کاغذ کاهی
البته اینقدر خودم درگیر بودم و تعطیلات بهم خوش می گذشت که حتی یادم رفت که نیلوفر روز آخر چقدر ناراحت بوده. روز انتخاب واحد ترم ۶ بود. توی دانشگاه داشتم دنبال امضاء مدیر گروه و انتخاب درسا و خلاصه دنگ و فنگای انتخاب واحد از این اتاق به اون اتاق می رفتم که گذرم افتاد به صندوق رفاه. نیلوفر هنوز اونجا کار می کرد اما من همون ترم ۳ امدم بیرون. دیدم آقای کشتکار تنهاست. سراغ نیلوفر را گرفتم گفت: رفته واسه اعتراض. گفتم به چی؟ گفت: به نمره درس انقلاب. انقلاب یکی از درسای تخصصی ما بود که با یه استاد چرند ارائه می شد. تعجب کردم چون اون ترم نیلوفر تمام نمره هاش ۱۸-۱۹-۲۰ شده بود. بچه ها هر کدوم که نیلو را دیده بودند بهم گفتند داشته گریه می کرده. همه هم می گفتند نیلو با هیچ کس حرف نمی زنه چون انقلابش را با ۵/۹ افتاده. باورم نمی شد. توی حیاط دیدمش . رفتمش سراغش دیدم چشماش پر از اشکه. گفتم: نیلو چی شده؟ زد زیر گریه و گفت: زارع انداختم. گفتم: خوب چرا اینقدر گریه کردی نمره هاتو به هر کس نشون بدی می فهمه زارع لجبازی کرده. گفت: دلت خوشه. تعجب کردم. یه دفعه زد زیر گریه. رفتم طرفش و گرفتمش تو بغل. گفت: باورت می شه؟ ولم کرد بدون دلیل. ما قرار بود عقد کنیم. بهم گفت : نمی خوامت. نگاهش کردم. با شک. با تعجب. با کلافگی. پیمان؟؟؟؟؟؟ نه باور نمی کردم. اونقدر حالش بد بود که ترجیح دادم چیزی نپرسم. ******** ترم جدید شروع شد . نیلوفر خیلی ساکت بود. سعی می کرد بخنده. سعی می کرد خودشو عادی نشون بده اما معلوم بود داره از درون می سوزه. بهش می گفتم: با خودت اینطوری نکن. می گفت: یادته پیمان می گفت بدون عشق و نیلوفر نمی تونم زندگی کنم؟ یادته به من می گفت خانومی؟ یادته نازم می کرد؟ پس چرا گفت نمی خوامت؟ چرا گفت از اول نمی خواستمت؟ چرا گفت: دست از سرم بردار؟ می گفتم: لیاقتت را نداشت. می گفت: چی شد که رفت؟ من که گفته بودم مهریه نمی خوام. من که گفته بودم سر صحبت مهریه خودم می گم هیچی نمی خوام. من که بابا و مامان را راضی کرده بودم. گریه می کرد. زار می زد. و من فقط می تونستم بغلش کنم. آب شده بود. گاهی مثل آدمای افسرده به یه جا خیره می شد. گاهی می زد زیر خنده و سعی می کرد بگه من هیچ غصه ای ندارم. از پیمان بدم آمده بود. پیمان توی دانشگاه سعی می کرد طوری وانمود کنه که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده. با دخترا حرف می زد. توی راهرو دانشگاه با دوستای قدیمیش که بعد از نامزدیش با نیلوفر ازشون قطع رابطه کرده بود بگو و بخند راه می اندخت. گاهی مثل جنتلمن ها لباس می پوشی و گاهی لات می شد. دختر های ورودی خودمون سعی می کردند با پیمان حرف نزنند اما وروردی های بعد از ما خیلی دورشو می گرفتند. نیلو هنوز حساس بود. حتی با یکی از این دخترا بحثش شد. اما یه مدت که گذشت سعی کرد بچسبه به درس. رقابت می کرد و می خواست ثابت کنه که از پیمان برتره. واقعا هم برتر بود. پیمان همش دنبال استادا راه می افتاد. یه جور چاپلوسی. انگار می خواست نشون بده توجه استادا به اون بیشتره. سر کلاس جهان سوم به خاطر نیلوفر و یه کمی هم به خاطر خودم با پیمان دعوام شد. البته دعوا بعد از کلاس بود. بعد از کنفرانس پیمان من اعتراض کردم که این کنفرانس نبود و فقط از روی کتاب مارکس روخونی شده. اونم فکر کرد من لجبازی می کنم گفت: چون کنفرانس خودشون سوال پیچشون کردم دارن تلافی می کنن. کار بالا گرفت. استاد مربوط سعی کرد ما را آروم کنه. اما نشد. نیلو کلافه بود. من بیشتر. انگار به بهانه کنفرانس می خواستم چشمای پیمان را به خاطر کاری که با نیلوفر کرده بود در بیارم. استاد سعی می کرد ما را آروم کنه . به هر دو نفرمون حق داد و قائله را ختم کرد. همون موقع بود که افشین یکی از دوستای قدیمی پیمان به نیلوفر گفت : پیمان توی زمانی که با نیلوفر بود و داشت سعی می کرد که بهش ثابت کنه دوستش داره( ترم ۲) به نیلوفر خیانت کرده و با چند نفر دیگه هم رابطه داشته. سمانه هم که پیمان دوست عموش می شد به نیلو گفت: خودم پیمان را دیدم که با یه زن رفتن توی خونه عمه ام که به خاطر نذری خالی بوده و کلیدش دست عموم بوده. نیلو داغ شده بود. آتیش گرفته بود. می گفت: ازش متنفرم اما نبود. از خودش ناراحت بود. شایدم از پیمان. اما گریه هاش دلم را کباب می کرد. یه دفعه ورق برگشت و نیلو هر جا رسید به همه گفت که پیمان بهش خیانت کرده و بهش نارو زده. این حرفا به گوش پیمان هم رسید..... ادامه دارد... وقت از بند رهیدن نرسیده است هنوز باغ پاییز پرست دل ما بی ثمر است باغبان! موسم چیدن نرسیده است هنوز آسمان هم که خود آبستن صد فاجعه است وقت از خاک پریدن نرسیده است هنوز خنده ی وسوسه انگیر شب چشم تو را درد دل آیینه ی دیدن نرسیده است هنوز موعد رویش ما سر زدن از تیرگی و مثل خورشید دمیدن نرسیده است هنوز دهن چلچله را بسته نگه دار عزیز وقت فریاد کشیدن نرسیده است هنوز ناله کن آدمک کوچه تاریک غزل وقت از درد بریدن نرسیده است هنوز ************ دی ۸۱ داشتم با نیلوفر به طرف ایستگاه اتوبوس می رفتم که زد به سرم بریم توی میدون نمازی یه کم قدم بزنیم. به نیلوفر که گفتم قبول کرد. فلکر کردم یه جوری باهاش سر صحبت را باز کنم اما پشیمون شدم. وسط میدون داشتیم قدم می زدیم که نیلوفر گفت؟ دلم واسه آقا کلاغه خیلی تنگ شده. وقتی پیمان بالا بود رفتم دیدم آقا کلاغه توی ماشینش نیست. جاش همیشه جلوی ایینه ماشین بود . من مطمئنم اونو داده به یکی دیگه. گفتم: چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی؟ زد زیر گریه و گفت: تو نمی دونی وقتی دلم می گرفت آقا کلاغه باهام حرف می زد . دلم خوش بود که اگه پیمان کنارم نیست حداقل اقا کلاغه با چشماش حرفامو می خونه. گفتم: نیلوفر یه کم داری زیاده روی می کنی. گفت: تو نمی دونی. نمی تونی بفهمی. بعد دستش را گذاشت روی سرم و گفت: نفرین نمی کنم اما دعا می کنم عاشق بشی تا بفهمی من چی می گم. خندم گرفت. دست کردم توی کیفم و گفت: ببین قول می دی نخوای با خودت ببریش خونه؟ گفت: چیو؟ عروسک را از کیفم در آوردم و گفتم: بیا اینم اقا کلاغه. نزدیک بود از شوق فریاد بزنه. آرومش کردم و عروسک را دادم دستش. مثل بچه ها شروع کرد به حرف زدن با اقا کلاغه. خوب من نمی تونستم درک کنم اما از اینکه خوشحال بود خوشحال شدم. اونجا بود که فهمیدم نیلوفر هنوزم پیمان را دوست داره و فقط واسه خاطر مامان خودش و مامان پیمان داره جلو خودشو می گیره. درست یادم نیست چند روز بعد بود که پیمان توی باغ ارم باز نیلوفر را دید و باهاش حرف زد. نیلوفر دوباره شاد شده بود. می خندید ذوق می کرد و وقتی من می گفتم چرا پیمان هر روز می اد دانشگاه و اینجا می شینه توی امور دانشجویی ؟ نیلوفر یه جوری طرف پیمان را می گرفت. زیاد بهش گیر نمی دادم. همین که خوشحال بود و خودم هم حواسم بهش بود خیالم راحت بود. اما متاسفانه دوباره داستان دیدارهای نیلوفر و پیمان شروع شد و دیدارهای پنهانی تعدادشون زیاد و زیاد تر شد. ترم جدید شروع شده بود و نیلوفر به خاطر حساسیت مامانش و من جلوی من با پیمان حرف نمی زد. آقا کلاغه هم هر روز با من می آمد خونه و فرداش باز توی دانشگاه تا اخر کلاسها پیش نیلوفر بود. زمان می گذشت و ترم تموم شد و باز ترم جدید. و باز امتحانات و .... متوجه تغییر رفتارهای نیلوفر و پیمان شده بودم. دیگه علنی توی دانشگاه با هم حرف می زدند و نیلوفر فقط می گفت: ما مثل دو تا همکلاسی با هم حرف می زنیم اما همه متوجه بودند که روابط این دو تا خیلی نزدیک تر از این حرفها هست. تا اینکه تابستون آمد و رفت و ما واسه انتخاب واحد ترم ۵ رفتیم دانشگاه. روز انتخاب واحد دیدم دستشون توی دست هم هست. باورم نشد. گفتم: چی شده؟ نیلوفر گفت: مامزد کردیم. بالاخره مامانم اینا و مامانش اینا راضی شدن. یه کم جا خوردم. اول باور نکردم اما شواهد درست بود و اونا نامزد کرده بودند. دیگه هیچ چیز اونا را نمی تونست از کنار هم جدا کنه. تمام کلاساشون با هم بود. همه جا با هم می رفتن. از گوشه و کنار به گوشم رسید که پیمان سیگار می کشه. به نیلوفر گفتم و یه کم جبهه گرفت. با پیمان حرف زده بود اونم گفته بود نه اینطور نیست و من واسه ناراحتی معدم خاکستر سیگار می خورم. این دیگه خنده دار بود. نیلوفر ساده بود و تمام حرفهای پیمان را باور می کرد. گاهی نیلو با خوشحالی می آمد و تعریف می کرد که فلان شب خونه پیمان اینا دعوت بودند. یا پیمان خونه آنها بوده یا با هم فلان جا رفتند و لباس واسه عقد دیدند. قرار بود بعد از امتحانا عقد کنند. همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا امتحانات شروع شد. یه چند بار دیدم با هم بحث می کنند. نیلوفر یه کم عصبی بود. پیمان بی خیال بود. آخرین امتحان را که دادیم دیدمشون که از سرویس پیاده شدند . با هم بحث می کردند. نیلوفر ساکت بود. ناراحت بود. من زیاد توجه نکردم. .............. ادامه دارد...
می ایند و می روند
و من به تو که اسمت را گوشه ی کاغذ اول دفترم می نویسی نگاه می کنم.
تو آغازی
آغاز دوست داشتن
آغاز عاشق شدن
آغاز پریدن
آغاز خواستن
آغاز تمنا و
آغاز رسیدن
و آغاز تمام اتفاق های زیبا
تو همانی که باران را می خوانی
ابر را رنگ می کنی
کویر را نفس می کشی
و پاییز را با صدای خش خش برگهای خشکش به بهار هدیه می دهی.
تو همان بوی کال نارنجی
بوی ناب زیتون
بوی عطر سیب
و بوی مست کننده ارکیده
تو همان بهاری
همان تکه تکه های غزل
تو همان پیاده ای هستی که می آید
بی انکه به ماندن بیاندیشد .می رود
تو همان کودکی هستی که پای درخت کهنسالی می نشیند و
گردش سیب را می نگرد
تو همانی که برای من دنیایی
چگونه می توانم سکوت کنم
وقتی تو سر تا پا فریادی
و فریاد بزنم
زمانی که تو سکوت را می اندیشی
چگونه تو را در دست های باد
به بهار هدیه دهم
؟؟؟؟
چگونه از برای خود نخواهمت؟
غزل یعنی تو
غزل یعنی وجود پر از امید تو
اگر نباشی غزل یعنی خاک
خوب می دانم
زندگی را بو باید کنی در کف عطار چرکینی
که می فروشد زعفران ناب استهبان
رندگی را باید ببینی
در نگاه دختری
که یک روز
فقط یک روز است که به دنیا آمده
زندگی را لمس باید کنی در کف دست پیرزنی
که سالها پشت دار قالی رج ها را شمرده و نشمرده گره می زده
زندگی را باید بشنوی از دهان همان مردی که تا آمد بگوید دوستت دارم
باد ها و سیل ها
برده بودند تمام هستی اش را
زندگی یک سیب
یک نارنج
یک ورق کاغذ که زندانبان از حصار میله ها می دهد به زندانیست
زندگی یک انگشت خالی مانده از انگشتر است
زندگی حسرت های ممتد پشت آه های فراوان
من گمانم زندگی اینگونه هم زیباست
نازنینم
زندگی
زیبا می شود
وقتی کسی
یک جعبه ی ناهنگام
می دهد دستت و می گوید
میلادت مبارک
زندگی زیبا می شود
وقتی صدای زنگ خانه
می رسد
و پستچی
از دیاری نه چندان دور
نامه ای اغشته با عطر بهاری
می دهد دستت
و خطش
داد خواهد زد
که:
به یادت بودم و هستم و خوام ماند
آنجا که تو در برابر یک نگاه سرگردان
راه کج می کنی
و از مقابل من مثل یک غریبه رد می شوی
آنجا که هزار بار مرا می شکنی
چشم هایم را که می بندم
در فاصله هر پلک زدنی
یک بار در دستان تو می شکنم
یک بار تکه تکه می شوم
یک بار می میریم
یک بار ....
چشم هایم را که می بندم
به انتها نزدیک می شوم
به همان قصه های ناتمام شب های در بیداری مانده
به همان اشک های روی بالش پری که پنهانی بستر را خیس می کردند
به همان بغض های خشک و نالان دردالود
چشم هایم را که می بندم
به انتها نزدیک می شوم
به همانجا که باکره گی ام را میان دستمالی پیچیدم
و در نهایت دردهای غمگین و شاد
از دستهایت بیرون کشیدم
چشم هایم را که می بندم
به انتها نزدیک می شوم
همانجا که تو را گم کردم
نشانی ات را به انتهایم پست کن
درست کنار آخرین بن بست زندگی تیپاخورده ای که برایم ساختی./
و ذهن من در امتداد این نهایت به جستجوی نشانه هاست
نوری نیست
چراغی نیست
عابری نیست
و حتی پیری که راه را نشان دهد
من از نهایت یک حس غبار الود سخن می گویم
گمانم اینجا همان اخر خط است
شاید هم نباشد
گمانم اینجا جنبنده ها جز حشرات نباشند
شاید هم باشند
گمانم اینجا دفن خواهم شد
شاید هم نشوم
پر از توهم شده ام
من از نهایت توهمات حرف می زنم
نشانه ها را می بینم
چه کنم که ساده لوحانه باور نمی کنم
هنوز گمان می کنم تنها رهگذر این کویم
هنوز گمان می کنم دستهای تو در ذهن من دنیا کاشته است
من از نهایت این دنیا حرف می زنم
خسته شده ام
از راه های اشتباهی که آمده تا به آخر خط برسم
ذهن من در من اشک می ریزد
گمانم دستهای تو دستمال ندارد
گمانم تو سخن نمی گویی
گمانم نمی شنوی
گمانم مرا نمی بینی
من از نهایت این توهم شک آلود حرف می زنم
چقدر به عمق رفته ام
پله ای نیست
تاریکی است
و یک دنیای نمور
نردبان معرفت کجاست؟
صدایم در نمی اید
من مردم
| Design By : Night Skin |



