تبليغاتX
کاغذ کاهی





















کاغذ کاهی

وقتی کوچولو بودم.... اون موقع که تازه به دنیا اومدم تو به همه گفتی این دختر ۴۰ میلیونی منه.

هیچ کس جرات نداشت بگه چقدر زشته... سیاه.... اصلا به شما نرفته...

وقتی شد ۳ سالم و عاطی کوچولو هم آمد تو به من گفتی: این دختر خاله پریه. تو دختر منی..

من گفتم بیاریمش خونمون باهاش بازی کنم.

وقتی ۶ سالم شد رفتم توی بیمارستان مامان و کلی آتیش باروندم تو گفتی: دکتر می شی... می دونم.

وقتی رفتم کلاس اول آمدی مدرسه و گفتی: دیگه خودت بزرگ شدی.

واسم خط کش خریدی تا مبصر شدم.

وقتی رفتم کلاس دوم و نقاشی می کشیدم می گفتی: نقاش می شم.

وقتی مامانی رفت پیش خدا تو بغلم کردی و گفتی: غصه ی چیو می خوری؟ من که هستم.

کنار من و عاطی می خوابیدی و دستامونو می گرفتی توی دستت.

رفتم راهنمایی. سر زنگ انشا وقتی انشا می خوندم و بعد واست تعریف می کردم تو می گفتی: نویسنده میشم.

دبیرستان که رفتم منو بردی بیمارستان و اتاق عمل را نشونم دادی.

پا گذاشتم تو دانشگاه گفتی: تو بهترینی.

همیشه تشویقم می کردی.

شعرامو که واست می خوندم دست می کشیدی روی سرم و می گفتی: مرحبا. دختر گل خودم.

عاشق که شدم بهم گفتی: بابایی مواظب احساس پاکت باش.

وقتی گریه کردم گفتی: نمی ذارم کسی اشکاتو در بیاره.

وقتی تنها شدم شدی مونسم.

وقتی هم می خواستم ازدواج کنم بهم گفتی: نمی ذارم کسی ناراحتت کنه.

گفتی: دختر من قیمت نداره. مهرش گل باشه ۲۲۲۵ تا شاخه گل به سال شاهنشاهی که یادش نره آریایی هست و از نسل کورش. یه شاهنامه که یادش نره باید مثل تهمینه صبور باشه.

و منو فرستادی خونه ی بخت.

مدام می پرسیدی: بابایی مشکلی نداری؟

من می گفتم: نه خیالت راحت.

بابایی خوبم نمی دونی چقدر دوستت دارم.

نمی دونی چقدر می خوامت.

نمی دونی چقدر دیونتم.

اما اینو بدون بدون تو نمی تونم یه لحظه هم نفس بکشم.

بخند

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت18:33توسط غزل | |

چیزی گوشه دلم گندیده . بوی تعفنش را خوب حس می کنم

اما نمی دانم کجا افتاده.

هر چه می گردم نمی توانم تشخیص دهم کجاست.

دلم عجیب تنگ  است

یک .... دو..... سه..... چهار....

چند بار دیگر می خواهی اینگونه پله پله روی هم دلتنگی های مرا

 انبار کنی و برایم کوه بسازی؟

هر چه فکر کردم نتوانستم درکت کنم.

نتوانستم دلیل هیاهوی درونت را بدانم.

نتوانستم خودم را عامل این همه تغییر ببینم.

شاید هم عاملش باشم.

دلم گرفته.

کاش ..........

بی خیال

تو بخند

تو که بخندی همه ی دلتنگی ها را می توانم تحمل کنم.

فردا روز توست.

فردا روز توست پدر

بخند حتی اگر .....من بدترین دختر عالم باشم

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت18:31توسط غزل | |

خیلی دلم گرفته.

نمی دونم از کجا بگم.

خیلی حرفها را نباید زد. شاید هم بهتر باشه آدم سکوت کنه چون مثل تف سر بالا می مونه و صاف برمی گرده توی صورت خودت.

دنیای هرزه ای شده. همه توش دارن به هم خیانت می کنن. همه همو دور می زنن. همه خنجر از رو می بندند و همه وقتی می خندند فقط تیزی دندان نشونت می دهند که ببین... اگه زیادی دور برداری با همین دندونا پاره پارت می کنم.

اه به این دنیای بد هیبت. یکی می شه من که واسه هر چیز کوچیکی دلم می گیره و می خوام دلیلی پیدا کنم که بخندم و یکی می شه .... که به هر بهانه ای می خواد شر بریزه و بین همه را به هم بزنه.

یکی نیست بگه: آخه تو چه کاره ی محله ای که می خوای بزرگی کنی؟ کی به تو گفته تو بهتر از ما می تونی از بابامون نگهداری کنی؟

کی گفته تو براش فرمون ببری؟ جز اینه که زیر سرت داه می جنبه؟

حالم داره به هم می خوره.

کاش ............

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت0:20توسط غزل | |

از دیشب تصمیم گرفتم راهت بدم توی زندگی

نه اینکه فکر کنی همهی بودن تو تصمیم من بوده ها... نه.

من دلم برات تنگ شده.

باید باشی تا دوستت داشته باشم

بغلت کنم.

موهاتو ببافم

برات لباسای قشنگ بخرم

ببرمت پارک

و هزار تا ماچت کنم و هی قربون صدقت برم.

نه اینکه فکر کنی این کارا را واسه این می کنم که منت سرت بذارما.

تو باید منت سر من بذاری بیایی توی زندگی

می دونم سخته

می دونم شاید دوست نداشته باشی بیایی

شاید اصلا دلت نخواد با من باشی

اما خوب تو فداکاری کن

گذشت کن

بیا تا منم شاد بشم

از دیشب همش تو فکرتم.

امروز اصلا داد نزدم.

همش خودمو زدم به بی خیالی که مبادا صدای داد و هوارم

این استرس ها

این ناراحتی ها

تو را آزرده کنه

دلم می خواد واست فرش قرمز پهن کنم

واست گل بریزم

گلاب بپاشم

تا تو بیایی و منو شاد کنی

تو دخترک خوشکل و ناز و مامانی من

از حالا می خوام واست اسم انتخاب کنم.

چشماتو تصور می کنم

اگه آمدنی شدی خبرم کن.

زود زود.

دیگه نمی خوام نباشی

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت11:30توسط غزل | |

در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگا کردم
کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود
و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی
دمادم تق و تق منقار می زد باز
و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است
و تنها می خورد هر کس که دارد
در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می کرد
که در آن موجها شاید یکی نطقی در این معنی که شیریرن است غم
شیرین تر از شهد و شکر می کرد
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است
شلوغ است
دروغ است و غریب است
و در آن موجها شاید در آن لحظه جوانی هم
برای دوستداران صدای پیر مردی تار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز
و بسیاری صداهایی که دارد تار وپودی گرم

نرم
و بسیاری که بی شرم
در آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می زد باز
نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست
دد است
درنده است
بد است
زننده ست
و بیش از این همه اسباب خنده ست
در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم
دمادم میوه ی پوسیده اش را جار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است
و دور است
و کور است
در آن لحظه که می پژمرد و می رفت
و لختی عمر جاویدان هستی را
بغارت با شنتابی اشنا می برد و می رفت
در آن پرشور لحظه
دل من با چه اصراری تو را خواست
و می دانم چرا خواست
و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده
که نامش عمر و دنیاست
اگر باشی تو با من ، خوب و جاویدان و زیباست

+نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت11:33توسط غزل | |

دروغ می گویم و گمان می کنم باور می کنی
دروغ می گویم و توقع دارم باور کنی

کاش اینقدر خوب نبودی
کاش تمام نا تمام مرا به انتها می رساندی
و نقطه
و پایان
..
..
..
کاش باور نمی کردی که من بهترینم
کاش.
.
.
.
برمی خیزم
می روم
گریه می کنم
می شکنم در خودم
و شاید تو هرگز
مرا
اینگونه در اغوش نگیری
من نا نوشته ترین دروغ عالمم
بزرگ ترین دروغ خدا
شاخ دار ترین دروغ خلقت
و باور کردنی ترین دروغ این روزهای زندگی تو
.
.
.
من شیشه ام
از جنس تو
اشکم
از چشم تو می افتم
روی زمین
روی صورت تو
روی دستهای لرزان تو وقتی به چشم های دریده ی من نگاه می کنی
وقتی ....
آه من چقدر بدم.
چقدر زشتم
جقدر بی رحمم
و تو چقدر بی انتهایی
وسیعی
بزرگی
و مرا هر بار می بخشی.
دلم عجیب گرفته
دکتر می گوید: روده هایم پیچ خورده
می گوید جاده های درونم مارپیچ است و این یعنی من راست نیستم
دکتر می گوید چشم های لوچم به خاطر این است که هرگز راست نگفته ام.
آقا ..
خانم...
من بدبختم
بیچاره ام.
به من کمک کنید
و تو باز هم مثل همیشه
تمام دارایی ات را
دلت را کف دستهای من می گذاری
و می گویی
بگیر
اما دیگر دورش نیانداز
اینبار به سختی پیدایش کردم
توی سطل زباله بود
.
.
.
و من می اندیشم
کدام زباله دان بود
.
شاید همین نزدیکی
شاید هم خیلی دور.

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت22:53توسط غزل | |

 

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت0:33توسط غزل | |