تبليغاتX
کاغذ کاهی





















کاغذ کاهی

سلام.

فردا تولدمه.

نتونستم خبر ندم.

اخه من همیشه موقع تولدم بچه می شم.

دلم می خواد همه بدونن من متولد شدم.

یه حس خوبی دارم.

تقدیم به همه دوستانی که بهم لطف دارن.

صبورای عزیز و دوست داشتنی

هیس نازنین و حساس

سعید همیشه در جستجو

مسعود مهربان و شوخ

صبا ‌/ سنجاب خانوم/ ماندا/ نیلسا/ یاسر/ پیمان خاصی عزیز و مهربان/

کوچه های خیس/

ناژوانی های گرامی

پائیز

کامبیز

سفیر

آرمیده

پسر کتابفروش

پرت

علی نق نقو

و همه عزیزانی که لطف می کنند به من

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت18:35توسط غزل | |

 

                               

تابستون بود و من بد جوری احساس بیکاری می کردم. یه روز رفتم دانشگاه تا استادم را ببینم که فهمیدم یکی از بخش های امور دانشجویی داره نیروی کار دانشجویی می گیره و من از خدا خواسته رفتم تا حداقل بیکار نباشم.

دستمزدش زیاد نبود اما واسه من بودن توی محیطی که استادم را می دیدم و از بیکاری در آمدن غنیمت بود.

بعد از یه هفته نیلوفر هم آمد سر کار. اما من طبقه بالا توی صندوق رفاه بودم و نیلوفر توی بایگانی.. بعضی وقتها می رفتم پیشش یا اون می آمد پیشم.

گاهی هم با هم می رفتیم توی دفتر استادمون و اونجا می نشستیم.

اون موقع تازه شروع کرده بودم به شعر گفتن و هر روز هر چی می نوشتم می بردم و به استادم نشون می دادم تا برام تصحیح کنه.

تا اینکه بعد از مدتی نیلوفر هم آمد بالا و پیش خودم شروع به کار کرد.

روز تولدش بود. ۵ مرداد.... نیلوفر یه جعبه شیرینی خریده بود و گذاشته بود تا همه بیان و بعد تعارف کنه.

توی اتاقی که ما بودیم چند نفر دیگه هم بودن که همه خیلی با ما خوب رفتار می کردند. اما درست وقتی استادمون هم آمد دیدیم پیمان هم باهاش آمد تو اتاق و کنار میز روبرویی ما نشست.

من یه کم شوکه شدم.

نیلوفر خیلی عصبی به نظر می رسید و دست و پاشو گم کرده بود.

من شیرینی با به همه و از جمله به پیمان تعارف کردم .

از گوشه و کنار شنیده بودم که پیمان خیلی از من دلخوره بابت باز شدن پاش به حراست دانشگاه.

اون روز خوب می تونستم حدس بزنم آمدن پیمان اونجا دلیل خاصی داشته.

از اتاق بیرون آمدم که یه دفعه پیمان هم پشت سرم از اتاق بیرون آمد.

درست یادم نیست چی گفت اما اصل حرفش این بود که می خواست بدونه نیلوفر ازش متنفره یا نه.

من چیزی نگفتم اما فقط بهش گفتم یه خواهش ازت دارم و اونم اینه که آقا کلاغه ی نیلوفر را بدین بهش بدم.

آقا کلاغه عروسکی بود که پیمان به نیلوفر داده بود و بعد که رابطشون قطع شد نیلوفر بهش برگردوند.

این حرف را که زدم پیمان لبخندی زد و گفت: باشه میارمش.

چند دقیقه بعد پیمان آقا کلاغه را از توی ماشینش آورد و داد دستم.

من یواشکی عروسک را ریز مقنعه ام قایم کردم و رفتم توی اتاق و اونو توی کیفم گذاشتم.

نیلوفر چند روز پیش خیلی برای آقا کلاغه گریه کرده بود.

فکر کردم اگه یه بار دیگه ازش حرف بزنه اونو  بهش می دم .

..........

ادامه دارد

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت21:43توسط غزل | |

خوب من خیلی شوکه شده بودم از شنیدن این خبر. فکر می کردم همه چیز یک خواب است که هر آن ممکن است با یک تلنگر به بیداری تبدیل شود.

توی دانشگاه رفتار یمان را هر بار که می دیدیمش زیر نظر می گرفتم. زمزمه ها از گوشه کنار زیاد به گوش می رسید که نیلوفر دارد اشتباه می کند. اکثر کسانی که نیلوفر و پیمان را می شناختند معتقد بودند پیمان فقط قصد سوء استفاده دارد.

پیمان دوستانی داشت که بی راه نیست اگر بگویم در نظر من منفور ترین پسرهای دانشگاه بودند.

شاید یکی از دلایل اسرار من بر بی قابلیتی پیمان معاشرت با همین دوستان بود.

از جمله وهاب و افشین و یکی دو تا دیگر از پسرهایی که هیچ وقت از دیدن انها احساس خوبی نداشتم.

ترم دوم به خاطر اختلاف زمانی کلاس های ما باعث شده بود نیلوفر رفتارش عوض شود و حتی معیارش برای انتخاب دوست هم تغییر کند. یکی دو تا دوست پیدا کرده بود که من هیچ دید خوبی به آنها نداشتم از جمله دختری به نام مریم که تمام دوستان من هم با من همنظر بودند.

مریم دختر خیلی بازی بود. رفتارهایش ، نوع معاشرتش در دانشگاه با پسر ها و حتی دختر ها باعث شده بود اکثر دوستان من دید بدی به او داشته باشند.

یکی دو بار به نیلوفر تذکر دادم اما او می گفت : مریم خیلی دختر پاکی است و تا با او دمخور نشوی نمی توانی بفهمی چه اخلاق ماهی دارد.

یکی دو  بار در کافی شاپ دانشگاه سر میز آنها نشستم تا بلکه بتوانم بر احساس بد خودم غلبه کنم اما فایده نداشت و این احساس هر بار بیشتر شد.

تا اینکه مادر نیلوفر از قضیه معاشرت نیلوفر با پیمان با اطلاع شد.

خانواده نیلوفر خانواده بسته ای بود و چون پدرش ارتشی بود درست مثل یک پادگان نظامی در آن برخورد می شد. با اینکه نیلوفر دختر اول خانه بود و برادری هم نداشت و دو خواهر دیگرش کوچک تر از او بودند اما مادرش که زنی جنوبی و خیلی با دیسیپلین بود و پدرش که خوی نظامی داشت ، جو خانه و نوع تربیت آنها طوری بود که قبول اینکه دخترشان در دومین ترم دانشگاهش دلباخته پسری آس و پاس و البته بی اخلاق شده بود سخت و گران بود.

تا ابنکه مادر نیلوفر و پدرش قضیه را فهمیدند و هر دو به دانشگاه آمدند و قبل از هر تصمیمی با یکی از اساتید که البته معاون دانشجویی دانشگاه هم بود مشورت کردند.

استاد ما که مردی دنیا دیده و سرد و گرم روزگار چشیده بود به آنها گفت  که این رابطه تنها یک رابطه احساسی است و چون این دو انسان از هیچ لحاطی به هم شبیه نیستند باید جلو این رابطه گرفته شود.

و این باعث شد تا مادر نیلوفر از او قول بگیرد که دیگر با پیمان رابطه ای نداشته باشد.

خوشبختانه نیلوفر قولش برایش خیلی ارزشمند بود و درست در اواخر ترم تمام کلاس هایش را با هماهنگی با استاید تغییر داد تا پیمان را در هیچ کلاسی نبیند.

و این کم محلی نیلوفر که البته از سر میل هم نبود باعث شد پیمان برای ادامه ارتباط تلاش بیشتری کند و من هم که نمی خواستم نیلوفر بار دیگر اسیر احساسات شود به استادمان گفتم که پیمان قصد مزاحمت دارد.

حراست دانشگاه پیمان را خواست و تعهد گرفت که دیگر مزاحم نیلوفر نشود.

و ریشه کدورت من و پیمان عمیق تر شد.

تا انجا که پیمان گمان می کرد عامل جدایی او و نیلوفلر من بوده ام.

من البته و صد البته برایم مهم نبود که او چه فکری می کند.

و ترم دوم در حالی پایان یافت که نیلوفر هنوز دلتنگ پیمان بود و در این باره حرفی نمی زد و حتی وانمود می کرد عشقی باقی نمانده اما من خوب می دانستم که او در ظاهر دروغ می گوید و در دل هنوز دلداده ی پیمان است.

..................

ادامه دارد....

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت22:45توسط غزل | |

گاهی توی زندگی آدم ها اتفاق هایی می افته که اگه یکی از بیرون بهش نگاه کنه فکر می کنه: عجب آدم بد شانسی بوده....

می خوام داستان دختری را بنویسم که توی زندگیش اتفاق های متعددی افتاد . اتفاق هایی که می تونست هر کدوم مسیر زندگیش را خیلی عوض کنه و چه بسا اونو به منجلابی فرو ببره که تصورش تن  آدم را می لرزونه.اما ....

سال ۸۱ وقتی وارد دانشگاه شدم آدم های زیادی از اقشار متفاوت و با روحیات متفاوت دوره ام کردند.

کمتر کسی بود که یه بار باهاش هم کلام نشده باشم و حتی به صورت سلام و علیک نشناسمش.

بیشتر دختر ها و گاهی پسر های کلاس را می شناختم و چون ادم شفاف و خوش برخوردی بودم خیلی ها باهام دوست می شدند.

اما نیلوفر دختر قد بلند و مهربانی که به واسطه یکی از همون دختر ها باهاش دوست شدم ورزشکار بود و من ازش خواستم بهم شنا یاد بده.

دختر خونگرم و حساسی بود و عجیب دوست داشتنی....

ترم اول خیلی از کلاس هامون با هم بودیم ولی نیلوفر همیشه ردیف های آخر می نشست و من همیشه ردیف اول. اما به واسطه یه سری چیزا با هم صمیمی شدیم.

توی کلاس زبان من و یکی از پسرهای کلاس که پیمان نام داشت ادعای صدر نشینی داشتیم.

و البته این ادعا توی خیلی دیگه از کلاس ها هم وجود داشت  از جمله مبانی علم اقتصاد که با یه استاد پروازی برگزار می شد.

اما موقع امتحان میان ترم زبان وقتی نمره های زبان روی برد بخش رفت و پچ پچ هایی بلند شد که پیمان سوال ها را که اتفاقی با گروه مخالف یکسان بوده قبل از امتحان به دست آورده و به همین خاطر نمره اش از همه بیشتر شده اعتراض من و به طرفداری از من بقیه بچه ها بلند شد که باید دوباره امتحان برگزار بشه.

تا اینجا داستان هیچ ربطی به نیلوفر نداره اما توی همین مساله و نوشتن نامه به مدیر گروه و استاد مربوطه و حتی به معاون دانشجویی دانشگاه تنها کسی که پشت منو خالی نکرد نیلوفر بود و همین باعث کدورت بین من و پیمان شد و این کدورت توی یکی از کلاس های زبان اوج گرفت تا اونجا که به حتک حرمت من از طرف پیمان منجر شد .

خوب برای من خیلی سخت بود که یه پسر اینطوری بیرون کلاس بهم بگه آره تقلب کردم و خوب هم کردم و توی کلاس خودش را به موش مردگی بزنه و منو محکوم به تهمت بکنه.

درگیری لفظی ما بالا گرفت تا اونجا که من از کلاس بیرون رفتم و به خاطر ناراحتی شدید از حرفهایی که شنیده بودم گریه کردم.

کل کلاس حق را به من دادند و خوب امتحان باز برگزار شد.

اما ازاونجا به بعد من و پیمان خیلی با هم بد شدیم . تا اینکه امتحان های پایان ترم شروع شد و سر آخرین امتحان یعنی مبانی علم اقتصاد من متوجه شدم که نیلوفر یه جورایی به پیمان نزدیک شده.

البته زیاد جدی نبود .

ترم بعد در حالی شروع شد که کلاس های من و نیلوفر کاملا از هم جدا شده بود و جز یک روز اونم برای چند دقیقه همدیگه را نمی دیدم.

اما زمانی متوجه شدم که نیلوفر و پیمان رابطه ای نزدیک با هم پیدا کردند که دیگه کار از کار گذشته بود و تا امدم به نیلوفر بگم که پیمان اونی نیست که تو فکر می کنی خودش پیش دستی کرد و گفت: پیمان ازم خواستگاری کرده.

باورم نمی شد اما خوب شایعات زیاد بود و ناچار باور کردم که نیلوفر خودش می خواد اشتباه کنه.

............................

ادامه دارد....

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت20:36توسط غزل | |

                                              

فردا عروسی اش بود. تنها بود . داشت خانه را تمیز می کرد. دامادش رفته بود برای تدارکات فردا شب.

با خودش فکر می کرد امروز چقدر تنهاست. چرا هیچ کس نبود برایش شعر بخواند. برقصد؟ دست بزند سرش نقل بپاشد و برایش کل بکشد.

با خود فردا را متصور می شد.

لباس سپید. تور سپید .... تاج درخشان... کفش سپید... دسته گل سپید... ماشین گل زده و عزیزی که آمده بود تا خوشبختش کند.

دلهره داشت. حس می کرد نگرانی در زیر پوستش می دود.

.................................

صبح ساعت ۸:

توی آرایشگاه نشسته بود. آرایشگرش وقتی او را دید با لبخندی گفت: نگران نباش.

حتما نگرانی را از چشم هایش خوانده بود.

زن وردست آرایشگر گفت: چند ساعت دیگه اینقدر خوشکل می شی که خودت هم خودت را نمی شناسی.

در دلش به این حرف خندید.

.......................................

ساعت:۱:۳۰ ظهر...

خانمی آمد بالا و گفت عروش آماده است؟

بلند شد. توی لباس سپید خودش را در آیینه تمام قد آرایشگاه ورانداز کرد. راضی بود .

به طرف پله ها رفت . زن کمکش کرد تا از پله ها پایین برود و از او خواست پشت پرده آرایشگاه بایستد تا صدایش کنند.

صدایی گفت: عروس خانم بیا بیرون.

آرام پرده را کنار زد.

عزیز ترین موجود زندگیش به صورتش نگاه کرد و زیر لب گفت: ماه شدی....

........................

ساعت:۸ شب

وقتی وارد باغ شدند هنوز مهمانها نیامده بودند. باد تندی می آمد. احساس می کرد نگران است. از اینکه باغ را خالی می دید نگران تر شد. اما به فاصله نیم ساعت باغ پر شد از مهمان.

با نگاهی به مهمانها فکر کرد چقدر زیاد هستند. نکند پذیرایی ناقص شوند. نکند غذا کم باشد.

چند دقیقه بعد مسئول تشریفات آمد و به داماد گفت: جمعیت بیشتر از تعداد دعوت شده ها هستند. گمانم شام کم بیاید.

چند نفر رفتند تا تدارک شام ببینند. نباید به کسی بد می گذشت.

هنوز نگران بود.

مهمانها برای سلام و تبریک آمدند. با خوشرویی با همه دست داد. دایی هایش. مادربزرگش. خاله اش همه انجا بودند.

چقدر جای مادرش خالی بود.

این  دلتنگی در چشم های پدرش هم موج می زد.

****************************

ساعت:۱۰:۳۰

شام سرو شد. نگران بود. خسته بود. فکر می کرد کاش زود تر تمام می شد و او چشم باز می کرد و می دید صبح شده.

*************************

ساعت:۱:۳۰ بامداد

سوار ماشین بود و توی خیابان های شهر به طرف خانه می رفتند.

اشک توی چشم هایش موج می زد. به عزیز ترین موجود زندگیش گفت: می دونستم که همه راضی نخواهند بود.

***********************

صبح ساعت:۱۱

به خانه مادربزرگش رفت و کادوهای دایی ها و خاله و مادربزرگ و پسردایی و دختردایی را پس داد. با یک نامه....

باید می ماندید و مرا همراهی می کردید.

********************

تمام

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت21:49توسط غزل | |

سلام . می خوام یه مسابقه بذارم توی وبلاگم و به برنده هم یه هدیه می دم.

و اما موضوع مسابقه:

قشنگ ترین مطلب و جالب ترین مطلبی که توی وبلاگ من خوندید چی بوده.

خواهش می کنم هر کس جواب می ده آدرس ایمیلش را هم بذاره تا در صورت برنده شدن باهاش تماس بگیرم.

و دلیل تون را هم واسه انتخاب مطلب مورد نظرتون بنویسید.

ممنونم/

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت1:27توسط غزل | |