کاغذ کاهی
خوبي؟ مي دانم اينها را يك روز خواهي خواند. خوب مي دانم كه گاهي به اينجا سر مي زني تا بداني چي فكر مي كنم و آيا چيزي توي دلم هست كه آزارم بدهد يا نه؟ آقاي بهترين مرد من اين مدت خيلي اذيتت كردم. خودم خوب مي دونم كه گاهي از دستم خسته شدي اما بازم دوستم داشتي. اقاي بهترين مرد ... من هميشه قبل از اينكه تو را پيدا كنم فكر مي كردم اصلا وجود نداري.... فكر مي كردم هيچ كس نمي تونه منو اونطور كه بايد دوست داشته باشه و نمي تونه منو ببينه و اشتباهاتم را ببينه و خوبي هام را ببينه و بازم به خاطر تمام اينا و با تمام اينا دوست داشته باشه. اقاي بهترين مرد... مي دونم با داشتن تو نبايد چيز ديگه اي از دنيا بخوام. نبايد توقع داشته باشم خدا همش بشينه و ببينه من چي مي خوام اونا را برام بندازه پايين. مي دونم بايد خودم را براي نداشتن بعضي چيزا هم آماده كنم. اما آقاي بهترين مرد يادته خودت اون روزا كه تازه منو ديده بودي بهم گفتي: هيچ وقتي فكر نكن بسته و ديگه چيزي را نبايد بخواي. يادته مي گفتي: تو لياقت داري كه بهترين ها را داشته باشي؟ يادته مي گفتي: قناعت نكن.... زياد بخواه تا زياد داشته باشي؟؟؟ آقاي بهترين مرد... من الان يه چيزي مي خوام كه مي دونم شايد وقتش نباشه. شايد صلاح نباشه. شايد اصلن من نبايد داشته باشمش... شايد لياقت داشتنشو نداشته باشم... اما آقاي بهترين مرد... به خاطر همه ي مهربوني هايي كه تو داري دلم مي خواد داشته باشمش و با هم ازش لذت ببريم. مي دوني چيو مي گم؟ مي دونم كه مي دوني. آقاي بهترين مرد... اگه يه وقتايي فكر مي كنم تو هنوز آمادگي نداري واسه اين... اگه داد مي زنم... بهت مي گم منو درك نمي كني... مي گم مسئوليت اين موضوع را از گردن خودت باز مي كني... مي گم به خواسته ام توجه نمي كني.... اگه همه ي اين حرفاي بد را بهت مي زنم تو به دل نگير. تو خودت مي دوني كه چقدر دوستت دارم. مي دوني كه واسه من هيچ كس تو نمي شه. مي دوني كه هميشه تو را اون طور كه بودي خواستم. اصلا واسه اين انتخابت كردم كه اينطوري بودي. حالا ازت خواهش مي كنم اين دختر نق نقوي تند مزاج كه هميشه عصبانيه... شاكيه... دلتنگه... گريه مي كنه... وقت نشناسه... و خلاصه يك هزارم خوبي هاي تو را نداره كه بتونه جبران كنه را دوست داشته باش و مثل هميشه بهش بگو كه دوستش داري. فقط اين كلمه از دهان تو مي تونه آرومش كنه. راستي آقاي بهترين مرد.... دوستت دارم. گاهي فكر مي كردم چرا اينطوريه تا امروز كه خودم رفتم دكتر و وقتي نسخه را بردم داروخانه تا داروها را بگيرم با كمال تعجب ديدم مبلغ نسخه كه فقط چند تا قرص و آمپول بود شد 177 هزار تومن. اولش شوكه شدم. خدا را شكر كه كارت همرام بود. بعد كه به جاريم زنگ زدم ( همون كه پرستاره) و قضيه را گفتم بهم گفت: نگران نباش داره داروها را قوي مي كنه. با دز بالا. پيش خودم اميدوار شدم كه خوب حتما دكتر فهميده من چشمه و واسه همين بايد خوشحال باشم. خيلي كسل بود و اين باعث شد تا اومدم خونه خوابيدم. وقتي بيدار شدم بازم به فكر فرو رفتم. يعني اينكه مبلغ دارو هاي من اين قدر زياد شده دليل بر اين مي شه كه من بايد خوشحال باشم؟؟؟ نمي دونم خيلي گيج شدم. مدتيه سر دردهاي شديدي دارم. گاهي شب ها اصلا نمي تونم بخوابم. احساس رخوت عجيبي توي بدنم مي كنم. دكترم امروز گفت مي تونه عصبي باشه. بهم استراحت مطلق داد. نمي دونم بايد خوشحال باشم يا اينكه فكر كنم فقط دارم وقت را تلف مي كنم تا حاليم نشه كه اوضاعم بد تر از اونيه كه فكر مي كردم. ............. شنبه ظهر رفتم پيش مادربزرگم. يك طرف سرش به شدت كبود شده بود و دست راستش زخمي... پاي راستش كبود و دنده هاش آسيب ديده بود. جمعه كه فهميدم تصادف كرده خيلي شوكه شدم و يه دفعه يادم افتاد كه چقدر دوستش دارم و تحمل يك لحظه ناراحتيش را ندارم. صبح 5 شنبه خاله ام مي خواسته مادربزرگم را ببره آزماشگاه واسه آزمايش هايي كه پسر خاله ام براي ورم پاهاش نوشته بوده... ساعت 5/5 صبح يه آمبولانس با سرعت زياد و بدون خط ترمز مي زنه پشت ماشين خاله ام و مادربزرگم با ستون در برخورد مي كنه. تا شب راننده ي آمبولانس مثل موش دنبال خاله و شوهر خاله ام بوده تا هر كاري كه مي تونه واسشون انجام بده و ساعت 11 شب افسر كروكي مي گه كه آمبولانس مقصر نيست حتي با اينكه از عقب زده و خط ترمز هم نداشته و مريضي هم توي ماشين نداشته و خاله ي من مقصره. يه دفعه راننده ي آمبولانس شير ميشه و بعدش هم كه ديگه معلومه. بگذريم. اينم از قانون و قانون مداري توي كشور ما. اگه مادربزرگ من خداي نكرده بلايي سرش مي آمد كي مي خواست جواب از اين آقاي خواب پشت فرمون ماشين دولت بگيره؟ نه با خودم.... نه با اونایی که دوستشون دارم. هر وقت بهم می گن چه خبر؟؟؟؟ فقط می گم: سلامتی... خبر خاصی نیست. در حالی که خیلی خبرا هست. خیلی چیزا که دوست دارم بگم و نمی شه. شاید خجالت می کشم. شاید می ترسم... شاید هم شهامت گفتنشون را ندارم. امروز خواهر کوچولوم بهم یه چیزایی گفت که من خیلی به فکر فرو رفتم. یاد روزی افتادم که باهاش سر یه مساله ی کوچیک بحث کردم و نزدیک بود عشقم را بهش به آتیش بکشم. از اینکه واسه چیزی به اون بی ارزشی نزدیک بود خواهر با ارزشم را از دست بدم از خودم خجالت کشیدم. گاهی با آقای همسر بحث می کنم. سر چیزای الکی. نمی دونم چرا؟ شاید می خوام اونو به نقطه ی جوش برسونم... اما اون همیشه صبوری می کنه و این باعث خجالت من می شه. گاهی یه کارایی را پشت گوش می اندازم. کارایی که بعد می فهمم اگه انجامشون داده بودم یه بار روی دوشم نمی شدند. من اشتباهات زیادی توی زندگیم کردم. اشتباهاتی که حالا می فهمم چقدر گرون تمام شدند. اما در عوض کارایی هم کردم که راضیم کردند. گفتن همهی اونا یا حتی بخشی از اونا صفحه ها برای سیاه کردن می خواد که من حتی به خواب هم نمی بینم بتونم یک برگشو پر کنم. دل آدم صندوقچه ی خاطراتشه. اسرار و رازهاشه. من گاهی دلم نمی خواد اونا را جایی بنویسم اما گاهی وسوسه می شم که اونا را یه جایی بنویسم و نگه دارم تا شاید یه روز به دست فرزندانم برسه و اونا بفهمن من کی بودم و چطور زندگی کردم. فکر نمی کنم هیچ آدمی بتونه ادعا کنه که هیچ بخشی از زندگیش مایع خجالت یا شرمش نمی شه. این ادعای پوچیه. همه یه قسمتی از عمرشون را حماقت کردند. و منم همین طور. حالا باید سعی کنم دیگه تکرار نشه.
| Design By : Night Skin |


