تبليغاتX
کاغذ کاهی


کاغذ کاهی

امشب مهمانم بودی. نمی دونم چطور بگم که چقدر خوشحال بودم که آمدی پیشم و نمی دونم چطور بگم از اینکه وقت گذشت و گذشت و شد ساعت ۱۰ و تو گفتی می خوای بری ناراحت شدم.

همش سعی می کردم راحت باشی. می خواستمن احساس کنی توی خونه خودتی.

نمی دونم آیا راحت بودی یا نه؟

اما من اصلا احساس نکردم مهمونمی.

احساس کردم هم خونه من هستی.

کاش می موندی

کاش.......

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 22:34 توسط غزل| |

من از دنیای سردی. دنیای بی روحی
با تو سخن می گویم
من از شیشه های غبار آلود
از دل های غم اندود
از نگاه های اشک الود
از دست های تهی
با تو سخن می گویم
من از جاده های بی عابر
از آسمان های بی باران
از ابر های خشک
از دریاچه های بی اب
با تو سخن می گویم
من از دل های بی عشق
از سر های بی فکر
از انگشتان بی هنر
با تو سخن می گویم
من از فصل های سپید
از درختان بی برگ
از زمین های بی علف
با تو سخن می گویم
..........
اینجا هیچ چیزی برای ماندن نیست
هیچ چیزی برای دیدن نیست
و فقط من هستم
و خیال تو
این را از من مگیر
مگیر که این تنها دلخوشی کلمه است
تنها پناه بیت
تنها وزن غزل
اینجا فقط تویی
تو که خاطرت عزیز خاطر است.
تو که غمت دردت. اشکت و حتی قدم های خسته ات مرحم ذهن بریده بریده ی من است.
اینجا فقط تویی.
پس طاقت بیاور.
مثل یک مرد( نه مرد مذکر جنس. مرد افسانه ها)
طاقت بیاور
تا خانه روشن باشد.
طاقت بیاور
تا غزل بماند در ذهن پاره پاره ی یک زن
یک زن نه یک زن مونث
یک زن اساطیری
یک تهمینه
یک دختر شاه سمنگان
یک مادر سهراب
یک.........
طاقت بیاور
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 19:21 توسط غزل| |

 

حالم بد تر و بدتر می شه. اونقدر بد که نمی دونم چطور باید خودم را کنترل کنم.

دارم نابود می شم.

می رم سراغ کشو میز و بسته را بر می دارم و می گم: آروم می شم.

درش را باز می کنم و چند تا قزص آرام بخش می خورم.

بعد از چند لحظه آروم می شم و لبخند می زنم و بسته را توی دستم فشار می دم.

به خودم می گم: گور پدر همه ی آدما. به درک. بذار هر چی می خوان بگن. بذار هر کاری می خوان بکنن.

یه دفعه تصویری می آد جلوم.

مردی با چاقوی تیز چشم هایم را در می اره و می ذاره کف دستم.

جیغ می کشم .

چشمام را باز می کنم.

توی دستم بسته را می بینم که خالیه.

خیلی وقته قرص های ارام بخش را توی توالت خالی کردم.

حتما دیونه شده بودم که این کار را کردم.

تلفن را بر می دارم و شماره را می گیرم.

بوق ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- بله؟

ـ قرص می خوام.

- مسخرم کردی؟ هر بار می آی قرص می گیری بعد می گی ریختم تو چاه خلا. برو بابا حال نداری.

- این دفعه برام بیار خوب پولشو می دم.

- نه جونم وقت ندارم برو خدا روزیتو یه جای دیگه بده.

- زنیکه ی عوضی تو کی هستی که به من اینطوری حرف می زنی؟ من صد تا مثل تو را می خرم و آزاد می کنم.

- ای بابا بازم قاطی کرده.  بوق ـــــــــــــــــــــــــــــ

به خودم نگاه می کنم.

بسته ی خالی قرص را می اندازم توی سطل آشغال و راه میرم.

یه دفعه پام می خورم به یه  چیزی.

قاب عکس شکسته ی تو.

خودم شکستمش.

نگاهش می کنم و می خندم.

ببین به چه روزی افتادم؟

------------------------

گور پدر همه . گور پدر زندگی. گور پدر این آدمای لعنتی.

می خوابم.

----------------------

از صدای چیزی از خواب می پرم.

صدای تلفن.

- بله؟

- سلام خانومی. کجایی؟

- خواب بودم.

- بپوش دارم می ام دنبالت بریم بیرون.

- چشم.

چقدر خانه تمیزه.

این چیزی که دیدم خواب بود؟؟

نمی دونم اما قبلا هم دیده بودمش.

بی خیال.

تو داری می آی.

منتظرتم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 20:19 توسط غزل| |

دو شنبه۲۲/۰۷/۱۳۸۷ ساعت ۵ بعد از ظهر:

توی گل فروشی معطل شدم. داشتم واست گل می خریدم . فکر می کردم باید توی دیدار اول حتما چیزی بهت بدم که در خور تو هست. اولش به پسره ی گل فروش گفتم زود تزئینش کن عجله دارم. اما وقتی دیدم با یه کاغذ دو رنگ داره تزئین می کنه گفتم : نه با این نه. با یه چیز قشنگ تر تزئین کن.

بهم گفت: معطل می شیا. به ساعت نگاه کردم. گفتم تا بخوای از ختم پدر دوستت برسی سر قرار شاید یه کم وقت داشته باشم. گفتم باشه عیب نداره.

دوباره کاغذ را باز کرد و با یه چیز دیگه که نمی دونم جنسش چوب بود یا پوست درخت گلها را تزئین کرد.

گل را گرفتم و از گل فروشی آمدم بیرون. تاکسی هم گیر نمی آمد. دوبار زنگ زدی. تو سر قرار بودی و من هنوز نرسیده بودم.

از شانس من تاکسی هم از مسیر دورتری منو رسوند.

با خودم فکر می کردم تو چه شکلی هستی؟ چطوری آمدی؟ منو می شناسی یا نه؟ اصلا منو یادته؟

از دو تا پراید رد شدم دیدم پشت یه تویوتای آبی رنگ نشستی و عینک آفتابی به چشمته. هنوز نتونسته بودم بشناسمت.

از ماشین پیاده شدی و آمدم طرفت و بغلت کردم.

گفتم عینکت را بردار ببینمت.

برداشتی و تازه یادم افتاد که می شناسمت و از خودم خندم گرفت که توی این مدت به هر کسی فکر می کردم جز این چهره ی معصوم.

سوار ماشین شدیم. گفتم ساعت ۵/۵ تا ۶ استاد خارج از کلاس هست.

گفتی: بریم خونه من کفشم را عوض کنم. با خودم گفتم: شاید طول بکشه و بعد از کلاس برسیم اما بازم به خاطر تو نتونستم نه بگم.

رفتیم توی یکی از کوچه ها و تو جلوی در یه خونه ایستادی و گفتی زود بر می گردی.

زود برگشتی و توی این فاصله ۳ تا آهنگ گوش کردم.

بهت فکر می کردم و نمی دونستم چرا اینقدر باهات راحتم.

توی راه از استاد برام گفتی. حرفاتو خوب گوش دادم.

نمی دونم چرا به صداقتت ایمان داشتم.

وقتی رسیدیدم دانشگاه تغییر حالتت را خوب درک کردم.

رفتیم و جلو کلاس استاد آمد و ازمون دعوت کرد بریم توی کلاس.

یکی از شاگردا داشت کنفرانس می داد. احزاب بود.

استاد خوشحال بود. یعنی من فکر می کردم خوشحاله اما استاد همیشه وقتی درونش متلاطم هست اینطوری لبخند می زنه.

بعد از حرفای اون دانشجو استاد من و تو را معرفی کرد.

کلاس که تمام شد آمدیم بیرون.

می دونستم واست سخته و توی دلت آشوبه. می دونستم بعد از این همه مدت که استاد را دیدی دقیقا حال خودم را داری بعد از ۴ سال که استاد را دیده بودم.

استاد نمی خواست ما بریم اما دیگه هوا تاریک بود. خداحافظی کردیم.

توی راه داشتی گریه می کردی.

چند بار فکر کردم حالت خیلی بده.

گفتم با هم بریم یه جایی صحبت کنیم.

قبول کردی.

رفتیم پارک خلدبرین و اونجا قدم زدیم و تو واسم حرف زدی. خیلی چیزا گفتی که شد راز توی این سینه.

وقتی ازت خداحافظی کردم به خودم گفتم چقدر دوست داشتنیه.

ما با هم دوست شدیم. به همین سادگی

به همین سادگی.

و من می خوام کنارت باشم.

همیشه.

مثل یه خواهر.

قول می دم.

باور کن.

تو با صداقت چشمات و کلامت منو پابند کردی.

بذار با هم دوست بمونیم.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 22:8 توسط غزل| |

گمانم چیزی درونم غروب کرده.

چیزی شبیه شادی.

چیزی به وزن خنده.

چیزی هم ردیف دلخوشی.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 23:21 توسط غزل| |

به عرفان آرام نژاد دوستی که همیشه دوست بود و هست و خواهد بود.

حتی این همه دور... حتی این همه سال....

گاهی سوال می کنم ار خود که یک کلاغ
در شعر های مرد معاصر چه می کند؟
مردی که مثل من به قناری سفر نکرد
مردی که از تمام وطن یک مزار داشت
این سوی قصه با تو سفر می کنم به درد
یعنی که شاعران به جهان دل نبسته اند
آخر چگونه شعر بخوانم عزیز من؟
گیتارهای زخمی لورکا شکسته اند
این حرف آخر من و مردی که رفته است
پس شک نمی کنیم به این حرف آخرین
انسان همیشه فاجعه ی غم بوده است
یعنی که روزگار غریبیست نازنین.

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 23:6 توسط غزل| |

محمد کاظم کاظمی....

این شعر را خیلی دوست دارم اینجا گذاشتم که شما هم بخوانید و لذت ببرید.

.............

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پياده آمده بودم‌، پياده خواهم رفت‌
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌اي كه تهي بود، بسته خواهد شد
و در حوالي شب‌هاي عيد، همسايه‌!
صداي گريه نخواهي شنيد، همسايه‌!
همان غريبه كه قلّك نداشت‌، خواهد رفت‌
و كودكي كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌

منم تمام افق را به رنج گرديده‌
منم كه هر كه مرا ديده‌، در گذر ديده‌
منم كه ناني اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگي پُر بود
به هر چه آينه‌، تصويري از شكست من است‌
به سنگ سنگ بناها نشان دست من است‌
اگر به لطف و اگر قهر، مي‌شناسندم‌
تمام مردم اين شهر مي‌شناسندم‌
من ايستادم اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم اگر دهر، ابن ملجم شد

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ام ـ كه تهي بود ـ بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پياده آمده بودم‌، پياده خواهم رفت‌
چگونه باز نگردم‌؟ كه سنگرم آن‌جاست‌
چگونه‌؟ آه‌! مزار برادرم آن‌جاست‌
چگونه باز نگردم‌؟ كه مسجد و محراب‌
و تيغ‌، منتظر بوسه بر سرم آن‌جاست‌
اقامه بود و اذان بود آنچه اين‌جا بود
قيام‌بستن و الله اكبرم آن‌جاست‌
شكسته بالي‌ام اين جا شكست طاقت نيست‌
كرانه‌اي كه در آن خوب مي‌پرم‌، آن‌جاست‌
مگير خرده كه يك پا و يك عصا دارم‌
مگير خرده‌، كه آن پاي ديگرم آن‌جاست‌

شكسته مي‌گذرم امشب از كنار شما
و شرمسارم از الطاف بي‌شمار شما
من از سكوت شب سردتان خبر دارم‌
شهيد داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌
تو هم به‌سان من از يك ستاره سر ديدي‌
پدر نديدي و خاكستر پدر ديدي‌
تويي كه كوچة غربت سپرده‌اي با من‌
و نعش سوخته بر شانه برده‌اي با من‌
تو زخم ديدي اگر تازيانه من خوردم‌
تو سنگ خوردي اگر آب و دانه من خوردم‌

اگر چه مزرع ما دانه‌هاي جو هم داشت‌
و چند بتّة مستوجب درو هم داشت‌
اگر چه تلخ شد آرامش هميشةتان‌
اگر چه كودك من سنگ زد به شيشةتان‌
اگر چه سيبي از اين شاخه ناگهان گم شد
و ماية نگراني براي مردم شد
اگر چه متّهم جُرم مستند بودم‌
اگر چه لايق سنگيني لحد بودم‌
دم سفر مپسنديد نااميد مرا
ولو دروغ‌، عزيزان‌! بحل كنيد مرا
تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت‌
پياده آمده بودم‌، پياده خواهم رفت‌
به اين امام قسم‌! چيز ديگري نبرم‌
به جز غبار حرم چيز ديگري نبرم‌
خدا زياد كند اجر دين و دنياتان‌
و مستجاب شود باقي دعاهاتان‌
هميشه قلّك فرزندهايتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد
فروردين 1370

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 0:32 توسط غزل| |

گاهی فکر می کنم چقدر خودم را می شناسم؟

یا آن طوری که من از خودم شناخت دارم دیگران هم مرا می شناسند؟

اصلا من مثل بقیه فکر می کنم یا اینکه نه .

تست خودشناسی

این را پر کردم تا ببینم اصلا خودم را می شناسم یا نه/

فکر می کنم خیلی به سوالات با صداقت پاسخ دادم.

الیته بعضی از آنها را قبوا نداشتم چون معمولا در سوالات دو گزینه ای سخت است که ادم میان دو جواب که هیچ کدارم را درست نمی داند یکی را انتخاب کند.

به همین خاطر به نتیجه ۱۰۰ درصد اعتقاد ندارم اما تا حد زیادی آن را درست می دانم.

و اما جواب:

خیالباف

(تاثیر پذیر، درون گرا، آرمان گرا، احساسی)

تو یک تیپ "خیالباف" هستی. کم حرف و با قوه تخیل زیاد. تو اصولاً شخصیت خجالتی و ساکتی داری. تو علاقه زیادی به حقایق، وقایع و کلا چیزهایی که در اطرافت می گذرد نداری ولی در عوض جهانی درونی برای خودت ساخته ای که کاملا پیچیده و باشکوه است.

قدرت خلاقیت و حس نیرومندت، باعث شده که شخصیتی قوی داشته باشی که اگر کسی تلاش کند تو را بشناسد، حتماً این شخصیت قوی را می بیند. البتّه کمتر کسی چنین تلاشی می کند، چون مردم معمولاً فکر می کنند که در زندگی آدم نا موفقی هستی.برای همین هم، جوان! سعی کن با خودت کمتر حرف بزنی و با مردم بیشتر.

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 0:11 توسط غزل| |


Design By : Night Skin