کاغذ کاهی
می دونم داشتی به اون فکر می کردی. شما مردا همتون همین طورید. زود همه چی را از یاد می برید. زود همه ی اون چیزایی که یه روز واستون جذاب بود..واستون تکراری می شه. حالم ازت به هم می خوره. برو گم شو. جیه؟ فکر کردی نمی فهمم؟ فکر کردی ندیدیم چطوری با چشات داشتی رگ و پوست اونو کند و کاو می کردی؟ نکنه خیال کردی من کورم؟ آره ساکت باش. حرف نزن. چی می خوای بگی که خودم از نگاه هات نفهمیده باشم؟ اصلا روت می شه تو چشمام نگاه کنی؟ یادته یه روزایی همین طوری به من زل می زدی؟ یادته همین لبخندایی که الان تحویل اون می دی یه روزی تحویل من می دادی؟ خیلی پستی. خیلی نامردی. خیلی کثیفی. برو نمی خوام ببینمت. تو هم مثل همه ی مردا هستی. فقط به شکم و زیر شکم توجه داری. تا گرسنه می شی یادت می افته که یکی دیگه هم جز خودت توی این چاردیواری داره زندگی می کنه. تا حالا شده به خودت بگی این بدبخت که گناهی نداره که من از صبح تا شب تنهاش می ذارم و می رم پی الافی خودم؟ نه نبایدم بگی. من چمدون غصه هاتم.دیگرون تخت شادی هات. خفه شو. حرف نزن. داری حالمو به هم می زنی. اه . . . . ------------------------------ - سلام آمدی؟ - آره ببخشید دیر کردم . - اشکال نداره حتما کار داشتی. - آره آماده ای بریم بیرون؟ - بیرون؟ واسه چی؟ - تو آماده شو بهت می گم. ----------------------- - اینجا کجاست؟ - اول ببین خوشت می آد؟ ـ خوب حالا بگو واسه چی منو اوردی اینجا؟ - تو بگو کدوم رنگشو دوست داری؟ کدوم مدل؟ - دیوونه شدی؟ - نه جدی می گم. - آخه واسه چی؟ ما که یه ماشین داریم؟ - واسه سالگرد ازدواجمون. می خوام بهت هدیه بدم. البته ببخش که بیشتر از این از توانم خارجه. - باورم نمی شه. - بگو دیگه؟ ـ نمی دونم خودت بگو. - نه خانم تو می خوای سوار بشی. تو باید خوشت بیاد. - اما.... - اما نداره تو تنها دلیل من واسه موندن هستی. تنها امید من توی زندگی. این کم ترین کاریه که می تونم بکنم تا بهت ثابت بکنم چقدر دوستت دارم. بابام خیلی تیز تر از این حرفاست چون می پرسه: خواب بودی؟ می گم: نه. می گه: صدات که می گه خواب بودی. می گم: سین جین نکن دیگه بابایی. می گه: یه دفعه ددلم هواتو کرد . گفتم بهت زنگ بزنم. آخه بعضی وقتا یه دفعه بی مقدمه دلم هواتو می کنه. خندم می گیره و می گم: کجایی؟ می گه: دارم می رم خونه. دلم می خواست بگم: بیا پیشم. اما نگفتم. نمی دونم چرا. شاید چون .... وقتی گوشی را قطع می کنه می رم توی یخچال را می گردم. دنبال یه چیزی می گردم که بخورم. انگار یه چیزی می خوام اما نمی دونم چیه. پاکت شیر را بر می دارم و توی ظرف می ریزم و پودر کاکائو و شکر اضافه می کنم. داغش می کنم و می خورم. من شیر گرم دوست ندام. یعنی قبلنا دوست داشتم اما بعد از اینکه شیر سرد خوردم دیگه نتونستم شیر گرم بخورم. شیر گرم احساس تهوع بهم می ده. اما الان یه دفعه دلم شیر گرم خواست. اونم با کاکائو می رم سراغ همسترم و تا در قفس را باز می کنم می پره بیرون. قبل از مرگ پسرکم اون سعی کرد بیشتر به من نزدیک بشه. شایدم من سعی کردم بیشتر باهاش باشم تا غم دوری پسرکم را از یاد ببرم. خیلی دوست داشتنی شده . وقتی خودشو واسم لوس می کنه. بهش از شیر کاکائو دادم. یه کم خورد و رفت کنار. منم بقیه لیوان را سر کشیدم. وقتی رفتم توی ۱۵ سالگی یه دفعه شجاع شدم. انگار باید با یکی....دو تا یا حتی بیشتر حرف می زدم. برام شده بود عادت. عادت به اینکه با یکی حرف بزنم داشتم. ـ هی داری گوش می دی؟ ـ آره ادامه بده. ـ اوایل فقط یک رابطه معمولی می تونست ارضائم کنه. اما بعد دیگه با حرف زدن خالی خالی نمی شدم. باید رو در رو می شدم تا بتونم احساسم را منتقل کنم و حتی احساس طرفم را بفهمم. که بهم دروغ می گه یا نه.... ـ یعنی دروغ ها را می فهمیدی؟ ـ توی حرفم نپر بذار حرف بزنم. ـ باشه باشه. ببخشید. ادامه بده. ـ وقتی دبیرستان را تمام کردم به اندازه انگشتای پا و دستم دوست پسر داشتم. اما همشون توی ذهنم الان نیستن. بعضی ها پر رنگن چون ارتباطم پررنگ بود از لحاظ عاطفی بعضی ها کم رنگ تر و بعضی ها هم اصلا به کل فراموش شدند چون زیاد احساس موندگاری باهاشون نداشتم. هر کدوم از این ادم ها توی زندگی من یه نقشی داشتند. یه جور زندگی منو به هم ریختن یا عوض کردند یا اینکه این حال الان من به اونا ربط داره. ـ منظورت از حال الان چیه؟ ـ می گم. بذار برسم می گم. ـ باشه بگو. ـ تا قبل از رفتن به دانشگاه یکی دو تا رابطه ی پررنگ داشتم. یکیشون در حد ۱ هفته بود اما زیاد پررنگ بود. من باهاش سکس کردم. اون یکی هم فکر می کردم دوستش دارم و با اونم سکس کردم.لازم نیست بگم چه طور؟ ـ نه ـ سکس در حد زیادی نبود. مثل یه بازی بچه گانه بود. رفتم دانشگاه. انگار دانشگاه منو عوض کرد و تا مدتی من سرگرم بودم. خودمو بزرگ تر از اون می دونستم که بخوام به کسی اعتنا کنم. واسه همین زیاد توی قید این حرفا نبودم تا یه دفه یه ادم بزرگ تر امد سراغم. احساس می کردم خیلی دوستش دارم. می خواستم واسه همیشه باهاش باشم. خودمو متعلق به اون می دونستم. خودمو در اختیارش گذاشتم. اما اون هم عشق واقعی نبود . پیش خودم گفتم اگه یه بار دیگه با یه نفر دیگه روبرو بشم دیگه همه چیزم را می بازم. یکی آمد که خودش بود و منو با خودش برد. ـ چه خوب! ـ بله خوب بود اما احساس الان من به خاطر همینه. من گناهکارم. من دنیای پر تلاطمی داشتم. ـ نه فرزند تو پاک شدی. همین که خودت به گناهانت واقف شدی کافیه . ـ مهم نیست خدا منو ببخشه. مهم اینه که مرد زندگی من نمی دونه من زن پاکی نبودم و این یعنی من بهش دروغ گفتم در صورتی که در پیوند زندگی من سوگند خوردم که دروغ نگم. ـ نه فرزند تو گناهکار نیستی. ـ پدر این قدر منو دلداری نده. من پاک نیستم. ـ خدا تو را می بخشه و همسرت به تو افتخار می کنه. ـ پدر بهتر نیست به او همه چیز را بگم؟ ـ زندگی همیشه رازهایی دارد. رازهایی که باید در دل زندگی پنهان بماند تا زندگی ادامه پیدا کند. و تو فرزند باید بدانی که خدا تمام این چیز ها را می داند اما بازگو کردنش برای تو این لطف را داشت که بدانی چقدر همسرت را دوست داری و هرگز به او خیانت نخواهی کرد. *********** ان شب زیباترین شب زندگی یک زن بود. یک زن که در گناتهان خود تطهیر شده بود کاغذ را میذارم روی آیینه و کیفمو بر می دارم و از خونه می زنم بیرون. داره بارون می آد. بارونیمو دور خودم می پیچم و بیشتر در دنیای درونم فرو می رم. احساس می کنم توی دنیای خودم یخ بندان شده. انگار عصر یخ هست و هیچ چیز دلگرم کننده ای توی این عالم وجود نداره. ماشین ها سرعت خودشونو کم کردند. همه برای سالم موندن تلاش می کنند. به یاد دیشب می افتم که تصمیم گرفتم ترکت کنم. تصمیم گرفتم خودم را هم ترک کنم. تصمیم گرفتم برم و گم بشم. فکر کنم همینو خواستی. داشتم به خودم ... به تو.... به این سالها... به تمام حرفهایی که بینمون بود و حالا دیگه نیست... تمام حرفهایی که بینمون نبود و حالا دیگه هست... فکر می کردم. داشتم فکر می کردم چقدر زود برای هم تکراری شدیم. چقدر زود دل همو زدیم. چقدر زود از هم سیر شدیم. چقدر زود همه ی چیزای خوب زندگی را از یاد بردیم.... داشتم فکر می کردم چقدر دوستت داشتم.... چقدر دوستت دارم.... چقدر دوستت خواهم داشت. اصلا چرا به این چیزا فکر می کنم؟ چرا به این مهملات توجه نشون می دم؟ همه چیز تمام شد. اشک هامو که با دونه های بارون قاطی شده پاک می کنم. آب بینیمو بالا می کشم. دوباره توی بارونیم فرو می رم. و قدم. قدم. قدم..... اما یادت باشه.... یادت باشه که من حتی وقت رفتم به این فکر می کردم که دیگه ناراحتت نکنم. و تو تمام زمان بودن سعی می کردی منو ناراحت کنی. یادت باشه تو منو طوفانی کردی. تو وحشیم کردی. تو درنده ام کردی. یادت باشه ............ * * * * * صدات توی گوشم می پیچه.... نمی خوای بلند بشی؟ نگاهت می کنم. دستت را روی صورت می کشی و می گی: بازم خواب دیدی؟ لبخند کم رنگی روی لبهام نقش می بنده: هوای دلم بارونی شده. و تو با نگاهت می گی: قربون دل بارونیت برم پاشو دیگه .... ببین رنگین کمون توی آسمون داره خودنمایی می کنه!.... خودمو توی آغوشت که گرم ترین نقطه دنیاست ول می کنم. تمام یخ تنم آب می شه. دوباره عاشقت می شم. دوباره بهت دل می بندم. دوباره دریا می شم. دیگه کسی با کسی کاری نداره. کسی سر کسی داد نمی کشه. کسی کسی را متهم نمی کنه به بهره کشی و سوء استفاده. همه چیز داره عادی می شه و یه هاله ی یاءس و نا امیدی از به هم ریختن تمام تابوهایی که واسه خودم ساخته بودم روی ذهنم و رد پای این چند روز نشسته. دلتنگم؟ نمی دونم. تنهام؟ نمی دونم. بی کسم؟ نمی دونم. مظلومم؟ نمی دونم. ظالمم؟ نمی دونم. احمقم؟ آره احمقم. یه احمق ترسو که حتی از خودشم نمی تونه دفاع کنه. با اینکه می دونه حق داره دفاع کنه. حق داره بپرسه چرا پشتم خالیه؟ چرا کسی پشتم نایستاده تا زمین نخورم. با مخ نیام پایین. نابود نشم. توی خودم. توی تنهایی های نخواسته ام. توی تردید های هر روزم. راستی تو که می دونستی بهت شک دارم چرا سعی نکردی این شک را برطرف کنی؟ چرا ازم نپرسیدی چه مرگمه؟ حالا سرزنشم می کنی که بهت شک کردم؟ سرزنشم می کنی که نشناختمت و به صداقت ۲۷ ساله ای که نثارم کردی شک کردم؟ آره شک کردم. چون ازم پنهان کردی. حسن نیتت را ازم پنهان کردی. نذاشتی بفهمم پشت این نگاه هات این رفتارات چی نهفته هست. نذاشتی درک کنم .... نذاشتی باور کنم که تو نمی تونی منو به کسی بفروشی که دشمن منه. آخه چطور دلت آمد؟ چطور دلت آمد بهم بگی زندگیت را من به هم ریختم؟ مگه یادت رفته به من می گفتی من زندگیت هستم؟ من عمرتم. من دختر ۴۰ میلیونیتم. حالا چطور شد که داد زدی؟ دلم گرفته؟ نمی دونم. دیگه نمی دونم چی هستم. کجا هستم. چرا هستم. اصلا حق بودن دارم یا نه. کاش ........... ............ (( نظرات این پست هرگز تائید نخواهد شد)) همه چی رنگ عوض می کنه. وقتی تو می تونی خیلی راحت رنگ عوض کنی چرا من نتونم؟ وقتی همه می تونن دروغ بگن چرا من نتونم؟ وقتی همه می تونن فراموش کنند ....آه نه نمی تونم فراموش کنم با من چه کردی. نمی تونم از یاد ببرم که تمام احساساتم را زیر یک کلمه حرف له کردی. یک کلمه حرف..... گ .....م..............ش........و.... و من رفتم. برای همیشه رفتم. حتی میان خاطرات کودکی ات هم مرا نخواهی جست. حتی میان لحظه های پایکوبی زندگیت هم نشانی از وجودم نخواهی یافت. می دانم که دوستت دارم. با تمام این حرفها که می دانم از زبانت بیرون آمد اما از دلت نه.... باز دوستت دارم. هر چه باشد تو از منی. تو در منی. تو با منی. حتی خود منی. نمی توانم دوستت نداشته باشم. تو دنیای درون منی. دنیایی از بودن. دنیایی از کودکی دنیایی از آزادگی. زمین یعنی اینجا. زمین یعنی همین جایی که رویش قدم می زنی می دوی و حتی می میری. زمین یعنی همین خرابه همین آشغالدانی به درد نخور. چقدر بی احساس شده ایم. پسرم امروز مرد و من بی نهایت دلم برایش تنگ شده. عزا دار شدم. او را در باغچه دفن کردند. من نتوانستم ببینم. دلم گرفته. حالم خراب است. و نمی دونم چرا به هر چیزی که دل می بندم اینطوری باید از دستش بدم. شاید این تقدیر من است. اما دیشب هیچ مشکلی نداشت و داشت با من بازی می کرد. از در و دیوار قفسش بالا می رفت. و حالا فقط ۳ تا فیلم که از او روی موبالم هست تنها یادگار بودنش در زندگی من است. فکر نمی کنم هیچ پسر دیگری مثل پسر من با مادرش بازی می کرده. او مهربان بود. خنده ندارد. حوصله توضیح هم ندارم. خودم خوب مهربانیش را درک می کردم. چند تا صندلی خاک گرفته و یه میز شکسته وسط اتاقک هست که روش یه سفره قلمکار موش خورده و یه گلدون شکسته و چند تا بشقاب پر از خاک لبه طلایی خودنمایی می کنه. کنار اتاق یه طاقچه هست که گوشه هاشو موریانه خورده. یه طاقچه چوبی و دیوار ها همه ریشمیز زده. فکر می کنم اگه به این دیوارها تکیه بدم حتما فرو می ریزند. به نظر پوک میاد. کنار طاقچه روی زمین یه صندوقچه بزرگ هست که درش یه قفل بزرگ خورده. کلید را از جیب پالتوم در می ارم و می رم سراغ صندوقچه. به زحمت کلید را توی قفل می اندازم چون به نظر می اد زنگ زده. باز می شه و وقتی در صندوقچه را بالا می آرم توش پر است از طلا و جواهراتی که یه روز مادربزرگ بهم گفته بود توی زیرزمین واسه من گذاشته. همیشه بهم می گفت وقتی برو توی زیرزمین که احساس کنی واقعا راه دومی وجود نداره. و حالا واسه من که تشنه ی انتقام هستم راه دومی وجود نداره. به هر دری زدم که این عطش را بخوابونم اما نشد که نشد. و حالا با این طلا ها می خوام انتقام خودمو از اون زن بگیرم. همون زنی که مدتهاست خواب و خوراک را ازم گرفته. همونی که ......... مشتی از طلاها را توی جیبم می ریزم و از زیرزمین می زنم بیرون. مردی با سبیل چخماقی و هیکل درشت لبه حوض قدیمی ایستاده. طلاها را نشونش می دم. لبخند زشتی می زنه. عکس زنک را بهش نشون می دم و می گم اینه. چشماش برقی می زنه و می گه: خیالت تخت تخت باشه خانم. فردا همین موقع کت بسته تحویلته. می گم: نکشش. می خوام زجر بکشه. می گه: به چشم. طلا ها را می ریزم جلوش و می گم: برو. ....................................... کاش توی واقعیت هم به همین راحتی می شد از یکی انتقام گرفت. اگه پولم اونقدر زیاد بود معطلت نمی کردم و خودم می کشتمت. اما حیف که خونت هم ارزش ریختن نداره.
میان کدام جشن و پایکوبی , تو را رقصیدم
میان کدام هجران و فراق, تو را زجه زدم.
میان کدام دلتنگی , تو را قاب کردم به دیوار قلبم.
میان کدام هجران تو را سپردم به خدا؟؟؟؟
نمی دانم!
اینجا همه چیز دردالود است.
تیغی تیز می خواهم
باید دمل تنهایی ام را بشکافم.
فراقت را خالی کنم.
با اشک چشمهای منتظرم شستشو دهم
و منتظر بمانم تا تب ندیدنت .... نبودنت قطع شود.
آن وقت تو را با عطر گل ارکیده نفس بکشم
به خودم می گم: ای بابا این دست صاب مرده را بچرخون شاید یه چیزی بپاشه روی کاغذ...
هه.... زهی تصور باطل ... زهی خیال محال.....
توی تنم داغ می شه.
سرم گیج میره.
اتاق تاریکه
و یه نفر داره پشت سر هم اس ام اس می ده.
کجایی......................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ای بابا چقدر علامت سوال.
به خودم می گم: بی کاره.
تلفن رومیزی زنگ می زنه.
توان برداشتن گوشی را ندارم.
در اتاقم داره کوبیده می شه.
چقدر هوا سرده.
من دو تا پلیور نارنجی و قرمز روی هم پوشیدم.
فکر کردم هر چی به رنگ اتیش نزدیک تر باشه بیشتر گرم می کنه.
خسته شدم.
چشمام باز نمی شه
توی دستم یه چیزی مونده.
بازش می کنم.
تیغ صورت تراشی تو هست .
آخرین بار دیشب باهاش صورتت را زدی.
تو همیشه با احتیاط صورتتو می تراشی.
من مثل تو محتاط نیستم.
گمونم رگ دستمو زدم.
بوی خون زیر بینی ام می پیچه.
یکی در را باز می کنه.
اسمم را می شنوم. مبهمه.
صورت هر کسی که هست خیلی تاریکه.
مثل موج می ره و بر می گرده.
مثل توی فیلم ها همه چیز تار می شه.
-------------------
خط ممتدی در انتهای ذهنم مرا به ابدیت وصل می کنه.
خداحافظ زمین.
من امدم آسمان
![]()

حالم به هم می خورد از این همه عقده. از این همه تنهایی ... از این همه تکرار.
حالم به هم می خورد از بوی دود و سیگار ... از بوی الکلی که تمام وجودم را پر می کند و اسمش می شود نایس یا هر کوفت دیگری که توی شیشه های رنگی ریخته شده و می دهند دستت که بیا با این بوی گندت را کم تر کن. شاید خودت از خودت حالت به هم نخورد.
هر چه بیشتر روی خودم خالیش می کنم حالم بیشتر از این چرکی به هم می خورد.
با موهایی که هفته هاست قطره های آب را نفس کشیده اما خفگی امانش را بریده.
چقدر دلم تنگ شده برای کودکی...
آن موقع اگر توی لباسم هم کثافت می کردم همه بغلم می کردند و نازم می کردند.
حالا اگر توی حمام خودم را هزار بار هم بسابم باز کسی به خیالش نمی رسد من هم روزی زندگی کرده ام و زنده ام.
های ی ی ی ی
من هنوز دارم نفس می کشم.
| Design By : Night Skin |

