تبليغاتX
کاغذ کاهی


کاغذ کاهی



صدای پای رهگذری می اید ./

 صدای پای عابری و این عابر هر که باشد /

هر چه باشد/

 زندگی را می گذارد روی دوش /

می رود تا اوج صبر/

 می گذارد آسمان هم بگرید بر حال او/

 قصه می گوید برای دیگران/

راه می افتد در خیابان های شهر/

 دست هایش را کرده در جیب گشادی توی ذهنش/

 راه می افتد به سمت خاطرات تلخ هرگز ها و شاید ...../

 خاطرات هر زمان و هر روزش/

 
عابری با قوز یا بی قوز/


عابری کالاش را دریا فرو برده/


عابری دلتنگی هاش را چشمان مردم سیر خندیده/


عابری گمنام و با نام/


عابری یک لحظه نا ارام یک لحظه ارام/


عابری در معبد حافظ, سعدی, یا که شاید معبدی در کوه های قاف و بی قاف زمان/


این من و ما هر چه هم تنها شویم/


باز عابر رد می شود از روی دلتنگی های ما/


یک نفر با نام چندین حرف/


عین و لام و شاید یک هزاران حرف نا پیدای سخت

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:58 توسط غزل| |

سلام به همه ی دوستان خوبم.

راستش فکر کردم اگه داستانم را جایی دیگه بذارم بهتره و انگیزم واسه نوشتن و ادامه دادنش بیشتر هست.

لینک چگون زند شدم در کنار لینک های دوستان مربوط به داستان خودم هست.

اونجا می تونید از قسمت اول داستان را بخونید.

امیدوارم منو از نظرات و راهنمایی هاتون بی نصیب نذارید.

البته لطفا در اون وبلاگ اسمم را نیارید. ممنونم.

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:59 توسط غزل| |

داستانی را شروع کردم.

تقریبا هر شب یه قسمتش را می نویسم و وقتی که این کار را می کنم حس فوق العاده ای بهم دست می ده.

اگه کسی خواست بگه که آدرسش را بدم بخونه.

به دو تا از دوستان ادرس را دادم.

اگه بقیه هم خواستن کافیه کامنت بذارن. 

با این کار هم شما واسم کامنت می ذارید هم می فهمم که کی داستان خون هست.

با یه تیر دو نشون می زنم.

.

وقتی چاپش کنم برای دوستانی که خوندن و نظراتشون توی بهتر شدن داستان کمکم کرده یه جلدش را هدیه می دم. به این می گن آدمی با اعتماد به نفس در حد احمدی نژاد

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 1:27 توسط غزل| |

امروز خیلی روز خوبی بود.

تونستم پاییز را ببینم. اونم بعد از ماه ها.

همسری لپ تاپ را خرید و الانم بی صبرانه منتظرم که بیارتش خونه.

دایی جانم بعد از ۲ سال و اندی که از ازدواج ما می گذره امروز قراره برای افطار بیاد خونمون.

یه حس خوب دارم با هزار تا لحظه ی شاد که دونه دونه دارن میان طرفم.

سی دی آر همسری  تموم شد و رفت برای ترجمه تا زود تر کارای مهاجرتمون راست و ریس بشه.

خلاصه امروز بابایی نازم همین طوری الکی الکی ۱۰۰۰۰ تومان داد به من . ۳۰۰۰۰ تومان هم خودم یه جورایی بیزنس کردم.

خلاصه انگار امروز حسابی روی شانس بودم.

تازشم اصلا خسته نیستم و یه خورشت بادمجون مشتی واسه افطار پختم و حسابی خوشحالم.

زنده باد خودم.

زنده باد زندگی

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 16:38 توسط غزل| |

نامه را با سلام شروع می کنم و قصد آن دارم که تمام این نامه را اختصاص به توضیح حال و احوالات این روزهای خودمان دهم.

اگر از حال ما پرسیده باشی ملالی نیست جز آهی و اشکی که آن هم از دوری عزیزانی چون شما گاهی روان است و گاهی از سر تردید مبادا فراموشی ما خشک می شود و حسرت می شود توی گلویمان.

به هر دری می زنیم تا شاید راهی پیدا شود و از آن راه بتوانیم قدمی در سوی منزل شما برداریم و به مقصود دل که همانا دیدار شماست دست یابیم دریغا از کوره راهی و باریکه گذری که قدم  های  لزران ما را توان جای دادن در خود داشته باشد و شوق دیدار را توان تحمل.

خلاصه هر چه کردیم مویه و زاری که الا ای دوست... ای رفیق قدیمی وقتی مرحمت بفرما و ما را خارج از آن محل دیدار های همیشگی دیدار بفرما اجابت ننمودی که ننمودی و ما ماندیم و یک عالمه حرف تلنبار شده و یک عالمی آتش بر جگر افتاده که چرا زمانه با ما چنین کند و ما را از شما دور سازد و حکمت این فراق در چیست؟

نه به نتیجه ای رسیدیم و نه توان برایمان باقی ماند تا دوباره اندر احوالات خود نظری افکنیم تا شاید دلیلی را از آنجا دریابیم.

این شد که همت عالی را جمع نموده و دست بر کلید های حروف جعبه ی جادویی بردیم و نامه ای برای شما نوشتیم تا مگر شاید بخوانید و آن دل همیشه مهربانتان اندکی برای ما به درد آید و بزرگی این غم دوری را از پس کلمات ناقص این بی سواد درک نموده و وقتی را به دیدار ما اختصاص دهید.

و حالا تنها با امید به خدا از درگاه پر محبت خودش تقاضای اجابت دعای این دل سوخته را داریم.

خوش و خرم باشید و در پناه حق.

ارادتمند شما.... غزل

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 18:26 توسط غزل| |

بلند می شوم که بروم. می روم که رفته باشم. نه برای رفتنش برای اینکه به تو ثابت کنم می توانم روی حرفم بمانم.

همیشه وقتی حرف رفتن می شد تو مسخره می کردی که یک ساعت نشده باز مثل بره ی کوچولویی سرت را می اندازی زیر و می آیی.

و من اینبار سرم را بالا می گیرم و می روم تا ثابت کنم که برای رفتن از بره ی کوچولوی توی ذهن تو خیلی شجاع دل تر هستم.

این روزها که نشد اما باید یادت مانده باشد که روزی چقدر برای شنیدن آن سه کلمه از زبان من تقلا می کردی و هر باز هم که می گفتم صدایت پر از لبخند پنهانی می شد که سعی می کردی من نشنومش.

راستی چمدانم را بستم. بستم که بروم.

همه چیز را جا گذاشته ام جز نگاهت را تا اگر روزی... جایی.... چشمم به نگاهت افتاد نخواهم میان خاطرات و ته مانده های گذشته هایی که خاک خورده گوشه ی ذهنم بگردم و آخرش هم نفهمم که این نگاه را کجا و کی و چه کسی تحویلم داده بود که اینقدر آشناست.

همه  چیز را جا گذاشته ام. باور کن.

حتی گلبرگ های خشک شده ی رز قرمزی که به مناسبت هیچ روزی و هیچ میلادی هدیه دادی و من همان روز وارونه به بالای کتابخانه آویزانش کردم تا همان شکلی خشک شود .

همه چیز را جا گذاشته ام حتی نقاشی های روی بروشور نمایشگاه کتاب شیراز.... یادت که هست چه چیزهایی کشیده بودی.

فکر کردم به دوش کشیدن نگاهت آنقدر سنگینی روی دوشم دارد که نخواهم هیچ چیز دیگری از این روزها همراهم ببرم و همان هم برای به یادت ماندن کافیست.

یادت باشد می روم..... اینبار می روم و برهی کوچولوی ذهنت نمی شوم.

و اين درست همان جاييست كه ايستاده ام

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 19:54 توسط غزل| |

یادم می افتد به آن روزهایی که شعر هایم را می دادم دست پاییز و به این بهانه چند لحظه ای با او صحبت می کردم.
همیشه دنبال بهانه ای بودم تا با پاییز صحبت کنم. کنارش باشم. ببینمش. از دلم... از روزگارم... از دوستانم... از دوست داشتن هایم... از عشق و نفرتم با او بگویم.
همیشه دنبال لحظه ای می گشتم که او را جایی خلوت ببینم تا نه مزاحمی اوقات خوشش را تلخ کند و نه دردی نا خود آگاه از شنیدن دردمندی بر دلش سنگینی کند و هاله ای شود بر چشم هایش و مرا نبیند.
همیشه دنبال این بودم تا شر مزاحمان را از سرش کم کنم تا خود واقعی ام را ببیند و....
یاد زمانی می افتم که تازه واردی کسی که نمشناختمش زیاد دور و برش می پلکید. اگر اشتباه نکنم آقایی بود شهسواری نام که حضورش در کنار پاییز نا خود اگاه مرا از او متنفر کرده بود.
بعد ها که او را بیشتر شناختم و با او همکلام شدم فهمیدم اشتباه کردم.
من زیاد اشتباه می کردم.
اما همیشه پاییز با مهربانی مرا می بخشید و اصرار داشت که من پاکم.
اگر چه همیشه او را استاد صدا کردم اما او انقدر بزرگوار بود که مرا خواهرش خواند.
حالا این برادر از این خواهر دلگیر شده و اصرار دارد که دلخوری پیش نیامده.
من اما می دانم سنگینی حرفی که زدم چقدر او را دلتنگ روزهایی کرده که این خواهر اینقدر گستاخ نشده بود.
یادم می آید حتی بعد از 5 سال که او را دوباره دیدم هر چه در چهره اش گشتم تا اثری از کینه ببینم ان هم از حرفهایی که من با آنها او را آزردم.... هیچ ندیدم جز عطوفت برادرانه ای که هیچ گاه از من دریغش نکرد.
اولین باری که بعد از 5 سال او را دیدم و او ناژوان را به من معرفی کرد ظهر تا به خانه رفتم به همسرم زنگ زدم و با شوق گفتم: مرا بخشید.
آخر او شاهد گریه های من بود ... شبهایی که کابوس ان روز کذایی در دانشگاه را می دیدم. شبهایی که دلتنگ شعر خواندن هایم می شدم با استاد.... شبهایی که دلتنگ ان اتاق کار در دانشگاه می شدم و شبهایی که دلتنک کلاس و درس و ساعت های اندیشه و قانون اساسی می شدم.
همسرم شاهد این گریه ها بود.
و وقتی گفتم: مرا بخشید , نفس راحتی کشید و گفت: کابوس هایت تمام شد.
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 23:20 توسط غزل| |


Design By : Night Skin