کاغذ کاهی
حالا جمعه شب ما اونجا بودیما. حالا از من که این وقت شب دیره و در نهایت من تسلیم شدم و شال و کلاه کردیم و راه افتادیم به سمت خونه ی بابایی وقتی رسیدیم متوجه شدیم که خان عمو هم اونجا تشریف دارند و البته خواب هستند خلاصه اقای شوهر و پدر جان بنده مشغول بازی سالم و پر هیاهوی ریم ( نوعی بازی ورق) شدند و از انجا که هر وقت دو تا مرد گنده بنشینند ورق بازی کنند نمی توانند بی سر و صدا ورق بازی کنند و باید به سر و کله هم بپرند اما خوشبختانه آقای شوهر علی رقم اخلاق همیشگی اش بسیار شکیبایی کرد و اصلا سر و صدا به پا نکرد و سعی کرد که ارام و بی سر و صدا بازی را با پدر بنده ادامه دهد راستی از این شکلکا خیلی خوشم امده. یه حس خاصی پیدا کردم از به کار بردن اینا. این پست هم بیشتر به خاطر این شکلکا بود. من از این پستا بلد نیستم بذارم اما شاید برای بهتر شدن روحیه ی داغون من بد نباشه اگه یه مدت اینطوری بنویسم. یه جورایی یاد بچگیام می افتم. مهربان و دلسوز و .... نمی دانم هر چه صفت خوب که فکرش را بکنید در او هست. در این سالها... در این 17 سال که از مرگ مادرم می گذرد او برای من و خواهر و برادرم هم پدر بوده و هم مادر. و خدا می داند که تمام سعی خودش را کرد تا ما دوری مادر را لمس نکنیم. همیشه از حق ما دفاع می کرد. اجازه نمی داد هیچ گاه از چیزی ناراحت شویم. درست مثل یک مادر ما را پرستاری می کرد. یادم می اید هر زمان مریض می شدیم او مثل پروانه به دور ما می گشت . ما روزهای سختی را پس از مرگ مادر گذراندیم. شب های تلخی. تنهایی های دردناکی. و او همیشه به ما امید می داد. شب ها بین من و خواهرم می خوابید و دست های ما را در دست می گرفت. همیشه سعی می کرد ما را به اوج برساند. همیشه به آینده ی ما فکر می کرد. او عزیز ترین موجود زندگیم است. من خیلی او را ازردم/ خیلی رنجش دادم. خیلی دلش را به درد آوردم. هیچ زمان اشک هایی را که به خاطر بچگی های من در چشمان مهربانش می درخشید از یاد نمی برم. قلبش را شکستم. من فرزند بدی بودم. و او همیشه مرا دوست داشت. همیشه مرا می بوسید و گناهانم را نادیده می گرفت. همیشه مرا می بخشید. همیشه کمکم می کرد از نو شروع کنم. او بارها مرا بند زد. بارها مرا ترمیم کرد. بارها شکسته های مرا جمع کرد و باز به هم چسباند. حتی اجازه نداد تکه ای از من در این دنیای پر خطر و در میان گرگهای درنده گم شود. همیشه حمایتم کرد. هیچ گاه نمی توانم محبتهایش را جبران کنم. هنوز هم آغوشش آرامش بخش ترین جای دنیاست. هنوز هم وقتی مرا در آغوش می گیرد من لذت بخش ترین لحظه ها را تجربه می کنم. خیلی دوستش دارم. خیلی خیلی زیاد. پدر مرا ببخش
و از اون که نه باید بریم
.
.
.
بنده شدیدا نگران بیدار شدن خان عمو بودم.
.
.
در تو ناز را با نیاز پیوند می زند.
در تو می میرد.
زنده می شود
و تمام این دنیا را به جرعه ای از نگاهت پیوند می زند تا به یکباره تمام داستان های تلخ زندگی را از دیدگان حسرت بار خاطراتش تف کند و به چاه دستشویی حواله دهد.
چگونه باور نکردی که آنچه می بینی مادیت من نیست .
آنچیزیست که تو از من در ذهنت ساختی
یادت باشد .
این تن تنها با خاک هماغوشی خواهد کرد.
و تو گرم تر از آنی که خاک باشی.
اگر چه خودت را آدمک برفی می نامی.
اما من هنوز حرارت نگاهت را بر اندامم حس می کند.
و مسیر چشم های هرزه ات را که با عشقی تماشایی و اهورایی بر خطوط خیس پیرهنم روان است به دنبال تک خال های خداوندی می بینم.
یادت باشد
تو همیشه با همین نگاه مرا منع کردی.
من از نگاهت می ترسم.
بوی تو را می داد.
همان پیاده رویی که از بالا تا پایینش دست مرا می گرفتی و می گفتی: اینقدر نایست. چقدر به ویترین مغازه ها نگاه می کنی... هنوز که عید نشده.
بوی تو را می داد.
همان ایستگاه اتوبوسی که هر وقت از کنارش رد می شدیم من بهانه ی تاکسی می گرفتم و تو می گفتی: حیف این اتوبوس های زرد رنگ نیست؟
بوی تو را می داد. همان چتری که تو هرگز بر سرم نگرفتی و همیشه می گفتی: زیر باران باید رفت....
راستی این روزها هر جا قدم می گذارم بوی تو را می دهد.
انگار تمام این شهر را با تو گشته ام و تو در تمام این شهر نفس کشیدی.
گل رز کوچکی که برایم خشک کردی هنوز توی جعبه ی عینکم است.
و نرگس ها.
و گلهای یخ.
و حتی ......
کم کم 12 بهمن هم می آید.
و نمی دانم وقتی به دیدنش بروم آیا آنجا هم بوی تو را می دهد؟
تو سالهاست که رفته ای.
انگونه که انگار هرگز نبودی.
اما همیشه وقتی هوا سرد است تو را می بینم.
آدمک برفی من.
| Design By : Night Skin |


