کاغذ کاهی
شاخه های شسته باران خورده پاک آسمان آبی و ابر سپید برگهای سبز بید عطر نرگس رقص باد نغمه ی شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار خورش به حال چشمه ها و دشت ها خوش به حال دانه و ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب ای دل من گر چه در این روزگار جامه ی رنگین نمی پوشی به کام بادهی رنگین نمی بینی به جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت از آن می که می باید تهی است ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ هفت رنگش می شود هفتاد رنگ. -------------------------------- سال نو مبارک.
نمی دونم این روزا چند بار آدمایی را دیدید که دستاشون پر هست از انواع پاکت و پلاستیک مارک دار و باز با همه ی اینا دارن می رن به یه مغازه ی دیگه که یه چیز دیگه بخرند و چند بار هم آدمایی را دیدید که هی دست بچه هاشونو می گیرن و از این مغازه به اون مغازه سرک می کشند تا حراجی پیدا کنند و جنس ارزونی را ببینند و بخرند. و چند بار آدمایی را دیدید که فقط با حسرت رد شدند و حرکت بقیه را دیدند؟ نمی دونم این تصاویر برای شما هم آشناست یا نه؟ اصلا نمی دونم این تصاویر عادیه یا نه؟ یادمه وقتی بچه بودم نزدیک عید که می شد دیگه بابا ما را بیرون نمی برد. ما همه ی خرید هامون را تا اواسط بهمن ماه می کردیم چون بابا اعتقاد داشت دم عید فقط بازار بنجل فروشی به راه هست و قیمت ها سرسام آور. من اون وقتا معنی این حرفا را نمی فهمیدم اما حالا خوب می فهمم که وقتی یه مانتو که سر تا پاش 7000 تومن خرج دوخت و پارچه ( در سری دوزای ها) برنداشته را یه دفعه اتکت می زنن 70-80 تومن یعنی چی؟ البته امسال بر خلاف سالهای پیش من تقریبا تمام مایحتاجم را خریدم اما دیروز عشقی با دو تا از جاری های محترم رفتم بازار. اونا می خواستن واسه دختراشون خرید کنند. توی شیراز مراکز خرید زیادی هست اما بازار وکیل یکی از بازارهایی هست که مخصوص قشر هم پر درامد و هم کم درامد هست و توش همه جور جنسی با همه نوع قیمتی پیدا می شه و چون یه بازار توریستی هم هست پس یه جاهاییش هم دیگه واویلاست. دیشب یه جورایی از اینکه هنوز مسولیت بچه گردنم نیست خوشحال شدم. بچه ها را نمی تونی قانع کنی که فلان جنس خوب نیست یا با قیمتش تناسبی نداره. وقتی چیزی خواستند باید بهشون بگی چشم و بدی دستشون. مخصوصا وقتی دختر باشن و چند تا باشن و نتونی برای یکی بخری و واسه یکی دیگه نخری. من زیاد عادت به گشتن توی خرید ندارم و معمولا می دونم چی می خوام و از کجا باید تهیه کنم اما آدم وقتی بچه دار باشه نمی تونه اینطوری راحت خرید کنه. نمی دونم چقدر این حرفا را می تونید تصور کنید؟ اما من دیشب خیلی از جاها نگاه های شاد را دیدم و خیلی از جاها هم نگاه های حسرت آلود. عیدای بچگیای من خیلی قشنگ تر از حالا بود. خیلی دیدنی تر و دوست داشتنی تر حتی اون وقتایی که یه دویست تومنی یا حداکثر یه 500 تومنی عیدی دایی بود و من نهایتش توی یه عید 5000 تومن عیدی گیرم می آمد. حالا عیدی ها 5000 به بالاست و بالای 100 هزار عیدی گیر بچه ها می آد اما اونا نمی تونن به اندازه ی ما توی بچگی هامون از عید و سفره هفت سین و تعطیلات و دیدو بازدید لذت ببرن. یاد اون وقتا به خیر هیس جواب این بندهی حقیر به ادی عزیز: آرام باش....
گارسون به طرفش آمد و گفت: ببخشید جا نداریم.
به صندلی ها نگاه کرد ... اشک توی چشم هایش حلقه زد. لبهایش را باز کرد اما صدایی بیرون نیامد.
ناگهان به زمین افتاد.
چند نفر سریع او را بلند کردند و به اتاق مدیر رستوران بردند.
مدیر تا صورت او را دید با مگرانی گفت: چه اتفاقی افتاده؟
گارسون گفت: قربان من فقط گفتم میز خالی نداریم.
مدیر دستور غذا داد.
...............
چشم باز کرد و غذا ها را دید. کباب و جوجه کباب... انواع سوپ. و یک تکه نان.
نان را برداشت و گفت: ممنونم. برای نان خوردن نیاز به میز نداشتم.
مدیر رستوران گفت: می توانی همه اش را بخوری.
لبخند تلخی زد و گفت: این غذا ها معده پولادین می خواهد. من نمی توانم این غذا ها را هضم کنم.
و از رستوران خارج شد.
آرام گوش ات را به من بده
آرام می خواهم به تو چیزی بگویم
به تو می گویم
چه بر سر انسان آمده است
.
.
.
.
..
نیازی نیست تمام مصیبت های دنیا را به گوش دیگران برسانی.
هنوز آدم هایی هستند که گمان می کنند زندگی زیباست.
دنیا سرشار از محبت است
و انسان ها مخلوقات برتر خداوندند.
چگونه می خواهی به انها بگویی اشتباه فکر می کنند؟
چگونه می خواهی به آنها بگویی وقتی جایی از این دنیا دارند جشن می گیرند که سیاه و سفید برابر شدند جایی دیگر دختران 7 ساله ای را ختنه می کنند و ادعا دارند این کار روح آنها را پاکیزه از هر گونه گناهی می کند.
باور کردنش سخت است.
چگونه می خواهی به آنها بگویی وقتی در گوشه ای از این کره ی خاکی کسانی به دنبال کشف گذشته ها هستند گوشه ای دیگر هیچ دریچه ای به آبنده ندارد؟
خدایا چه بر سر انسانها آمده؟
چه بر سر اشرف مخلوقاتت آمده؟
تو چرا خاموشی؟
و ما چرا اینقدر درمانده زجه می زنیم
بی آنکه بدانیم چرا زندگی را اینگونه تباه کردیم.
هیس.....
آرام تر حرف بزن.
خواب این آشفتگان را آشفته تر نکن.
بگذار در این خواب بمانند شاید کمتر درد را حس کنند.
| Design By : Night Skin |


