تبليغاتX
کاغذ کاهی


کاغذ کاهی

فکر کنم حق داشته باشم:

 بعد از این همه مدت....

این همه سال....

 این همه دوست داشتن و زندگی...

 این همه عشق....

 این همه دلدادگی....

این همه شوریدگی.....

 این همه تنهایی و درد...

 این همه زندگی ....

 این همه مرگ تدریجی....

این همه داد و بیداد....

 این همه باور نکردن...

 این همه تهمت زدن....

 این همه رو برگردوندن....

 این همه از تو گفتن....

حالا ازت بخوام بشینی به دو کلمه حرف حساب.... دو کلمه درد و دل من گوش کنی

دهنت را ببندی...

گوشاتو باز کنی ....

و توی حرفم نپری و بذاری هر چی توی دلم عقده شده و داره خفم می کنه...

بریزم بیرون.

حقد دارم ازت بخوام خفه بشی و خوب به حرفام گوش کنی.

اهای... گفتم خفه... داری حوصلمو سر می بری.

با اون نگاه حق به جانبت...

با اون چشمای تیز و برندت...

با اون حرفای نیش دارت...

با اون غرور لعنتی و اه.... حالم داره به هم می خوره.

مگه تو یاد نگرفتی هر وقت کسی خواست حرف بزنه توی حرفش نپری...

می دونم حرف نمی زنی.

می دونم .... اما داری با این سکوتت منو می خوری.

داری منو می شکنی.

خستم کردی.

کی می خوای آدم بشی؟

باشه. سکوت کن.

به درک.

اما گوش کن ببین چی می گم.

باید به خودت بگم.

ازت متنفرم.

ازت بدم می آد.

دیگه دوستت ندارم.

دیگه حتی فکر کردن به تو هم آزارم می ده.

دست خط تو روی مخم راه می ره.

باورت داره منو از درون می خوره.

هی.... گوش کن. تو هیچ وقت عوض نمی شی.

خدا به دادت برسه.

نه اینکه بگم از تو بدم می آد اما عاشق خودم هستما.... نه.

نه جونم.

من از خودم بیشتر از تو بدم می آد.

واسه این از خودم بدم می آد که نمی تونم بفهمم واسه چی دوستت داشتم.

واسه چی تا حالا بهت فکر می کردم.

واسه چی این همه روی من تاثیر گذاشتی و منو مثل خودت یه عقده ای کردی.

ازت متنفرم.

یادته می گفتم هیچی نمی تونه منو از تو متنفر کنه؟

حالا می بینم این خودم هستم که باعث شدم ازت متنفر بشم.

خودم ... همون خودی که تو ساختیش...

با اون جزیره ی تنهایی.

یادته؟

چند شب پیش... جمعه شب بود فکر کنم.  آره... جمعه شب بود که تو را حاک کردم.

واسه همیشه.

خاکت کردم.

توی خودم کشتمت.

بعد از این همه سال که سعی می کردم یه  گوشه ی قلبم را واست خالی بذارم فهمیدم که دیگه جایی واسه تو توی قلبم نمونده.

تو را بیرون کردم.

اگه اینا را خوندی بدون که ازت متنفرم.

آره جناب همه چیز دان و همه چیز فهم ... جناب از خود متشکر. ازت بدم می آد.

برای همیشه از نوک قلمم هم میندازمت دور.

توی سطل اشغال.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 18:54 توسط غزل| |

دیروز داشتم دفتر خاطراتم را ورق می زدم. آن وقتها که هنوز هیبت دنیای مجازی دامنگیرم نکرده بود هر چه توی کله ام بود را می ریختم توی دفترچه های خاطراتم.

هر سال یک دفتر....

اکثر دفترها مطالبشان شبیه هم بود چون حس من همیشه یک شکل و یک جور بود.

حس دلتنگی و عدم رضایت از همه چیز. نمی دانم این حس اقتضای سنم بود یا واقعا وجود داشت؟

هر چه دفتر هایم عدد رویشان بیشتر و بزرگتر می شد برگهای پرشده شان کم تر و احساس های شبیه به هم من در آنها کم تر می شد.

تا اینکه دیگر به جایی رسید که سالی آمد و دفتری حتی یک برگ سیاه نداشت.

بگذریم.

دیروز دفتر سال ۸۱ را ورق می زدم.

و باز رسیدم به خط شکسته و لرزانی که همان سال هم اشک مرا جاری کرد.

خط پدرم.

من همیشه سعی می کردم کسی دفترهایم را نخواند چون دل شکستگی هایم را... داد ها و فغان هایم را.... اعتراض هایم را... غصه هایم را و حتی دشنام هایم را در انها می نوشتم.

و وقتی دیدم که پدرم دفترم را خوانده و برای تمام دردهایی که در آن نوشته شده با دست لرزانش جوابی نوشته از خودم بدم آمد.

من همیشه پدرم را می ازردم. و او همیشه با شکیبایی از خطایم می گذشت و ....

الان ۹ روز است که ندیدمش.

دلم خیلی برایش تنگ شده.

هر روز بارها در دفعات زیاد با او صحبت می کنم اما نمی دانم چرا اینقدر دلم برای دیدن چشم هایش تنگ شده.

چشم های پدرم زیباترین چشمهای دنیاست.

چشمهایی که دنیایی از حرف است.

...............

پدر جان روزت مبارک.

تمام بوسه های عالم نثار دستانت....

دوستت دارم.

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 18:14 توسط غزل| |

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام!

و ساقه های جوانم از ضربه ی تبرهاتان زخم دار است!

با ریشه چه می کنید؟

گیرم که بر سر این باغ

نشسته در کمین پرنده اید!

پرواز را علامت ممنوع می زنید!

با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟

گیرم که می کشید!

گیرم که می برید!

گیرم که می زنید!

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟

********************************

به ندا و تمام ندا های ایران زمین که مظلومانه در خاک و خون غلطیدند و فریادهای آزادی.... آزادیشان مهر باطلی بر ظلمت و خفقان زد.... می زند.... و خواهد زد.

و تقدیم به تمام آزاد مردان و آزاد زنان ایران زمین که گلوهاشان هرگز از گفتن زنده باد آزادی  خسته نخواهد شد و جز زنده باد از زبانشان بیرون نیامده و نخواهد امد.

و تقدیم به تمام هنرمندان.... ادیبان و استادان این خاک پر گهر که در لغت نامه هاشان کلمه ی مرده باد و مرگ بر رنگی ندارد.....

ما فرزندان زندگی هستیم. فرزندان حیات... فرزندان عشق ... فرزندان سبز ایران زمین.

و در هر شرایطی خدا با ماست.

پس زنده باد ایران زمین .... زنده باد آزادگی.... زنده باد یاد و خاطره ی جوانان خفته در خون.....

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:46 توسط غزل| |


Design By : Night Skin