کاغذ کاهی
اگر این طور بود : چشم هایم: ..................... گوشهایم:.................... زبانم:................... دست هایم:................. پاهایم:................ قلبم:..................... مغزم:...................... و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. من که خود پر از سانسورم . و تو علامت سوالی بر تمام این نقطه چین ها. و ادامه اش را می دهم تا انتهای افق چشم های تو. این حرف و معما نه تو خوانی و نه من هست از پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده بر افتد نه تو مانی ونه من ............... نمی دونم چرا هر چی بیشتر می شناسمت بیشتر فکر می کنم که ازت هیچی نمی دونم. من حتی اسم تو را هم نمی دونم. فامیلت را نمی دونم و همیشه تنها تصویری که از تو موقع شنیدن نامت توی ذهنم می اد اون لبخند مهربون و اون صدای شیرینت هست. وقتایی که بی هوا می ایی بالای سرم و من از سنگینی نگاه تو( نگاهی که با تمام سنگینی اش از تمام نگاه های سنگین عالم برام متفاوت تر هست) سرم را بالا می کنم و تو را می بینم تنها تصویری که توی ذهنم منو به تو می رسونه اون لبخند مهربونت هست و اون طرز نگاه متفاوتت. هیچ وقت نفهمیدم این همه محبت توی چشمات از کجاست. حتی تن صدات اونقدر آرامش بخشه که گاهی آب روی اتیش درون من می شه. زیاد که با هم حرف نزدیم اما این دفعه ی آخری که پیشت نشستم و تو به حرفام گوش دادی و صبورانه بهم دلداری دادی اونقدر مجذوب خوبی های وجودت شدم که با خودم گفتم: نمی ذارم تنهام بذاری. اما حالا داری از رفتن می گی.... از خداحافظی... می دونم حق ندارم بپرسم چرا می خوای بری؟ کجا می خوای بری؟ اما فقط بهم بگو چرا از منم می خوای خداحافظی کنی؟ من که تازه پیدات کردم. هیچ وقت اون اولین دیدار را از یاد نمی برم. بالای سرم وایسادی و گفتی: غزل خانم؟؟؟؟ و من همون لحظه توی چشمات یه آشنایی دور را دیدم و اون جعبه مسقطی که بهم دادی و گفتی: برگ سبزیست تحفه ی درویش!!! من تا قبل از اینکه ببینمت همیشه یه جور دیگه تصورت کرده بودم اما اون روز فقط و فقط پاکی و صفا دیدم. صداقت دیدم. اصلا باورم نمی شه که می خوای خداحافظی کنی و بری. از لحظه ای که گفتی می خوای با همه خداحافظی کنی دلم شکسته. همش به خدا می گم: خدایا تو هم بگرد هر کی را که من بهش انس پیدا می کنم یه کلمه ی خداحافظی بنداز سر زبونش و منو بچزون. با تمام این احوال .... رابعه ی نازنین.... من دوستت دارم. مثل یک دوست... یک خواهر.... یک رفیق.... یک ....... کاش قابل می دونیستی. مثل من اول از همه معذرت می خوام که نتونستم جواب محبت هاتون را بدم اما به خدا بعد از اینکه از سفر امدم به همه سر زدم اما به خاطر مشکل اینترنتی که داشتم نتونستم براتون کامنت بذارم. مرمر خانم گل دوست نزنینم که اسباب کشی کرده و یه وبلاگ جدید باز کرده که هر کاری کردم نتونستم وارد وبلاگ جدیدش بشم. صحبا خانم نازنین هم رفته تا دختر گلش را به دنیا بیاره که امیدوارم هم خودش و هم دختر نازنینش سالم باشن و منو هم از دعا بی نصیب نذاره. از صبورای نازنین هیچ خبری ندارم و فکر کنم مادر بودن اونقدر مشغولش کرده که دیگه وقت نوشتن نداره. غزال عزیز هم که با دختر نازش سرگرمه و داره مراحل بزرگ شدن کوچولوش را روز شماری می کنه. صبا ی محبونم هم که تا مدتی آپ نمی کنه و این یه کمی برام عجیبه که چرا؟ بگذریم اما اگر از حال من بخواهید بدونید باید بگم به لطف خدا خوبم و بهتره که بگم خیلی بهترم. روزایی که نبودم اتفاقات زیادی افتاد که الان واقعا جای گفتنش به دلایلی اینجا نیست اما خوب شاید یه روز براتون بنویسم. اوضاع خونه بعد از ۱۳ روز که امدم خیلی به هم ریخته بود و گرد و خاک همه جا نشسته بود. متاسفانه هنوز کاملا روبه راه نشده و هنوز نمی شه اسمش را خونه گذاشت. همسری عزیز هم که ماشالا از تنبلی ... خلاصه همش پیش خودم می گم اگه من یه دختر ناز داشتم توی همه ی این کارا کمکم می کرد. همسری وقتی این حرف را می زنم می گه: تا اون بزرگ بشه که طول می کشه بعدش هم یعنی تو اینقدر تنبلی که واسه تنبلیت می خوای دختر داشته باشی؟ دکترم گفته باید وزن کم کنم و الان تحت رژیم هستم و تا حالا ۳ کیلو کم کردم. راه رفتن هنوز واسم سخته و مخصوصا پای راستم خیلی اذیتم می کنه. اما به زودی خوب می شه. دیگه اینکه تصمیم دارم یه تغییر اساسی به این وبلاگ بدم. البته منظورم قالب نیست بلکه می خوام فضای وبلاگ را شاد کنم. حس می کنم زیادی از غم نوشتم و دیگه وقتشه که یه خونه تکونی حسابی توی نوک قلمم الکترونیکیم بدم. پس اول از همه به تشویق و محبت های شما عزیزان نیاز دارم و دوم اینکه از این پس نوشتن هر گونه متن غم انگیز و ناامیدانه در این وبلاگ ممنوع می باشد. کسانی که از این قانون سر پیچی کنند ..... فردا می خوام برم ارایشگاه و یه حال اساسی به موهام بدم. خوب فعلا خداحافظ تا بعد امروز توی ایستگاه اتوبوس نشسته بودم منتظر دوستم که قرار بود ساعت ۶ بیاد اما زنگ زد گفت ۶:۲۰ میاد . یه دفعه یه دختر بچه ی مو فرفری آمد روبروم ایستاد و همین طوری زل زد به من. اولش فکر کردم خوب الان می ره. بعد دیدم یه کم منو نگاه کرد و خوب سر تا پامو برانداز کرد و دست آخر رو کرد به مادربزرگش و گفت: من کجا بشینم؟ مادربزرگش بلند شد و گفت: بیا بشین اینجا تا مامانت بیاد. دخترک همون طوری که ایستاده بود کیف مادربزرگش را گرفت و گفت: تو بشین.... بعد دوباره به من نگاه کرد. اول خواستم بی تفاوت باشم و چون هوا خیلی گرم بود و منم درد کمر داشت بد جوری اذیتم می کرد خواستم اهمیت ندم که دخترک دستش را کشید روی موهاش و گفت: اینجا جای منه. چشمام داشت ۴ تا می شد. گفتم: ببخشید اما من که آمدم شما اینجا نبودیا.... گفت: خوب رفته بودم اون اقاهه که چشمش درد می کرد و بسته بودش را نگاه می کردم اما اینجا جای منه. اول خواستم اهمیت ندم اما یه دفعه به خودم گفتم: وقتی داره از حقش دفاع می کنه چرا من جلوش را بگیرم. درسته که ۳-۴ سالش بیشتر نیست اما از همین حالا باید این چیزا براش مهم باشه. احترام گذاشتن به خودش براش مهم باشه. واسه همین از جام بلند شدم و گفتم: بفرما .... نشست روی صندلی . اما هنوز جا گیر نشده بود که دوباره بلند شد و گفت: خوب بیا بشین من که مثل تو مانتو و روسری ندارم که گرمم بشه. بیا بشین. .................. یه حس خوبی داشتم. الان همه یه حس خوبی دارم. راستی یه مدت اینجا اپ نمی شه. شاید ۲ هفته. می رم سفر. واسه منم دعا کنید. همیشه.....
![]()
![]()
ای بابا بی خیال.![]()
| Design By : Night Skin |


