کاغذ کاهی
صبورا الهام(یواشکی های من) کامبیز. مسعود که نمی دونم چرا کرکره وبلاگش را کشیده پایین هیس نازنین و مهربونم نیلسای با احساس سعید صبا ماندا و پیمان خاصی عزیز ببخشید که نبودم. ببخشید که نتونستم بهتون سر بزنم. اسباب کشی و نداشتن نت منو از همه ی شما عزیزان دور کرد. اما برگشتم و قول می دم مثل قبل بنویسم. همه شما را دوست دارم کلی منابع داشت و خلاصه مدام می دیدمش که داره از استادا راجع به منابع ارشد می پرسه و تمام جزوه های تهران را هم تهیه کرده. یه روز توی دانشگاه رفتم پیشش و گفتم: چند تا کتاب می خوام که استاد ( د) گفته شما دارید. لبخند معنی داری زد و گفت:آره دارم. گفتم: می تونید چند روز به من قرض بدید؟ گفت: فردا برام می اره. فردای اون روز توی دانشگاه کتاب ها را بهم داد و وقتی می خواستم ازش جدا بشم گفت: می شه چند دقیقه باهاتون حرف بزنم؟ گفتم: راجع به چی؟ گفت: شما بیایید طبقه سوم اینجا شلوغه. رفتم طبقه سوم. اونجا خلوت ترین جای دانشگاه بود. کنار اسانسور دو تا صندلی پیدا کردیم و نشستیم و شروع کرد به حرف زدن. بیشتر شبیه درد و دل بود. از اینکه به خاطر چه چیزایی از نیلوفر جدا شده. از اینکه فکر می کرده نیلو داره اونو اونطوری می کنه که خودش دوست داره و آزادی عمل را ازش گرفته بوده. از اینکه پدربزرگش گفته بوده بیشتر از ۱۰۰ سکه نمی ذاره مهریه تعیین کنند و می دونسته که مادر نیلو حاضر نمی شه. از اینکه الان که می شنوه همه می گن پیمان نامرد بوده که نیلو را تابلو کرده و خودش رفته پی دل خودش آتیش می گیره. می گفت: سرم به کار خودمه اما نمی دونم چرا نیلوفر نمی خواد سرش به کار خودش باشه و منو فراموش کنه. از اینکه هیچ وقت به نیلوفر خیانت نکرده بوده و چیزایی که راجع بهش گفتن خلاف حقیقته. ازم خواست حرفاشو باور کنم. صداش غمگین بود و من یه آن فکر کردم شاید داره راست می گه. صداقت توی چشماش بود اما دلم می گفت باور نکن. بهم گفت: از امر و نهی خسته شده بوده و این آخری ها مجبور شده بوده بین نیلوفر و خانوادش خانوادش را انتخاب کنه. می گفت: من دیگه نمی تونستم برای خودم پدر و مادر دست و پا کنم. می گفت: مجبور شدم از نیلوفر جدا بشم. مجبور بودم بهش جواب ندم. وقتی از پیمان جدا شدم دلم خیلی به حالش سوخت. به گوش نیلو رسید که با پیمان حرف زدم. سوال پیچم کرد که چی گفتیم؟ من سعی کردم همه ماجرا را نگم. اما بهش گفتم دیگه جایی از پیمان بد نگه. ...... ادامه دارد
گاه سوراخ می کنند
گاه می شکنند
گاه ویران می کنند
و گاه از درون می پوسانند
گاه گمان می کنم این زخم ها فقط در تن من است
گاه می بینم همه جزام گرفته اند.
یکی قلب ندارد
یکی چشم
یکی دهان
یکی هم چون من هیچ
انسان این موجود عجیب
این تکرار خلقت
این یگانه
این یکتا
این منحصر به فرد
چگونه راه ها را می پیماید در حسرت های عجیب و غریب
در امتداد گذشته های از دست رفته
در ابتدای آینده ای نا موزون
این خانه روشن نیست
هرگز هم نبوده
چگونه چراغ را بر دیوارش بیاویزیم
زمانی که بینایی نیست
کورند و کر
فریاد ها همه تابه ی داغ روزگارند
آب و روغن روی آتش
می بینی؟
بی قراری در این سطرهای خاکستری موج می زند
خنده نشان آزادی نیست
آنچه اسیر است تن نیست
ذهن پوسیده از حسرت است.
| Design By : Night Skin |


