X
تبلیغات
کاغذ کاهی در استرالیا
گاهی هم دلت می خواهد گریه کنی
خیلی دلم تنگه . نیلوفر بهترین دوستم رفیق گرمابه و گلستانم. همدم روزهای تنهایی و بی کسی ام بهترین یارم امروز عقد می کنه و من پیشش نیستم. 

ناراحت نیستم که چرا نیستم ناراحتم که چرا باید 11 سال دوست باشیم و این لحظه وقتی اتفاق بیافته که من نیستم .

کاش اینقدر دور نبودم کاش اینقدر دور نبود.

صداش خوشحال بود اما می دونم اونم چقدر دوست داشت من باشم واسه همین بابام ... خانم فولادی... طاهره و محسن را دعوت کرده .

دعوت کرده تا تمام کسایی که با من و اون خاطره ی مشترک داشتن توی عقدش جای منو براش پر کنند.

واسه اون شاید پر بشه اما واسه من چی؟

من که این طرف دنیا بدون یه دوست یه همدم یه رفیق  حسرت بهترین لحظه های دوستم را دارم که کنارش نیستم تا براش خوشحالی کنم.؟؟؟؟

برای من چی؟

من باید چه کنم؟

چه قدر دلم تنگه.

دلم گریه می خواد.

شاید خیلی ها نتونن حس منو درک کنند. فقط کسی می تونه درک کنه که یکی مثل نیلوفر داشته باشه.

کسی که این دوستی را تجریه کرده باشه

[ پنجشنبه هفتم فروردین 1393 ] [ 13:8 ] [ غزل ] [ ]
آخرین پست سال 92

دعا نمی کنم برای سال نو . توی تمام سالهای گذشته گفتم دعا کنید و دعا کردم که زندگی بهتر بشه. دنیا بدون کینه باشه بدون خون بدون قهر بدون ظلم. اما نشد . هر سال بد تر شد و بهتر نشد.
نمی دونم شاید بلد نبودم دعا کنم. شاید خدایی که باید دعای منو اجابت می کرد زبون منو بلد نبود.
شاید من باید یه چیزی می دادم تا یه چیزی بگیرم.
اما امسال فقط ارزو می کنم. دعا نمی کنم ارزو می کنم. اگر براورده نشه خوب می گم حتماقسمت نبوده این خیلی بهتر از اونه که بگم خدا صدای منو نشنیده.
چون خدا باید همه جا باشه. باید بشنوه باید ببینه. 
پس من دعا نمی کنم.
ارزو می کنم قسمت من اندازه ی خودم باشه. درد من اندازه ی توان تحملم. درد مردم وطنم اندازه ی تحمل خودشون باشه.
ارزو می کنم اگر قراره شادی نباشه حداقل غصه هم رشدش نجومی نشه.
ارزو می کنم اگر قرار نیست خوشبخت باشیم حداقل بدبخت تر از اینم نشیم.
ارزو می کنم اون فرشته هایی که ارزو های ما را می خونن حداقل یکی دو روز برن به بابانوئل سر بزنن ببینن اون چه طوری ارزو های مردم سرزمین کفر را براورده می کنه. اصلا شاید بتونن گوزن بابانوئل را قرض بگیرن برای مردم کشور من سبد کالا عیدی ببرن.
سال خوبی ارزو می کنم اما نمی دانم معیار خوب بودن را چه بگیرم. شاید باید بگویم سال بدی نباشد مثل این سالهای گذشته نباشد.

........................

سال نو پیشاپیش مبارک

[ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ] [ 4:34 ] [ غزل ] [ ]
کمی از این ور دنیا
زندگی اینجا خیلی با ایران متفاوته. نمی خوام هی در باغ سبز نشون بدم اما واقعا متفاوته. دیروز عصر محمد با اپلیکیشن گوشیش یه پارک جدید باز پیدا کرد و ما را برد اونجا. خیلی جای قشنگی بود. تقریبا توی حوالی خونه ی ما حدود 30 تا پارک وجود داره یزرگ و کوچیک . پارکی که دیرزو رفتیم زمین تنیس داشت. یه مین بازی شبیه بازی بولینگ داشت. دو تا زمین فوتبال. یه زمین بازی برای بچه ها یه زمین بازی برای سگ ها. یک باربکیو و چند تا صندلی و میز برای نشستن و غذا خوردن. 

بعدش که برگشتیم خونه مژده زنگ زد که ما داریم می ریم شهر برای جشنواره ی فرینج . ما هم گفتیم بریم .لباس پوشیدیم و رفتیم دنبال زهره و حوالی محل مورد نظر یه جا پارک کردیم و راه افتادیم به سمت محل.

شب تعطیل بود و شهر به شدت شلوف و مهیح. همه جا پر بود از آدم های جور واجور. جونهای شاد و شیطون. آدمای مسن و میانسال و چون جشنواره هم بود ادمای بچه دار .

یه شهر بازی خیلی جالب . آدلاید شهر بازی نداره سالی یکی دو بار وسایل بازی را می ارن و سر پا می کنند و بعد از مدتی هم جمع می کنند  و می برند.

دیشب من و زهره سوار یکی از ترسناک تریم بازی هاش شدیم که واقعا به من خیلی لذت داد.

گیتا هم با زهره سوار ماشین سواری شد.

قبل از ساعت 11:30 مامورای امنیتی به تمام خانواده های بچه دار تذکر می دادند که بعد از ساعت 11:30 نباید افراد زیر 18 سال توی محوطه باشند.

البته ما یه کم بیشتر موندیم اما بعد دیدیم که برای ورود از جوونها کارت هویت می خواستند و اجازه ورود افراد زیر 18 سال را نمی دادند. چرا؟

چون بعد از ساعت 11:30 شب دیگه افراد مست اونجا زیاد بودند و قوانین حکم می کرد که بچه ها توی اون ساعت بین افراد مست نباشند.


[ یکشنبه یازدهم اسفند 1392 ] [ 7:41 ] [ غزل ] [ ]
راستش کلی چیر نوشته بودم که یک دفعه همش پاک شد. واقعا حال  دوباره نوشتن ندارم.

فقط بگم همه چیر خوبه به طودی با کلی خبر می ام

[ جمعه نهم اسفند 1392 ] [ 5:3 ] [ غزل ] [ ]
دلم واسه خواهرم تنگ شده.... واسه اون وقتایی که ساعت ها پشت تلفن باهاش حرف می زدم و کلی حرف واسه گفتن داشتیم.

واسه وقتایی که شب تا دیر وقت توی اتاق کنار هم حرف می زدیم .

دلم خیلی واسه خواهرم تنگ شده

[ یکشنبه پانزدهم دی 1392 ] [ 12:40 ] [ غزل ] [ ]
حالمان خوب است
سلام به همه دوستان عزیز.

خیلی از دوستان لطف کردند و به من سر زدند و با این لطفشون منو خوشحال کردند.

خیلی ها گلایه کردند که چرا از دلتنگی نوشتم. خوب دلتنگی هم جزیی از مهاجرته. 

اگر همش چیزای خوبشو بنویسم که نمی شه.

اما از چیزای خوب.

گیتا واسه هفته ی سوم هم رفت day care و خوشبختانه دیگه خیلی علاقمند شده به اونجا و مربشو هم خیلی دوست داره.

دیگه هر روز صبح به من می گه مامان بدو مدرسه ام دیر شد.

هفته ی پیش یک شب هم اونجا موند و به من و پدرش مرخصی داد تا ما هم بعد از 5 ماه و اندی بریم یه صفایی بکنیم.

از فرهنگ های خوب اینجا چی بگم که هر چی بگم کمه..... خوب البته چیزای بد هم داره که اونقدر در نظر من کم اهمیته که به چشم نمی اد.

هفته ی پیش من و محمد یه شب رفتیم بیرون و خیلی خیلی بهمون خوش گذشت. اینجا واسه همه جور ادم تفریج وجود داره. از قمار باز گرفته تا خانم باز و مشروب خور و قلیونی و خلاسه هر چی که فکر کنید و اما برای ما هم یک مکان زیبا بود رفتیم و توش کلی رقصیدیم.

ناگفته نمونه که سری هم به کازینو زدیم و اونجا را برانداز کردیم و پشت یکی از دستگاه ها 1 دلار انداختیم و بدون اینکه بدونیم چه طوری بازی می شه نشستیم و 6 دلار گرفتیم از دستگاه و دممون را گذاشتیم روی کولمون و امدیم بیرون.

می خواهیم خونه را عوض کنیم. این خونه ای که توش هستیم هفته ای 295 دلاره و 3 خوابه و برای ما زیادی بزرگه چون دو تا حیاط داره با کلی درخت که واقعا رسیدگی می خواد و هزینه ی اب زیاد می شه واسه ابیاری اینا واسه همین رفتیم چند تا خونه دیدیم که یکیش خیلی به دلمون نشست تا ببینیم ما هم به دل اونا می شینیم یا نه.

هوا به شدت ناجوانمردانه گرم شده. امروز 48 درجه هم رسید.

ما هم رفتیم لب ساحل .

خلاصه فعلا که همه چیز خوبه..


[ پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392 ] [ 13:26 ] [ غزل ] [ ]
دلتنگی یعنی.....
وقتی ایران بودم همش فکر می کردم یعنی چی که هی این وریا می گن دلمون تنگ شده دلمون هوای خونه را کرده بوی ایران را می خواهیم. یعنی چی که همش وای از وطن داد از وطن می کنن؟

می دونید الان می فهمم یعنی چی. 

مطمئنم کسی دلش برای بی عدالتی و بی قانونی و هوای الوده و بی معرفتی تنگ نمی شه. مطمئنم کسی دلش برای دیدن گداها و بچه های خیابونی تنگ نمی شه.

مطمئنم کسی دلش برای جرم و جنایت تنگ نمی شه .

اون چیزی که همه واسش دلتنگ می شن بغل کردن عزیزاشونه. بوسیدنشون. بوئیدنشون. 

اون چیزی که همه دلتنگش می شن بوی کباب و برنج محلی نیست بلکه دور همی خوردنش چلو کبابه.

اونا دلتنگ این می شن که بچه هاشون توی حیاط خونه پدربزرگ و مادربزرگاشون دنبال هم کنن و هی جیع بکشن.

اونا دلتنگ این می شن که شب ساعت 12 یادشون بیافته دلشون هوس پیتزا کرده و پاشن برن فلکه گاز پیتزا بخورن.

اونا دلتنگ این میشن که تا دیر وقت مهمونی باشن و پراغای خونه ها را تا دیر وقت روشن ببینن.

اونا دلتنگ اون مردمی می شن که پنج شنبه عصرا و جمعه ظهرا بساطشون را توی پارک ها پهن کردند.

نه اینکه اینجا نیست. هست اتفاقا زیاد هم هست اما مال ما یه صفای دیگه داشت.


[ سه شنبه نوزدهم آذر 1392 ] [ 13:59 ] [ غزل ] [ ]
برای دوست خوبم صحرا
صحرای عزیزم وقتی اخرین پست وبلاگت را خواندم خیلی خیلی تعجب کردم و متاسفانه راهی هم برای تماس نگذاشته ای. نگرانت هستم. اما اگر تو اینچنین بخواهی من به خواسته ات احترام می گذارم و دنبالت نمی گردم اما بدان که همیشه به یادت هستم و به تو فکر می کنم. امیدوارم هر مجا هستی سالم و باشی و بهترین ها برایت اتفاق بیافتد. بی اندازه دلم برایت تنگ می شود. دوستت خواهم داشت و تا ابد در ذهنم خواهی ماند

[ چهارشنبه هشتم آبان 1392 ] [ 9:53 ] [ غزل ] [ ]
داستان اکتبر
چهارم اکتبر بود که رفتم و باشگاه گود لایف ثبت نام کردم. بکوب می خواستم برم و حسابی هم خوشحال بودم. روز دوم بعد از تمرین دوش گرفتم و چون فروشگاه کولز کنار باشگاه بود تا محمد بیاد دنبالم تصمیم گرفتم برم چند تا چیز بخرم از توی کولز.

از جلو یخچال ها که رد می شدم به خودم می گفتم به شرطی که سرما بخورم. فرداش یه کم سر درد داشتم و بی حال بودم اما با جازتون پنج شنبه از خواب که بیدار شدم تب و لرز شدید داشتم و احساس می کردم نمی تونم آب دهنم را قورت بدم.

به همین مناسبت رفتم دکتر و اونم گفت گلوم چرک کرده اما از اونجایی که توی این دیار دکترا به دارو خیلی معتقد نیستند به من یه چرک حشک کن خیلی ضعیف داد. در همین راستا بنده اصلا بهتر نشدم.

دو روز بعدش اونقدر حالم بد بود که دکتر امد توی خونه منو دید و گفت این یه بیماری ویروسیه و هیچ دوایی هم نمی تونم براش بدم باید براری دوره اش تمام بشه و معمولا 3 هفته هم طول می کشه.

به همین نشون بنده 3 هفته در گیر بیماری بودم داشتم بهتر می شدم که گردنم گرفت 3 روز هم گردن درد داشتم و دیگه اونم داشت خوب می شد که هفته پیش یک شنبه شب خوابیدم و طرفای ساعت 2:30 از خواب بیدار شدم و دیدم وای چشم راستم داره از درد می ترکه. چشمام تار شده بود و حالت تهوع شدید داشتم. محمد را بیدار کردم و گفتم خیلی حالم بده.

زنگ زد به بابام و بابام گفت فشار چشمه و باید سریع برید بیمارستان.

همون موفع راه افتادیم به سمت بیمارستان.

دو بار توی راه بالا اوردم و یه بارم توی بیمارستان.

فشار چشمم خیلی بالا بود و منو نگه داشتند.

صبح متخصص امد و معاینه کرد و گفت باید لیزر کنی  و همون موقع چشم راستم را لیرز کرد و امروزم دارم می رم چشم چپم را لیزر کنم.

این لیزر برای برداشتن عینک نیست واسه بیماری گلوکوما هست که در اصطلاح بهش اب سیاه هم می گن.

اکتبر داره تمام می شه و من امیدوارم این دور بیماری ها هم باهاش تمام بشه.

باید بگم از بیمارستان و رفتار پرسنلش خیلی خیلی راضی بودم . برای عمل هیچ هزینه ای ندادیم . همه چیز حتی قطره هایی که بهم دادن همه مجانی بودن.


[ سه شنبه هفتم آبان 1392 ] [ 7:31 ] [ غزل ] [ ]
پاسخ سوالات رز عزیز
سلام دوست خوبم. راستش خیلی گشتم اما اصلا ایمیلت را نذاشته بودی که بتونم جواب سوالات را با ایمیل بدم واسه همین اینجا یه پست جدا گذاشتم واسه جواب سوالات. اون رمز ها را هم ایمیل بده برات بفرستم.

خوب باید بگم با توجه به شرایط الان تو طبیعیه که نگران باشی اما به خاطر اون کوچولویی که توی راه داری سعی کن از استرس جدا بشی و به چیزای خوب فکر کنی. من نمی خوام بگم اینجا بهشت روی زمین هست اما واقعا برای بچه ها اینجا بهشته روی زمین هست اینجا اونقدر به بچه ها اهمیت داده می شه که من هر چی می گذره بیشتر غصه می خورم که چرا من کودکیم را توی ایران گذروندم و نتونستم بیام این ور. 

اینجا بچه ها ارزش دارن احترام دارن و از همه مهم تر براشون امکانات خاصی وجود داره. و مادرای بچه دار به خاطر داشتن اون کوچولو ها از امکاناتا ویژه برخوردارن. 

مقایسه ی کوچکی برات می کنم. اینجا توی بانک یا هر مرکز دولتی که بری یا مطب دکتر یا بیمارستان یه قسمت هست که بچه ها می تونن اونجا بازی کنند یا نقاشی بکشن و سرگرم بشن من اینو اولین بار توی بانک دیدم رفته بودیم حساب باز کنیم دیدیم جلومون روی میز یه عالمه مداد رنگی و دفتر نقاشی و اسباب بازی های مختلف هست که تمام اون 45 دقیقه که ما توی بانک داشتیم حساب باز می کردیم گیتا سرگرم بازی بود.

اینجا هر کجا که بری و بچه ات سر و صدا کنه و بدو بدو کنه مردم یه طور دیگه نگاهت نمی کنند بر عکس سعی می کنند بچه را سرگرم کنند تا تو بتونی به کارات برسی. 3 هفته پیش که من مریض بودم و رفته بودم کلینیک توی اون مرکز گیتا داشت گریه می کرد و خود دکتر و پرستار براش اسباب بازی آوردن و سعی داشتند باهاش ارتباط برقرار کنند.

یا همین دو روز پیش که من به خاطر چشمم توی بیمارستان بستری شده بودم وقتی محمد و گیتا آمده بودند پیشم گیتا گرسته بود . یه خانمه که اونجا بود رفت برای گیتا دو تا ساندویچ و یه اب میوه آورد و با مهربونی بهش داد.

توی اتوبوس که می خوای سوار بشی اگر کالسکه بچه همراهت باشه راننده اتوبوس راه را برات باز می کنه تا بتونی کالسکه را بیاری راحت بالا و توی اتوبوس هم جای مخصوص برای کالسکه هست و تو توی محل باز تری می تونی شبینی. هر مرکز خریدی که بری اتاق مخصوص والدین داره که می تونن اونجا به بچه هاشون شیر بدن یا پوشکشون را عوض کنند.

خلاصه نگران اون کوچولو نباش چون اینجا مشکلی نخواهد داشت.

وقتی بیایی اینجا بعد از سه ماه می تونی برای پدر و مادرت هم دعوت نامه بدی و اونا می تونن بیان پیشت.

اینجا واسه هیچ نوع پوششی بهت گیر نمی دن و بهت بد نگاه نمی کنند.  ما خودمون اینجا دوستایی داریم که پوششون خیلی خیلی هم زیاده . پس نگران نباش. کاملا اینجا ازادی که روسری بذاری یا برداری .

موقغیت مالی شما از مال ما خیلی خیلی بهتر هست. ما طی 4 سال تونستیم 22 هزار دلار جمع کنیم و بابام هم 5 هزار دلار برای گیتا بهمون داد و شد 27 هزار دلار امریکا که وقتی اینجا چمج کردیم شد 28هزار 900 دلار استرالیا . پس با این جساب الان شما خیلی خیلی بیشتر از ما پول دارید و نگران وصعیت مالی نباس . اینجا برای خرید وسایل خونه نیاز نیست خیلی هزینه کنی ما کل وسایلمون را با 1200 دلار خریدیم. یه ماشین هم خریدیم 6500 و خونه ای هم که اجاره کردیم 3 خواب داره و خیلی بزرگه و خیلی هم خوبه هفته ای 290 دلار. هزینه ی خورد و خراک هم اگر خیلی خیلی لردی خرج کنی بیشتر از ماهی 800 دلار نمی شه نهایت 1000 دلار. که اونم باز خیلی بعیده.

هزینه ی اب و برق و گاز هم ماهی حدود 300 برای هر سه محاسبه کنی در کل بیشتر از ماهی 2500 خرج نمی شه. البته شهر تا شهر داریم ادلاید شهر ارزونیه و خود استرالیایی ها هم می گن اینجا می تونی پول پس انداز کنی اما توی سیدنی و ملبورن اینطوری نیست اونجا هزینه ها خیلی بیشتره .برای اونجا باید روی 3000 تا حداقل در نطر بگیری.

چون شما نی نی داری پس نمی تونی خونه ی سریکی بگیری و باید از اول خونه مستقل بگیرید.

وایه رفت و امد به ایران هم می تونی روی سالی یک بار برنامه بریزی .

در کل من معتقدم این تصمیم بیشتر از همه به نفع کوچولوت هست و مطمئن باش یه روز ازت تشکر می کنه که نذاشتی توی اون مملکت زندگیش حدر بدره.

من توی باکو درس نمی خوندم فقط رفتم اونجا امتحان ایلتی بدم چون اون موفع توی ایران امتحان نمی گرفتن فقط سارمان سنجش امتحان می گرفت اونم برای دانسجوهایی که می خواستن برن خارج .

الانم اینجا قصد تحصیل ندارم حداقل تا 2-3 سال اینده چون اولویت های من الان دخترم هست .

به نظر من اگر نی نی اینجا به دنیا بیاد بهتره اما چون معلوم نیست کی کار شما درست بشه و توی ماه های اخر بارداریت هم اصلا درست نیست که سغر طولانی مدت داشته باشی پس ایران نی نی را به دنیا بیار .

گیتا وقتی امدیم اینجا 2 سال و 10  ماهه بود.

من و نیلوفر از زمان دانشگاه با هم دوستیم و تقریبا 11 سال هست که با هم هستیم و مثل دو تا خواهر هستیم.

خواهرم هم قصد مهاجرت داره کجاش هنوز مشخص نیست.

اگر خدا بخواد پدرم می اد اینجا البته بازم بستگی به یه سری فاکتور دیگه داره که زمانشو ممکنه تغییر بده.

نیلو خیلی دوست داره بیاد اینجا که اونم امیدوارم بشه نه واسه تحصیل واسه زندگی.


اگر چیزی را از قلم انداختم بازم بهم یاد اوری کن.

*****************************************

بعدا نوشت.

رز عزیز سیدنی تا ادلاید در حدود 3000 کیلومتره و خیلی دوره به هم یعنی نمی شه اینجا ساکن باشی و اونجا درس بخونی.

در مورد وسایل اصلا خودت را ناراحت  نکن اینحا بهترش را می خری با قیمت خیلی پایین. 

اصلا نگران ماشین هم نباش

اینقدر هم گریه نکن و به خودت سختی نده.

دقیقا کی کارتون می شه یعنی ایا ویزاتون امده یا نه؟

کی قراره بیایید؟

خونه را زمانی بفروشید که دیگه اومدنتون قطعی باشه یعنی مدیکال داده باشید و مطمئن باشید که به زودی ویزا می گیرید.

عزیزم خونه هم اینجا راحت می تونید بخرید ایشالا ممکنه یه مدت اجاره نشینی کنید اما اجاره نشیت توی استرالیا یعنی خوش نشین. خونه ها خیلی خوبه نگران نباش.

البته خوب منم هر کمکی از دستم بر بیاد دریغ نمی کنم.

مطمئن باش اینجا ادمها به هم خیلی کمک می کنن.

حتما قبل از امدن کار با کامپیوتر را به بابا و مامانت یاد بده اینطوری دلتنگی خیلی کم می شه و دیگه نمی خواد هزینه های گزاف برای تلفن پرداخته بشه.

اگر توی ماه اخر هستی بهتره خیلی ریلکس باشی و اصلا به این چیزا فکر نکنی.

بیشتر از خودت برام بگو اینطوری بهتر می تونم کمکت کنم.

*********************************************

بعدا نوشت 2:

رز عزیز در مورد اینکه پرونده شما توی چه مرحله ای هست هیچی نمی دونم کی لاج کردید چند ماهه که اقدام کردید؟ ما از زمان لاج 2 سال و چهار ماه طول کشید تا ویزا گرفتیم. اینو گفتم که اگر غیز از این محاسبه کردی تجدید نظر کنی یعنی روی 2 سال به بالا حساب کن. در مورد رشته پزشکی اطلاعی ندارم باید توی سایت ماگرنت هلپ نگاه کنی اونجا اطلاعات بیشتری می تونی پیدا کنی. ویزاتون دقیقا چی می شه؟ ویزای تحصیلی؟ اگر این باشه امکان زودتر شدنش هست .

در مورد سیدنی آمدن باید بگم که خوب مشکلی نیست ممکنه هزینه ها زیاد تر باشه اما امکان پذیر هست و نمی خواد نگرانش باشی. 

اگر می شه بیشتر برام توضیح بده که چه طوری اقدام کردید و چه قدر وقته که اقدام کردید و وکیل داشتید یا نه؟

عکسای گیتا هم هر کاری می کنم نمی تونم اینجا اپ کنم اگر واسم ادس فیس بوکتو بذاری ادت می کنم تا اینطوری راحت تر حرف بزنیم.



[ چهارشنبه یکم آبان 1392 ] [ 6:25 ] [ غزل ] [ ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه