کاغذ کاهی
مثل اینکه دنیا دارد خراب می شود و همه جا را ول کرده و تصمیم گرفته همه ی آوارش را روی سر من بریزد. مثل همیشه. نمی دانم حکمت این درد های پیاپی چیست. خدایا نمی دانم داری چه بلایی سرم می آوری. حتی نمی دانم چرا اینطور مرا بازی می دهی. امتحان هم اگر بود ساعت پایانی داشت. شاید فکر می کنی من تا ابد هستم و باید جواب تمام سوال هایت را بدهم. شاید هم فکر می کنی این کاغذ هایی که هر شب سیاه می کنم جواب این علامت سوال بزرگ که تو ۲۷ سال پیش به این دنیای پوشالی سنجاق کردی نیست و باید یک جور دیگر مساله را حل کنم. خوب حساب و هندسه ام ضعیف است. هر چه تفریق می کنم می بینم ته تهش خودم می مانم و یک عالمه کاغذ سیاه. اگر همه ی دنیا را هم تفریق کنم جمع کنم. ضرب کنم باز جوابش همین من تنهاست نقش من صفر است. هیچ نقشی در این ضرب و تفریق های تو ندارم. خسته شده ام. ببین. حتی دستهایم را هم کوتاه کرده ام. دیگر به صورتم نمی رسد تا این قطره ها را پاک کند. خدایا شنیده بودم تو یکی در میان بنده هایت را عاقل و دیوانه افریده ای. گمانم من یکی از همان دیوانه ها باشم. چقدر سوال می کنم. خدایا موبایلت را خاموش کن تا اس ام اس های تکراری مرا نگیری. درست مثل بنده هایت. دلم لک زده واسه یه درد و دل حسابی. نیلو خیلی درگیره کار شده. منا هم نمی شه ازش توقعی داشت. با یه بچه و یه شوهر عجیب و غریب دیگه وقتی واسه گوش کردن به حرفای منو نداره. سهیلا ... سمانه... حتی فاطمه و مرضیه... احساس می کنم هیچ کس نیت. چه دنیایی هست این دنیای ما. وقتی کسی پیشمونه همش می خوایم تنها بشیم و تا فرصت داشته باشیم با خودمون خلوت کنیم. وقتی دور و برمون خلوت شد دنبال یکی می گردیم که باهاش حرف بزنیم. چند روزیه درگیر هستم. درگیر کار و استخدام چند تا کارمند جدید. چون قبلی ها خیلی اذیتم کردند دارم زیادی وسواس به خرج می دم. شاید زیادی حساس شدم. اما احساس می کنم پیدا کردن یه نفر که بتونه توی اون محیط خودشو گم نکنه کار راحتی نیست. شدم مثل حباب. تو خالی و بی احساس. خیلی راحت می گم دیگه نیا. این کارت غلط بوده. نمی دونم چه بلایی سرم اومده. مثل آدم آهنی شدم. واسم مهم نیست ناراحت می شن. به خودم می گم حالا که قراره من بگم کی بمونه بذار یکی بمونه که مثل قبلی ها همش نخوام حواسم به کاراشون باشه. خیلی خسته شدم. و حالا تو تو که داری منو خالی می کنی. خالی از خودم. دوباره یه دختر کوچولوی بهانه گیر شدم. تو کی هستی؟ از کجا اومدی؟ داری چه کار می کنی؟ نگاه می کنم به تو که آن گوشه کنار دیوار ایستاده ای نگاه می کنم به دستخطی که روی بخار شیشه دزدکی نوشتی: تنها .... بی انتها.... دل شکسته.... نگاه می کنم به چشم های خیست به دستهای مچاله شده ات و حتی به لبخند بی رنگی که به من زدی مثل هزاران لبخندی که وقتی عابران از اینجا رد می شوند می زنی. تو حتی نمی شنوی من چه می گویم. با نگاه به من می گویی: برایم دل نسوزان و من تنها یک کاغذ کنارت می گذارم. رویش می نویسی: می توانی برایم یک زغال پیدا کنی؟ ...... و روز بعد روی دیواری که تو همیشه به آن تکیه می دادی نوشته شده: در این مکان توقف نکنید. اینجا خبری نیست. ........... اکنون ۷ روز است که تو کنار دیوار نمی ایستی. حتی نمی دانم کجایی. اما خرده های زغال را کنار دیوار دیده ام. و جای انگشتان تو . و هنوز به جای خالیت نگاه می کنم. وقتی آدم قلم دست می گیرد خیلی چیزها دارد که بنویسد. خیلی حرفها که در دلش تلمبار شده و مجال کلمه شدن نداشته و یک دفعه مثل یک دمل سر باز می کند و محتویاتش را بیرون می ریزد. همیشه دلم می خواست هر چه در دل دارم را بنویسم . اما ترس ترس فاش شدن درونم مرا از نوشتن باز می داشت. اما حالا احساس می کنم می توانم خودم را روی اسن کاغذ ها خالی کنم. شاید با نوشتن خودم اندکی از شور درونم بکاهم و آرامشی را که آرزو داشتن به دست آورم. نمی دانم از کجا شروع کنم. اما هر لحظه از زندگی من ماجرایی بوده و خود کتابی می شود. از کودکی گرفته تا نوجوانی و جوانی. از شب و روزهایی که همه بودند تا آن زمان که هیچ کس نبود جز من و خدا. بچه که بودم فکر می کردم بزرگ که بشوم می شوم یک خانم دکتر با روپوش سپید و هر روز بعد از کار با یک ماشین سفید می روم دنبال دخترم و او را به پارک می برم. در رویاهای کودکی ام فقط من بودم و یک دختر شیرین با هوهای دوگوشی. از هیچ مردی در این رویاها خبری نبود. کم کم که پا به دبیرستان گذاشتم مانده بودم باید دکتر شوم یا یک خبرنگار فعال روزنامه که کارش مرد زندگی اش است و خبرهایش بچه هایش. و در دانشگاه دکتر و مهندس جای خودش را به یک زن سیاستمدار داده بود که می خواست خوشبخت ترین مرد دنیا را پیدا کند و تهمینه اش شود و از هفت خان روزگار با هم رد شوند. شاید هیچ کدام از این رویاها به راستی رویاهای من نبودند. شاید هم من به اندکی از آنها قانع بودم که برای مابقی شان تلاشی نکردم و شاید هم از تلاش بیش از اندازه بود که خیلی از انها را به دست نیاوردم. به هر حال زندگی با تمام رویاهای شیرینش می گذرد. روزها از پس هم می آیند و می روند و تنها چیزی که می ماند خاطرات است که گاه رگ جان می گسلند و گاه نفس باد صبا می شوند و جان می بخشند. مثل تمام شعرهایی که از یاد رفته است صدای دستهای تو که در ذهن من چاله ای حفر می کند به عمق تمام حرفهایی که باید می زدی و نزدی به وسعت تمام نگاه هایی که باید می کردی و نکردی به اوج تمام احساسی که باید به من ابراز می کردی و هرگز..... بی مقدمه آغاز می شود این روزهای تاریک این شب های پر از هیاهو این زندگی پر از مساله. بی مقدمه اغاز می شود این آهنگ غمناک که برای روز تولد نگاهم ساختی این شعر بی وزن و بی قافیه که در جواب خواسته هایت روی دلم نقاشی کردم و پای اشکهای بی مقدمه ات ریختم بی مقدمه اغاز می شود خواستن من خواستن تو و حتی انتظار دستهایم که هرگز به دست های تو نرسیدند. و حالا بی مقدمه می آیی می نشینی و از خودخواهی من شعری می سازی مثل تمام شعرهای بی وزنی که در اتمسفر زمین ساختم و رها کردم. مثل تمام شعر های بی وزنی که دچار خلاء نگاه های دزدیده ی تو شدند بر پیکر من. مثل تمام ....... حتی بستر من با تو بی مقدمه اغاز می شود. مثل تمام شب های بی مهتاب مثل تمام صبح های ابری و بارانی و دستهای تو که بی مقدمه به دنبال گل ها می گردند تا مخمل کوبشان کنند. بی مقدمه زندگی می کنم شاید بی مقدمه به انتها برسم و تو بی مقدمه بگویی نگرانم بودی و هستی. ............. لباسام واسم تنگ شدن. حتی پوستم ترک برداشته... مثل اینکه دارم رشد می کنم. اما بزرگ نمی شم. فقط ورم می کنم. مثل بادبادک. توی خودم باد می شم و می شم مثل توپ. شاید مال اینه که زیادی شور می زنم. این روزها دل تنگ می شم. گریه می کنم. داد می زنم. با خودم قهر می کنم. توی آینه نگاه نمی کنم. با هر کس که دوستش ندارم اصلا حرف نمی زنم. حتی وانمود نمی کنم که می بینمش. اونایی را که دوست دارم زیاد تحویل نمی گیرم مبادا با حرفام ناراحتشون کنم. توی خودم می شکنم. می ترکم. خودمو بعد از یه گریه مفص جمع می کنم. می خوابم و خواب می بینم دارم مثل بادبادک هوا می رم. یاد توپ قلقلی می افتم. خودمو به هر درو دیواری می زنم تا برم بالا تر اما فقط محکم تر به زمین می خورم. به آدمای دور و برم نگاه نمی کنم. فکر می کنم اینا هیچ فرقی با خودم ندارند. من که با خودم قهرم چرا یکی دیگه را توی این دایره ی قرمز دورم راه بدم؟ اصلا حوصله ندارم. هیچ کس هم کمکم نمی کنه که بیام بیرون. انگار ارتفاع این دایره روز به روز که از قرش کم می شه بلند تر می شه و بالا تر می ره. خسته می شم. داد می زنم. فریاد می کشم و به خودم می گم: بخشکی شانس. همیشه اعتقاد داشتم شانس آدما هیچ ربطی به سرنوشتشون نداره. اصلا چیزی به نام شانس را قبول نداشتم. اما حالا که بزرگ شدم فکر می کنم حتما یه چیزی به نام شانس وجود داره. اگه اینطور نبود من همیشه توی بازی تخته نرد می بردم. جفت ۶ و مارس.... اما نه اونجایی که باید جفت بده تاس کوتاه می ده و رقیب می بره. این بازی زندگیه. حریفت بازی بلد نیست اما شانسش بالاست. حالا هر چی می خوای استراتزی بچین که مهره هاتو چطوری بچینی. فایده نداره. دیگه خسته شدم. ولش کن باقیش واسه بعد.
بازیگران: اوژنیو دربز، کیت دل کاستیلو، آدریان آلونسو داستان فیلم مربوط به پسری مکزیکی است که ۴ سال پیش مادرش او را نزد مادربزگش می گذارد و به آمریکا می رود تا بتواند پسرش را هم به امریکا ببرد. اما مادر در امریکا غیر قانونی زندگی می کند و هنوز نتوانسته پول کافی برای وکیل و گرفتن اقامت به دست بیاورد. مادربزرگ کارلیتوس( پسر ۹ ساله) در خواب می میرد و صبح روز ۲ شنبه پسرک مکزیک را ترک می کند تا مادرش را در لس انجلس بیابد. پسر با دو جوان مکزیکی تبعه امریکا به صورت قاچاق ار مرز خارج می شود و پولهایش را در پارکینگ مرزی گم می کند. با زنی آشنا می شود که مسافران مکزیکی را اسکان می داده . پسرک در سفرش به امریکا با مردی همراه می شود که علیرقم میل باطنی اش به پسرک کمک می کند. مادر زمانی که از مرگ مادربزرگ اطلاع پیدا می کند به خیال اینکه پسرش در مکزیک تنها است قصد برگشتن به مکزیک را می کند اما در آخرین لحظه متوجه می شود که می تواند شانس دوباره دیدن پسرش را امتحان کند. صبح روز یک شنبه ساعت ۱۰ کنار خیابان روبروی دومینوز پیتزا و لباسشویی و یک دیوار و مغازه ای که وسایل جشن می فروشد پسر و مادر یکدیگر را می بینند فیلم زیر یک ماه سلیس و روان احساس یک کودک نه ساله به مادرش...از خودگذشتگی مادر... و دردهای زندگی در غربت را بیان می کند. و زیبایی فیلم در آن است که در بهترین زمان ممکن و بدون فوت وقت فیلم در بهترین سکانسش پایان می یابد. ز شعر ساده چشمت شراب ،می ریزد سرود ماهی تنها میان برکه شور خیال آمدنت را به خواب، می ریزد همان قناری غمگین نا امید بهار به پای کودک باران حباب، می ریزد به دشت تف زده زاغی سحر می گفت کز آسمان خدا هم سراب، می ریزد بخند، گرچه در این شامگاه پاییزی به جای رویش شبنم، شهاب، می ریزد ------------------------------- از من: و عصر جمعه ی تعطیل کنار سفره ی ما
زدی دل را به دریا از بیابان سر در آوردی
تو مثل هیچ کس بودی که مثل تو فراوان است
سری بودی که روزی از گریبان سر در آوردی
در این پس کوچه های پرسه ماندی تا مگر شاید
دری بر تخته خورد و از خیابان سر در آوردی
و می شد جنگلی انبوه باشی از خودت اما
قناعت کردی و از خاک گلدان سر در آوردی
توکل شرط کامل نیست این را مولوی گفته است
بخوان آن را دوباره شاید از آن سر در اوردی
مسیحای من ای ترسای پیر پیرهن چرکین
چه پیش آمد که از شعر زمستان سر در آوردی؟
.jpg)
تا انتهای حافظه ها باد رفته است
فایده نداشت هر چه به سندان شب زدیم
در گوش خاک پنبه ی پولاد رفته است
.
.
.
این نافذان دل و دین ِ لحظه ها
هر شامگاه به دیدن مهتاب رفته است
شاید حسود و منزوی و کور بوده ایم
آن روزها که که سوار ِ روزگار رفته است
.
.
.
دیگر برای رسیدن ما هم مجال نیست
دیگر حساب روز و ماه و سال رفته است
این دوست های کج و معوج که دیده ای
از راه نامده, بیراه رفته است
.
.
.
باشد تو هم بهار را هدر بده
شاید بهار تو به پای چنار رفته است
پاییز ولی فصل غزل های من نبود
پاییز ما نیامد و انگار رفته است
.
.
.
این ناتمام هم برای تو سروده شد

كارگردان: پاتریشیا ریگن
نویسنده: لیگیا ویلالوبوس

کسی به جای خاطره ها حباب می ریزد
اگر چه گریه ی تو نشان خوبی نیست
ولی به پاس شکفتنت شهاب می ریزد
سروش باد بهار و صبح پاییزی
کنار بستر شعرم شراب می ریزد
تو را به نام خودت صدا خواهم زد
ولی ز چشم خمارت خواب می ریزد
شکوفه ها ی عزیزی که پای گلدان بود
به چشم حسودان چنان سراب می ریزد
من و خمار چشم تو و جام شراب
همیشه در نظرم صدق ِ ناب می ریزد
| Design By : Night Skin |

