خیلی هم دوستشون دارم.

اینجا دوستایی پیدا کردم که مطمئنم توی دنیای عادی نمی تونستم اینقدر بهشون نزدیک بشم.

واسه اونا من خودم را سانسور نمی کنم.

حتی با اینکه می دونم پدرم هم این نوشته ها را گاهی می خونه... بازم خودم را سانسور نمی کنم.

اما دروغ هم نمی گم که همیشه هم همه ی واقعیت را نمی نویسم.

گاهی اینجا را پر می کنم از دلتنگی گاهی پر می کنم از شادی.

اما بدون در نظر گرفتن فکرایی که ممکنه در مورد من بشه.

من اینجا را دوست دارم. نوشتن از هر دری را دوست دارم.

در اصل اینجا را واسه حرف زدن درست کردم.

خوب بی پرده بگم که اینجا برام مقدسه.

دوستام برام با ارزشن.

چه زیاد بهم سر بزنن چه اصلا نیان و نخونن.

مدت زیادی هست باهاشون دوست هستم و همین یعنی باهاشون احساس راحتی می کنم.

صبای مهربون( برهنگی های من)... صبورا... صحبا.... مرمر... مامان صبا....کافه برفی....ادی عزیز....بچه های ناژوان....سعید ....و ....و.....و.....

همتون را دوست دارم.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 19:14 توسط غزل| |

امروز سه سال از با هم بودنمون می گذره.

در چنین روزی بود که من یه تور سفید انداختم روی سرم و بهت گفتم بعله....

اون روز یادم نمی ره. وقتی توی محضر منتظرت بودم تا بیایی و بهم بگی برای همیشه مال منی و مال توام.

یادش بخیر.

یادته برق رفت؟ یادته آخوند پیر چه طور حرص می خورد که مبادا نقل ها را روی فرش بریزن؟

یادته چه طور نگاهم می کردی؟ چه طوری نگاهت می کردم؟

می خندیدم و خوشحال بودیم از اینکه همدیگه را داریم.

هنوزم همون حس را بهت دارم.

هنوزم عاشقتم.

هنوزم برات می میرم.

هنوزم می خوامت عزیزم.

سالگرد عقدمون مبارک

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 16:47 توسط غزل| |


Design By : Night Skin