تبليغاتX
کاغذ کاهی





















کاغذ کاهی

دارم سعی می کنم آدم بشوم.
مگر همین را نمی خواستی؟
مگر نمی خواستی سرم را پایین بندازم و بگویم چشم هر چی تو بگی؟؟؟
فکر می کردم دلت می خواهد گاهی که عصبانی هستی گیس هایم را بکشی.
من از دردی که به تنم می افتاد می ترسیدم.
برای همین آن روز موهایم را با ماشین سر تراشی پدر تراشیدم.
برای همین تا چندین ماه ان روسری مشکی را سرم می کردم و زیرش آن کلاه گلدار قرمز را.
برای همین به همه گفتم دلتنگ رفتن خواهر کوچولویم هستم.
اما تو که می دانستی.
تو خوب می دانستی من موهایم را از ترس بدبینی های تو تراشیدم.
یادت هست وقتی به من می گفتی موهایت را به کسی نشلن نده و اگر موهایم می آمد بیرون حتی یک نخ.... تو عصبانی می شدی و داغ ننگ هرگی بر پیشانیم می چسباندی؟؟؟
آه من چرا به نبش قبر گذشته ها رفته ام؟
چرا دارم میان زباله هایی که از گذشته در دلم حفر کردم اینها را بیرون می کشم؟
نمی دانم.
اصلا نمی دانم چرا دارم اینها را برایت می گویم.
اینجا مثل دفتر خاطرات شده.
مثل همان دفتر های خاطراتی که بردی و بر خط خطش عیب و ایرادی گرفتی و حکم بی هویتی و هرجایی بودن بر من زدی.
یادت هست توی پارک به من گفتی باید بروی دکتر؟؟؟
چقدر از خودم بدم می آمد.
تو تمام پاکی و معصومیت نگاه مرا با خنجر تردیدت ریش ریش می کردی.
خسته شده بودم.
از خودم.
از تو.
از زندگی که داشتم به اجبار درش نقش بازی می کردم.
می دانم که همه اینها را می دانستی.
روزی خواهد رسید.
روزی که به تو ثابت کنم زود قضاوت کردی.
و آن روز چشم های من به خواب خواهد رفت.
خوابی که سالهاست تو از چشمانم گرفتی.
اینها هذیان ذهن یک انسان تنهاست.
انسانی که خودش را در خودش گم کرد.
و تو تبی هستی که بر جانش افتاد
تا مادامی که زنده است هذیان بگوید.

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت23:53توسط غزل | |

تازگی ها وحشی شدم.

مثل سگ پاچه می گیرم.

مثل گربه چنگال نشون می دم.

مثل دیوونه ها داد می زنم.

نمی دونم چه مرگم شده.

الکی الکی از خودم دلخورش می کنم. بعد پشیمون می شم و یه گوشه زانوی غم بغل می گیرم.

انگار ویار دعوا کردن دارم.

کاش اونم سرم داد می زد.

کاش یه کمی بهم سخت می گرفت.

نه داد می زنه.... نه حرفی می زنه.

وقتی ایطوری از من می گذره و داد و هوارهام را نادیده می گیره از خودم بدم می اد.

خجالت می کشم بهش بگم: معذرت می خوام.

من همیشه معذرت می خوام و اون همیشه با صبوری منو می بوسه و می گه: نمی خوام ناراحت و عصبی باشی.

دلم واسه مامانم تنگ شده.

احساس می کنم بهش بد جوری نیاز دارم.

انگار از زمان بالغ شدنم هم سخت تر شده.

انگار باید با یکی که از خودمه حرف بزنم.

باید با مامانم درد و دل کنم.

راهنماییم کنه و بهم بگه: دختر این راه و رسمش نیست.

خودم می دونم اما کاش مامانم بود و بهم می گفت.

گاهی به اون دخترایی که مادر دارن و ازدواج می کنن حسودیم می شه.

من  حتی نمی دونم کوچک ترین مسائل زندگیم را چطوری باید پشت سر بذارم.

حتی نمی دونم این داد و هوار ها چقدر می تونه منو از عزیز ترین موجود زندگیم دور کنه.

می دونم اما انگار به روی خودم نمی آرم.

من چه مرگم شده؟

احساس می کنم از خودم خسته شدم.

از این آدمی که توی خودم ساختم خسته شدم.

از این آدمی که شب ها توی ذهنم رژه می ره و آماده باش می ده خسته شدم.

دلم می خواست مثل قدیما دستم به قلم بره.

اینجا نوشتن منو ارضاء نمی کنه.

من تا کاغذ پر نکنم و جوهر روش نپاشم آروم نمی شم.

حالا وقتی قلم دست می گیرم می ترسم بنویسم.

انگار یه هیولا نوک قلمم گیر کرده که می ترسم بیرونش بپاشم.

هیولا را خودم ساختم.

توی چشمام پرورشش دادم.

توی دلم بزرگش کردم.

توی حرفام بهش پر و بال دادم.

دیگه خودمو نمی شناسم.

الکی بهش می پرم.

الکی سرش داد می زنم.

الکی از کوره در می رم.

و اون راستکی صبوری می کنه.

راستکی دلش می شکنه.

راستکی اشک توی چشماش حلقه می زنه.

راستکی می ره یه جایی توی خیابونا توی ماشین گریه می کنه.

و راستکی سرش درد می گیره و می خوابه.

و من الکی الکی تنها می شم و توی تنهایی هام به خودم بد و بیراه می گم.

.

.

.

پ. ن: نظرات این پست هرگز تایید نخواهد شد....

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت18:37توسط غزل | |

+نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت12:57توسط غزل | |

قسمت های قبلی داستان نیلوفر را در لینک داستان ها می توانید بخوانید.

و اما قسمت هفتم.......

---------------------------

از آن زمان به بعد دید من به پیمان عوض شد و سعی می کردم منصفانه تر برخورد کنم. به نظر می رسید نیلوفر خیلی از این تغییر حالت من خوشحال نیست.

گاهی فکر می کردم می خواد واسه اتفاقی که افتاده یه مقصر همیشگی داشته باشه تا بتونه درد خودشو التیام ببخشه.و تنها شاهدی که می تونست برای خودش داشته باشه من بودم.

بهش حق می دادم اما از طرفی نمی تونستم زیاد توی این شراکتی که باهام داشت خودم را نقش اصلی ببینم.

آخر های ترم 7 بودیم.

احساس می کردم نیلوفر دیگه نمی خواد دشمنی کنه. حرفاش نشون از این می داد که هنوز پیمان را دوست داره.

می دونستم دلش می خواد با پیمان حرف بزنه.

و یک بار هم این کار را کرد.

اما من بهش هشدار دادم که دیگه این کار را نکنه.

با اینکه تمام و کمال حرفهای نیلوفر را مبنی بر مقصر بودن پیمان قبول نداشتم اما نسبت به پیمان و نیتش هم حس خوبی نداشتم.

امتحانات پایان ترم را دادیم و دانشگاه تمام شد.

خیلی از اتفاقات را خوب یادم نیست.

اما توی جشن فارق التحصیلی پیمان خیلی عوض شده بود.

حس کردم می خواد لج نیلوفر را در بیاره.

تیپش مثل لات های چاله میدونی شده بود.

شاید هم می خواست به نیلو بگه خوب کردی منو فراموش کردی.

بگذریم.

خلاصه دانشگاه تمام شد و من رفتم سر کار.

نیلوفر هم توی فروشگاه رفاه شد مسسول غرفه ی لوازم خانگی دلونگی.

زیاد نمی دیدمش اما هر از چند گاهی می رفتم و بهش سر می زدم.

می دونستم خیلی تنهاست و خیلی احساس تنهایی می کنه.

گاهی توی حرفهاش می فهمیدم که خسته شده و دنبال یکی می گرده که درکش کنه.

و بعد اتفاقی افتاد که تا حد زیادی اونو تحت تاثیر قرار داد....

ادامه دارد....

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت10:52توسط غزل | |

وقتی به خودم نگاه می کنم می بینم واقعا هنوز یک کودک هستم.

چند بار خواستم بزرگ شوم اما دیدم واقعا توی دنیای آدم بزرگها برایم جا کم است.

من نمی توانم آدم بزرگ باشم.

نمی توانم مثل آنها حرف بزنم.

بخندم.

بگریم.

وقتی یک نفر می میرد من دلم می شکند.

به خاطر خاطراتی که با داشتم.

به خاطر خودم.

به خاطر خودش.

و امروز دلم گرفته بود.

من مثل آدم بزرگ ها زجه نمی زنم.

در خودم اشک می ریزم.

و خوب می دانم وقتی آدم مادرش بمیرد چه حالی پیدا می کند.

من این حال را ۱۷ سال پیش داشتم.

حالا آدم بزرگ ها باید تجربه اش کنند.

دلم برای پاییز تنگ شده.

برای برگ های خشک./

برای باران.

برای هوای ابری.

برای غروبهای قرمز.

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت22:20توسط غزل | |

توی راهرو ایستاده بودم.

منتظر تو... می دانستم باید همین ساعت.... ساعت ۸ از این راهرو عبور کنی تا بتوانی به اتاقت بروی.

می دانستم قبل از رفتن به اتاقت جلوی تابلو می ایستی و نوشته های جدید روزنامه دیواری را می خوانی.

می دانستم که همیشه ستون اول را می خوانی و لبخند می زنی.

من همیشه پشت پرده کرکرده ی اتاقم تو را می دیدم.

می دیدم که وقتی اسم مرا زیر ستون اول می بینی با نشانه ی شادی ... شوق ... انتظار ... سرت را تکان می دهی و لبخند می زنی.

حالا ... من اینجا ایستاده ام.

به انتظار تو/

می دانم که چند دقیقه دیگر تو را خواهم دید.

از دیروز تا حالا با خودم حرف می زنم.

حرفهایی را که می خواهم رو در رو و خارج از ستون اول به تو بگویم.

صدای پایی مرا به خودم می آورد.

نگاه می کنم به ساعت.

ساعت ۸ است.

خانم منشی... همان که ۲ ماه است تمام ملاقاتهای تو را می نویسد و برای بازدید کنندگانت وقت تعیین می کند  به طرفم می اید.

لبخند می زند.

به من که می رسد یک پاکت به دستم می دهد.

روی پاکت اسم من است.

خانم منشی لبخند معنی داری می زند.

و می رود.

پاکت را باز می کنم.

توی کاغذ نوشته شده: به خاطر آخرین مطلب ستون اول مجبورم از حضورتان خداحافظی کنم.

در کمترین مدت ممکن برای تسویه حساب به کارگزینی مراجعه کنید.

.................................................

و تازه می فهمم دیروز چرا لبخند می زدی و سر تکان می دادی.

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت22:22توسط غزل | |

 

این روزا خیلی سرم شلوغه.

دست تنها هستم و حسابی خسته می شم.

وقتی می ام خونه تا ناهار بخورم می شه ساعت ۵ و بعدش واقعا از خستگی بیهوش می شم.

احساس می کنم باید یه تنوعی به خودم و زندگیم بدم.

نمی دونم چطوری.

اما حس می کنم سفر هم نمی تونه منو آروم کنه.

اگه می تونست ۱۵ روز سفر مهر ماه می تونست.... اما حتی یک هفته هم منو نگه نداشت.

وقتی به وبلاگ بعضی از دوستام می رم روحیه می گیرم.

مخصوصا وبلاگ تقویم صبورا و الهام .

وبلاگ های کافه برفی و صبا هم بهم آرامش می دن.

اما چیزی که آرامش را ازم می گیره خودم هستم.

کاش بچه بودم.

مثلا ۵ ساله.

سن ایده الی هست.

تا مدتی می خوام خودم را پیدا کنم.

شبها کابوس های بدی می بینم.

باید ذهنم را توی تشت بی خیالی بشورم.

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت23:46توسط غزل | |

وقتی با من می جنگی بیشتر احساس می کنم هستی.
بیشتر بودنت را لمس می کنم.
وقتی روی من خنج می زنی بیشتر دردی را که به من منتقل می کنی حس می کنم.
من همیشه تو را اینگونه می بینم.
دندان نشانم می دهی.
ناخون هایت را هیچ وقت کوتاه نمی کنی.
بارها گفته ای می خواهی چشم های مرا با این ناخن ها در اوری.
می دانم یک روز این کار را خواهی کرد.
وقتی اینگونه می جنگی حس می کنم برایت مهم هستم.
دارم ازت انرژی می گیرم.
من تو را خسته می کنم.
تقلا می کنی و باز من خوشحال می شوم که حرص می خوری.
راستی چرا اینقدر بی معرفت شده ای؟
چشم های من همیشه در خود رازهایی داشتند که تو ان ها را ندیدی .
همیشه می گفتی: چشم هایت دروغگو هستند.
نمی دانم چون حقیقت را نمی دیدی مرا به دروغ متهم می کردی؟
تو همیشه از من فرار می کنی.
چون من تو را در خودم جا داده ام.
مثل هزاران سال پیش

************

یادت باشد عنوان یک اعتراف نیست

+نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت10:49توسط غزل | |

درونم پیرزنی نشسته.مدام ناله می کند و زاری راه می اندازد .

دور و برش پر است از قرص های رنگ به رنگ که وقتی می بینمشان یاد اسمارتیز

می افتم.

موهایش ریخته و روسری مشکی چرک مرده ای به سر دارد.

بارها به او گفته ام این روسری را در آورد.

اما هر بار می گوید: برای که؟ برای چه؟ زندگی اینگونه خواهد گذشت.

پیرزن درونم خانه کرده.

هر روز صبح که بیدار می شوم او هم چشم می گشاید.

گاهی دعا می کنم امروز زیاد ناله نکند.

اما همیشه صدایش را می شنوم.

او همیشه از زمان و زمین .... از آسمان و خدا.... از آدم ها و از خودش می نالد.

او خودش را مظلومترین خلق شده ی خدا می داند.

بارها برایش گفته ام که نباید اینگونه بیاندیشد.

امروز از صبح گریه می کرد.

می گفت: من اگر شانس داشتم که که در این پیری و درماندگی تنها نبودم.

نه همدمی. نه فرزندی که عصای دستم باشد.... نه آینده ای.

امروز خیلی گریه کرد.

خسته شدم.

به او گفتم: نمی خواهم آواره شوی اما اگر ادامه دهی عذرت را می خواهم.

او مظلومانه نگاهم کرد و گفت: عذرم را می خواهی؟ چگونه؟

گفتم: تو اینجا مجانی خانه کردی به خاطر حسن نیت من .. به خاطر اینکه من نمی خواهم تنها باشی... نمی خواهم بی سر پناه باشی... نمی خواهم بی کس باشی. پس این همه عذابم نده.

گفت: تو به راستی فکر می کنی مرا اسکان داده ای؟

........................

سکوتم را که دید گفت: نکند نمی دانی من خود توام؟

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت20:17توسط غزل | |