تبليغاتX
کاغذ کاهی


کاغذ کاهی



مثل سگ پاچه م گیرم. یه وقت خوبم یه وقت عذاب دنبا را به خودم و همسری می دم. لجبازی می کنم و بعد هم از کارم پشیمون می شم. جالبه که تا می خوام قهر کنم از تنهایی باز پشیمون می شم و خودم می رم منت کشی. من توی قهر کردن هم اصلا مهارت ندارما.....

بی اندازه دلم می گیره. حوصله ام سر می ره. می ام خونه دلم می خواد بیرون باشم می رم بیرون زود می خوام برگردم خونه.

دوست دارم همه فقط بهم محبت کنند.

دلم می خواد همه درکم کنند.

دلم واسه یه مسافرت لک زده.

هی به همسری گفتم بیا بریم کیش اما گفت شاید به زودی نمایشگاه باشه از طرف شرکت بخواد بره منو هم می بره. 

دلم می خواد خونه را عوض کنیم. خیلی برام تکراری شده.

دوست دارم برم یه دل سیر خرید کنم ....

دوست دارم برم پیش استادم و باهاش حرف بزنم اما خیلی گرفتاره. روم نمی شه برم.

دلم واسه دوستم رابعه تنگ شده اما اونم گرفتاره.

از خودم خسته می شم. احساس می کنم دیگه خودمو دوست ندارم.

از دیدن خودم توی ایینه لذت نمی برم.

به تغییر نیاز دارم.

دیشب فبلم درباره الی را برای بار دوم دیدم و تا خود صبح داشتم بهش فکر می کردم.

گاهی به صحرا فکر می کنم. 

اصلا ثبات ندارم.

نمی دونم خوشی زده زیر دلم؟؟؟

امروز خیلی همسری را اذیت کردم.

البته تقصیر اونم بودا.

مثل قبلا دلم نمی خواد برم حمام. حوصله کتاب خوندن ندارم.

وقتم به شدت تلف می شه و آخرش می بینم هیچ کاری نکردم.

خدایا مرا به راه راست هدایت بفرما.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 18:46 توسط غزل| |

از در آزمایشگاه می رم تو و از توی کیفم رسید را در می ارم و می ذارم روی پیشخون و رو به خانم پشت پیشخون که مقنعه اش را خیلی مرتب و با وسوار پوشیده و کل موهاش را پوشونده می گم: عذر می خوام جواب ازمایش می خواستم.

نگاهی به من و بعد نگاهی به رسید می کنه و رسید را بر می داره و می گه چند لحظه لطفا صبر کنید.

روی پاهام بند نمی شم. نمی تونم روی صندلی هم بنشینم.

نمی دونم چند بار از جلوی پیشخون تا جلوی در الکترونیکی آزمایشگاه زمین را متر می کنم و با صدای تاق تاق پاشنه ی کفشم پر از اضطراب می شم و باز نفس عمیق می کشم.

صدای خانم متصدی را می شنوم که می گه: می تونید چند لحظه صبر کنید تا جواب را تایپ کنند؟

با اینکه خیلی خیلی عجله دارم لبخند می زنم و سعی می کنم آروم باشم.

می رم روی صندلی آبی رنگ می نشینم و پاشنه ی کفشم را با صدای تیک تاک ساعت می کوبم روی زمین.

به ساعت روی دیوار نگاه می کنم.

ساعت ۶:۱۵ هست.

دوباره بلند می شم و راه می رم.

نمی دونم چند بار اما راه میرم و راه می رم.

توی خودم فرو می رم و پیش خودم می گم: مهم نیست نگران نباش. بسپار دست اوستا کریم.

یه دفعه صدای خانم متصدی را می شنوم که اسمم را صدا می زنه.

برمی گردم و به سرعت می رم طرفش.

نگاهم می کنه و پاکت را می ده دستم.

جرات نمی کنم بپرسم و دعا می کنم خودش هم حرفی نزنه.

از چشمام می فهمه چقدر نگرانم. اما نمی دونه این نگرانی برای چیه و نمی دونم منتظر چه جوابی هستم.

پاکت را بر می دارم و از در آزمایشگاه می زنم بیرون.

دلم می خواد برم یه جای خلوت تا اگه قراره گریه کنم یا بخندم کسی دور و برم نباشه.

به اولین تاکسی که برام بوق می زنه می گم دربست و سوار می شم.

آدرس خونه را می دم و در کمتر از ۱۵ دقیقه می رسم خونه.

کلید را می اندازم توی در و وارد می شوم.

سریع می رم توی اتاق خواب و ورقه ازمایش را از توی پاکت در می اورم و بهش نگاه می کنم.

و

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

من مادر شدم......................

( با صدای جیغ خودم از خواب بیدار می شم و از رویای شیرین خودم خندم می گیره و دلم می خواد بازم بخوایم و به دنیا اومدنش را هم ببینم)

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 13:15 توسط غزل| |

راستش اصلا قصد نداشتم به این زودی اپ کنم اما توی وبلاگ شمیم خانم( مرمر نازنینم) یه موضع دیدم که خیلی ازش خوشم امد و دلم کشید منم راجع بهش بنویسم.

صوال اینه که اگر بهتون می گفتن فردا اخرین روز زندگیتونه چه کار می کردید؟؟؟

خوب از اونجایی که الان شبه من ترجیح می دم فردا این خبر را بهم بدن که یه روز وقت داشته باشم.

راستش اگه به من این خبر را بدن :

1- صبح خیلی خیلی زود از خواب بیدار می شم و یه صبحونه ی مفصل می خورم ( از همون صبحونه هایی که توی فیلم ها می خورند.... با آب میوه و تخم مرغ آب پز و پنیر و خامه و شکلات صبحانه و شیر کاکائو و قهوه با کلی شکر....خوب چون روز اخره نگران کالری نیستم)

2- بعد از صبحونه یه لباس شیک می پوشم و آرایش می کنم و یه تاکسی دربس می گیرم و میرم توی یکی از مرکز خرید هایی که تازه باز شده( ترجیحا افتاب فارس) و اون پوستیج طلایی را می خرم و یه پولیور خوشگل هم برای همسری می خرم و کادو می کنم و می رم گل فروشی و یه دسته گل مریم که توش 28 تا گل مریم باشه می خرم و می دم خیلی خوشگل تزئینش کنه و زنگ می زنم به همسری و بهش می گم ظهر ناهار شرکت نخوره و یه راست بیاد هتل پارس رستوران افرقایی و اونم تعجب می کنه و من ازش می خوام که تعجب نکنه و عصبانی هم نشه چون از پولای خودم می خوام خرج کنم.... البته بهش نمی گم که تا فردا بیشتر زنده نیستم.

3- می رم بازار وکیل و یه پارچه ی خوشگل چادری و یه پارچه ی خوشگل لباسی برای مادر همسری می خرم و یه قالیچه ی خوشگل هم براش می خرم.

4- می رم به نی نی سالون و یه دست لباس خوشگل واسه محمد مهدی می خرم و یه دست بلوز دامن ناز هم برای دختر دختر خالم ریحانه می خرم.

5- می رم پشت پارک شهر و یه دست کت و شلوار شیک و توپ از هاکوپیان واسه بابا جونم می خرم و یه کراوات خیلی خوشرنگ هم براش می گیرم.

از هون جا یه بارونی شیک هم برای داداش گلم می خرم چون عاشق بارونیه و هر چی هم بارونی داشته باشه بازم دوست داره.

بعد زنگ می زنم به خواهر گلم و بهش می گم براش یه بلیط هواپیما رفت و برگشت می گیرم که بیاد ببینمش و اون کلی تعجب می کنه و می گه نمی تونم ایران( کاسکو خواهرم) را تنها بذارم و من ازش می خوام که حتما بیاد چون ممکنه دیگه منو نبیته و اونم تحت تاثیر قرار می گره و قبول می کنه که باید( البته امیدوارم)

خوب باید بلیطش را هم بخرم پس حتما از ایران ایر می خرم بهتر از توپولوف های آسمان هست.

البته کلی هم دعا می کنم که هواپیما سالم باشه.

6- می رم طلا فروشی و یه دستبند ناز برای مریم جاری کوچیکه می خرم آخه خیلی طلا دوست داره و منم خیلی دوستش دارم.

7- دیگه ظهر شده قبل از اینکه وقت رستوران برسه با همون تاکسی دربستی می رم دیدن مامان بزرگم و کلی بوسش می کنم.

چون خونه مامان بزرگم نزدیک دانشگاهه می رم دانشگاه و استادم را می بینم و برای اخرین بار توی چشماش نگاه می کنم و ازش می خوام بخاطر همه چیز منو ببخشه. دلم خیلی می خواد توی ایران نبودم و می تونستم  با استادم دست بدم اما خوب نمی شه.

دفتر خاطراتم را بهش می دم و ازش می خوام که اگه وقت کرد ماهی یک بار بیاد سر قبرم. اونم مثل همیشه بهم می گه شاد باش و به زندگی فکر کن اما خوب دیر شده.

ازش می خوام دکتر حقیقت را بیاره پشت خط( یکی از استادام که خیلی دوستش داشتم) و اگه این اتفاق افتاد به دکتر حقیقت از پشت تلفن می گم که واقعا به خاطر تمام 20 هایی که ازش گرفتم به خودم افتخار می کنم و به خاطر تمام وقتایی که سر کلاسش بودم ازش تشکر می کنم و خیلی خیلی دوستش دارم.

8- دیگه باید برم رستوران با همون تاکسی دربست می رم رستوران و همسری را جلو هتل می بینم.

گل را بهش می دم و بهش می گم دوستش دارم. ازم توضیح می خواد. می گم بیا بریم ناهار و بعد احتمالا یه کباب کبک سفارش می دم واسه خودم و هر چی هم همسری بخواد می گم سفارش بده. اونم به منو نگاه می کنه و می گه گرونه ها و من با اخم می گم بگو دیگه....

بعد از ناهار پولیورش را هم بهش می دم و ازش می خوام بریم یه جای خلوت

توی یه کوچه باغی ماشین را پارک می کنیم و زیر درختا که برگاشون دارن می ریزن راه می ریم و من بهش می گم که بی اندازه دوستش دارم و تمام دفترچه حسابام و کارت های بانکی را بهش می دم و می گم همش مال خودش و می گم اون پولی هم که از بابام طلب دارم را بگیره واسه خودش.

نگران می شه اما من بهش می گم هیچ وقت فراموشم نکنه البته می گم من دارم می میرم اگرم خواستی ازدواج کنی بعد از من با کسی ازدواج کن که من نشناسمش چون اگه من بشناسمش حتما از حسودی توی اون دنیا می ترکم.

9- بعد می ریم خونه ی خال پری و از اونم خداحافظی می کنم و تا این موقع خواهرم هم آمده و میرم فرودگاه می بینمش( امیدوارم) کلی می بوسمش و بغلش می کنم و تمام طلاهام و آلبوم تمبرم و تمام سی دی های فیلمم را و لوازم ارایشی ام را می دم به خواهرم.

10- می رم خونه بابا اینا و مشکی را بغل می کنم و اجازه می دم حسابی لیسم بزنه و از سر و کولم بالا بره و خلاصه باهاش هم کلی توپ بازی می کنم.

به همتون سر می زنم و التماس می کنم شماره هاتون را بدید که من بهتون زنگ بزنم و صداتون را بشنوم مخصوصا مرمر و صحرا و صبا( برهنگی های من) و پرپر .

خلاصه  شب هم ویکتوریا را نگاه می کنم و یه ناار هم برای فردای همسری می پزم و ترجیحا شکر پلو با قیمه می پزم.

شام هم براش مرغ سوخاری می پزم و کلی شمع روشن می کنم و بعد می رم پیش صاحبخونمون و خانمش را بغل می کنم و ازش می خوام هوای همسری را داشته باشن.

وای یه روز خیلی کمه ها تندی می رم در خونه ی منا دوستم و کلی بوسش می کنم. می رم پیش نیلوفر و اونو هم کلی نصیحت می کنم.

باید پیش سهیلا هم برم که ارزو به دل نمیرم آخه هر چی قصد می کنم ببینمش نمی شه.

و بعد شب ساعت 11 می رم حمام و یه لباس خوشگل می پوشم و همسری را می بوسم و می رم تو رختخواب و عکس مامام را بغل می کنم و از خدا می خوام اگه قراره منو ببره ببرتم پیش مامانم. و چشمام را می بندم.( امیدوارم به همتون زنگ بتونم بزنم)

خدایا مرا بیامرز

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 23:37 توسط غزل| |

می دونم چقدر دوستم داری.... وقتی نگرانم می شی.... وقتی روزی هزار بار بهم زنگ می زنی تا حالم را بپرسی.... وقتی می بینم طاقت نداری یه خار غصه توی دلم بشینه.... وقتی نگران نداشته هام می شی.... می خوای همه ی نداشته ها را به داشته ها تبدیل کنی.... 

حتی وقتی از اینکه می بینی من نمی تونم بیشتر از توانم شاد باشم.... بیشتر از توانم تلاش کنم پیش خودت فکر می کنی چرا باید اینقدر توانم کم باشه... به نظرم می اد اگه کوه را هم جابه جا کنم تو هنوز دوست داری من دریا ها را هم جا به جا کنم.

تو منو زیاد می بینی. بیشتر از خودم. نه اینکه بد باشه ها... نه به خدا. می دونم دوستم داری.می دونم از روزی که به دنیا اومدم واسم آرزوهای بزرگ داشتی.

می دونم دوست داشتی جهان را تغییر برم. دوست داشتی بزرگ باشم... دوست داشتی مشهور باشم... 

می دونم دلت نمی خواست من دکتر باشم... مهندس باشم... دوست نداشتی کسی باشم که وقتی بمیرم اسمم فراموش می شه. دوست داشتی کسی باشی که همیشه ازم به عنوان یه ادم بزرگ یاد بشه.

حتی وقتی ابتدایی بودم انشا که می نوشتم تو بیشتر از خودم کیف می کردی. بیشتر از خودم ذوق می کردی.... بیشتر از خودم منتظر زنگ انشا بودی.

بیشتر از خودم دوست داشتی بنویسم.

شاید به خاطر لبخند های تو بود که منم عاشق نوشتن شدم. به خاطر ذوق و شوق تو بود که منم یه دفعه حس کردم دوست دارم نویسنده باشم.

هر چی فکر می کنم می بینم همیشه دلم می خواست خوشحالت کنم.

همیشه دوست داشتم شاد باشی و من مسبب شادی هات باشم.

از اینکه به خاطر من لبخند بزنی احساس غرور می کردم.

نمی تونم بهت بگم چقدر از روزهایی که عذابت دادم و به خاطرم غصه خوردی و اشک ریختی و توی خودت ریختی از خودم بدم می اد. چقدر به خاطر خامی هام نپختگی هام که باعث می شد ازم نا امید بشی و غصه بخوری که چرا باید اینقدر خام باشم از خودم ناراحت می شم.

همیشه می گفتی باباس قصاب و بچه ی گوشت نخور..... نمی فهمیدم یعنی چی....

بهم می گفتی وقتی من خودم ختم روزگارم تو چرا خامی می کنی؟؟؟؟ چرا نمی ایی ازم بپرسی؟؟؟

و من همیشه اونقدر بچه بودم که فکر می کردم اگه ازت بپرسم ناراحت می شی.

بدون اغراق می گم هر جا ازت پرسیدم بعدش موفق شدم. 

هر جا ازت پنهون کردم ضربه خوردم.

تو همیشه نگران من بودی. از اینکه احساسم تکه تکه بشه. از اینکه خرد بشم از اینکه احساس شکست بکنم.... می ترسیدی از اینکه خودم را گم کنم.

همیشه می خواستی مواظبم باشی.

مواظب بودی اما منم دختر بد قلقی بودم.

خیلی عذابت دادم.

خودم را نمی بخشم.

تو منو ببخش.

بابایی خوبم خیلی خیلی دوستت دارم و می دونم که تو خیلی خیلی دوستم داری.

الهی من فدای موهای سپیدت بشم که حالا ازشون خجالت می کشی و احساس پیری می کنی....

الهی من فدای چشمات بشم که بعضی وقتا اشک توش جمع می شه و سعی می کنی ازم پنهونش کنی...

الهی من فدای دل مهربون و نگرانت بشم که هنوز هم نکران منی و می خوای راحت باشم و خار دردی به دلم نشینه.

الهی من قربون این همه تنهایی ات برم  که به خاطر من و خواهر و بردارم هیچ کس را توش راه ندادی.

الهی من قربون عشق سی و اندی ساله ی توی قلب بشم که هیچ وقت کم رنگ نشد و هنوز هم که هنوزه با به زبون آوردن اسم مامانم چشمات برق می زنه.

الهی من فدای سر تا پای پر از محبتت بشم.

بابایی خوبم تو بدون اغراق بهترین بابی دنیا هستی.

به خدا راست می گم. خیلی از دوستای خودم حسرت داشتن تو را داشتند.

بهت افتخار می کنم.


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 23:16 توسط غزل| |

این پست را می خواستم دیشب بذارم اما اینترنت قطع شد و نتونستم بنویسم. مطمئنم اگه دیشب نوشته می شد خیلی خیلی عصبانیتم توی معلوم می شد و شاید !!! خوب بگذریم. باید برای توضیح برگردم به سالهای دانشجویی....

ترم 6 بودیم که رابطه ام با فاطمه خیلی خوب شد. فاطمه یه دختر تهرونی بود که با هیچ کس نمی جوشید و زیاد اهل گفت و گو و مراوده نبود. خیلی توی خودش بود و نمی شد ازش حرفی کشید. درست یادم نیست اما من اونقدر پیله بودم که سنگ را هم نرم می کردم و فاطمه هم کم کم که اخلاق منو دید باهام دوست شد و این دوستی اونقدر عمیق شد که رازش را هم بهم گفت.

فاطمه از ترم یک عشقی را توی سینه اش پنهان کرده بود و تمام  این مدت از این راز با کسی حرفی نزده بود و خوب مسلم بود که پسره هم هیچی نمی دونست.

من پسره را خوب می شناختم اسمش اسماعیل بود و همه ی دوستاش افشین صداش می کردند. خیلی خوش تیپ و قد بلند و در کل نسبت به بقیه ی ورودی های خودمون از همه بهتر بود از لحاظ قیافه.

اما من شدیدا با این پسر مشکل داشتم و مشکل درست از ترم یک شروع شده بود که این آقا با آقا پیمان که توی همین وبلاگ راجع بهش چیزایی نوشته بودم دوست بود  و من هم بنا به دلایلی که می خواستم از نیلوفر محافظت کنم زدم به تیپ و تار این اقا و دشمنی ایشون با من از همون موقع شروع شد و یه جورایی هم اون از من بدش می امد و هم من از اون. وقتی فهمیدم فاطمه عاشق این اقا شده اول کلی بهش گفتم که داره اشتباه می کنه اما به خرجش نرفت. سعی کردم بهش بفهمونم که این پسر اصلا لیاقتش را نداره اما بازم نشد. هر چی من بیشتر اصرار می کردم فاطمه بیشتر انکار می کرد و بیشتر عاشق می شد.

اغراق نیست اگه بگم شبهای زیادی فاطمه توی خونه ی ما گریه می کرد و روزهای زیادی توی دانشگاه.... اتوبوس .... پارک..... کلاس و هر جایی که می شد ناله می کرد و اه می کشید.

یه جورایی کلافه شده بودم و از طرفی فکر می کردم خوب افشین که نمی دونه فاطمه دوستش داره چرا نباید خودش تصمیم بگیره که اصلا فاطمه را دوست داره یا نه؟؟؟ و فکر می کردم شاید اگه این عشق برای همیشه یک طرفه بمونه ممکنه توی اینده فاطمه فکر کنه اگه افشین می دونست خیلی چیزا تغییر می کرد.

خلاصه به بهانه ای رفتم سرغ افشین و افشین هم که بعد از 5 ترم دید من یهویی دور و برش افتابی شدم شدیدا شوکه شده بود. خوب می دونید گاهی خودم هم تحساس می کردم افشین تمایلاتی به فاطمه داره چون همیشه یه جور خاصی نگاهش می کرد.

یه روز به فاطمه گفتم: بهتره دل را به دریا بزنه و همه چیز را به افشین بگه. اولش مخالفت کرد اما بعد قبول کرد که همه چیز را به گذر زمان بسپاره و به اونم اجازه بده که از این عشق بدونه.

و امر خطیر اطلاع رسانی به افشین به من واگذار شد.

توی یه بعد از ظهر از دانشگاه زنگ زدم خونشون و از پای فوتبال کشوندمش دانشگاه و توی پارکینگ دانشگاه همه چیز را بهش گفتم و قبلش هم ازش خواستم که هیچ برداشت بدی نکنه و اگه فکر می کنه اشتباه وقتی از ماشین پیاده می شم همه چیز را فراموش کنه.

اما افشین وقتی حرفام را شنید تعجب کرد و بهم گفت می خواد خودش با فاطمه حرف بزنه.

منم رفتم و فاطمه را خبر کردم که بیاد با افشین حرف بزنه.

شاید حدود نیم ساعت توی ماشین حرف زدند و بعد هم گاز ماشین را گرفتند و رفتند ( دوتایی)

خوب این رفت و  آمد ها چند صباحی طول کشید و بسیار هم عشقولانه بود....

اوایل منو هم دعوت می کردند که باهاشون باشم اما بعد دیگه من نرفتم و اونا تنها بیرون می رفتند اما از شواهد امر معلوم بود که افشین هم فاطمه را دوست داره و حتی فاطمه را برده بود خونه و به مامانش نشون داده بود اما امان از دل مادر.....

مادر افشین شدیدا مخالف بود. و مامان فاطمه هم که انگلیس تشریف داشتند تلفنی مراتب مخالفت خودشون را اعلام کردند.

حالا دقیقا چی شد که یه دفعه همه چیز تمام شد والا منم دقیقا نفهمیدم اما یادمه فاطمه گفت می خواد همه چیز را تمام کنه و افشین هم درست بعد زا یه چند ماهی با یکی از دختر های ورودی 82 نامزد کرد.

اصلا باور کردنی نبود.

خوب من واقعا نمی دونم چه اتفاقی افتاد اما بعد ها فهمیدم مامان افشین امد دانشگاه و با منشی بخش ما صحبت کرده بوده و بعد از کلی توهین به فاطمه خواسته بود که فاطمه پاش را از زندگی افشین بیرون بکشه.

اینم بگم که افشین خیلی به مادرش وابستگی مالی داشت و یه جورایی اصلا نمی تونست روی پای خودش بایسته.

خوب من خیلی سعی کردم که به فاطمه بقبولونم که خوب همه چیز را فراموش کنه و دیگه بهش فکر نکنه.

اما امان از دل من......

یه چند روز پیش فاطمه بهم زنگ زد و گفت که منو مقصر می دونه .

با کلی حرف و تهمت دیگه.

و دیروز هم رک بهم گفت که منو نمی بخشه و ازم نمی گذره که این اتفاق براش افتاده.... که تا حالا تنهاست و افشین ازدواج کرده... که میونشون شکراب شد و که افشین اونو نخواست... که افشین فهمید فاطمه دوستش داره.... که الان افشین بچه داره و فاطمه فکر می کنه نفرین شده است و نمی تونه به ازدواج فکر کنه.... که من فقط به خاطر این رفتم به افشین گفتم که کنجکاو بودم ببینم اخر  داستانشون چی می شه... که من بهش خیانت کردم و فریبش دادم و دروغ بهش گفتم....

واقعا نمی دونید چه حس و حالی داشتم وقتی این حرفها را بهم زد.

داشتم می ترکیدم.

منو واقعا به چیزایی محکوم می کرد که روحم هم ازش خبر نداشت.

وای دیروز به مرز سکته رسیدم.

شاید باور نکنید اما یه ان فکر کردم الانه که قلبم وایسه و نفسم بند بیاد و تمام کنم.

منی که تمام دوران دانشگاهم به هیچ کس بدی نکردم و همیشه دستم به خیر بود به چیزایی محکوم شدم که باورش برام ممکن نبود.

اونقدر دیروز گریه کردم که توی اتوبوس  همه نگاهم کردند.

همه ی این حرفها را در حالی بهم می زد که من توی ایستگاه اتوبوس بودم و نمی تونستم جوابش را بدم و .....

دلم به حال خودم سوخت.

برای اینکه یه روزی فکر می کردم فاطمه را می شناسم.

فکر می کردم دوستم داره و ....

بعضی وقتا فکر می کنم چه دلیلی داره که حالا که بعد از 3-4 سال افشین ازدواج کرده و حتی بچه هم داره این دختر باید هنوز بهش فکر کنه.

فاطمه دنبال مقصر می گرده و خوب کی بهتر از من که کاسه کوزه ها را سرش بشکونه.


نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 23:9 توسط غزل| |

یادم می اید وقتی ترم 2-3 دانشگاه بودم ..من و منا دوستم توی اتاق من نیمه های شب از دل نگرانی هایمان حرف می زدیم و گاهی اشک می ریختیم.... گاهی می خندیدیم.... گاهی به تمام دنیا ناسزا می گفتیم و گاهی هم در کار خدا دخالت می کردیم و برنامه ریزی می کردیم.

منا می گفت: فکر می کنم هیچ وقت طعم مادر شدن را نچشم.... فکر می کنم همیشه به دنبال یک زندگی خوب و رویایی بگردم و در انتها هم اصلا آن را پیدا نکنم.

من می گفتم: چرت نگو.... هر کسی عاشق این است که تو  همسرش باشی و تازه مگر تو چه عیبی داری که نتوانی مادر بشوی؟؟؟؟

منا می خندید و می گفت: تو  خیلی  مثبت اندیش هستی.... و من از اینکه مثبت فکر می کردم خیلی خیلی خوشحال بودم.

ترم 5 که تمام شد یک دفعه  منا عاشق شد. عاشق دوست برادرش که 16 سال از خودش بزرگ تر بود. یک مرد جا افتاده که هم سن استاد ما بود که 2 تا بچه داشت.....

به منا می گفتم: دختر چرا اینقدر خودت را دست کم می گیری.... ؟؟؟ آخه این مرد چی داره که تو براش حاضری از خانوادت هم دل بکنی؟ آخه پدر و مادر منا مخالف بودند و منا پاش را کرده بود توی یه کفش که من فقط مسعود را می خوام.

اونقدر دلم می گرفت که حد و حساب نداشت. مسعود 16 سال از منا بزرگ تر بود. مجروح جنگی بود و توی سرش و توی قلبش کلی ترکش داشت که گاهی حرکت می کردند.... مرد تنهایی بود که هرگز نمی توانست سرزندگی های منا و شادی هایش را درک کند. منا دختر خیلی شاد و سرزنده ای بود.

منا دختر خیلی خوبی بود. حرف می زد.... شادی می کرد.... درس می خواند.... و خلاصه حسابی با مسعود فرق داشت.

اما منا عاشق شده بود.

جالب بود که منا همیشه از اختلاف سنی بین پدر و مادر خودش شکایت داشت و همیشه از مادرش گله می کرد که چرا به پای مردی نشسته که جای پدرش است و  نمی تواند جوانی او را درک کند و یک دفعه خودش عاشق مردی شد که دقیقا شرایط پدر خودش را داشت.

توی انتخاب واحد ترم 6 مسعود آمد .... ان موقع عقد کرده بودند. با کلی دعوا و جنگ و تحدید .... وقتی آمد در برخورد اول احساس کردم این مرد شدیدا دیکتاتور است. طوری با منا حرف می زد که انگار می خواست او را تحت کنترل داشته باشد.

نمی دانم چه اتفاقی افتاد که هنوز چند هفته از شروع کلاس ها نگذشته بود که منا دیگر دانشگاه نیامد و بعد هم امد برگ انصراف را پر کرد و از درس و دانشگاهی که انهمه دوستش داشت انصراف داد.

اصلا باور کردنش برایم راحت نبود. بهترین دوستم داشت ارزوها و اینده اش را فدای عشقی می کرد که من گمان می کردم دوامی نخواهد داشت.

بماند که چندی بعد شدیدا پشیمان شد و حتی به فکر طلاق افتاد و بماند که مسعود انقدر زبان ریخت و چاپلوسی کرد تا باز منا را خر کرد و برد دش به خانه ی خودش و بدون مراسم عروسی او را صاحب شد.... بماند که منا که عاشقانه مادرش را می پرستید یک دفعه با مادرش قطع ارتباط کرد و بماند که بی مقدمه منا باردار شد و در زندگی غوطه خورد که اصلا ارزویش نبود.

منا شد تمام دلنگرانی من.... شد تمام غصه های من.... تمام گریه های من.... و حتی وقتی برای ازدواجم او را دعوت کردم انقدر از دیدن او در مراسم عروسی ام ناراحت شدم که حد و حساب نداشت.

تمام مهمان ها و حتی پدرم فکر می کرد منا با پدرش به عروسی امده..... خدایا باور نمی کردم مسعود آنقدر سعی داشت تا شب منا را خراب کند که در تصورم نمی گنجید.

من که عاشق منا بودم از بچه ی مسعود متنفر بودم.

ستاره دخترش آیینه ی تمام قد مسعود بود که در آغوش منا گریه می کرد و من از این تکه از وجود مسعود در اغوش منا متنفر بودم.

و حالا  بچه ی دومش را هم به دنیا اورده و گاهی که باهاش حرف می زنم سعی می کند وانمود کند که راضی است اما حرف هایش خلاف این را می گوید.

به نیلوفر دوستم می گویم آرزو مرگ برای کسی خیلی آرزوی بدی است اما اگر مرگ مسعود منا را خوشحال می کند چرا نباید آرزوی مرگش را داشته باشیم؟؟؟؟ حتما می گویید تو که نمی دانی او خوشحال است یا ناراحت.... تو حق نداری برای زندگی او تصمیم بگیری.... اما منا بهترین دوست من بود.

یادم نمی رود وقتی با اشک همان اوایل به من گفت: تو که دوست من بودی.... مگر من مشکلی داشتم که تو مرا برای برادرت خواستگاری نکردی؟؟؟؟ وقتی این حرف را زد فهمیدم چقدر از این وضعیت ناراحت است و چقدر دلش گرفته.

---------------------پاین پست برای تمام کامنتها جواب دارد.....

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:43 توسط غزل| |

سریال شمس العماره را می بینید؟؟؟ راستش توی این سریال بعضی وقتها یه حرفهایی زده می شه که واقعا باید آدم بهشون فکر کنه.. توی یکی از قسمتهاش خواستگار لیلا بهش گفت مهم نیست آدم چقدر  زندگیش طول می کشه و طول سالهاش چقدره. مهم اینه که زندگیش عمق داشته باشه.

راستش اون شبی که این قمست را دیدم می خواستم این پست را بذارم اما وقت نشد.

یادمه وقتی بچه بودم تا از یه عید به عید سال دیگه برسیم کلی زمان می گذشت و کلی اتفاق می افتاد و روزهای زیادی طی می شد و هر روز که تمام می شد به نظرم می رسید که چقدر خورید بخیله که دیر غروب می کنه.... دیر طلوع می کنه.... روزها دیر می گذره و من برای بزرگ شدن باید کلی روز را سپری کنم تا یه روز بشم قد دختر دایی ام و مثل اون بتونم رژ لب بزنم و مثل اون بتونم روسری حریر بپوشم و مانتو تنم کنم و عینک افتابی بزنم و توی مهمونی ها حرف بزنم.... نمی دونم اما به نظرم توی بچگی دنبال طول زندگی بودم و عمقش را نمی دیدم در حالی که شدیدا در عمق زندگی غرق می شدم و با لحظه لحظه هاش نفس می کشیدم  ثانیه به ثانیه اش را حس می کردم.

اما حالا  طول زندگی بی معنا شده خوب درکش می کنم. خوب گذرش را می بینم اما دلم می خواد تمام شرایط را مهیا کنم برای رفتن به عمقش.

چقدر ادم وقتی بزرگ می شه معنا ها براش عوض می شن.

دختر برادر شوهرم کلاس پنجم ابتدایی هست. دوست داره مثل ادم بزرگ ها لباس بپوشه. موهاش را شونه کنه. مرتب به نظر بیاد و از پوشیدن مانتو و روسری لذت می بره.... یادم می افته به اون موقع های خودم که چقدر دوست داشتم روسری مشکی مامانم را بپوشم و مثل اون به نظر بیام.

حالا واقعا دوست دارم بچه باشم. کیف دستم بگیرم و برم مدرسه. دوست دارم امتحان بدم. نمی دونم اما حس می کنم حتی اون موقع من بیشتر از بچه های الان بچگی کردم. بیشتر توی عمق زندگی بودم. 

بچه های الان خیلی با ما فرق دارند.


نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:9 توسط غزل| |

چند روز پیش توی اتوبوس سر چهارراه بیلبورد کنسرت گروه خموش را دیدم و به همسری گفتم بریم کنسرت.

امشب من و همسری و بابا جونم رفتیم کنسرت گروه خموش که یه گروه نوپا بود و میانگین سنی نوازنده هاش بیشتر از 25 سال نبود. 

راستش خیلی خیلی بهم خوش گذشت. خواننده اش که واقعا صدای قشنگی داشت و نوازنده هاش هم خیلی خوب بودند.

توی کنسرت کلی اشنا دیدم.

راستش فکر کردم دنیا چقدر کوچیکه.

3 تا پسر دایی  هام. یکی از دوستان چند سال پیشم. مسئول تشریفات و عکاس و فیلمبردار مراسم عروسی خودم. خلاصه هر چی چشم می گردوندم کلی ادم می دیدم که می شناختمشون.

عجب دنیای کوچیکیه ها.

جای همتون سبز.

چند وقت دیگه هم یه کنسرت دیگه هست که اون فقط مال بانوان هست.

باید یه برنامه بذارم برای اینکه با جاری کوچیکه برم.

آخ کاش خواهرم هم بود.


نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:17 توسط غزل| |

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون
------------------------------------------------------

خیلی وقتا خیلی چیزا...خیلی جاها آدم را خیلی خیلی شوکه می کنه. 
تمام این خیلی ها توی ذهن آدم جمع که بشه می شه یه عقده ی سرطانی... یه دلهره ی پنهان که نه می شه ازش چشم پوشی کرد نه به چشم اوردش و باهاش کنار آمد.
انتظر گذشتن ازش سخته و برای بهش رسیدن هم پاهای آدم یاری نمی کنه.
یه کم می خوام ا خودم گله کنم.
از تمام چیزایی که توی خودم دوست ندارم.
از اون خیلی هایی که توی ذهنم جمع شده و باعث شده اینقدر دلم برای خود خودم تنگ بشه. برای خود خودی که سالهای کودکی ام را باهاش سپر کرده بودم و ارزوی بزرگ شدنش را داشتم.
گاهی حتی نمی دونم چرا اروز می کردم بزرگ بشم.
مگه بچه ها چی توی بزرگتر ها می بینند که دوست دارند زود بزرگ بشن.؟؟
همیشه حسرت گذشته را می خورم اما بازم برای گذشتن این روزها لحظه شماری می کنم.
برای رد شدن از این روزها .... برای خستگی هایی که توی ذهنم جا خش کردند.... برای رد شدن از بد بینی های ذهنم به خودم... به توانایی هام.
من آدم خوشبختیم. از اون ادمهای خوشبختی که احساس خوشبختی کورشون می کنه و گاهی می خوان بزنن زیر همه چیز و احساس بدبختی را هم تجربه کنند.
به نظرم یه نوع مرضه.
آدم اگه مرض نداشته باشه که از خوشبختیش سیر نمی شه.... می شه؟؟؟؟
بگذریم. الان فقط برای 4 هفته ی دیگه لحظه شماری می کنم. برای اینکه این 4 هفته زود تر بگذره و من یه کم ارامش پیدا کنم.
دعا لازم شدم به تمام معنا.
اگه همه برام دعا کنند  ممنون می شم.
برای تمام این دلتنگی هام.... این نا خوشی های الکی.... این دل نگرانی هام.... برای این تشویش هام دعا کنید.
برای این حس مزخرفی که دچارش شدم دعا کنید.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 20:9 توسط غزل| |

صبح که از خواب بیدار شدم مثل برج زهر مار بودم. شدیدا ناراحت بودم و دلم می خواست یکی باشه که سرش خالی کنم. آخه دیشب به یکی از دوستام اس ام زدم که اگه می تونه کتابام را که بهش قرض داده بودم که برای کارشناسی ارشد بخونه بهم پس بده بعد از یک سال و نیم.... خانم اس ام زده که الان تهران هستم وقتی برگشتم برات می ارم . بعد هم که ازش پرسیدم قبول شده یا نه با یه لحن تمسخر امیزی جواب داد که اره کارشناسی ارشد روابط بین الملل دانشگاه علامه قبول شده. و نوشته بود ایشالا روزی شما....و این جمله را با یه جمله ی دیگه نوشته بود که بد وری خورد توی ذوق من. آخه این دوست من زمان دانشجویی توی فهم و درک مطلب یه پاراگراف ساده ی درسای تخصصی شدیدا مشکل داشت و باید بارها می خوند و بعد هم کلی براش توضیح می دادیم تا متوجه مطلب بشه.

جالبه که این دوست ما ازدواجش را کاملا مدیون من بود. حالا بگذرد که از روزی که ازدواج کرد دیگه سراغی از ما نگرفت و بماند که وقتی کتاب می خواست شب و نصفه شب به من زنگ می زد و دستور کتاب می داد....

بد جوری خورد توی ذوقم. نه به خاطر اینکه قبول شده واسه اینکه اینقدر معرفت نداشت که وقتی قبل شد زنگ بزنه بگه فلانی دستت درد نکنه که جزوه و کتاب کول کردی آوردی تحویل شوهرم دادی حالا قبول شدم کتابات را می خوای برات بیارم؟؟؟

اینم باز قابل اغماضه.... این که نوشته تو شماراه ات را عوض کردی به من خبر ندادی و تو بی معرفتی ناراحتم می کنه اخه اون هم محل کار منو بلد بود هم شماره محل کار و خونه را داشت. اون حتی شماره ی بابام را هم داشت.

خلاصه صبح به خاطر دیشب سگ شده بودم به تمام معنا و از بد حادثه اولین کسی که به پستم خورد همسری بود و بد جوری هم حالش را گرفتم.

وقتی رفتم سر کار اونقدر به هم ریخته بودم که حد نداشت.

یه اس ام دادم به همسری و فهمیدم خیلی ازم ناراحته.

وقتی دلخوریش را فهمیدم تازه به این موضوع پی بردم که چقدر دوستش دارم و دنیا را بدون اون نمی خوام و اگه اون یه ذره دلش تنگ بششه می خوام دنیا نباشه.

حی عشقولانه ام بد جوری قلنبه شده بود.

زنگ زدم بهش و کلی گریه کردم پشت تلفن و اونم بغض کرده بود و این بغضش منو داغون کرد. تصمیم گرفتم تا امدم خونه از دلش در بیارم.

ازش خواستم زود تر بیاد خونه بماند که یه کم هم دیر امد اما اصلا بهش گیر ندادم و مثل یه خانم خوب بغلش کردم و ازش معذرت خواستم و تازه فهمیدم که بدون اون واقعا زندگیم معنایی نداره.

عصر با هم رفتیم یه خونه دیدیم. بعد هم راجع به ناراحتی دیشبم با هم حرف زدیم و کلی روحیه گرفتم و تصمیم هایی گرفتم.

البته این تصمیم مال قبل هست.

دارم کتابم را می نویسم.

داستان خودم.

می خوام چاپش کنم.

منتظر باشید.


نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:47 توسط غزل| |

توی فیلم درباره ی الی یه جمله بود که خیلی آدم را به کنکاش می انداخت:

همیشه یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایان هست

خیلی وقتها به این فکر می کنم که چرا ما ادم ها اینقدر به خودمون بی اعتماد هستیم و فکر می کنیم حتما باید خودمون را به چیزی وصل کنیم تا معنا پیدا کنیم.

چند وقته که دنبال یه بهانه می گردم واسه اینکه احساس تکراری و روزمره گی را از زندگی خودم جدا کنم.

اینکه صبح بیدار بشم برم سر کار یه سری کار تکراری انجام بدم جواب چند تا ادم تکراری را با چند تا حرف تکراری بدم و ظهر بیام خونه با همون اتوبوس همیشگی و از سوپری سر خیابون شیر بخرم و تا رسیدم خونه ناهار را بذارم گرم بشه و دست و صورت بشورم و تلوزیون را روشن کنم تا اصداش باعث بشه احساس تنهایی کمتری کنم و ناهار را که گرم شده بخورم و ظرفها را بی حوصله توی سینک دستشویی بذارم و بعد برم و با خودم فکر کنم اگه یه چرت بخوابم ساعت 4 بیدار بشم می تونم برم بیرون و یه کم توی مغازه ها بگردم و این ساعت لعنتی موبایلم زنگ بخوره و من خاموشش کنم و بازم بخوایم تا وقتی چشم باز می کنم ببینم هوا تاریکه و همسری تازه امده خونه و من کلی بهش نق بزنم که دلم پوسید و از تنهایی دارم دیونه می شم و دیگه تحمل ندارم و اونم با چند تا بوس و ناز کشیدن بهم دلداری بده و باز من خر بشم و با خودم بگم خوب شاید فردا یه روز متفاوت بشه.

این وقت ها واقعا احساس ترس می کنم از اینکه مبادا این روزمرگی و تنهایی و کسالت تکراری هر روز باعث بشه من خودم را به چیزای الکی وصل کنم یا دنبال چیزایی باشم که واقعا سودی در بهبود این حال و هوام ندارند.

یه مدته به این فکر افتادم که موبایلم را خاموش کنم تا یه کم از استرس و فکر و خیال بیام بیرون.

زنگ اس ام اس و زنگ موبایل برام شده یه کابوس که هر وقت به صدا در می اد فکر می کنم داره قلبم را توی یه محفظه ی تنگ فشار می ده.

راستش از دنیای ماشینی بد جوری خسته شدم.

به همسری می گم بیا بریم یه جای دور خونه بگیریم . می گه برای سر کار رفتن مشکل پیدا می کنی . اما واقعا دلم می خواد راهم دور باشه نه اینکه از محل کار تا خونه فقط 5 دقیقه راه باشه.

از شلوغی و دود و بوق و صدای ماشین و ازدحام ادم ها توی نقاط پر جمعیت خسته شدم.

دلم یه جای خلوت می خواد که صبح که بیدار می شم افتاب از پنجره نورش را پخش کنه توی اتاق و توی آشپزخونه که می رم نور آفتاب اجازه نده هیچ چراغی روشن بشه و صدای بلبل ها توی درخت ها به جای صدای ماشین و بوق و زنگ اشغالی و صدای روشن شدن ماشین توی کوچه به گوشت برسه .

نمی دونم چطور می شه این کار را کرد اما می دونم واقعا توی شرایط این روزها و با این وضعیت اقتصادی تا دست پیدا کردن به همچین ارزویی خیلی راه باید طی بشه و خیلی صبح ها باید با صدای ماشین و بوق از خواب بیدار بشم و خیلی ظهر ها باید تنهایی با صدای تلوزیون ناهار بخورم.



نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:34 توسط غزل| |

بیدارم. مثل شبهایی که دلم از هر چه زندگی بود می گرفت و لعنت و هر چه فحش بلد بودم به زندگی می دادم. مثل همان روزی که زندگی را انداختم توی یک مشت قرص و ریختم ته حلقم و یک آب هم رویش و خندیدم به خودم که اینطوری جا زدم و بعد تمام زندگی را توی کاسه ی دستشویی .... توی حیاط درمانگاه بالا اوردم و از قیافه ی خودم توی آینه گریه ام گرفت و باز تمام فحش هایی را که بلد بودم نثار چشم های خودم کردم که از توی ایینه داشتند مرا از درون می خوردند و هی مسخره ام می کردند که بی عرضه ام. دلم گرفته مثل آن شبهایی که تا صبح از خودم می پرسیدم کجای کارم اشتباه بوده و حتی نقطه ای بدون اشتباه پیدا نمی کردم که به اندازه ی همان نقطه دلم را خوش کنم که کار درستی هم کرده ام. دلم گرفته به اندازه ی تمام موهای سرم که درست وسط زمستان با ماشین سرتراشی بابا از ته زدمشان و ریختمشان توی سطل آشغال تا یادم نرود که موهایم هم سد ی بودند میان من و تمام معصومیتی که از کودکی ام ناپدید ده بود. دلم گرفته به اندازه ی تمام ان دردهایی که کشیدم و تمام ان اشک هایی که ریختم و تمام ان تنهایی هایی که به تنهایی تحمل کردم و باز لبخند می زدم و الکی می گفتم که من خوبم و خیلی خیلی هم خوبم. وقتی دلم اینطوری می گیرد بی خواب می شوم.درست مثل شبهایی که از نبودن حجم سنگینی مثل یک تکه سنگ که با محبت من هم نرم نمی شد در اغوشم گریه می کردم و با خودم فکر می کردم چقدر خدا از من نا امید شده. و حالا فقط با این همه دلتنگی سجاده ی دعا هم که پهن کنم باز باید گریه کنم که چرا خدا اینقدر سرش شلوغ شده که باید نوبت من اخر شب باشد؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 21:17 توسط غزل| |

نمی دونم کی هستی. البته حدس می زنم اما خوب معمولا آدمای کم جرات و ترسو  خودشون را معرفی نمی کنند . از اونجا که نه اسمت به اسم آدم می بره و نه آدرس خاصی گذاشتی باید بگم می تونم بفهمم که چقدر ترسیدی. 

به هر حال برام مهم نیست مخصوصا چیزی را که نوشتی اینجا  کپی می کنم تا حالت بیاد سر جاش که من نه ازت می ترسم و اتفاقا ازت خواهش می کنم تهدیدت را عملی کنی. می دونم کی هستی. خوب هم می دونم این حرف را واسه چی نوشتی. می دونم کجات سوخته. می دونم از چی ناراحتی. 

هر چی گفتم دقیقا درست بود. گرچه اولش اصلا منظورم تو نبودی اما حالا می بینم کافر همه را به کیش خود پندارد. چوب را که برداری گربه ی دزد اول از همه می ترسه و فرار می کنه.

.....................

ببخشی که اینقدر بی ادب شدم.

کامنت خصوصی:::

سه شنبه 21 مهر1388 ساعت: 19:20توسط:55par
fakr kardi to ki hasti lot midam
 وب سایت   پست الکترونیک[ نظر خصوصی ]

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:7 توسط غزل| |

از روزی که شروع کردم توی بلاگفا این وبلاگ را نوشتم( آخه من توی پرشین بلاگ و بلاگفا وبلاگای دیگه ای هم داشتم) به خودم گفتم اینجابا بقیه جاها فرق می کنه.

با اینکه آدرس این وبلاگ را به خیلی از دوستان و آشنایان هم دادم حتی بابام و همسرم و دوستای دانشگاه و کار و استادهام و ..... اما از نوشتن توی این وبلاگ احساس خوبی داشتم و تا اونجا که ممکن بود سعی کردم خودم را سانسور نکنم و گاهی هم بعضی از دوستانم ازم خواستند که هر چیزی را اینجا ننویسم اما واقعا اینجا برام شد یه جای دنج و راحت واسه خالی کردن درونم.

توی ۲ سال اخیر اینجا دوستان خیلی خیلی خوبی پیدا کردم.

اسم همشون را قبلا هم بردم.

اما می خوام حالا تصوراتم را از این دوستان اینجا بنویسم و از همشون هم بخوام تصوراتشون را توی وبلاگ خودشون یا همین جا از من برام بنویسند.

اول از همه از صبورای نازنینم شروع می کنم که جزء اولین دوستان متاهل و حالا هم که مامان شده هست.

صبورا از نظرم یه خانم به تمام معنا پاک... مهربون... حساس و منظم هست. چون مثل خودم عاشق حیوانات هست( ساچلی) از این اخلاقش خیلی خوشم می اد.

روزایی که احساسات مادرانه اش را قبل از به دنیا آمدن شانلی کوچولوش می نوشت خیلی خیلی براش آرزوی سلامتی می کردم چون دوران بارداری سختی داشت و همیشه می نوشت که حالش خوب نیست.

با اینکه از وقتی مامان شده خیلی دیر به دیر آپ می کنه اما من همیشه منتظرشم تا بنویسه.

مثل خودم دست به قلمه.

مثل خودم عاشق همسرشه.

مثل خودم مهربونه

......... نفر بعدی مرمر نازنین هست که بی اندازه دوستش دارم و وقتی مطالبش را می خونم هم احساس شادی می کنم هم غم. مرمر خیلی با صداقته. رک می نویسه و از نوشتن نمی ترسه. از بیان کردن چیزی که هست خجالت نمی کشه و این خصوصیتش خیلی خیلی با ارزشه.

توی سخت ترین شرایط هم می تونه شاد باشه و توی بهترین شرایط هم می تونه غمگین باشه.

خون گرمه. با اینکه به بازی های وبلاگیش منو دعوت نمی کنه اما من از خوندن بازی هاش کلی می خندم.

مرمر جون عاشقتم.........

بعدی صبای مهربونم هست( برهنگی های من) یه خانم به تمام معنا. با احساس و پاک و فوق العاده فهمیده.

مثل یه خواهر دوستش دارم و از اولین وبلاگایی هست که توی لینک من ثابت موند و همیشه مطالبش را دوست داشتم. باهاش خیلی راحتم و یه چیزای دیگه که خودش می دونه. ما بین خودمون کلی حرف داریم که نمی تونم اینجا بگم( درود بر سانسورچی)

نفر بعدی مامان صبا( نی نی نازی ) هست که اون اوایل وقتی وبلاگش را می خوندم بیشتر موقع ها گریه می کردم. آخه به خاطر خواهرش خیلی ناراحت می شدم. صبا خیلی مهربونه. با احساسه و از همه مهمتر همشهری منه. با اینکه این اواخر خیلی کم می نویسه اما براش واقعا ارزوی موفقیت می کنم.

خیلی خیلی دوستش دارم و امیدوارم تمام مشکلاتش حل بشه و یه نی نی ناز هم مثل اون عکسی که کنار وبلاگشه گیرش بیاد.

بعدش صحبا هست. صحبا خیلی مهربونه. خانمه. و با متانت آدم را با حرفاش می خندونه. یه جاهایی خیلی رسمیه یه جاهایی خیلی خودمونی. الانم که یه دختر کوچولوی ناز داره که هنوز عکسش را بهمون نشون نداده.

باید بگم خیلی خیلی براش خوشحالم. فقط تو یه مورد باهاش موافق نبودم اما چون خیلی دموکرات برخورد کرد بهش حق می دم و نظرش را محترم می شمارم.

نفر بعدی غزال ( دختری از ایران) هست. شاید غزال نازنین زیاد به من سر نزنه اما من کل آرشیو وبلاگش را خوندم و از هفته ی ۱۴ بارداریش خوانندش بودم. اونم یه دختر ناز داره و خیلی خانمه و مهربون.

دو تا دوست جدید دارم نازبانو و صحرای عزیز که بی نهایت دوستشون دارم. یک هفته هست خوانندشون شدم اما کل وبلاگشون را خوندم و خیلی خیلی بهشون احترام می ذارم.

مخصوصا فکر می کنم این دو تا دوست من خیلی خیلی شجاع هستند و از نوشتن توی هیچ موردی کم نمی ذارن. ازشون خیلی چیزا یاد گرفتم...... صحرا فوق العاده هست و اینو هیچ جوری نمی تونم انکار کنم.

دوستای دیگه همه عزیزن و . چند تا دوست هم هستند که توی لینکم نیستند اما توی لینک دوستان هستند و من یواشکی می خونمشون. آوا که هیچ جوری نمی شه از نوشته هاش گذشت.... و پرپر نازنینم.

تورو خدا نگید پس ما چی؟؟؟ همتون را خیلی دوست دارم. هر کس توی لیست من هست برام باارزشه و از اینکه توی لیستم هستند احساس غرور می کنم.

داشتن دوستایی مثل شماها خیلی خیلی غرورانگیزه.

راستی وبلاگ برای نازلی هم هست که من خیلی خیلی خوندنشو دوست دارم.

خوب و نیلوفر دربندی که بی نهایت شبیه منه. و..............

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 14:40 توسط غزل| |

یادم باشد که نمی توانم همه چیز را برای همه کس بگویم. یادم باشد که گاهی باید توی خودم بشکنم و نگذارم کسی تکه تکه شدنم را ببیند. یادم باشد که گاهی نباید به کسی بگویم چقدر دلم تنگ است و نباید بگویم که از این همه تکرار خسته می شوم. از اینکه صبح بیدار که می شوم مثل روز قبل لباس بپوشم و همان مسیر هر روز و هر روز را بروم و به جای هر روزه برسم و همان کار هر روزه را بکنم خسته شده ام.

حتی نباید بگویم از زن بودن تکراری.... غذا پختن.... ظرف شستن.... لباس اتو کردن.... دوباره غذا پختن و شستن و .... خسته شده ام.

از خواب های هر شب. از کابوس های شبانه.... از فکر و فکر و فکر چه کنم و چه نکنم! هسته شده ام.

نباید بگویم که از نشستن جلوی ایینه و نگاه کردن به اینکه این زن روزی می خواسته نویسنده باشد و حالا فقط ادای نویسنده ها را در می اورد خسته شده ام.

از اینکه انتظار بکشم برای چیزی که تمام احساساتم را برایش قربانی کرده ام و غرورم را برای به دست اوردنش زیر پاهای خودم له کرده ام خسته شده ام. از نداشتن تمام چیزهایی که می توانستم داشته باشم خسته شده ام.

از فکر کردن به خودم به تو.... به تمام چیزهایی که اگر بودند حالا من یک زن دیگر بودم خسته شده ام.

از خواندن ÷یامهای تکراری روی گوشی موبایلم خسته شده ام.... از صدای زنگ تلفن.... از اسم هایی که روزی صفحه ی موبایلم می بینم خسته شده ام ....

از تکرار خودم در خودم.... از این در و دیوار.... از این انتظار.... از فکر کردن به اینده ی نا معلوم خسته شده ام.

از هدف هایی که هرگز جدی گرفته نشدند.... از ارزوهایی که محقق نشدند.... از انتظاراتی که از خودم داشتم و به انها بی توجه شدم.... از نامم که قرار بود روی هزاران جلد کتاب حک شود و نشد.... از شعرهایی که گفتم و نگفتم... از بیتهایی که در خودم کشتم تا مبادا مرا عیان کنند.... از مدرکی که شد ایینه ی دق.... از کتابهای ناخوانده.... از درد و دل های نوشته نشده.... از بغض های ترک نخورده.... از اشک های ریخته نشده.... از نگاه های دزدیده شده.... خسته شده ام.

یادم باشد حتی نگویم که چقدر تنهایم و به بودن مادرم احتیاج دارم. 

یادم باشد حتی نگویم که چقدر دلم برای نشستن بر سر خاکش تنگ شده.

یادم باشد حتی نگویم که دلم می خواهد جمعه صبح با یک شاخه گل بروم ساعتها کنار گورش گریه کنم برای خاطر تمام این 18 سالی که نبوده و من بدون او زندگی کردم.

تمام اینها یادم باشد و در اخر هم یادم باشد که بگویم به خاطر داشتن تو از خدا ممنونم. به خاطر تو محمد عزیزم .....


نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:18 توسط غزل| |

 بر گرفته از وبلاگ نازبانو ی نازنین

 مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم! اصفهانی ها رو مسخره می کنیم. می گیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بی غیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانی ها لاف می زنند!

پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین می کنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند! شهرستانی ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون می پره فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!

بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم! لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات آیدین هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!

موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!

شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد رو می شکنیم! سیزده بدر گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها!

فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! به دين و مذهب!  و  عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام!!  و در لوس آنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز ميکنيم تا توی تهران.

ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم.

ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم!

ما امام زاده می سازیم! بعد پول می ندازیم و از امام زاده می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!

ما روز عاشورا تاسوعا نذری می دیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ می ریزیم!

ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!

ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده، موتورسوار  های آدمخور  .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه !

ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه!

ما - مخصوصاً لوس آنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست می کنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامه ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ  صد درصد غلط !

ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاتر علاقه امون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم که باید توی همه مهمونی ها هنرمون رو نشون بدیم!البته دوستان خیلی اصرار می کنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.

ما توی خیابون زل می زنیم به سینه زن ها! کوچیک یا بزرگ مهم نیست! مهم اینه که وقتی خانومه نزدیک شد حتماً یه متلک آبدار نثارش کنیم ........ ما از اینکارا خیلی می کنیم!

 

به آذری ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم  و براشون جوک ميسازيم ولی بهترين و مفيدترين دوستامون آذری هستن!

اما سه چیز برای ما خیلی مهمه:

یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!

دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!

سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقی / مهربان. با يک شرط:

ما همون "آدم" هايی که در بالا گفتيم بمونيم!!!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0:33 توسط غزل| |

نمی تونم بگم روز اولی که شروع کردم به وبلاگ نوشتن قصد داشتم دلتنگی هام .... حرفای دلم... یا چیزایی را توش بنویسم که جای دیگه ای برای نوشتنشون نداشتم. نه. اتفاقا من همیشه اون بعد از خودم را روی کاغذ می نوشتم و هفت تا سوراخ قایم می کردم و اگه احیانا کسی دستش بهش می رسید و می خوندشون کلی داد و بیداد راه می انداختم که چرا آدم نمی تونه واسه خودش حریم شخصی داشته باشه؟

خوب فکر می کردم همیشه باید آدم یه جایی برای حرفای خصوصی خصوصیش داشته باشه و یه جایی هم برای چیزایی که دلش می خواد غیر مستقیم به بقیه بگه و شاید روش نمی شه بگه بیایید من این حرفا را بهتون بزنم تا دلم خالی بشه.

من اصولا ادمی نبودم که دلم بخواد خودم را پشت هزار تا پستو قایم کنم و نخوام کسی ماهیتم را بشناسه. . بر عکس همیشه دوست داشتم بقیه بدونن دارن با کسی حرف می زنن.

خوب انکار نمی کنم که گاهی هم واقعا دلم می خواست حرفام ناگفته بمونه اما اون موقع ها حتما بدترین حرفها را توی ذهنم می نوشتم و خجالت می کشیدم که کسی اون بعد از بدی منو بتونه ببینه.

تا حالا وبلاگ های زیادی نوشتم. شاید اوایل که وبلاگ نوشتم بیشتر واسه سرگرمی بود. اما وقتی اولین وبلاگم بسته شد یا بهتره بگم یکی بستش خیلی احساس بدی داشتم.

خوب به هر حال به اون قسمت از درون خودم یه جورایی تعلق خاطر پیدا کردم بودم و از دست دادنش برام سخت بود.

نمی خوام بگم مطالبش خیلی محشر بودن..... نه! اتفاقا خیلی هم ساده و پیش پا افتاده بودن اما هر چی که بودن یه قسمت از وجود من بودن که واقعا دوستش داشتم.

بعد از اون نامردی که در حق قسمت دوست داشتنی وجودم شد ترجیح دادم دیگه توی دنیای مجازی ننویسم اما بازم بعد از یه مدت نظرم عوض شد.

اتفاقا من آدرس وبلاگم را به همه می دادم تا بخونن و منو بهتر بشناسن.

توی تمام مدت وبلاگ نویسی هیچ پستی نداشتم که نظراتش بیشتر از ۲۰ تا شده باشه. خوب تازه اینم با احتساب نظراتی بود که خواسته بودن برم وبلاگشون را بخونم.....

اینا زیاد مهم نیست.

همه ی حرفم در مورد این ویلاگ هست. اینجا که من یه ماهیت دارم... یه شخصیت... یه هویت و دوستایی که منو اینطوری شناختن و جالبه که خیلی هم دوستشون دارم.

اینجا دوستایی پیدا کردم که مطمئنم توی دنیای عادی نمی تونستم اینقدر بهشون نزدیک بشم.

واسه اونا من خودم را سانسور نمی کنم.

حتی با اینکه می دونم پدرم هم این نوشته ها را گاهی می خونه... بازم خودم را سانسور نمی کنم.

اما دروغ هم نمی گم که همیشه هم همه ی واقعیت را نمی نویسم.

گاهی اینجا را پر می کنم از دلتنگی گاهی پر می کنم از شادی.

اما بدون در نظر گرفتن فکرایی که ممکنه در مورد من بشه.

من اینجا را دوست دارم. نوشتن از هر دری را دوست دارم.

در اصل اینجا را واسه حرف زدن درست کردم.

خوب بی پرده بگم که اینجا برام مقدسه.

دوستام برام با ارزشن.

چه زیاد بهم سر بزنن چه اصلا نیان و نخونن.

مدت زیادی هست باهاشون دوست هستم و همین یعنی باهاشون احساس راحتی می کنم.

صبای مهربون( برهنگی های من)... صبورا... صحبا.... مرمر... مامان صبا....کافه برفی....ادی عزیز....بچه های ناژوان....سعید ....و ....و.....و.....

همتون را دوست دارم.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 19:14 توسط غزل| |

امروز سه سال از با هم بودنمون می گذره.

در چنین روزی بود که من یه تور سفید انداختم روی سرم و بهت گفتم بعله....

اون روز یادم نمی ره. وقتی توی محضر منتظرت بودم تا بیایی و بهم بگی برای همیشه مال منی و مال توام.

یادش بخیر.

یادته برق رفت؟ یادته آخوند پیر چه طور حرص می خورد که مبادا نقل ها را روی فرش بریزن؟

یادته چه طور نگاهم می کردی؟ چه طوری نگاهت می کردم؟

می خندیدم و خوشحال بودیم از اینکه همدیگه را داریم.

هنوزم همون حس را بهت دارم.

هنوزم عاشقتم.

هنوزم برات می میرم.

هنوزم می خوامت عزیزم.

سالگرد عقدمون مبارک

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 16:47 توسط غزل| |

صدای پای رهگذری می اید ./

 صدای پای عابری و این عابر هر که باشد /

هر چه باشد/

 زندگی را می گذارد روی دوش /

می رود تا اوج صبر/

 می گذارد آسمان هم بگرید بر حال او/

 قصه می گوید برای دیگران/

راه می افتد در خیابان های شهر/

 دست هایش را کرده در جیب گشادی توی ذهنش/

 راه می افتد به سمت خاطرات تلخ هرگز ها و شاید ...../

 خاطرات هر زمان و هر روزش/

 
عابری با قوز یا بی قوز/


عابری کالاش را دریا فرو برده/


عابری دلتنگی هاش را چشمان مردم سیر خندیده/


عابری گمنام و با نام/


عابری یک لحظه نا ارام یک لحظه ارام/


عابری در معبد حافظ, سعدی, یا که شاید معبدی در کوه های قاف و بی قاف زمان/


این من و ما هر چه هم تنها شویم/


باز عابر رد می شود از روی دلتنگی های ما/


یک نفر با نام چندین حرف/


عین و لام و شاید یک هزاران حرف نا پیدای سخت

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:58 توسط غزل| |

سلام به همه ی دوستان خوبم.

راستش فکر کردم اگه داستانم را جایی دیگه بذارم بهتره و انگیزم واسه نوشتن و ادامه دادنش بیشتر هست.

لینک چگون زند شدم در کنار لینک های دوستان مربوط به داستان خودم هست.

اونجا می تونید از قسمت اول داستان را بخونید.

امیدوارم منو از نظرات و راهنمایی هاتون بی نصیب نذارید.

البته لطفا در اون وبلاگ اسمم را نیارید. ممنونم.

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:59 توسط غزل| |


Design By : Night Skin