کاغذ کاهی
نمی دونم چند وقته پاتو اینجا نذاشتی و این نوشته ها را نخوندی.؟! نمی دونم توی اون دلت چی می گذره که این همه دلتنگ هستی و از عالم و آدم دلخور.؟! نمی دونم چرا این همه شکایت داری و واسه چی این شکایتا را توی خودت محبوس کردی؟! اما با تمام این ها می خوام بدونی نگرانتم. یادته یه روزی بهم گفتی نمی خوام از دستت بدم؟ یادته گفتی منو مثل خواهرت می دونی؟ یادته گفتی من اولین کسی هستم که تو با اسم کوچیک صداش می کنی؟ یادته گفتی ؟.....؟؟؟؟ اما امروز من می خوام یه چیزی بهت بگم. می خوام ازت یه خواهشی کنم. درسته مثل خواهر دوستم داری. درسته من یکی از اون شاگردای خوبت بودم... درسته همیشه می گی من پاکم و خوبم. درسته ...اما اینو بدون تو آخرین ترانه ی من نیستی. تو شروع دوباره سرودنی در من. درست ۳ سال هیچ شعری از قلم من روی هیچ کاغذی نیامد. اما با دیدن دوباره ی تو .... شعر ها به قلمم هجوم آوردند. دوباره نوشتم. دوباره موج خروشانی شدم و خروشیدم. دوباره غریدم. دوباره ..... تو اگر پاییز باشی من برگ های پاییزی ام. اگر کویر باشی من دشت پر از شن و ماسه ام. اگر ابر باشی من رعدم. و اگر خودت باشی من همینم که هستم. سحر خانم سلام. خیلی با خودم کلنجار رفتم که آیا حق دارم این حرفها را بهت بزنم یا نه؟ می دونی از همون روزی که آمدی دفتر و نوشته هاتو خوندم و سعی کردم بیشتر بشناسمت تا شاید بتونم کمکت کنم اونم به خاطر اینکه یاد آور دوران نوجوانی خودم برام بودی یه حسی بهت داشتم که نمی تونستم عنوانش کنم. تا حالا که دیگه پیش خودمی و به اصطلاح همکار شدیم. یه چیزایی بود که خیلی دوست داشتم برایت بگم اما ترسیدم ناراحت بشی. مثل امروز که فهمیدم نارحت شدی و می خواستی منو توجیه کنی که چرا پنج شنبه نتونستی خودتو نگه داری و گریه کردی. می دونی سحر جان؟ اون روزی که بهت گفتم آدم نباید خودشو تکه تکه کنه و دست آدمای دیگه بده حالا این آدما هر کسی که می خوان باشن.... منظورم همین بود که آدم هر چه محدود تر غیر قابل پیش بینی تر ... نمی گم دوستی با آدمای زیاد بده یا ادم نباید دوستای زیادی داشته باشه... نه. این حرفم نیست. می گم انتشار بین دوستای زیاد اونم به طور شدید خطرناکه. دوستی مخصوصا توی سن و سال تو دوامش با یه اخم و تشر از بین می ره. این طبیعیه. نگو دوستای من این طور نیستن که می گم... اشتباه می کنی. یه زمانی دفترچه تلفن من پر بود از اسم های رنگارنگ دوستام. دوستایی که حاضر بودم قسم بخورم که محاله منو به خاطر چیزی جز خودم دوست داشته باشن. اما حالا از میون اون همه دوست یکی دوتا بیشتر نمونده. این طبیعیه. چون ادما بزرگ می شن. عقایدشون تغییر می کنه. تشکیل زندگی می دن و می رن. امروز بهت گفتم خیلی ازاد گذاشته شدی و این اصلا خوب نیست. ازادی بد نیست. سحر کوچولو هم می تونه خیلی ازاد تر از اینا باشه. اما یه چیزی خیلی مهمه. آزادی تو نباید باعث بشه از خانواده دور تر بشی و به دوستا نزدیک تر. پدر تو ممکنه اونی نباشه که تو دوست داری یا توی رویاهات از یه پدر ایده ال مد نظر داری.. مادر تو ممکنه خصوصیت یه مادر امروزی و ایده ال را نداشته باشه. اما اونقدر خوب هستند که بزرگ پنداشتنت و بهت این آزادی را دادند تا خودت دوستاتو انتخاب کنی. که به نظرم یه کمی هم اشتباه کردند. من نمی گم دیدار از بیماران سرطانی بده. نمی گم جمع شدن دوستا دور هم بده. نمی گم سالی یه بار یه کار خوب کردن بده. اما سحر تو این کارا را اول بدون اطلاع پدر و مادرت کردی. دوم به بهانه ی غلطی این کار را انجام دادی. نمی دونم توی این سه سال بهشون چی گفتی و گفتی توی این روز کجا می ری؟ مهم هم نیست چون به هر حال حقیقت را نگفتی. دوست داشتن به هنرمند بد نیست اما باید ببینی می تونی عیبای اونو هم ببینی یا فقط به خاطر یه سری احساسات پاک خودت شیفته ی اون شدی. هنرمندی که تو دوست داری شاید یه حسن هایی داشته باشه اما عیب های زیادی هم داره. سحر جان خیلی حرفها دارم که بهت بگم. اما مهم ترین حرفم اینه که اگه می خوای برای خودت یه اسطوره انتخاب کنی بهتره یه کسی را انتخاب کنی که به فرهنگت نزدیک تر باشه. توی شاهنامه بگرد پره از این اسطوره ها. تنهایی واسه همه ادما مقدسه. یه موهبته. گاهی لازمه. آدم تنهایی هاشو نباید هر جایی پر کنه . واسه پر کردن تنهایی هات سعی کن راه های دیگه ای پیدا کنی. سعی کن منتشر نباشی. موفق باشی فکر کردم خیلی زود می آیی و مرا از تنهایی در می آوری. اما انگار برای آمدنت باید خیلی کار ها می کردم که یادم رفته بود وظیفه ام است. نمی خوام وقتی می آیی کاسه ی چه کنم چه کنم دست بگیرم . باید آماده باشم. شاید تا اخر آبان ماه آماده شوم تا برایت فرش قرمز پهن کنم که بیایی و زندگی ام را عوض کنی. می دانی دوست دارم یک روز تمام نوشته هایم را بدهم دستت بخوانی تا بفهمی چقدر منتظرت بودم. منتظر بودم تا بیایی و دست هایم را بگیری و به من بگویی: مامان آخ که چقدر دلم برای شنیدن این کلمه تنگ شده . می دانم یک روز این کلمه را با ناز از زبانت خواهم شنید. دخترکم یادت باشد هیچ وقت فراموش نکنی مادر برایت از جانش هم خواهد گذشت. می خواستم تعصیلش کنم اما به دو دلیل نکردم. اول تو دوم خودم.... می دونی که با توام. حتما می فهمی
اما تو در تمام نوشته هایم شعله می کشی. به میان کلماتم هجوم می آوری و رنگی از خود بر دفترم که تلاش می کند از پاییز فرار کند می پاشی و می گویی: هه ببین هر چه فرار کنی باز هم اسیری.
باز هم در دستهای این برگهای خشکیده و زرد می پوسی... باز میان این خش خش ها سکوت می کنی و باز رنگ می بازی هر چقدر هم که سبز باشی زرد می شوی.
هه.... چقدر زود باورم من که گمان می کنم می توانم قلم را از تو خالی کنم و کاغذ خط خطی از حضور پر حسرت نشود.
چقدر خوش خیالم که فکر می کنم می توانم تو را میان این کلمات پنهان کنم اما حیف که باز باید بگویم به تو می نویسم. به تو که نمی گویی دلت را کجای این دنیای بزرگ جا گذاشته ای که چنین شوریده و هراسان جستجویش می کنی و هراسان به دنبال کدام گمشده آواره می گردی و طلب نشان می کنی.
نشانه ها را پاک کردم.
همه را پاک کردم شاید بازگردی و این بار بتوانم بگویم بیهوده نگرد.
او رفت برای همیشه.
او رفت تا مرا نیز چون تو اسیر خزانی کند که برایم از انتهایش حرف می زد.
این نامه عصیان روح سرگردان بیت های من است.
بیت هایی که مجال نداشتند تا برایت غزلی عاشقانه شوند.
بیت هایی که یک خواهر برای برادرش می گوید اما......... چه حیف که قافیه ها هم خزان زده هستند و بی معنا و وزن..........


چیزی نماند از صبر لبریزی که من بودم
بین دو فصل بیطرف یک فصل بیتکلیف
زیبا، ولی نفرین به پاییزی که من بودم
آغوش باز اما همیشه سرد و توخالی
مثل مترسک روی جالیزی که من بودم
یک شهر کور بیچراغ و دست بر دیوار
در امتداد عرض دهلیزی که من بودم
هر روز تا پایان یک دیروز تکراری
با خاطرات عبرتانگیزی که من بودم
یک عمر در تعبیر بودن یا... نمیدانم
این قصهای کوتاه از چیزی که من بودم
*****************************
زخم ها داریم امّا فکر مرهم نیستیم
ادّعای پوچ کوچیدن نداریم از زمین
بی تعارف، لایق درجا زدن هم نیستیم
با مزاج دمدمی آینده را سر می بریم
چون که بر تصمیم خود اصلاْ مصمّم نیستیم
غربت پاییز، مهمان عزیز خوان ما است
ما پذیرای بهار و یاس و شبنم نیستیم
ارزش پرسش ندارد زندگی، ما لوده ها
هیچ پابند معمّاهای مبهم نیستیم
گفتی آدم با همین عشق آسمانی می شود؟!
گفتم آدم ها فقط!! ماها که آدم نیستیم
| Design By : Night Skin |


