تبليغاتX
تکرار بودن

 تکرار بودن      
  همه ی آدم ها تکراری اند. نسخه ای یک بار نوشته شده که از دستگاه فتوکپی خالق رد شد              

 
باز هم همان حکایت همیشگی....
تو نگاه می کنی.
ناگهان چقدر زود دیر می شود


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386


آرشیو موضوعی
داستان
شعر
زندگی من
خاطرات
من یعنی یک زن




پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
ناژوان
لکه هایی از بارانک
صبر سنگ
رابطه(سعید)
یواشکی های من
روز بر می اید(آزاده)
خواب خوب(مسعود)
قاصدک در باد(هیس)
کلبه تنهایی من(کامبیز)
طنز نوشته های یک سفیر
نهان از تو حتی نهان از خودم(صبا)
حرفهایی به رنگ سکوت(هدی نجفی)
حرف های مادربزرگ(سنجاب خانوم)
من ملک بودم و....(سید یاسر)
خودم را ورق می زنم( نیلسا)
چشمان کاملا بسته( ماندا)
اندیشه ی جوان( محمد رضا)
چایخانه غزل
سید ابراهیم نبوی
سمفونی استفراغ
کمی نوازشم کن(مهسا)
بیاد آرزوهام سكوتی میكنم به سنگيني فرياد(الهام)
خودخوری های خودباخته
انسان
مردی که فاحشه شد
بگو سنجاقکم هستی(ماندانا ابری)
من نیلوفرم
تقویم صبورا
امرداد(عادل)
پسر کتاب فروش
پرتگاه
شعرحرف های باکره و اندیشه های برهنه’من (پیمان خاصی)
ماجراهای آرمیده
مثل آب برای شکلات(تینا)
نایت اسکین
ترانه مکرم
وهم سبز(نیلوفر دربندی)
گلدان خالی


 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM
 

 خیلی نزدیک.... خیلی دور

 دروغ می گویم و گمان می کنم باور می کنی
دروغ می گویم و توقع دارم باور کنی

کاش اینقدر خوب نبودی
کاش تمام نا تمام مرا به انتها می رساندی
و نقطه
و پایان
..
..
..
کاش باور نمی کردی که من بهترینم
کاش.
.
.
.
برمی خیزم
می روم
گریه می کنم
می شکنم در خودم
و شاید تو هرگز
مرا
اینگونه در اغوش نگیری
من نا نوشته ترین دروغ عالمم
بزرگ ترین دروغ خدا
شاخ دار ترین دروغ خلقت
و باور کردنی ترین دروغ این روزهای زندگی تو
.
.
.
من شیشه ام
از جنس تو
اشکم
از چشم تو می افتم
روی زمین
روی صورت تو
روی دستهای لرزان تو وقتی به چشم های دریده ی من نگاه می کنی
وقتی ....
آه من چقدر بدم.
چقدر زشتم
جقدر بی رحمم
و تو چقدر بی انتهایی
وسیعی
بزرگی
و مرا هر بار می بخشی.
دلم عجیب گرفته
دکتر می گوید: روده هایم پیچ خورده
می گوید جاده های درونم مارپیچ است و این یعنی من راست نیستم
دکتر می گوید چشم های لوچم به خاطر این است که هرگز راست نگفته ام.
آقا ..
خانم...
من بدبختم
بیچاره ام.
به من کمک کنید
و تو باز هم مثل همیشه
تمام دارایی ات را
دلت را کف دستهای من می گذاری
و می گویی
بگیر
اما دیگر دورش نیانداز
اینبار به سختی پیدایش کردم
توی سطل زباله بود
.
.
.
و من می اندیشم
کدام زباله دان بود
.
شاید همین نزدیکی
شاید هم خیلی دور.

  + نوشته شده درپنجشنبه سیزدهم تیر 1387  ساعت 22:53  توسط غزل 


 بر مزار من

 

 

  + نوشته شده درشنبه هشتم تیر 1387  ساعت 0:33  توسط غزل 


 عذر خواهی

 سلام به همه دوستان خوبم.

صبورا

الهام(یواشکی های من)

کامبیز.

مسعود که نمی دونم چرا کرکره وبلاگش را کشیده پایین

هیس نازنین و مهربونم

نیلسای با احساس

سعید

صبا

ماندا

و پیمان خاصی عزیز

ببخشید که نبودم.

ببخشید که نتونستم بهتون سر بزنم.

اسباب کشی و نداشتن نت منو از همه ی شما عزیزان دور کرد.

اما برگشتم و قول می دم مثل قبل بنویسم.

همه شما را دوست دارم

  + نوشته شده درجمعه سی و یکم خرداد 1387  ساعت 10:46  توسط غزل 


 این خانه روشن نیست...

 در زندگی انسان گاه زخم هایی است که مثل خوره روح را می خورند
گاه سوراخ می کنند
گاه می شکنند
گاه ویران می کنند
و گاه از درون می پوسانند
گاه گمان می کنم این زخم ها فقط در تن من است
گاه می بینم همه جزام گرفته اند.
یکی قلب ندارد
یکی چشم
یکی دهان
یکی هم چون من هیچ
انسان این موجود عجیب
این تکرار خلقت
این یگانه
این یکتا
این منحصر به فرد
چگونه راه ها را می پیماید در حسرت های عجیب و غریب
در امتداد گذشته های از دست رفته
در ابتدای آینده ای نا موزون
این خانه روشن نیست
هرگز هم نبوده
چگونه چراغ را بر دیوارش بیاویزیم
زمانی که بینایی نیست
کورند و کر
فریاد ها همه تابه ی داغ روزگارند
آب و روغن روی آتش
می بینی؟
بی قراری در این سطرهای خاکستری موج می زند
خنده نشان آزادی نیست
آنچه اسیر است تن نیست
ذهن پوسیده از حسرت است.

  + نوشته شده درجمعه سوم خرداد 1387  ساعت 9:42  توسط غزل 


 دختری به نام نیلوفر(قسمت ششم)

 شنیده بودم پیمان شدیدا داره درس می خونه و خودش را برای کنکور ارشد آماده می کنه.

کلی منابع داشت و خلاصه مدام می دیدمش که داره از استادا راجع به منابع ارشد می پرسه و تمام جزوه های تهران را هم تهیه کرده.

یه روز توی دانشگاه رفتم پیشش و گفتم: چند تا کتاب می خوام که استاد ( د) گفته شما دارید.

لبخند معنی داری زد و گفت:آره دارم.

گفتم: می تونید چند روز به من قرض بدید؟

گفت: فردا برام می اره.

فردای اون روز توی دانشگاه کتاب ها را بهم داد و وقتی می خواستم ازش جدا بشم گفت: می شه چند دقیقه باهاتون حرف بزنم؟

گفتم: راجع به چی؟

گفت: شما بیایید طبقه سوم اینجا شلوغه.

رفتم طبقه سوم. اونجا خلوت ترین جای دانشگاه بود.

کنار اسانسور دو تا صندلی پیدا کردیم و نشستیم و شروع کرد به حرف زدن.

بیشتر شبیه درد و دل بود.

از اینکه به خاطر چه چیزایی از نیلوفر جدا شده.

از اینکه فکر می کرده نیلو داره اونو اونطوری می کنه که خودش دوست داره و آزادی عمل را ازش گرفته بوده.

از اینکه پدربزرگش گفته بوده بیشتر از ۱۰۰ سکه نمی ذاره مهریه تعیین کنند و می دونسته که مادر نیلو حاضر نمی شه.

از اینکه الان که می شنوه همه می گن پیمان نامرد بوده که نیلو را تابلو کرده و خودش رفته پی دل خودش آتیش می گیره.

می گفت: سرم به کار خودمه اما نمی دونم چرا نیلوفر نمی خواد سرش به کار خودش باشه و منو فراموش کنه.

از اینکه هیچ وقت به نیلوفر خیانت نکرده بوده و چیزایی که راجع بهش گفتن خلاف حقیقته.

ازم خواست حرفاشو باور کنم.

صداش غمگین بود و من یه آن فکر کردم شاید داره راست می گه.

صداقت توی چشماش بود اما دلم می گفت باور نکن.

بهم گفت: از امر و نهی خسته شده بوده و این آخری ها مجبور شده بوده بین نیلوفر و خانوادش خانوادش را انتخاب کنه.

می گفت: من دیگه نمی تونستم برای خودم پدر و مادر دست و پا کنم.

می گفت: مجبور شدم از نیلوفر جدا بشم.

مجبور بودم بهش جواب ندم.

وقتی از پیمان جدا شدم دلم خیلی به حالش سوخت.

به گوش نیلو رسید که با پیمان حرف زدم.

سوال پیچم کرد که چی گفتیم؟

من سعی کردم همه ماجرا را نگم.

اما بهش گفتم دیگه جایی از پیمان بد نگه.

......

ادامه دارد

  + نوشته شده درپنجشنبه دوم خرداد 1387  ساعت 0:10  توسط غزل 


 دختری به نام نیلوفر(قسمت پنجم)

 بعد از امتحانات اصلا خبری از نیلوفر نداشتم.

البته اینقدر خودم درگیر بودم و تعطیلات بهم خوش می گذشت که حتی یادم رفت که نیلوفر روز آخر چقدر ناراحت بوده.

روز انتخاب واحد ترم ۶ بود. توی دانشگاه داشتم دنبال امضاء مدیر گروه و انتخاب درسا و خلاصه دنگ و فنگای انتخاب واحد از این اتاق به اون اتاق می رفتم که گذرم افتاد به صندوق رفاه.

نیلوفر هنوز اونجا کار می کرد اما من همون ترم ۳ امدم بیرون. دیدم آقای کشتکار تنهاست. سراغ نیلوفر را گرفتم گفت: رفته واسه اعتراض. گفتم به چی؟

گفت: به نمره درس انقلاب. انقلاب یکی از درسای تخصصی ما بود که با یه استاد چرند ارائه می شد.

تعجب کردم چون اون ترم نیلوفر تمام نمره هاش ۱۸-۱۹-۲۰ شده بود.

بچه ها هر کدوم که نیلو را دیده بودند بهم گفتند داشته گریه می کرده.

همه هم می گفتند نیلو با هیچ کس حرف نمی زنه چون انقلابش را با ۵/۹ افتاده.

باورم نمی شد.

توی حیاط دیدمش . رفتمش سراغش دیدم چشماش پر از اشکه. گفتم: نیلو چی شده؟

زد زیر گریه و گفت: زارع انداختم. گفتم: خوب چرا اینقدر گریه کردی نمره هاتو به هر کس نشون بدی می فهمه زارع لجبازی کرده.

گفت: دلت خوشه.

تعجب کردم.

یه دفعه زد زیر گریه. رفتم طرفش و گرفتمش تو بغل.

گفت: باورت می شه؟ ولم کرد بدون دلیل. ما قرار بود عقد کنیم. بهم گفت : نمی خوامت.

نگاهش کردم. با شک. با تعجب. با کلافگی.

پیمان؟؟؟؟؟؟

نه باور نمی کردم.

اونقدر حالش بد بود که ترجیح دادم چیزی نپرسم.

********

ترم جدید شروع شد . نیلوفر خیلی ساکت بود. سعی می کرد بخنده. سعی می کرد خودشو عادی نشون بده اما معلوم بود داره از درون می سوزه.

بهش می گفتم: با خودت اینطوری نکن.

می گفت: یادته پیمان می گفت بدون عشق و نیلوفر نمی تونم زندگی کنم؟ یادته به من می گفت خانومی؟ یادته نازم می کرد؟ پس چرا گفت نمی خوامت؟ چرا گفت از اول نمی خواستمت؟

چرا گفت: دست از سرم بردار؟

می گفتم: لیاقتت را نداشت.

می گفت: چی شد که رفت؟ من که گفته بودم مهریه نمی خوام. من که گفته بودم سر صحبت مهریه خودم می گم هیچی نمی خوام. من که بابا و مامان را راضی کرده بودم.

گریه می کرد. زار می زد.

و من فقط می تونستم بغلش کنم.

آب شده بود. گاهی مثل آدمای افسرده به یه جا خیره می شد. گاهی می زد زیر خنده و سعی می کرد بگه من هیچ غصه ای ندارم.

از پیمان بدم آمده بود.

پیمان توی دانشگاه سعی می کرد طوری وانمود کنه که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده. با دخترا حرف می زد.

توی راهرو دانشگاه با دوستای قدیمیش که بعد از نامزدیش با نیلوفر ازشون قطع رابطه کرده بود بگو و بخند راه می اندخت.

گاهی مثل جنتلمن ها لباس می پوشی و گاهی لات می شد.

دختر های ورودی خودمون سعی می کردند  با پیمان حرف نزنند اما وروردی های بعد از ما خیلی دورشو می گرفتند.

نیلو هنوز حساس بود.

حتی با یکی از این دخترا بحثش شد.

اما یه مدت که گذشت سعی کرد بچسبه به درس. رقابت می کرد و می خواست ثابت کنه که از پیمان برتره.

واقعا هم برتر بود.

پیمان همش دنبال استادا راه می افتاد. یه جور چاپلوسی. انگار می خواست نشون بده توجه استادا به اون بیشتره.

سر کلاس جهان سوم به خاطر نیلوفر و یه کمی هم به خاطر خودم با پیمان دعوام شد.

البته دعوا بعد از کلاس بود.

بعد از کنفرانس پیمان من اعتراض کردم که این کنفرانس نبود و فقط از روی کتاب مارکس روخونی شده.

اونم فکر کرد من لجبازی می کنم گفت: چون کنفرانس خودشون سوال پیچشون کردم دارن تلافی می کنن.

کار بالا گرفت.

استاد مربوط سعی کرد ما را آروم کنه. اما نشد.

نیلو کلافه بود.

من بیشتر.

انگار به بهانه کنفرانس می خواستم چشمای پیمان را به خاطر کاری که با نیلوفر کرده بود در بیارم.

استاد  سعی می کرد ما را آروم کنه . به هر دو نفرمون حق داد و قائله را ختم کرد.

همون موقع بود که افشین یکی از دوستای قدیمی پیمان به نیلوفر گفت : پیمان توی زمانی که با نیلوفر بود و داشت سعی می کرد که بهش ثابت کنه دوستش داره( ترم ۲) به نیلوفر خیانت کرده و با چند نفر دیگه هم رابطه داشته.

سمانه هم که پیمان دوست عموش می شد به نیلو گفت: خودم پیمان را دیدم که با یه زن رفتن توی خونه عمه ام که به خاطر نذری خالی بوده و کلیدش دست عموم بوده.

نیلو داغ شده بود. آتیش گرفته بود. می گفت: ازش متنفرم

اما نبود.

از خودش ناراحت بود.

شایدم از پیمان.

اما گریه هاش دلم را کباب می کرد.

یه دفعه ورق برگشت و نیلو هر جا رسید به همه گفت که پیمان بهش خیانت کرده و بهش نارو زده.

این حرفا به گوش پیمان هم رسید.....

ادامه دارد...

  + نوشته شده درجمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387  ساعت 19:36  توسط غزل 


 چشم هایت

 

  + نوشته شده درشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387  ساعت 19:27  توسط غزل 


 برای پاییز....

 ظاهرا وقت رسیدن نرسیده است هنوز

وقت از بند رهیدن نرسیده است هنوز

باغ پاییز پرست دل ما بی ثمر است

باغبان! موسم چیدن نرسیده است هنوز

آسمان هم که خود آبستن صد فاجعه است

وقت از خاک پریدن نرسیده است هنوز

خنده ی وسوسه انگیر شب چشم تو را

درد دل آیینه ی دیدن نرسیده است هنوز

موعد رویش ما سر زدن از تیرگی و

مثل خورشید دمیدن نرسیده است هنوز

دهن چلچله را بسته نگه دار عزیز

وقت فریاد کشیدن نرسیده است هنوز

ناله کن آدمک کوچه تاریک غزل

وقت از درد بریدن نرسیده است هنوز

************

                                                                           دی ۸۱

  + نوشته شده درچهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387  ساعت 19:15  توسط غزل 


 غزل یعنی تو...

 روزهای سبز و رنگارنگ دفترم
می ایند و می روند
و من به تو که اسمت را گوشه ی کاغذ اول دفترم می نویسی نگاه می کنم.
تو آغازی
آغاز دوست داشتن
آغاز عاشق شدن
آغاز پریدن
آغاز خواستن
آغاز تمنا و
آغاز رسیدن
و آغاز تمام اتفاق های زیبا
تو همانی که باران را می خوانی
ابر را رنگ می کنی
کویر را نفس می کشی
و پاییز را با صدای خش خش برگهای خشکش به بهار هدیه می دهی.
تو همان بوی کال نارنجی
بوی ناب زیتون
بوی عطر سیب
و بوی مست کننده ارکیده
تو همان بهاری
همان تکه تکه های غزل
تو همان پیاده ای هستی که می آید
بی انکه به ماندن بیاندیشد .می رود
تو همان کودکی هستی که پای درخت کهنسالی می نشیند و
گردش سیب را می نگرد
تو همانی که برای من دنیایی
چگونه می توانم سکوت کنم
وقتی تو سر تا پا فریادی
و فریاد بزنم
زمانی که تو سکوت را می اندیشی
چگونه تو را در دست های باد
به بهار هدیه دهم
؟؟؟؟
چگونه از برای خود نخواهمت؟
غزل یعنی تو
غزل یعنی وجود پر از امید تو
اگر نباشی غزل یعنی خاک

  + نوشته شده درسه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  ساعت 22:15  توسط غزل 


 زندگی همین است

 زندگی شاید نه همین باشد عزیزم
خوب می دانم
زندگی را بو باید کنی در کف عطار چرکینی
که می فروشد زعفران ناب استهبان
رندگی را باید ببینی
در نگاه دختری
که یک روز
فقط یک روز است که به دنیا آمده
زندگی را لمس باید کنی در کف دست پیرزنی
که سالها پشت دار قالی رج ها را شمرده و نشمرده گره می زده
زندگی را باید بشنوی از دهان همان مردی که تا آمد بگوید دوستت دارم
باد ها و سیل ها
برده بودند تمام هستی اش را
زندگی یک سیب
یک نارنج
یک ورق کاغذ که زندانبان از حصار میله ها می دهد به زندانیست
زندگی یک انگشت خالی مانده از انگشتر است
زندگی حسرت های ممتد پشت آه های فراوان
من گمانم زندگی اینگونه هم زیباست
نازنینم
زندگی
زیبا می شود
وقتی کسی
یک جعبه ی ناهنگام
می دهد دستت و می گوید
میلادت مبارک
زندگی زیبا می شود
وقتی صدای زنگ خانه
می رسد
و پستچی
از دیاری نه چندان دور
نامه ای اغشته با عطر بهاری
می دهد دستت
و خطش
داد خواهد زد
که:
به یادت بودم و هستم و خوام ماند

  + نوشته شده درپنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  ساعت 20:1  توسط غزل 


 انتها

 چشم هایم را که می بندم به انتها می رسم
آنجا که تو در برابر یک نگاه سرگردان
راه کج می کنی
و از مقابل من مثل یک غریبه رد می شوی
آنجا که هزار بار مرا می شکنی
چشم هایم را که می بندم
در فاصله هر پلک زدنی
یک بار در دستان تو می شکنم
یک بار تکه تکه می شوم
یک بار می میریم
یک بار ....
چشم هایم را که می بندم
به انتها نزدیک می شوم
به همان قصه های ناتمام شب های در بیداری مانده
به همان اشک های روی بالش پری که پنهانی بستر را خیس می کردند
به همان بغض های خشک و نالان دردالود
چشم هایم را که می بندم
به انتها نزدیک می شوم
به همانجا که باکره گی ام را میان دستمالی پیچیدم
و در نهایت دردهای غمگین و شاد
از دستهایت بیرون کشیدم
چشم هایم را که می بندم
به انتها نزدیک می شوم
همانجا که تو را گم کردم
نشانی ات را به انتهایم پست کن
درست کنار آخرین بن بست زندگی تیپاخورده ای که برایم ساختی./

  + نوشته شده دریکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  ساعت 21:22  توسط غزل 


 حرف های من...

 من از نهایت شب حرف می زنم
و ذهن من در امتداد این نهایت به جستجوی نشانه هاست
نوری نیست
چراغی نیست
عابری نیست
و حتی پیری که راه را نشان دهد
من از نهایت یک حس غبار الود سخن می گویم
گمانم اینجا همان اخر خط است
شاید هم نباشد
گمانم اینجا جنبنده ها جز حشرات نباشند
شاید هم باشند
گمانم اینجا دفن خواهم شد
شاید هم نشوم
پر از توهم شده ام
من از نهایت توهمات حرف می زنم
نشانه ها را می بینم
چه کنم که ساده لوحانه باور نمی کنم
هنوز گمان می کنم تنها رهگذر این کویم
هنوز گمان می کنم دستهای تو در ذهن من دنیا کاشته است
من از نهایت این دنیا حرف می زنم
خسته شده ام
از راه های اشتباهی که آمده تا به آخر خط برسم
ذهن من در من اشک می ریزد
گمانم دستهای تو دستمال ندارد
گمانم تو سخن نمی گویی
گمانم نمی شنوی
گمانم مرا نمی بینی
من از نهایت این توهم شک آلود حرف می زنم
چقدر به عمق رفته ام
پله ای نیست
تاریکی است
و یک دنیای نمور
نردبان معرفت کجاست؟
صدایم در نمی اید
من مردم

  + نوشته شده درشنبه هفتم اردیبهشت 1387  ساعت 17:48  توسط غزل 


 دختری به نام نیلوفر...(قسمت چهارم)

 

داشتم با نیلوفر به طرف ایستگاه اتوبوس می رفتم که زد به سرم بریم توی میدون نمازی یه کم قدم بزنیم. به نیلوفر که گفتم قبول کرد.

فلکر کردم یه جوری باهاش سر صحبت را باز کنم اما پشیمون شدم. وسط میدون داشتیم قدم می زدیم که نیلوفر گفت؟ دلم واسه آقا کلاغه خیلی تنگ شده. وقتی پیمان بالا بود رفتم دیدم آقا کلاغه توی ماشینش نیست. جاش همیشه جلوی ایینه ماشین بود . من مطمئنم اونو داده به یکی دیگه.

گفتم: چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی؟

زد زیر گریه و گفت: تو نمی دونی وقتی دلم می گرفت آقا کلاغه باهام حرف می زد . دلم خوش بود که اگه پیمان کنارم نیست حداقل اقا کلاغه با چشماش حرفامو می خونه.

گفتم: نیلوفر یه کم داری زیاده روی می کنی.

گفت: تو نمی دونی. نمی تونی بفهمی.

بعد دستش را گذاشت روی سرم و گفت: نفرین نمی کنم اما دعا می کنم عاشق بشی تا بفهمی من چی می گم.

خندم گرفت.

دست کردم توی کیفم و گفت: ببین قول می دی نخوای با خودت ببریش خونه؟

گفت: چیو؟

عروسک را از کیفم در آوردم و گفتم: بیا اینم اقا کلاغه.

نزدیک بود از شوق فریاد بزنه.

آرومش کردم و عروسک را دادم دستش.

مثل بچه ها شروع کرد به حرف زدن با اقا کلاغه.

خوب من نمی تونستم درک کنم اما از اینکه خوشحال بود خوشحال شدم.

اونجا بود که فهمیدم نیلوفر هنوزم پیمان را دوست داره و فقط واسه خاطر مامان خودش و مامان پیمان داره جلو خودشو می گیره.

درست یادم نیست چند روز بعد بود که پیمان توی باغ ارم باز نیلوفر را دید و باهاش حرف زد.

نیلوفر دوباره شاد شده بود.

می خندید ذوق می کرد و وقتی من می گفتم چرا پیمان هر روز می اد دانشگاه و اینجا می شینه توی امور دانشجویی ؟ نیلوفر یه جوری طرف پیمان را می گرفت.

زیاد بهش گیر نمی دادم.

همین که خوشحال بود و خودم هم حواسم بهش بود خیالم راحت بود.

اما متاسفانه دوباره داستان دیدارهای نیلوفر و پیمان شروع شد و دیدارهای پنهانی تعدادشون زیاد و زیاد تر شد.

ترم جدید شروع شده بود و نیلوفر به خاطر حساسیت مامانش و من جلوی من با پیمان حرف نمی زد.

آقا کلاغه هم هر روز با من می آمد خونه و فرداش باز توی دانشگاه تا اخر کلاسها پیش نیلوفر بود.

زمان می گذشت و ترم تموم شد و باز ترم جدید.

و باز امتحانات و ....

متوجه تغییر رفتارهای نیلوفر و پیمان شده بودم. دیگه علنی توی دانشگاه با هم حرف می زدند و نیلوفر فقط می گفت: ما مثل دو تا همکلاسی با هم حرف می زنیم اما همه متوجه بودند که روابط این دو تا خیلی نزدیک تر از این حرفها هست.

تا اینکه تابستون آمد و رفت و ما واسه انتخاب واحد ترم ۵ رفتیم دانشگاه.

روز انتخاب واحد دیدم دستشون توی دست هم هست.

باورم نشد.

گفتم: چی شده؟

نیلوفر گفت: مامزد کردیم. بالاخره مامانم اینا و مامانش اینا راضی شدن.

یه کم جا خوردم.

اول باور نکردم اما شواهد درست بود و اونا نامزد کرده بودند.

دیگه هیچ چیز اونا را نمی تونست از کنار هم جدا کنه.

تمام کلاساشون با هم بود.

همه جا با هم می رفتن.

از گوشه و کنار به گوشم رسید که پیمان سیگار می کشه.

به نیلوفر گفتم و یه کم جبهه گرفت. با پیمان حرف زده بود اونم گفته بود نه اینطور نیست و من واسه ناراحتی معدم خاکستر سیگار می خورم.

این دیگه خنده دار بود.

نیلوفر ساده بود و تمام حرفهای پیمان را باور می کرد.

گاهی نیلو با خوشحالی می آمد و تعریف می کرد که فلان شب خونه پیمان اینا دعوت بودند. یا پیمان خونه آنها بوده یا با هم فلان جا رفتند و لباس واسه عقد دیدند.

قرار بود بعد از امتحانا عقد کنند.

همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا امتحانات شروع شد.

یه چند بار دیدم با هم بحث می کنند.

نیلوفر یه کم عصبی بود.

پیمان بی خیال بود.

آخرین امتحان را که دادیم دیدمشون که از سرویس پیاده شدند .

با هم بحث می کردند.

نیلوفر ساکت بود.

ناراحت بود.

من زیاد توجه نکردم.

..............

ادامه دارد...

  + نوشته شده درپنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387  ساعت 19:51  توسط غزل 


 تولد تولد تولدم مبارک

 سلام.

فردا تولدمه.

نتونستم خبر ندم.

اخه من همیشه موقع تولدم بچه می شم.

دلم می خواد همه بدونن من متولد شدم.

یه حس خوبی دارم.

تقدیم به همه دوستانی که بهم لطف دارن.

صبورای عزیز و دوست داشتنی

هیس نازنین و حساس

سعید همیشه در جستجو

مسعود مهربان و شوخ

صبا ‌/ سنجاب خانوم/ ماندا/ نیلسا/ یاسر/ پیمان خاصی عزیز و مهربان/

کوچه های خیس/

ناژوانی های گرامی

پائیز

کامبیز

سفیر

آرمیده

پسر کتابفروش

پرت

علی نق نقو

و همه عزیزانی که لطف می کنند به من

 

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  ساعت 18:35  توسط غزل 


 دختری به نام نیلوفر...(قسمت سوم)

  

                               

تابستون بود و من بد جوری احساس بیکاری می کردم. یه روز رفتم دانشگاه تا استادم را ببینم که فهمیدم یکی از بخش های امور دانشجویی داره نیروی کار دانشجویی می گیره و من از خدا خواسته رفتم تا حداقل بیکار نباشم.

دستمزدش زیاد نبود اما واسه من بودن توی محیطی که استادم را می دیدم و از بیکاری در آمدن غنیمت بود.

بعد از یه هفته نیلوفر هم آمد سر کار. اما من طبقه بالا توی صندوق رفاه بودم و نیلوفر توی بایگانی.. بعضی وقتها می رفتم پیشش یا اون می آمد پیشم.

گاهی هم با هم می رفتیم توی دفتر استادمون و اونجا می نشستیم.

اون موقع تازه شروع کرده بودم به شعر گفتن و هر روز هر چی می نوشتم می بردم و به استادم نشون می دادم تا برام تصحیح کنه.

تا اینکه بعد از مدتی نیلوفر هم آمد بالا و پیش خودم شروع به کار کرد.

روز تولدش بود. ۵ مرداد.... نیلوفر یه جعبه شیرینی خریده بود و گذاشته بود تا همه بیان و بعد تعارف کنه.

توی اتاقی که ما بودیم چند نفر دیگه هم بودن که همه خیلی با ما خوب رفتار می کردند. اما درست وقتی استادمون هم آمد دیدیم پیمان هم باهاش آمد تو اتاق و کنار میز روبرویی ما نشست.

من یه کم شوکه شدم.

نیلوفر خیلی عصبی به نظر می رسید و دست و پاشو گم کرده بود.

من شیرینی با به همه و از جمله به پیمان تعارف کردم .

از گوشه و کنار شنیده بودم که پیمان خیلی از من دلخوره بابت باز شدن پاش به حراست دانشگاه.

اون روز خوب می تونستم حدس بزنم آمدن پیمان اونجا دلیل خاصی داشته.

از اتاق بیرون آمدم که یه دفعه پیمان هم پشت سرم از اتاق بیرون آمد.

درست یادم نیست چی گفت اما اصل حرفش این بود که می خواست بدونه نیلوفر ازش متنفره یا نه.

من چیزی نگفتم اما فقط بهش گفتم یه خواهش ازت دارم و اونم اینه که آقا کلاغه ی نیلوفر را بدین بهش بدم.

آقا کلاغه عروسکی بود که پیمان به نیلوفر داده بود و بعد که رابطشون قطع شد نیلوفر بهش برگردوند.

این حرف را که زدم پیمان لبخندی زد و گفت: باشه میارمش.

چند دقیقه بعد پیمان آقا کلاغه را از توی ماشینش آورد و داد دستم.

من یواشکی عروسک را ریز مقنعه ام قایم کردم و رفتم توی اتاق و اونو توی کیفم گذاشتم.

نیلوفر چند روز پیش خیلی برای آقا کلاغه گریه کرده بود.

فکر کردم اگه یه بار دیگه ازش حرف بزنه اونو  بهش می دم .

..........

ادامه دارد

  + نوشته شده درپنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387  ساعت 21:43  توسط غزل 


 دختری به نام نیلوفر...(قسمت دوم)

 خوب من خیلی شوکه شده بودم از شنیدن این خبر. فکر می کردم همه چیز یک خواب است که هر آن ممکن است با یک تلنگر به بیداری تبدیل شود.

توی دانشگاه رفتار یمان را هر بار که می دیدیمش زیر نظر می گرفتم. زمزمه ها از گوشه کنار زیاد به گوش می رسید که نیلوفر دارد اشتباه می کند. اکثر کسانی که نیلوفر و پیمان را می شناختند معتقد بودند پیمان فقط قصد سوء استفاده دارد.

پیمان دوستانی داشت که بی راه نیست اگر بگویم در نظر من منفور ترین پسرهای دانشگاه بودند.

شاید یکی از دلایل اسرار من بر بی قابلیتی پیمان معاشرت با همین دوستان بود.

از جمله وهاب و افشین و یکی دو تا دیگر از پسرهایی که هیچ وقت از دیدن انها احساس خوبی نداشتم.

ترم دوم به خاطر اختلاف زمانی کلاس های ما باعث شده بود نیلوفر رفتارش عوض شود و حتی معیارش برای انتخاب دوست هم تغییر کند. یکی دو تا دوست پیدا کرده بود که من هیچ دید خوبی به آنها نداشتم از جمله دختری به نام مریم که تمام دوستان من هم با من همنظر بودند.

مریم دختر خیلی بازی بود. رفتارهایش ، نوع معاشرتش در دانشگاه با پسر ها و حتی دختر ها باعث شده بود اکثر دوستان من دید بدی به او داشته باشند.

یکی دو بار به نیلوفر تذکر دادم اما او می گفت : مریم خیلی دختر پاکی است و تا با او دمخور نشوی نمی توانی بفهمی چه اخلاق ماهی دارد.

یکی دو  بار در کافی شاپ دانشگاه سر میز آنها نشستم تا بلکه بتوانم بر احساس بد خودم غلبه کنم اما فایده نداشت و این احساس هر بار بیشتر شد.

تا اینکه مادر نیلوفر از قضیه معاشرت نیلوفر با پیمان با اطلاع شد.

خانواده نیلوفر خانواده بسته ای بود و چون پدرش ارتشی بود درست مثل یک پادگان نظامی در آن برخورد می شد. با اینکه نیلوفر دختر اول خانه بود و برادری هم نداشت و دو خواهر دیگرش کوچک تر از او بودند اما مادرش که زنی جنوبی و خیلی با دیسیپلین بود و پدرش که خوی نظامی داشت ، جو خانه و نوع تربیت آنها طوری بود که قبول اینکه دخترشان در دومین ترم دانشگاهش دلباخته پسری آس و پاس و البته بی اخلاق شده بود سخت و گران بود.

تا ابنکه مادر نیلوفر و پدرش قضیه را فهمیدند و هر دو به دانشگاه آمدند و قبل از هر تصمیمی با یکی از اساتید که البته معاون دانشجویی دانشگاه هم بود مشورت کردند.

استاد ما که مردی دنیا دیده و سرد و گرم روزگار چشیده بود به آنها گفت  که این رابطه تنها یک رابطه احساسی است و چون این دو انسان از هیچ لحاطی به هم شبیه نیستند باید جلو این رابطه گرفته شود.

و این باعث شد تا مادر نیلوفر از او قول بگیرد که دیگر با پیمان رابطه ای نداشته باشد.

خوشبختانه نیلوفر قولش برایش خیلی ارزشمند بود و درست در اواخر ترم تمام کلاس هایش را با هماهنگی با استاید تغییر داد تا پیمان را در هیچ کلاسی نبیند.

و این کم محلی نیلوفر که البته از سر میل هم نبود باعث شد پیمان برای ادامه ارتباط تلاش بیشتری کند و من هم که نمی خواستم نیلوفر بار دیگر اسیر احساسات شود به استادمان گفتم که پیمان قصد مزاحمت دارد.

حراست دانشگاه پیمان را خواست و تعهد گرفت که دیگر مزاحم نیلوفر نشود.

و ریشه کدورت من و پیمان عمیق تر شد.

تا انجا که پیمان گمان می کرد عامل جدایی او و نیلوفلر من بوده ام.

من البته و صد البته برایم مهم نبود که او چه فکری می کند.

و ترم دوم در حالی پایان یافت که نیلوفر هنوز دلتنگ پیمان بود و در این باره حرفی نمی زد و حتی وانمود می کرد عشقی باقی نمانده اما من خوب می دانستم که او در ظاهر دروغ می گوید و در دل هنوز دلداده ی پیمان است.

..................

ادامه دارد....

  + نوشته شده دردوشنبه نوزدهم فروردین 1387  ساعت 22:45  توسط غزل 


 دختری به نام نیلوفر...(قسمت اول)

 گاهی توی زندگی آدم ها اتفاق هایی می افته که اگه یکی از بیرون بهش نگاه کنه فکر می کنه: عجب آدم بد شانسی بوده....

می خوام داستان دختری را بنویسم که توی زندگیش اتفاق های متعددی افتاد . اتفاق هایی که می تونست هر کدوم مسیر زندگیش را خیلی عوض کنه و چه بسا اونو به منجلابی فرو ببره که تصورش تن  آدم را می لرزونه.اما ....

سال ۸۱ وقتی وارد دانشگاه شدم آدم های زیادی از اقشار متفاوت و با روحیات متفاوت دوره ام کردند.

کمتر کسی بود که یه بار باهاش هم کلام نشده باشم و حتی به صورت سلام و علیک نشناسمش.

بیشتر دختر ها و گاهی پسر های کلاس را می شناختم و چون ادم شفاف و خوش برخوردی بودم خیلی ها باهام دوست می شدند.

اما نیلوفر دختر قد بلند و مهربانی که به واسطه یکی از همون دختر ها باهاش دوست شدم ورزشکار بود و من ازش خواستم بهم شنا یاد بده.

دختر خونگرم و حساسی بود و عجیب دوست داشتنی....

ترم اول خیلی از کلاس هامون با هم بودیم ولی نیلوفر همیشه ردیف های آخر می نشست و من همیشه ردیف اول. اما به واسطه یه سری چیزا با هم صمیمی شدیم.

توی کلاس زبان من و یکی از پسرهای کلاس که پیمان نام داشت ادعای صدر نشینی داشتیم.

و البته این ادعا توی خیلی دیگه از کلاس ها هم وجود داشت  از جمله مبانی علم اقتصاد که با یه استاد پروازی برگزار می شد.

اما موقع امتحان میان ترم زبان وقتی نمره های زبان روی برد بخش رفت و پچ پچ هایی بلند شد که پیمان سوال ها را که اتفاقی با گروه مخالف یکسان بوده قبل از امتحان به دست آورده و به همین خاطر نمره اش از همه بیشتر شده اعتراض من و به طرفداری از من بقیه بچه ها بلند شد که باید دوباره امتحان برگزار بشه.

تا اینجا داستان هیچ ربطی به نیلوفر نداره اما توی همین مساله و نوشتن نامه به مدیر گروه و استاد مربوطه و حتی به معاون دانشجویی دانشگاه تنها کسی که پشت منو خالی نکرد نیلوفر بود و همین باعث کدورت بین من و پیمان شد و این کدورت توی یکی از کلاس های زبان اوج گرفت تا اونجا که به حتک حرمت من از طرف پیمان منجر شد .

خوب برای من خیلی سخت بود که یه پسر اینطوری بیرون کلاس بهم بگه آره تقلب کردم و خوب هم کردم و توی کلاس خودش را به موش مردگی بزنه و منو محکوم به تهمت بکنه.

درگیری لفظی ما بالا گرفت تا اونجا که من از کلاس بیرون رفتم و به خاطر ناراحتی شدید از حرفهایی که شنیده بودم گریه کردم.

کل کلاس حق را به من دادند و خوب امتحان باز برگزار شد.

اما ازاونجا به بعد من و پیمان خیلی با هم بد شدیم . تا اینکه امتحان های پایان ترم شروع شد و سر آخرین امتحان یعنی مبانی علم اقتصاد من متوجه شدم که نیلوفر یه جورایی به پیمان نزدیک شده.

البته زیاد جدی نبود .

ترم بعد در حالی شروع شد که کلاس های من و نیلوفر کاملا از هم جدا شده بود و جز یک روز اونم برای چند دقیقه همدیگه را نمی دیدم.

اما زمانی متوجه شدم که نیلوفر و پیمان رابطه ای نزدیک با هم پیدا کردند که دیگه کار از کار گذشته بود و تا امدم به نیلوفر بگم که پیمان اونی نیست که تو فکر می کنی خودش پیش دستی کرد و گفت: پیمان ازم خواستگاری کرده.

باورم نمی شد اما خوب شایعات زیاد بود و ناچار باور کردم که نیلوفر خودش می خواد اشتباه کنه.

............................

ادامه دارد....

 

  + نوشته شده درشنبه هفدهم فروردین 1387  ساعت 20:36  توسط غزل 


 داستان یک عروسی

                                               

فردا عروسی اش بود. تنها بود . داشت خانه را تمیز می کرد. دامادش رفته بود برای تدارکات فردا شب.

با خودش فکر می کرد امروز چقدر تنهاست. چرا هیچ کس نبود برایش شعر بخواند. برقصد؟ دست بزند سرش نقل بپاشد و برایش کل بکشد.

با خود فردا را متصور می شد.

لباس سپید. تور سپید .... تاج درخشان... کفش سپید... دسته گل سپید... ماشین گل زده و عزیزی که آمده بود تا خوشبختش کند.

دلهره داشت. حس می کرد نگرانی در زیر پوستش می دود.

.................................

صبح ساعت ۸:

توی آرایشگاه نشسته بود. آرایشگرش وقتی او را دید با لبخندی گفت: نگران نباش.

حتما نگرانی را از چشم هایش خوانده بود.

زن وردست آرایشگر گفت: چند ساعت دیگه اینقدر خوشکل می شی که خودت هم خودت را نمی شناسی.

در دلش به این حرف خندید.

.......................................

ساعت:۱:۳۰ ظهر...

خانمی آمد بالا و گفت عروش آماده است؟

بلند شد. توی لباس سپید خودش را در آیینه تمام قد آرایشگاه ورانداز کرد. راضی بود .

به طرف پله ها رفت . زن کمکش کرد تا از پله ها پایین برود و از او خواست پشت پرده آرایشگاه بایستد تا صدایش کنند.

صدایی گفت: عروس خانم بیا بیرون.

آرام پرده را کنار زد.

عزیز ترین موجود زندگیش به صورتش نگاه کرد و زیر لب گفت: ماه شدی....

........................

ساعت:۸ شب

وقتی وارد باغ شدند هنوز مهمانها نیامده بودند. باد تندی می آمد. احساس می کرد نگران است. از اینکه باغ را خالی می دید نگران تر شد. اما به فاصله نیم ساعت باغ پر شد از مهمان.

با نگاهی به مهمانها فکر کرد چقدر زیاد هستند. نکند پذیرایی ناقص شوند. نکند غذا کم باشد.

چند دقیقه بعد مسئول تشریفات آمد و به داماد گفت: جمعیت بیشتر از تعداد دعوت شده ها هستند. گمانم شام کم بیاید.

چند نفر رفتند تا تدارک شام ببینند. نباید به کسی بد می گذشت.

هنوز نگران بود.

مهمانها برای سلام و تبریک آمدند. با خوشرویی با همه دست داد. دایی هایش. مادربزرگش. خاله اش همه انجا بودند.

چقدر جای مادرش خالی بود.

این  دلتنگی در چشم های پدرش هم موج می زد.

****************************

ساعت:۱۰:۳۰

شام سرو شد. نگران بود. خسته بود. فکر می کرد کاش زود تر تمام می شد و او چشم باز می کرد و می دید صبح شده.

*************************

ساعت:۱:۳۰ بامداد

سوار ماشین بود و توی خیابان های شهر به طرف خانه می رفتند.

اشک توی چشم هایش موج می زد. به عزیز ترین موجود زندگیش گفت: می دونستم که همه راضی نخواهند بود.

***********************

صبح ساعت:۱۱

به خانه مادربزرگش رفت و کادوهای دایی ها و خاله و مادربزرگ و پسردایی و دختردایی را پس داد. با یک نامه....

باید می ماندید و مرا همراهی می کردید.

********************

تمام

  + نوشته شده درجمعه شانزدهم فروردین 1387  ساعت 21:49  توسط غزل 


 مسابقه...

 سلام . می خوام یه مسابقه بذارم توی وبلاگم و به برنده هم یه هدیه می دم.

و اما موضوع مسابقه:

قشنگ ترین مطلب و جالب ترین مطلبی که توی وبلاگ من خوندید چی بوده.

خواهش می کنم هر کس جواب می ده آدرس ایمیلش را هم بذاره تا در صورت برنده شدن باهاش تماس بگیرم.

و دلیل تون را هم واسه انتخاب مطلب مورد نظرتون بنویسید.

ممنونم/

 

  + نوشته شده دردوشنبه دوازدهم فروردین 1387  ساعت 1:27  توسط غزل 


 سال نو....

 سلام ای سایه ی سالار سروناز

سرور سار و سحر و شوق عشق ورزی

سپیده سیل سوسن در سمن با ما

سمن با ساعت سرشار سرسبزی

.............

زمین هم پوست می اندازد امروز.

چه حس غریب.

یادش به خیر

سال ۸۱ نوروز ۳ فروردین

یادش به خیر من و یک دنیا حرف . یک دامن تفکر و یک بغل عشق

من و یک حس غریب

من و مستی

من و .........

یادش به خیر بهار مست بودم.

فیلم پری را دیدم مستیم سرگشتگی ام صد چندان شد

یادش به خیر

اسپند روی اتش شدم.

بال در آوردم

و حالا حسی عجیب دارم

به همهی آنها که بی نهایت دوستشان دارم

دیده ها و ندیده ها

می گویم:سال نو مبارک. نوروزتان پیروز. هر روزتان نوروز

به    پائیز

به گردون

به مشاطه

به نارنج و ترنج

به رابعه

به بهار

به زیتون

به کوچه های خیس( که بی نهایت ............. دارم)

به قاصدک در باد

به خواب خوب

به رابطه

به نیلسای عزیز

به ماندا

به پسر کتابفروش

به صبورای دوست داشتنی

به سنجاب خانم

به ...............

و به محمد عزیزم که تمام وجودش عشق است

به پدرم

به خواهرم

به برادرم

و به استادم که بی نهایت دوستش دارم

 

  + نوشته شده درسه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386  ساعت 20:7  توسط غزل