تبليغاتX
کاغذ کاهی


کاغذ کاهی



 

 یادش به خیر. تمام پاییز به انتظار یلدا بودیم.... بعد شب یلدا که می شد فکر می کردیم ساعت باید بایستد و زمان همان طور بماند تا ما تمام آجیل ها را بخوریم.
هندوانه.... انار.... میوه.....
یادش به خیر.... ساعت از 11 که می گذشت مادربزرگ می گفت: پاشید برید بخوابید.
من می گفتم: شب یلداست.
بابا می گفت: شب یلدا فقط یک دقیقه طولانی تر است ... شب که کش نمی اید.
و من از تصور کش آمدن شب می زدم زیر خنده و می گفتم: مثل کش؟؟؟؟
خواهرم کلی آجیل قایم می کرد تا فردا ببیرد مدرسه و با دوستاش بخوره.
من هم همین طور.
تا یک هفته آجیل می خوردیم و از اینکه زمستان شده خوشحال بودیم.
شب یلدا همیشه مرا به روزهای خوش می برد.
و اما حالا باید به خوردم بقبولانم که زندگی ادامه خواهد داشت.
مثل تمام این سالها ....

یلدا مبارک

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 16:51 توسط غزل| |

روبروی تو یه صندلی می ذارم و میشینم روش.

نگاهم را توی چشمات می دوزم و به عمق چشمات نگاه می کنم.

تو همیشه وقتی از من می ترسی سرم داد می زنی.

اما این دفعه ساکتی.

دستم را می برم گوشه لبت و سیگار را از روش بر می دارم.

سعی نمی کنی مانع من بشی.

بهت خوب نگاه می کنم.

انگار چشمات داره باهام حرف می زنه.

سرم را نزدیک گوشت می ارم و می گم: دوست داری واست برقصم؟

احساس می کنم دوست داری .

بلند می شم و آهنگ دوست داشتنی رینگ مای بل( زنگ مرا به صدا در بیاور) را می ذارم و شروع می کنم به رقص.

همون رقصی که دوست داری.

روی پاهام .... روی نوک انگشتام بلند می شم و دور خودم تاب می خورم.

اسمش چی بود؟

پاتیناژ؟ آره چند سالی که توی روسیه درس می خوندم یه معلم رقص داشتم.

یه زن مو بلوند . تو همیشه وقتی می امدی دیدنم او را که می دیدی لبخند می زدی.

بارها ازت پرسیدم به چی نگاه می کنی؟

و تو با لبخند می گفتی: ماریا محشر می رقصه.

اسمش ماریا بود. درسته؟

من اونو به نام خانم استفانو می شناختم.

راستی یادت می اد چند بار بهم گفتی ماریا؟ فکر کنم شبهایی که این اسم را از زبانت شنیدم خوب یادم باشه.

تازه داشتیم برای یه عشق بازی آماده می شدیم.

وقتی بهم گفتی: ماریا! تمام تنم سرد شد.

دیگه هیچ میلی نداشتم.

بگذریم.

ببین خوب می رقصم؟

هی؟ دوست داری ببوسمت؟

سیگار توی دستم داره می سوزه.

راستی اون لیوان شراب را تا ته سر کشیدی؟

چه بد شد.... من چند تا قرص توش ریخته بودم.

ببینم تو با ماریا هم شراب می خوردی؟

هیچ وقت اون روزی را که تو و ماریا را توی اتاق خوابم دیدم فراموش نمی کنم.

همون موقع به خودم گفتم: تمام شد.

و تمام هم شد.

امروز که بعد از ۱۲ سال دیدمت چقدر عوض شده بودی.

ازم خواستی پیشت بمونم.

ببین: من با اینکه ۱۲ سال نرقصیدم هنوز هم به خوبی قبل می تونم روی پاهام برقصم.

تو همیشه عشق من بودی

و من می ترسیدم که تو را از دست بدم.

اما حالا بعد از ۱۲ سال چشم های تو فقط به من نگاه می کنه.

به رقص من.... به اندام من.... به لبخند من.

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 20:27 توسط غزل| |

و این روزها در تب و تابم.
ذهنم بیمار
قلبم بیمار
روحم بیمار
حتی افکارم بیمار
. نمیدانم کجای این دنیا را باید با دستهایم بپوشانم تا آبرو از ان نریزد و ویران نکند.
نمی دانم کجای لحظه هایم ترک برداشته که نمی توانم ریزش احساساتم را درون منجلاب افکار بیمارم کنترل کنم.
اینجا خانه ای برای من وجود ندارد.
چراغی بر سر در هیچ خانه ای مرا دعوت به ماندن  نمی کند.
اینجا حتی .........
آقا یک واکسن ضد حساسیت.... ضد ویروس.... ضد چرک.... ضد خرابی.... ضد خیانت به من بدهید.
گمانم دارم به خودم هم خیانت می کنم.
من از لمس خود لذت می برم.
من حتی از دیدن خود در ایینه لذت می برم.
راستی روسری ام کو؟
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 21:8 توسط غزل| |

امروز از میان انبوه سی دی هایی که توی یک پک ریخته بودم و نمی دونستم کی و کجا اونها به دستم آمده.... از میان انبوه این سی دی ها یک سی دی دوست داشتنی یافتم.
و باز هم یاد گذشته افتادم.
پیش تر ها زندگی زیباتر بود.
امروز اما دنیا سخت دلگیر کننده است.
نفرت را توی جعبه های رنگی می گذاریم. روبان قرمز می زنیم و می دهیم دست هم به نام عشق.... و اما وقتی جعبه باز می شود تنها نفرت است.


نفرت.... یعنی ذهن بیمار.
یعنی روح خسته...
یعنی دلشکسته
یعنی انسان بی هدف...
یعنی تمام آدم هایی که می شناسم.
تمام ادم هایی که لبخند هیچ گاه از روی لبهاشان کنار نمی رود.
تمام آدمهایی که می شوند یک حرف: سلام.......... و بعد هزار حرف دیگر که همه می شوند دلیل نفرت.
دستهایم دیگر با قلم بیگانه شده.
گمان می کنم از ماندگاری کاغذ ها می ترسد.
دلم عجیب گرفته.
شاید باید با احساس زخم خورده ام روی کاغذی خطی بکشم.
شاید هم نه... همین جا بنویسم :" بیا آشتی کنیم"

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 20:2 توسط غزل| |

با الهام از کامنت و نوشته ی کافه برفی:

می خواهم پا به پای تو....
غم نان اگر بگذارد...
و یادت باشد هرگز مرا به بازار نبری.
هرگز مرا در دست دیگران نسپاری
هرگز ......
می خواهم پا به پای تو....
غم نان اگر بگذارد....
و یادت باشد روزی که تمام کفش های پاره ی دنیا را جمع کنم
و روزی که تمام حسرت های کودکی را از خاطرت پاک کنم....
همان روز می خواهم پا به پای تو....
" غم نان اگر بگذارد"
این تمام چیزیست که باید بدانی
"غم نان اگر بگذارد"

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 20:6 توسط غزل| |

برای تو می نویسم.

برای تو که تمام دردهایم را روی شانه هایت تحمل کردی.

آغوشی برایم گستردی به وسعت اقیانوس ها.

برای تو که دلت... زبانت... دستهایت.... و نگاهت همیشه با من بود.

برای تو که این روزها مرا تحمل کردی.

گریه هایم را

سرگردانی هایم را

حتی خطاهایم را.

برای تو که از من نبریدی.

نرهیدی.

نگسستی

و باز گفتی....

آهوی دشتی...

آری برای تو که تمام شبها.... روزها.... و ساعت ها کنارم عشق زمزمه کردی.

و مرا به بلندی بردی.

نمی دانم چگونه بگویم دوستت دارم.

چگونه بگویم از تو متشکرم؟

چگونه بگویم: مرا ببخش ...

ببخش اگر تند بودم.

اگر با تندی تو را پس زدی.

تو تمام زیبایی های دنیا را به من خواهی داد

وقتی که بخندی.

و فقط بخندی.

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 18:5 توسط غزل| |

فقط می توانم بگویم دلم تنگ شده بود.
برای خانه.
برای خودی که در این خانه از خود ساختم.
برای نمایی که تو بودی
برای نوایی که من بودم
برای دستهایی که هرگز لمسشان نکردم.
برای دیده گانی که هرگز بوسیده نشدند.
و برای حسی که هرگز به زبان نیامد تا بگوید:
چقدر دلم هوایت را می کند وقتی نمی بینمت

 

و من برایت پنجره ای از دلم می گشایم.

چون نسیم پرواز کن

و چون همای بر سرم بنشین

شاید روزی.... وقتی..... جایی..... دوباره تو را در اغوش خود بیایم.

شاید روزی دوباره ......

و من دلم برای ان روز تنگ می شود

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 16:39 توسط غزل| |

هر کجا که باشی آسمان همین رنگ است.
شاید تو را میان جادوی نگاه های گم کرده ای که در گذشته از پنجره ی دیدگانم رد می شدند بیابم. شاید هم نه...
اما می دانم هرگز تو را کنج خانه ی که برایت در دلم ساختم نخواهم یافت.
تو پرواز می کنی.
همیشه می روی.
نه زنجیر....

 نه میله های زندان ....

نه حتی دستهای ملتمس من ....

 هیچ کدام تو را به ماندن تشویق نخواهد کرد.
تو برای ماندن ساخته نشدی.
برای ماندن نزد من نیامدی.
برای ماندن .................... خدایا .

این یعنی زندگی تلخی که هر لحظه اش را جرعه جرعه سر کشیدم و مست شدم و هذیان عشق گفتم.
و هرگز کسی نتوانست درون وجودم قبری را که برای تو ساختم یافت کند.
هر روز قسمتی از ان را کندم.
تا اگر رفتی تو را در آن به خاک بسپارم.
اینجا گورستان من است.
پرندگان زیادی مردند.
پرنده مردنیست.
و من تمامی پرواز ها را به خاطر خواهم سپرد.
باور کن

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 17:46 توسط غزل| |

تمام موجودات زنده بعد از مرگشون فاسد می شن. بوی تعفن می گیرن. گند می زنن. کرم می خورتشون و می شن یه لاشه ی بد بوی رقت انگیز.

اما ادما قبل از مرگشون این بلا سرشون می اد.

قبل از مرگ فاسد می شن. متعفن و رقت انگیز می شن.

یه جوری می شن که آدم وقتی نگاهشون می کنه حالش از آدم بودن خودش به هم می خوره.

امروز خیلی دلم گرفته بود.

خیلی عصبی بودم.

مثل دیوونه ها دور خودم تاب مب خوردم.

می خواستم سر یکی داد بزنم. می خواستم خودمو یه جایی ... یه جایی غیر از اینجا خالی کنم.

می خواستم سرمو به دیوار بکوبم.

کاش یه دیوار محکم بود تا وقتی سرمو توش می کوبیدم ترک بر نمی داشت.

از افکار خشن و وحشی من.

از این همه خشونتی که توی دلم جمع کردم و توی سرم داره شعله می کشه.

آدما را نمی شه شناخت.

یه روز فکر می کنی یکی را می شناسی. فرداش می بینی حتی به اندازه نوشتن اسمش هم نمی شناختیش.

دارم دق می کنم.

اصلا نمی خوام اینطوری باشم.

اما نمی دونم چرا هر چی بیشتر سعی می کنم از این حالت در بیام کم تر موفق می شم.

امروز رفتم دیدن یه دوست.

یه کسی که فقط نگاه کردن به صورتش هم ارومم می کنه.

اما نتونستم اروم بشم.

نمی دونم فهمید که چقدر سرگردون شدم یا نه؟

ناخونام را لاک زدم.

می خواستم وقتی به اونا نگاه می کنم نبینم که می تونه زیرشون پر از کثافت باشه.

کاش می شد یه جوری خودم را توی این دنیا چال کنم که از هیچ کجاش نتونن منو در بیارن.

عکسی که گذاشتم توی وبلاگ چند روزه منو درگیر کرده.

اعصابم را به هم ریخته.

امروز یه فیلم دیدم.

فیلم حس پنهان.

فیلم سنگینی نبود اما منو به هر ریخت.

نمی دونم واقعا محمدرضا فروتن به زنش خیانت کرد یا حق داشت این کار را بکنه.

کاش ادما جرات داشتن از احساساتشون بگن.

کاش اینقدر خودشونو نمی خوردن.

کاش این قدر یواشکی خودشونو سانسور نمی کردن.

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 17:50 توسط غزل| |

انگار نمی خواهد بیاید.
انگار خیلی هم دوست ندارد بیاید.
باید متقاعدش کنم که بیاید.
به این دنیای کثیف.
مادربزرگم می گفت: بچه ها خیلی خیلی پاکند.
هر وقت کودکی به دنیا می آید یعنی خدا هنوز هم از بشر نا امید نشده.
گاهی فکر می کنم چرا توی جهان سوم که این همه کودک به دنیا می اید امید هر روز بیشتر می میرد؟
شاید مادربزرگم اشتباه کرده.
شاید هم .....
اصلا چه فرقی می کند.
وقتی یک قطره کم ... یک قطره زیاد نمی تواند در اقیانوس تاثیری داشته باشد چرا باید غصه ی این چیزها را خورد؟
مادربزرگم هنوز هم می گوید: بچه ها اینه های خداوندند که به خاطر پاکی شان می توانی خودت را در انها ببینی.
من سالهاست در ایینه نگاه نکرده ام.
حتی صبح ها که بیدار می شوم.
در عوض مادربزرگم یک ایینه کنار تختش دارد.
هر روز خودش را در ان می بیند.
هر تغییری را زود متوجه می شود.
اما من هنوز نفهمیده ام که درد کنار چشمم بخاطر چیست.
دستهایم هم درد می کند.
شاید خودزنی کرده ام.
شاید هم خواب دیدم......
من کودک ذهنم را گم کردم.
باید پیدایش کنم.
شاید برای دیدن خودم در ایینه ی خداوند وقتی نباشد.
وقت طلاست

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 19:20 توسط غزل| |

بدون شرح.........

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 18:37 توسط غزل| |

 

نور.....

اینجا چقدر چشمهایم تاریک است.

مردمک چشمهایم نور را می جوید .... هیچ روزنه ای به این روزنه ی سر راه ندارد.

من مرده ام.

نور می خواهم.

مرا از این بند برهان.

از این بند ..... بند...... بند......

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 17:51 توسط غزل| |


Design By : Night Skin