تبليغاتX
کاغذ کاهی

»دتی نبودم. بازم ممکنه مدتی نباشم. خوب کسی هم زیاد نگران نشده از کامنت ها مشخصه پس نگران نیستم که ممکنه خواننده هام نگرانم بشن. به هر حال اونایی که به یادم بودند دستشون درد نکنه اونایی هم که نبودند من به یادشون بودم. 

+تاریخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:24 نویسنده غزل |

سال نو را پیشاپیش به تمام دوستان عزیز تبریک می گویم.

وبلاگ دخترک به روز شد 


+تاریخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 21:24 نویسنده غزل |

سال 90 هم داره تمام می شه. امسال سال خوبی نبود . اتفاقای بدی افتاد . اتفاقای خوب هم داشت اما یه جورایی فکر می کنم بداش بیشتر بود. بدترینش هم از دست دادن مادربزرگم بود که خیلی خیلی روی من تاثیر داشت. مرگ بهراد ( پسر دختر دایی ام) دیدن مریضی بیش از حد خاله ی بزرگم که هر روز هم بد تر می شه. 

بیکار بودن 3-4 ماهه ی همسری. آخرشم آمدن به جنوب ... تنها و بی همزبون 

اتفاقای خوبش هم دیدن بزرگ شدن گیتا بود که تنها چیزی بود که منو بی نهایت خوشحال می کرد و می کنه.

دلم می خواد سال 91 را طوری شروع کنم که زندگیم را وارد یه مرحله ی جدید کنه. تصمیمات زیادی براش دارم. 

و من توی سال 91 وارد 31 سالگی می شم و یه جورایی احساس می کنم دارم پیر می شم

+تاریخ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 18:23 نویسنده غزل |



ادامه مطلب
+تاریخ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 11:55 نویسنده غزل |



ادامه مطلب
+تاریخ سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 22:36 نویسنده غزل |

محمد فردا می آد خونه. از خوشحالی نمی دونم چه کار کنم. یک شنبه هم می رم. قرار بود 15 بهمن برم اما جلو افتاد.

+تاریخ پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 19:19 نویسنده غزل |

این مدت اتفاق های زیادی افتاد. محمد یه کار توی عسلویه بهش پیشنهاد شد. حقوقش بد نیست. یعنی خوب خیلی بهتر از شیرازه. الان چند روزه رفته. خیلی دوریش سخته. خیلی بهم سخت می گذره. واقعا دلم براش تنگ شده.

تا آخر هفته خونه می گیره ما هم می ریم پیشش.

برای آخر هفته دارم لحظه شماری می کنم از طرفی دلم واسه بابام تنگ می شه و خیلی هم نگرانشم. بابام خیلی سعی کرد یه کم رفتن ما را عقب بندازه اما خوب نمی شد. گیتا خیلی بهانه ی محمد را می گیره.

شاید تا یه مدت نت نداشته باشم اما زود نت هم روبه راه می شه. در کل برام دعا کنید

+تاریخ یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 22:57 نویسنده غزل |

به زودی یه اسباب کشی داریم. دلم خیلی تنگه. 
+تاریخ جمعه سی ام دی 1390ساعت 20:36 نویسنده غزل |



ادامه مطلب
+تاریخ جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 14:27 نویسنده غزل |

در آستانه ی سال نو میلادی بشنوید از احوالات من.

روز 3 شنبه عصر باخبر شدیم پسر دختر دایی ام که 3 سالش بود و یک سالی می شد که به دلیل بیماری فلج شده بود فوت کرده. طبیعتا شب خیلی بدی را گذروندیم. خواهرم شیراز بود و اونم خیلی ناراحت بود. صبح پنج شنبه بهراد را به خاک سپردند و من به خاطر گیتا نتونستم برم اما ظهرش دختر دایی ام اس ام اس زد که حتما ناهار بیا منم با اینکه کلا از ناهار ختم و این چیزا خوشم نمی اد اما به خاطر دختر دایی ام رفتم. جو خیلی سنگین نبود اما خوب من خیلی ناراحت شدم. پسر دایی ام خیلی خیلی ناراحت بود اماخوب همه یه جورایی این مصیبت را قبول کرده بودند مخصوصا که بهراد این آخریا خیلی سختی کشیده بود و زجر می کشید.

مدتیه درد خیلی شدیدی توی کتف راستم و گردنم دارم که روز به روز هم شدید تر می شه. امروز دیگه رفتم دکتر . 2 تا دکتر دو تا حرف متفاوت زدند. یکی گفت دیسک گردنه . یکی گفت عصب های گردنم کش آمده.

در هر حال فعلا با دردمی سازم.

گیتا شیطون و شیرین و خوردنیه.دیروز با خاله اش رفت حمام. میونه اش با خاله و شوهر خاله خیلی خیلی خوبه. اسم من و محمد را به راحتی و خیلی شیرین تکرار می کنه. اسم خاله را تکرار می کنه. 

فعلا در همین حد. 

+تاریخ شنبه دهم دی 1390ساعت 23:54 نویسنده غزل |