تبليغاتX
کاغذ کاهی


کاغذ کاهی



سلام ای سایه ی سالار سروناز

سرور سار و سحر و شوق عشق ورزی

سپیده سیل سوسن در سمن با ما

سمن با ساعت سرشار سرسبزی

.............

زمین هم پوست می اندازد امروز.

چه حس غریب.

یادش به خیر

سال ۸۱ نوروز ۳ فروردین

یادش به خیر من و یک دنیا حرف . یک دامن تفکر و یک بغل عشق

من و یک حس غریب

من و مستی

من و .........

یادش به خیر بهار مست بودم.

فیلم پری را دیدم مستیم سرگشتگی ام صد چندان شد

یادش به خیر

اسپند روی اتش شدم.

بال در آوردم

و حالا حسی عجیب دارم

به همهی آنها که بی نهایت دوستشان دارم

دیده ها و ندیده ها

می گویم:سال نو مبارک. نوروزتان پیروز. هر روزتان نوروز

به    پائیز

به گردون

به مشاطه

به نارنج و ترنج

به رابعه

به بهار

به زیتون

به کوچه های خیس( که بی نهایت ............. دارم)

به قاصدک در باد

به خواب خوب

به رابطه

به نیلسای عزیز

به ماندا

به پسر کتابفروش

به صبورای دوست داشتنی

به سنجاب خانم

به ...............

و به محمد عزیزم که تمام وجودش عشق است

به پدرم

به خواهرم

به برادرم

و به استادم که بی نهایت دوستش دارم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:7 توسط غزل| |

دیروز زندگی من در خود یک نوزاد زایید.
یک نوزاد 1 روزه. دکتر ذهنم گفت زنده خواهد ماند
دکتر احساسم یک پرستار اختصاصی به من داد تا نوزاد را مراقبت کند
و من مادری بودم که در یک روز سینه های معرفتش پر بود از شیر...
اما نوزاد من مثل دیگر نوزاد ها نبود
به جار زبان دفتر داشت
به جای دست قلم
به جای چشم یک دنیا منظره ناب
به جای دل یک دامن حوصله
و من بی حوصله از نوزاد عجیبی که زاییده بودم
اما در انتهای روز
نوزادم را در اغوش گرفتم
به باغچه آمدم
و او را زیر درخت بید خواباندم.
سینه در دهانش گذاشتم
و ناگهان حس کردم
باید کاری کنم.
عابری آمد
نوزاد را دید
گفت: اسمش چیست؟
گفتم: غزل
عابر گفت: دختز است؟
گفتم: مگر فرقی می کند؟
گفت: نه
نمی دانستم دختر بودن چیست
نمی دانستم پسر بودن را چطور باید ببینم
نوزاد من فقط غزل بود
چشم هایش سرشار از من
و گریه هایش .........آه دلم کباب شد
گریه نکن عزیزکم
حالا نوزاد یک روزه ام
به اندازه 4 سالگی رسیده است.
گمانم باید چهار سالش باشد
شاید هم کمی بیشتر
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:32 توسط غزل| |

روی زمین نیستم

روی شانه های باد نشسته ام

بالا و بالا تر

یک شب خواب دیده بودم با باد رفته ام

دوستم می گفت باخنده: باد آورده را باد می برد....

من همیشه چشم هایم را می بستم

دوستم می گفت: عینک سپر چشم است باز کن ببین چطور باد می زند زیر برگ ها!!!

من جرات نمی کردم چشم هایم را باز کنم/

دوستم می گفت: قدت کوتاه است.

من قدم را متر نکردم.

هر وقت پرسید گفتم: نمی دانم.

همین طوری یک عدد می گفتم.

دوستم می گفت: کفش های پاشنه دار بپوش.

من حوصله تاق تاق کردن پاشنه کفش را نداشتم.

دوستم می گفت: آرایش کن.

من صبح ها دیر بیدار می شدم. وقت نداشتم.

دوستم می گفت: چرا ابروهایت را درست نمی کنی؟

من آرایشگاه نمی رفتم.

دوستم می گفت: لنز رنگی برای چشم هایت بگیر

من از گذاشتن لنز می ترسیدم.

دوستم می گفت: اینقدر کتاب با خودت نیار دانشگاه.

من همه کتاب هایم را توی کوله می گذاشتم و می بردم دانشگاه.

دوستم می گفت: به حرف هیچ کس گوش نده.

من به حرف هیچ کس حتی دوستم گوش نمی دادم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 21:46 توسط غزل| |

چند روزی بود که حالم خیلی گرفته بود و به قول معروف قاطی قاطی بودم. به همه می پریدم و مثل خروس جنگی ها مرتب دعوا راه می انداختم.

خودم هم نمی دونستم چمه اما هر چی بود بد جوری منو داشت  می خورد.

خلاصه حسابی افسرده شده بودم تا دیشب که زدم به سیم آخر.

چه شبی بود بعد از کلی دعوا و مرافه با بهترین موجود زندگیم و کلی گریه و پشیمونی از این رفتار خواب بدی هم دیدم که باعث شد صبح خیلی آشفته باشم. اما با دیدن خواهرم و شوهر خواهرم یه کم حالم بهتر شد.

اما ساعت ۱۱/۵ فهمیدم که شوهر خواهرم تصادف کرده . البته خدا را شکر خودش چیزیش نشده بود اما ماشینش تقریبا نابود شده.

دلم خیلی سوخت. آخه هفته دیگه می خواستند برن تهران.

خیلی دلم گرفته. ناراحتم و از طرفی احساس افسردگی می کنم.

کاش یه خبر خوب می شنیدم

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 21:49 توسط غزل| |

 

 

                                                     

تا حالا لحظه تولد را متصور شده اید؟

من تا امروز ندیده بودم یه بچه چه طور به دنیا می اد؟

همیشه فکر می کردم خیلی راحته.

اما امروز یه کلیپ از یه زایمان طبیعی دیدم که باعث شد به عنوان یک زن از خودم انتظار داشته باشم که بیشتر مطالعه کنم.

چند تا وبلاگ پیدا کردم و چند تا سایت.

چند سال پیش توی برنامه ای در کانال وکس آلمان زایمان در اب را دیده بودم

فکر نمی کنم در ایران این روش وجود داشته باشه یا اگر باشه به تعداد محدود.

اما چیزی که باعث شد این مطلب را بنویسم این بود که بگم واقعا باید قدر مادر را دانست

نمی دونم تا حالا جاییتون زخم شده؟

دیدید چقدر درد داره؟

خوب حالا فکر می کنید درد زایمان چقدر باشه؟ قطعا خیلی زیاده.

وقتی بچه بودم و پسر داییم به دنیا آمده بود من رفتم پیش زندایی ام و بهش گفتم: چطوری از شکمتون آمد بیرون؟

زندایی ام گفت: زور زدم تا بیاد بیرون.

من فکر کردم چون از پیمان خسته شده بوده اوردتش بیرون اما واقعا ..........

نمی دونم

وقتی فکر می کنم یه روز خودم باید مادر بشم توی خودم این شهامت را احساس نمی کنم.

لطفا بهم نخندید.

این یه حرف جدیه.

 

                                         

نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 18:13 توسط غزل| |

سال ها می گذرد
از زمانی که خاطره شده در ذهن زنی که
کوچه های اضطراب را
از میان لحظه های پر تردید مردی
طی می کرد
از میان کوچه های که هر مترش را
را نگاه های سرزنش آمیز
با دست های خشمگین
و با فریاد های عصیانگر مرد طی کرده بود
از میان خیابانهایی که
عابرانش تک تک
شاهد شکستن و خرد شدن بودند
از میان باغ هایی که
درختانش
شاهد اشک ها بودند
سالها می گذشت
و امروز
پس از آن همه سال
زن به دنبال همان عصیان
همان تردید
همان خشم
همان فریاد
همان سنگ های اضطراب
نقشی می بیند
از دست های پاک و بی ریای انسانی
که بوی عشق می دهد
بوی صفا
بوی ساخته شدن و ساختن
سالها می گذرد
ترک ها التیام یافته
زندگی گذشته: آمده و رفته و باز خواهد آمد
و در باغچه ای سبز
زنی به دنبال برگ های چنار پیری آمده
و زنی به دنبال قدم های پیاده های رهگذر کوچه های احساس
و زنی به دنبال کودکی
و زنی به دنبال مادری
و زنی به دنبال شوهری
و زنی به دنبال معشوقی
و زنی به دنبال خود
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 23:58 توسط غزل| |

من اصلا نمی دانم چه طور باید این مطلب غیر شاعرانه را اینجا بگذارم.

اما از همه می خواهم راجه به این نوشته نظر دهند و  اگر نمی توانند نظر دهند از بزرگترهایشان بپرسند و اینجا بنویسند.

چند شب پیش دوستی تماس گرفت و ما را به خانه شان دعوت کرد.

و از ما پرسید چه روزی راحت تر هستید ؟ ما هم که عصر های جمعه دلمان می گیرد گفتیم جمعه که هم بگذرد هم ....

خانم دوستمان آشپز ماهری است(البته طبق گفته خودشان)و بر اساس ویزای اسکیل کوکینگ اقدام به مهاجرت به استرالیا کرده اند و خلاصه ما از چند وقت پیش گفته بودیم که باید یک بار دست پخت خانم را بخوریم.

آنها هم ما را دعوت کردند و ما جمعه یعنی امروز عصر آماده شدیم که برویم خانه این دوست عزیز.

دوست گرامی گفته بود زود تر بیایید تا دور هم باشیم و صحبت کنیم و قرار بود ما ساعت ۵ برویم اما از آنجا که همیشه نمی شود زیاد روی وقت شناسی حساب کرد ساعت۵  شد۸.

رفتیم با یک جعبه شیرینی(آخه اولین بار بود که به خانه دوست عزیز می رفتیم)

پذیرایی چای و شیرینی(شیرینی خودمان) انجام شد و از آنجا که هم ما و هم آنها متقاضی امتحان زبان ای ال تی اس(آیلتس) در ۳۰ فروردین ۸۷ در باکو هستیم صحبت از زبان و متد های مطالعه شد و حسابی بحث گرم شد.

کم کم من پیش خودم گفتم عجب آشپزی است که بوی غذایش نمی اید.

آقای شوهر هم که حسابی گرم صحبت بود . دختر کوچک دوست عزیز هم مدام شیطنت می کرد.

ساعت ۱۰ دوست عزیز رفت که به دوستش زنگ بزند و راجع به کاری تذکری بدهد.

من پیش خودم فکر کردم هر چیزی که می خواستند بپزند تا حالا باید آماده شده باشد.

اما عجیب بود که خانم دوست عزیز اصلا برای سر زدن به غذا به آشپزخانه نمی رفت.

ساعت تند تند رد شد تا عقربه آمد روی ۱۲

عجب پس از شام خبری نبود. از طرفی با خودم می گفتم اگر به آقای شوهر اشاره کنم که برویم ممکن است دوست عزیز و خانم محترم بگویند عجب آدم های بی شعوری هستند که نمی دانند ما برای شام دعوتشان کردیم یا چقدر هول هستند که زود تر شام بخورند. از طرفی ساعت از ساعت معمول شام خوردن گذشته بود.

آقای شوهر اتفاقی چشمش به ساعت افتاد و گفت: خوب دیگه خیلی دیره ما رفع زحمت کنیم.

جالب اینجاست که دوست عزیز و خانم محترم حتی نگفتند شام در خدمت باشیم.

من حتی پیش خودم گفتم من که رویم نمی شود به آقای شوهر بگویم چی شد که اینطوری شد.

تا سوار ماشین شدیم(۱۲:۲۰)آقای شوهر گفت: چی شد؟

حالا فکرش را بکنید ساعت ۵/۱۲ توی شهر دنبال رستوران بگردی تا یک چیزی بخوری.

شما اگر بودید چی فکر می کردید.

من اصلا نمی دانم باید چطوری حال اینها را بگیرم.

چطوری باید بگویم بابا شما دعوت کرده بودید.

چطوری باید حالیشان بکنم که این رفتارشان را توضیح دهند.

اصلا این رفتار طبیعی بوده یا نه؟

من خیلی املم یا واقعا  یک جای این بساط لنگ بوده.

شما یک نظری بدهید

نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 1:46 توسط غزل| |

چشم باز کردم و دیدم درون دشتی سبز
درختی دور خود می چرخد
درختی که برگهایش شبیه سیب بود
قرمز و بوی زیتون می داد
و زیر پایش پر بود از برگهای زرد و نارنجی خشک
و پسری دستهایش را در جیبش فرو کرده بود
و زیر درخت قدم می زد
خم شده بود و می خندید
لبخندش اگر چه پر بود از دندان
اما صدای گریه می داد
و ان طرف تر دخترکی
دفترچه ای در دست داشت
دفترچه ای که هر برگش را با گلی اراسته بود
و روی هر گلبرگ اشکی ریخته بود
و روی هر اشک قطره خونی گذاشته بود
و ان سو تر پیری فرزانه
هزاران دفترچه داشت
در هر دفتر هزاران سخن
هزاران شعر
و با هزاران عابد دیگر مراقبه می کرد
و از هزاران جای دیگر زمین سراغ می گرفت
و زبر درخت
زنی پوسته ی خود را می کاوید
ترک می خورد
و پروانه ای بیرون می زد
و پر می گشود
و به اسمان می رفت
ابری در اسمان ناله می کرد
و بارانی می بارید
و پسر چتر نداشت
و دختر چتر نداشت
و پیر فرزانه چتر نداشت
و زن چتر نداشت
و درخت برگی برای حصار نداشت
باران می بارید
اما زمین خشک بود
مثل کویر
و باد می وزید
و وحشیانه می وزید
و خاطره ی کوچه های خیس در دل باران
می مرد
و تصویر خشک و زردی نمایان می شد
و زمین می گشت
و درخت می گشت
و پسر قدم می زد
و دختر شعر می خواند
و پیر مراقبه می کرد
و انجا سرزمینی بود
که همه می خندیدند و می گریستند
و همه فکر می کردند
:
آه چقدر خوشبختیم
و پروانه هنوز در اسمان بود

نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 1:44 توسط غزل| |

من اما در گذرگاه کبود فاصله های کال و یخ بسته
به دنبال روزنی می گردم
تا شاید راهی به انسوی نگاه تو بیایم.
شاید زندگی بتواند
مرا با تو همگام کند
اما زندگی پا ندارد
زندگی سر ندارد
زندگی حتی نمی تواند حرف بزند
من به زندگی بی پا و سر و زبان خود می نگرم
و تنها نقشی از تو
در حباب های رنگی می بینم
نوری می تابد
بادی می وزد
و حباب ها می شکنند
تو با حباب ها رفتی
و من باز
به زندگی بی سر و بی پا و بی زبان خود چشم می دوزم
راستی چرا زندگی مثل مرگ نیست
مرگ را خوب می توانم متصور شوم
.................
باد هنوز هم می وزد
نور می تابد
و صدای در های درگاه زمان به گوش می رسد
اینجا هیچ کس به انتظار من ننشسته
اینجا تاریکی خانه کرده
اینجا برای تو هم نا اشنا است
اینجا خانه ی دل من است
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 23:0 توسط غزل| |

عابری روی کاغذهای دفترم قدم می زد

و نقش تو را مدام در سرم رقم می زد

و هیچ کس مرا به عمق  تو نخواهد برد

به جز غزل که از تو برایم ورق می زد

هزار ثانیه هم اگر مرا صدا می کرد

برای بار هزارم مرا به هم می زد

من آن ترنم اشکم که در دل شب

تو را به انتها رسانده و از عشق تو دم می زد

ببخش اگر حادثه هم مرا از تو ربود

شتاب کن که باد هم تو را به غم می زد

***********

چقدر دلم هوای گفتن دارد اما تو جواب  نخواهی داد.

می دانم خسته ای و هزار بار خسته تر از من

اما دلتنگت هستم.

مرا به خودت راه بده

من هم کودکم.

مرا به کودکیت راه بده

شاید این بار

بتوانم جزیی از کودکیت باشم

جزیی از خنده هایت

اگر بخندی

نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 22:18 توسط غزل| |

به انتها نزدیک می شوم

به انتهای خودم.

از مسیر نگاهم رد شدم

به باریکه راهی رسیدم

گمانم مچ دستم بود

دو رگ از آن چون دو چویبار باریک رد می شد

من تمام خستگی ام را میان انگشتهایم فشردم.

روی کلید ها فشردم

تو را نوشتم

تو را صدا زدم

تو را نفس کشیدم.

تو را نقاشی کردم

و در انتها خودم را به انتها رساندم.

من تو شده بودم.

پایان من اغاز تو بود

تو در من شکفتی

ترانه خواندی

خندیدی

اشک ریختی

و از میان باریکه راه به نگاهم قدم گذاشتی

و بر گونه هایم چکیدی

گرم

لطیف

قطره قطره

تو در من زنده شدی

در من مردن را به دار اویختی

و من باری دیگر سجده کردم

به درگاه خدا

که تو را در من نهاد

تو هنوز هم در من ترنم شعری

من هنوز هم برای تو می سرایم

تو هر شنبه شکوفه می زنی

هر یک شنبه گل می دهی

هر دوشنبه گلبرگهایت را به نمایش می گذاری

هر سه شنیه عطراگین می شوی

هر چهار شنیه اوج می گیری

هر پنج شنبه جوانه می زنی

و هر جمعه گلبرگی تازه را برای فردا به من هدیه می دهی.

تو هفت روز هفته ای

تو ۱۲ماه سالی

اما فقط یک فصلی

پائیز

نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:44 توسط غزل| |

باز من ديوانه ام ,مستم.
باز مي لرزد, دلم ,دستم.
باز گويي در جهان ديگري هستم.
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را, تيغ.
هاي نپريشي صفاي زلفکم را, دل !
و آبرويم را نريزي ,دل !
-آي نخورده مست-
...........................................
پاییز اگر بیاید اینجا را ستاره باران خواهم کرد.
برایش بهار را بر سر خوان خواهم نشاند.
برایش غزل خواهم سرود.
عشق خواهم سفت
نور  خواهم ریخت
پاییز اگر بیاید شاعری ام با تمام باکرگیش به عقدش در خواهم آورد
و برایش آیه های عشق را زمزه خواهم کرد
و بیت های ناب به پای مردانه اش خواهم ریخت
تا باور کند که عشق یعنی شکیبایی
عشق یعنی باور رنگ ها
عشق یعنی بر دری کوبیدن بی انکه انتظار جوابی در پس کوبش باشد.
عشق یعنی نقش روزن روی میله های مابین من و تو انداختن با قلم تخیل.
و تو همیشه می گفتی من تخیلم را به پرواز در می اورم
می گفتی تخیل از دانش برتر است و این را انتیشتین گفته.
پاییز من بیا که اینجا غربت نشین شده ام.
بیا که دلم هوایت را کرده.
بیا که اگر تمام سطر های دلتنگی ام را هم بسرایم باز نمی توانم به علی بگویم پاییز خود شکیبایی است.
من از تصور وجود تو در این خانه تنفس را تجربه می کنم و از اندیشه ی نبودنت مرگ خود را در خود. مرگ غزل را در دل عاشق.
پاییز من بیا
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 19:28 توسط غزل| |

تو هنوز هم دختر دوست داری مگر نه؟

می دانی تو شبیه دایی من هستی. نمی دانم قبلا گفته بودم یا نه؟

او هم عاشق دختر است اما سه تا پسر دارد.

مثل تو.

می دانی من هم عاشق دختر هستم. دختر یعنی محبت. یعنی صفا.

دختر یعنی عطوفت.

دختر یعنی عشق یعنی احساس.

دختر یعنی یک رنگی.

وقتی کوچولو هست آدم دلش می خواهد بغلش کند و ببوسدش.

راستی می دانستی بابای من هم عاشق دختر است؟

اصلا نمی دانم چرا دارم اینها را می نویسم.

اما تو که نمی خوانی.

نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 15:7 توسط غزل| |


Design By : Night Skin