کاغذ کاهی
حتی دیگر پیغامی هم برای من نمی فرستی. حتی دیگر به سرزمین قرارمان پا نمی گذاری. دیگر نمی نویسی. دیگر حضورت اینجا برای من ملموس نیست. نمی دانم. مثل این است که تمام درختان را تو گرد هم جمع می کردی. مثل این است که تو می دانی اگر زیتون در بهار بوی نارنج و ترنج می دهد اگر سیب در دست عابر پیاده است و اگر بهار در امتداد پائیز می اید اگر تمام درختان در دور زمین گردون می چرخند و اگر غزل برای مشاطه از کویر می گوید تمام اینها برای خاطر آن است که تو بخوانی و بدانی همه اینجا به یادت هستند. نمی دانم می دانی یا نه؟ نمی دانم آیا تو هرگز برای اینکه یادت بماند چشم های خیس غزل خسته از سرودن بیت های سرد و یخ بندان زمستانی است به خودت زحمت آمدن به خانه درختان را می دهی یا نه؟ نمی دانم آیا سیب را گاز خواهی زد ؟ آیا زیتون را بو خواهی کرد؟ آیا بهار نارنج را .....آه تو هرگز باور نمی کنی چقدر دلم برایت تنگ است. هرگز باور نمی کنی چقدر رنگها بدون تو بی رنگند. چقدر بی تو این خانه تهی از شکیبایی است. تو هنوز باور نکرده ای که چقدر جایت خالیست روزهای آفتابی و ابری را روزهای شادی و غم را روزهای با تو و بی تو بودن را یادم می اید اتاق ۱۱۰..... یادت هست؟ راستی یادت هست یک روز سر کلاس سرفه ات گرفت؟ من ردیف جلو می نشستم. رفتم برایت آب آوردم . فکر کنم لیوان حنیفه را گرفتم. یادت هست آن روز۱۰/۲/۸۲ که تو یک سررسید به من هدیه دادی؟ یادت هست توی دفتر بخش گفتی من یکی از بهترین شاگردهایت هستم؟ من همیشه بابت این موضوع به خودم می بالیدم. یادت هست هر وقت می آمدم توی دفترت سرت شلوغ بود و کلی آدم می امدند که با تو حرف بزنند؟ من می گفتم کاش یکی می آمد حالت را بپرسد بدون اینکه درخواستی داشته باشد تا تو از خستگی در بیایی. یادت هست گاهی ایمیل های کوتاه برایم می فرستادی؟ راستی من دستخط تو را روی لوح فارغ التحصیلی ام دارم. با یک شعر زیبا. نمی دانم آیا آن را با رغبت نوشتی یا به اجبار. راستی یادت هست توی پله ها گفتم تهمینه شدم؟ تو یکه خوردی. من سرخوش بودم و نفهمیدم چرا توی سالن موقع پرسش و پاسخ آنطوری نگاهم می کردی. حتی وقتی به من گفتی می ترسم تو را از دست دهم. کاش آن موقع ته چشم هایت رد پای آینده را دیده بودم تا حالا اینقدر خجالت زده ی چشمهای بارانی و آسمانی ات نباشم. یادت هست چقدر برای درس احزاب التماس کردم و مدیر گروه قبول نکرد و من یک جلسه آمدم سر کلاس؟ راستی چرا وقتی بعد از ۱ سال و اندی سر کلاس تئوری آمدی جلسه بعد دیگر نیامدی؟ من فکر کردم شاید بتوانم بگویم چقدر متاسفم اما فرصت نشد. تو دسته کلیدت را توی کلاس جا گذاشتی و من آن را برایت آوردم اما تو فرصت ندادی بگویم به خاطر همه چیز متاسفم. تو خیلی بزرگی. خیلی خوبی و خیلی مهربانی. هروقت فکر می کنم که چقدر عذابت دادم از خودم بدم می اید. من برای همه ی روزهایی که یاد تلخی من آزارت داد معذرت می خواهم. تو هنوز هم مرا به اوج احساسات پاک شاعرانه می بری. هنوز هم در من ترنم شعری. هنوز هم آوی فصل هایی. هنوز هم برای من آسمانی. می دونم هیچ وقت نمی خونید. اما من می نویسم. وقتی گفتید شاید برید اونم..... نه باورم نمی شه. نمی تونم باور کنم. مثل ۴ سال پیش بازم همون حکایت همیشگی. یادتونه؟ چقدر گفتم نه؟ یادتونه؟ شاید فراموش کردید هر وقت حرف رفتن می زدید من بغض می کردم و می گفتم اونجا جای شما نیست. هنوزم فکر می کنم وجود شما واسه اونجا زیادی بزرگه. اونجا پر است از ادم های قد کوتاهی که بلندی آسمانی شما را نمی بینند. اونجا پر است از ادم هایی که نوک دماغشان برایشان دور ترین نقطه روی زمین است. شما را چه به انجا؟ من هنوز نفهمیده ام چرا می خواهید بروید. شاید اونجا بهتر باشه. شاید شیک و دهن پر کن باشه اما جای شما میون دل ماست. میون دل ماهایی که به قلم زدن شما توی یک صفحه ی مجازی دل خوش کردیم که هر وقت می نویسید یعنی هنوز ما را برای همصحبتی قبول دارید. پس چرا می خواهید این همه قلب مهربون را بگذارید و بروید جایی که پر از سنگ است. ؟؟؟؟؟ حقیقت اینه که دیگه نمی تونم بنویسم. چیزی واسه نوشتم نمونده. اون وقتا می نوشتم و اره می کردم. حالا می نو یسم و ذخیره می کنم. خودم هم عقم می گیره از این نوشته ها. اما چاره چیست. دارم سعی می کنم با خودم اشتی کنم. با خود خودم. با همون خودی که گمش کرده بودم/ همون که کلی سعی کردم تا پیداش کنم حالا هم که پیداش کردم باهاش غریبی می کنم. فکر می کنه من فراموشش کردم. نمی دونه که ازش خجالت می کشم/ یه جورایی شرمندش شدم. خنده داره. بی خیال از میون ادم های که خدا افریده یکی دیونست یکی عاقله. من از اون یکی های دیوونه شدم. عجب حکایتی شده.
یک آسمان قحط کبوتر که بی خیال
من یک تباه تباه و تباه تر
من یک همیشه بی سر و همسر که بی خیال
من چیستم بدون تو ؟ چیزی شبیه تو
خودخواه. بی دلیل . ستمگر که بی خیال
من تا همیشه مثل غزل تکه پاره ام
دیوان زخم های مکرر که بی خیال
من عشق من دروغ من آری خود توام
تو عکس آن دلیل بیاور که بی خیال
من با تعفن مزمن که ای دریغ
من بی تو از همیشه لجن تر که بی خیال.
××××××××××××
زندگی خواهد گذشت حتی اگر تو در آن قدم نزنی. حتی اگر نباشی که بگویی چقدر نگرانم هستس.
حتی اگر بگویی می مانی اما نمانی.
زندگی خواهد گذشت حتی اگر به تمام حرفها و قول هایی که داده ای عمل نکنی. حتی اگر در یک, شنبه مرا به انظار روزهایی که نمی دانم چند شنبه هستند بگذاری برای دیدن خود.
زندگی می گذرد حتی اگر وقتی دارم می ایم به طرفت و تو داری از طرفی دیگر می روی و روی گوشی من پیغام می اید که دارم می روم. تا شنبه خدانگهدار.
زندگی می گذرد اما هرگز آنگونه بزرگ نخواهد گذشت که کودکی مرا با خود ببرد.
هرگز آنگونه لطیف نخواهد گذشت که تمام سختی هایش را فراموش کنم.
تو خود می دانی که اگر تمام شکلات های دنیا را هم به تو دهم باز لحظه های من بدون حضور تو تلخ ترین قهوه های فرانسوی خواهند بود.
تو می دانی که اگر نباشی من برای هیچ کدام از اهالی زمین و آسمان نخواهم سرود.
تو می دانی که من ............
بی خیال تو همه ی اینها را می دانستی و باز رفتی.
فقط خوشبخت باش تا باور کنم که اگر تنها هستم تو در سویی از دنیا داری خوشبختی را تجربه می کنی.
من از لحن کلامت درختها را در ذهن خود نقاشی کردم و لبخند زدم که تو هنوز هم کودکی.
تو گفتی: من پیر شده ام؟
من گفتم: نه اصلا عوض نشده ای.
و تو خندیدی و گفتی این خاصیت کودکی است.
من به کودکی تو حسودی ام می شد . چه ساده حرف هایت را در سکوت اعلام می کردی و من تک تک کلمات را می خواندم.
یادم رفت بگویم چقدر دوستت دارم. نه یادم نرفت. ترسیدم بگویم و تو بزرگ شوی. خودم بزرگ شوم و باز جدایی....
این بار همه ی احساساتم را برایت سه نقطه کردم.
تو معنایش را خواهی فهمید. می دانم که می فهمی حتی اگر هیچ گاه جواب ندهی.
همین که بدانی چه می گویم کافیست حتی اگر جواب ندهی.
| Design By : Night Skin |


