تبليغاتX
تکرار بودن

تکرار بودن

همه ی آدم ها تکراری اند. نسخه ای یک بار نوشته شده که از دستگاه فتوکپی خالق رد شده اند

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام!

و ساقه های جوانم از ضربه ی تبرهاتان زخم دار است!

با ریشه چه می کنید؟

گیرم که بر سر این باغ

نشسته در کمین پرنده اید!

پرواز را علامت ممنوع می زنید!

با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟

گیرم که می کشید!

گیرم که می برید!

گیرم که می زنید!

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟

********************************

به ندا و تمام ندا های ایران زمین که مظلومانه در خاک و خون غلطیدند و فریادهای آزادی.... آزادیشان مهر باطلی بر ظلمت و خفقان زد.... می زند.... و خواهد زد.

و تقدیم به تمام آزاد مردان و آزاد زنان ایران زمین که گلوهاشان هرگز از گفتن زنده باد آزادی  خسته نخواهد شد و جز زنده باد از زبانشان بیرون نیامده و نخواهد امد.

و تقدیم به تمام هنرمندان.... ادیبان و استادان این خاک پر گهر که در لغت نامه هاشان کلمه ی مرده باد و مرگ بر رنگی ندارد.....

ما فرزندان زندگی هستیم. فرزندان حیات... فرزندان عشق ... فرزندان سبز ایران زمین.

و در هر شرایطی خدا با ماست.

پس زنده باد ایران زمین .... زنده باد آزادگی.... زنده باد یاد و خاطره ی جوانان خفته در خون.....

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت0:46توسط غزل | |

سلام آقای رئیس جمهور منتصب.

امیدوارم حالتان خوب باشد و شبها بتوانید بخوابید.

نمی دانم خبر دارید یا نه که در خیابان های تهران و بقیه ی شهر های ایران چه خبر است؟

نمی دانم می دانید ماموران نظامی شما چگونه دارند مردم را کنک می زنند؟

اصلا نمی دانم شما الان دارید شام پیروزی می خورید یا تدابیری برای سرکوب این موج عظیم می اندیشید.

من به شما رای ندادم.

۴ سال پیش هم وقتی شما رئیس جمهور شدید خیلی تعجب کردم و اصلا نمی دانستم چرا شما انتخاب شدید.

وقتی هی سفر استانی می رفتید پیش خودم فکر می کردم دارید برای خودتان رای جمع می کنید.

اما وقتی توی خیابان ها رفتم و دیدم که جوانان و پیران چگونه دارند شما را دروغگو می خوانند فهمیدم که تمام تلاش های شما بی نتیجه بوده. البته خیلی ها هم شما را دوست داشتند.

من تمام آنها را هم دیدم.

اغلب آنها افراد بی اطلاع بودند. آدم های عامی. البته نمی خواهم به کسی توهین کنم اما باور کنید من حتی بعضی از انها را می شناسم.

آنها توی عمرشان یک خبر خارجی ندیدند.

آنها اصلا نمی دانند معنی قطع نامه های علیه ایران چیست؟

أنها هر چه بهشان بگویید قبول می کنند.

آقای احمدی نژاد تمام آنهایی که خبر دارند شما دروغ گفتید به شما رای ندادند.

نمی دانم شما پشتتان به چه کسی یا چه کسانی گرم بود که ان حرفها را توی تلوزیون زدید؟

اما بدانید که حتی اگر رئیس جمهور بمانید که امیدوارم نمانید شما دل همه ی مردم را شکستید.

شما همه را نا امید کردید.

من هیچ وقت شما را نخواهم بخشید.

برای شما ارزوی خوشحالی ندارم.

برای شما آرزوهای خوب ندارم.

هیچ وقت هم نداشتم.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت21:23توسط غزل | |

موسوی موسوی.....

 

رای مرا پس بگیر.

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت20:19توسط غزل | |

ما بلد نيستيم مثل طرفداران احمدي ن‍ژاد جا به جا وبلاگ بسازيم و مطالب كذب بذاريم و جو سازي كنيم.

ما بلد نيستيم مثل خود آقاي احمدي نژاد اعتماد به نفس داشته باشيم و در مقايل همه كه بهمون مي گن دروغگو بگيم نه ما دروغگو نيستيم شما اشتباه مي كنيد و خودتون دروغگو هستيد.

ما بلد نيستيم آمار هاي عجيب و غريب ارائه بديم و بعد كه ردشون كردند بازم بگيم نه ما درست گفتيم و شما غلط كرديد كه رفتيد آمار آورديد.

ما بلد نيستيم لبخند موناليزا بزنيم و هر كس بهمون گفت توضيح بده بگيم ما شما را دوست داريم و اين حرفها را نزنيد چون عيب است....

اصولا ما بلد نيستيم مثل آقاي احمدي نژاد قبلب بزرگي داشته باشم كه همه را دوست داشته باشيم.

ما بلد نيستيم هي برويم اين استان و آن استان و از خودمان تعريف كنيم بعد بگوييم ما حتي يك ريال هم خرج نكرديم..... آخه مردم هم بلد نيستند براي ما خرج كنند و هي براي آقاي احمدي نژاد خرج مي كنند و هي ايشان را اعوت مي كنند تا بروند شهرشان و ايشان هي برايشان دست تكان دهند.

ما بلد نيستيم به آدم هاي مختلف پول بدهيم كه عكسمان را كه تا ۲ ماه پيش هر جا مي ديدند تف رويش مي انداختند حالا بزنند گوشه به گوشه ي ملكشان و يك نوار يار دبستاني من هم روشن كنند .

ما بلد نيستيم هاله ي نور خود را ببينيم و ان را به ديگران هم نشان دهيم.

ما اصلا هاله ي نور نداريم.

ما بلد نيستيم با پول نفت ميلياردي چه كار كنيم و اصلا اين گونه پول ها براي ما سم است و بايد دست آدم هاي مصلح و كالر درستي باشد كه بگذارند توي سفره ي مردم و بعد اتگر كسي هم ازشان پرسيد پول نفت كجا رفت بتوانند بگويند ما حتي يك دلار هم از پول نفت را جا به جا نكرديم.

ما بلد نيستيم پرونده ي زن مردم را پيدا كنيم و آن را هي به شوهرش نشان دهيم تا دهنش را ببندد و پته ي ما را روي آب  ندهد.

ما بلد نيستيم شهرام جزايري را چوب كنيم توي چشم آنهايي كه پولش را گرفتند.

ما بلد نيستيم از خودمان تعريف كنيم و بگوييم ما بهترين آدمي هستيم كه توي اين ۳۰ سال همه ي شما مردم ديديد. بلا نسبت ما بلد نيستيم مردم را خر حساب كنيم.

.

.

.

خدا عاقبت همه را به خير كند اگر فردا آقاي احمدي نژاد كه همه ي اينها را بلد است از توي صندوق راي بيرون آمد خدا مي داند چه بر سر آنهايي كه اين همه كارهاي خوب را بالد نيستند مي اورد كه ديگر جرات نكنند چيزهايي كه آقاي احمدي نژاد بلد است را به ديگران هي توضيح دهند.

.

.

.

به اميد اينكه كسي انتخاب شود كه چيزي از اين ها بلد نباشد و بتواند سر كلاس درس مردم ايران چيزهايي ياد بگيرد كه به درد مردم بخورد.

موسوي موسوي ..... حمايتت مي كنيم.

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت19:48توسط غزل | |

به افتخار حضور پر شور مردم در سرنوشت خود:
هرکسی دنبال خبر می گرده. بهش بگین عشق داره بر می گرده
عشق میاد همین روزا خیلی زود. عشق میاد تازه می فهمیم کی بود
وقتب میاد دور و برش شلوغ نیست. ایندفعه حتما خودشه دروغ نیست.
وقتی میاد زندگی آسون می شه. میاد و تو خونه ها مهمون می شه
هر کسی دنبال خبر می گرده. بهش بگین عشق داره بر می گرده
عشقه دیگه.فقط یه کم پیر شده.از عاشقا یه یه خورده دلگیر شده
عشقه دیگه. فقط تو هیچ قابی نیست.شبیه این عشقای قلابی نیست
عشقه و نامه های راه دورش.عشق میاد عشق و دل صبورش
میاد و این پنجره ها وا می شه.دلخوشی گمشده پیدا می شه
عشق میاد شهر و خبردار کن.اینو برای همه تکرار کن.
---------------------------------------

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت22:55توسط غزل | |

اين روزا توي كوچه و خيابون پره از عكس هاي كانديد هاي انتخابات رياست جمهوري كه روي ديوار و شيشه ي مغازه ها و شيشه ي ماشين ها چسبيده و رنگ به رنگ آدم ها را با شعار هاي گاهي مذهبي... گاهي ملي.... گاهي وطني.... و حتي گاهي باستاني به شركت در انتخابات و در اصل به راي دادن به شخص خاصي تشويق مي كند.

يادم مي آيد سال 76 وقتي انتخابات دوره ي هفتم بود و خاتمي براي اولين بار كانديد شده بود دايي ام پوستري از خاتمي آورد و گفت: اگر كسي بتواند ايران را نجات دهد همين خاتمي است و خلاصه انقدر از اين مرد حرف زد كه من در 16 سالگي وقتي اولين فرصت راي دادن را پيدا كرده بودم پاي صندوق راي به خاتمي راي دادم و  وقتي او رئيس جمهور شد توي خونهي مادربزرگ كلي با خواهرم رقصيدم و خوشحال شدم كه حالا ايران نجات پيدا مي كند.

يه دفعه توي تير 78 بابان روزنامه ي جامعه را آورد خونه و توش عكس هاي كوي دانشگاه را ديدم و هيچ وقت يادم نمي ره كه چقدر گريه كردم.

نمي دونم اما انگار همون موقع كه اون عكس ها را ديدم و بعد بسته شدن روزنامه ي جامعه كه روزنامه ي محبوب من بود به خاطر مقاله هاي ابراهيم نبوي.... جلايي پور و شمس الواعظين ، يه دفعه از خاتمي بدم امد.

من از سياست متنفر بودم اما وقتي انتخاب رشته كردم رفتم علوم سياسي.

يادش به خير براي مرگ فروهر ها توي ميدون دانشجوي شيراز سالگرد گرفته بودن فكر كنم 1 آذر 81 بود ... من و بابام و خواهرم رفتيم و من به چشمم شاهد كتك خوردن يه دختر دانشجو توي ميدون دانشجو بودم كه ماموراي گارد ويژه با باتوم توي پهلوش مي كوبيدن.

موتور سوارهاي لباس شخصي را ديدم كه يه پسر جوون را توي كوچه گير اوردن و تا مي خورد كتكش زدند بعد هم بردنش.

ديگه راي ندادم.

با اينكه توي دور قبل توي ستاد انتخاباتي هاشمي كار دانشجويي كردم اما راي ندادم و دليلش هم چيزايي بود كه توي ستاد انتخاباتي هاشمي ديدم.

و اين دوره كه زمزمه ي تحريم انتخابات كم رنگ و كم رنگ تر شده و حتي مي بينم كه مخالفين هم دارن تشويق به راي دادن مي كنند اما نمي تونم تصميم بگيرم كه آيا بايد راي داد يا نه؟

من صحبت هاي كانديد هاي انتخابات را گوش كردم. سوابقشون را مطالعه كردم .... اما هنوز فكر مي كنم هيچ كدوم صلاحيت نشستن بر اين اريكه را ندارند.

متاسفانه مردم ما هم مردمي هستند كه سريع جوگير مي شن و راحت مي شه با اين حالت اونا را به سمتي سوق داد.

نمي تونم از هيچ كدوم از كانديد ها طرفداري كنم يا براشون تبليغ كنم.

شايد بايد بيشتر فكر كنم.

اما تا امروز تصميم ندارم راي بدم.

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت21:30توسط غزل | |

سلام اقاي بهترين مرد.

خوبي؟ مي دانم اينها را يك روز خواهي خواند. خوب مي دانم كه گاهي به اينجا سر مي زني تا بداني چي فكر مي كنم و آيا چيزي توي دلم هست كه آزارم بدهد يا نه؟

آقاي بهترين مرد من اين مدت خيلي اذيتت كردم. خودم خوب مي دونم كه گاهي از دستم خسته شدي اما بازم دوستم داشتي.

اقاي بهترين مرد ... من هميشه قبل از اينكه تو را پيدا كنم فكر مي كردم اصلا وجود نداري.... فكر مي كردم هيچ كس نمي تونه منو اونطور كه بايد دوست داشته باشه و نمي تونه منو ببينه و اشتباهاتم را ببينه و خوبي هام را ببينه و بازم به خاطر تمام اينا و با تمام اينا دوست داشته باشه.

اقاي بهترين مرد... مي دونم با داشتن تو نبايد چيز ديگه اي از دنيا بخوام. نبايد توقع داشته باشم خدا همش بشينه و ببينه من چي مي خوام اونا را برام بندازه پايين. مي دونم بايد خودم را براي نداشتن بعضي چيزا هم آماده كنم. اما آقاي بهترين مرد يادته خودت اون روزا كه تازه منو ديده بودي بهم گفتي: هيچ وقتي فكر نكن بسته و ديگه چيزي را نبايد بخواي. يادته مي گفتي: تو لياقت داري كه بهترين ها را داشته باشي؟ يادته مي گفتي: قناعت نكن.... زياد بخواه تا زياد داشته باشي؟؟؟

آقاي بهترين مرد... من الان يه چيزي مي خوام كه مي دونم شايد وقتش نباشه. شايد صلاح نباشه. شايد اصلن من نبايد داشته باشمش... شايد لياقت داشتنشو نداشته باشم... اما آقاي بهترين مرد... به خاطر همه ي مهربوني هايي كه تو داري دلم مي خواد داشته باشمش و با هم ازش لذت ببريم.

مي دوني چيو مي گم؟

مي دونم كه مي دوني.

آقاي بهترين مرد... اگه يه وقتايي فكر مي كنم تو هنوز آمادگي نداري واسه اين... اگه داد مي زنم... بهت مي گم منو درك نمي كني... مي گم مسئوليت اين موضوع را از گردن خودت باز مي كني... مي گم به خواسته ام توجه نمي كني.... اگه همه ي اين حرفاي بد را بهت مي زنم تو به دل نگير.

تو خودت مي دوني كه  چقدر دوستت دارم. مي دوني كه واسه من هيچ كس تو نمي شه. مي دوني كه هميشه تو را اون طور كه بودي خواستم. اصلا واسه اين انتخابت كردم كه اينطوري بودي. 

حالا ازت خواهش مي كنم اين دختر نق نقوي تند مزاج كه هميشه عصبانيه... شاكيه... دلتنگه... گريه مي كنه... وقت نشناسه... و خلاصه يك هزارم خوبي هاي تو را نداره كه بتونه جبران كنه را دوست داشته باش و مثل هميشه بهش بگو كه دوستش داري.

فقط اين كلمه از دهان تو مي تونه آرومش كنه.

راستي آقاي بهترين مرد.... دوستت دارم.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت19:53توسط غزل | |

يادم مي آد وقتي بچه بودم.... مادربزرگم هر وقت مي رفت دكتر و بعد كلي دارو مي گرفت خوشحال بود و مي گفت: دكترش خوب بوده و تشخيص داده من چمه پس حتما خوب مي شم. اين بهش روحيه مي داد و اگه هم همين روحيه فقط لازم بود تا خوبش كنه مي كرد. الانم همين طوره. هر وقت بيشتر قرص و دوا دور و برشه قوت قلبش بيشتره و مثل اين مي مونه كه ايمان داره كه هيچيش نمي شه و واسه همين هيچ وقت توي مريضي ها خودش را نمي بازه. مثل حالا كه تازه 4 روز از تصادفش مي گذره و او خودش روي پاهاش مي ايسته و كارهاي اوليه اش را خودش انجام مي ده.

گاهي فكر مي كردم چرا اينطوريه تا امروز كه خودم رفتم دكتر و وقتي نسخه را بردم داروخانه تا داروها را بگيرم با كمال تعجب ديدم مبلغ نسخه كه فقط چند تا قرص و آمپول بود شد 177 هزار تومن.

اولش شوكه شدم. خدا را شكر كه كارت همرام بود. بعد كه به جاريم زنگ زدم ( همون كه پرستاره) و قضيه را گفتم بهم گفت: نگران نباش داره داروها را قوي مي كنه. با دز بالا.

پيش خودم اميدوار شدم كه خوب حتما دكتر فهميده من چشمه و واسه همين بايد خوشحال باشم. خيلي كسل بود و اين باعث شد تا اومدم خونه خوابيدم.

وقتي بيدار شدم بازم به فكر فرو رفتم. يعني اينكه مبلغ دارو هاي من اين قدر زياد شده دليل بر اين مي شه كه من بايد خوشحال باشم؟؟؟ نمي دونم خيلي گيج شدم.

مدتيه سر دردهاي شديدي دارم. گاهي شب ها اصلا نمي تونم بخوابم. احساس رخوت عجيبي توي بدنم مي كنم. دكترم امروز گفت مي تونه عصبي باشه. بهم استراحت مطلق داد.

نمي دونم بايد خوشحال باشم يا اينكه فكر كنم فقط دارم وقت را تلف مي كنم تا حاليم نشه كه اوضاعم بد تر از اونيه كه فكر مي كردم.

.............

شنبه ظهر رفتم پيش مادربزرگم. يك طرف سرش به شدت كبود شده بود و دست راستش زخمي... پاي راستش كبود و دنده هاش آسيب ديده بود.

جمعه كه فهميدم تصادف كرده خيلي شوكه شدم و يه دفعه يادم افتاد كه چقدر دوستش دارم و تحمل يك لحظه ناراحتيش را ندارم.

صبح 5 شنبه خاله ام مي خواسته مادربزرگم را ببره آزماشگاه واسه آزمايش هايي كه پسر خاله ام براي ورم پاهاش نوشته بوده... ساعت 5/5 صبح يه آمبولانس با سرعت زياد و بدون خط ترمز مي زنه پشت ماشين خاله ام و مادربزرگم با ستون در برخورد مي كنه.

تا شب راننده ي آمبولانس مثل موش دنبال خاله و شوهر خاله ام بوده تا هر كاري كه مي تونه واسشون انجام بده و ساعت 11 شب افسر كروكي مي گه كه آمبولانس مقصر نيست حتي با اينكه از عقب زده و خط ترمز هم نداشته و مريضي هم توي ماشين نداشته و خاله ي من مقصره. 

يه دفعه راننده ي آمبولانس شير ميشه و بعدش هم كه ديگه معلومه.

بگذريم.

اينم از قانون و قانون مداري توي كشور ما.

اگه مادربزرگ من خداي نكرده بلايي سرش مي آمد كي مي خواست جواب از اين آقاي خواب پشت فرمون ماشين دولت بگيره؟

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت20:35توسط غزل | |

نمی دونم چرا خیلی وقته با خودم حرف نزدم؟

نه با خودم.... نه با اونایی که دوستشون دارم. هر وقت بهم می گن چه خبر؟؟؟؟ فقط می گم: سلامتی... خبر خاصی نیست. در حالی که خیلی خبرا هست. خیلی چیزا که دوست دارم بگم و نمی شه.

شاید خجالت می کشم. شاید می ترسم... شاید هم شهامت گفتنشون را ندارم.

امروز خواهر کوچولوم بهم یه چیزایی گفت که من خیلی به فکر فرو رفتم. یاد روزی افتادم که باهاش سر یه مساله ی کوچیک بحث کردم و نزدیک بود عشقم را بهش به آتیش بکشم.

از اینکه واسه چیزی به اون بی ارزشی نزدیک بود خواهر با ارزشم را از دست بدم از خودم خجالت کشیدم.

گاهی با آقای همسر بحث می کنم. سر چیزای الکی. نمی دونم چرا؟ شاید می خوام اونو به نقطه ی جوش برسونم... اما اون همیشه صبوری می کنه و این باعث خجالت من می شه.

گاهی یه کارایی را پشت گوش می اندازم. کارایی که بعد می فهمم اگه انجامشون داده بودم یه بار روی دوشم نمی شدند.

من اشتباهات زیادی توی زندگیم کردم.

اشتباهاتی که حالا می فهمم چقدر گرون تمام شدند.

اما در عوض کارایی هم کردم که راضیم کردند.

گفتن همهی اونا یا حتی بخشی از اونا صفحه ها برای سیاه کردن می خواد که من حتی به خواب هم نمی بینم بتونم یک برگشو پر کنم.

دل آدم صندوقچه ی خاطراتشه. اسرار و رازهاشه. 

من گاهی دلم نمی خواد اونا را جایی بنویسم اما گاهی وسوسه می شم که اونا را یه جایی بنویسم و نگه دارم تا شاید یه روز به دست فرزندانم برسه و اونا بفهمن من کی بودم و چطور زندگی کردم.

فکر نمی کنم هیچ آدمی بتونه ادعا کنه که هیچ بخشی از زندگیش مایع خجالت یا شرمش نمی شه.

این ادعای پوچیه.

همه یه قسمتی از عمرشون را حماقت کردند.

و منم همین طور.

حالا باید سعی کنم دیگه تکرار نشه.

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت22:56توسط غزل | |

28 سال پیش در چنین روزی دختری در شیراز به دنیا آمد.

پدرش آنقدر خوشحال بود که از همان ابتدا به  همه گفت: دختر من دختر 40 میلیونی است .

او را نام نهادند و در آغوش خود بزرگش کردند.

حتی وقتی اشتباهی می کرد باز پدرش می گفت: تو دختر گل منی... من برای به ثمر رسیدن تو هزاران خیال دارم و می خواهم آن چنان بزرگ شوی که آوازه ات در همه جا بپیچد.

از همان کودکی گمان می کرد نباید مثل بقیه باشد. باید انسانی متفاوت باشد تا خواسته ی پدرش مهیا شود.

از کودکی به نوشتن علاقه داشت.

گاهی داستان می نوشت.

گاهی شعر های دست و پا شکسته می گفت.

گاهی نقاشی می کرد.

گاهی خط می نوشت.

گاهی موسیقی می زد.

وقتی بزرگ تر شد و به نوجوانی رسید گاهی اشتباهات  زیادی می کرد و گمان می کرد تمام آرزو های پدرش را به باد داده.

اما باز این پدرش بود که دستش را می گرفت و دوباره راه رفتن را به او می آموخت.

دانشگاه که شروع شد شعر هایش هم بالغ شدند.

نوشته هایش رنگی دیگر گرفتند.

نقاشی را کنار گذاشت.

در خلوت خط می نوشت.

کتاب می خواند.

موسیقی گوش می داد.

دوستان زیادی نداشت.

همان ها را هم که داشت از جان بیشتر دوست می داشت.

و هنوز پدرش بزرگترین پشتیبان او بود.

زمانی  هم که ازدواج کرد باز پدرش حامی او بود و احساساتش را می دید.

و حالا او 28 ساله شده.

شعر می گوید.

داستان می نویسد.

عاشق خانواده اش است.

پدرش را از جان بیشتر دوست دارد.

و همیشه دلتنگ خواهر کوچولویش است.

گاهی عصابانی می شود.

گاهی قاطی می کند.

گاهی دلگیر و دلشکسته می شود.

اما همیشه به یاد دارد که خدا او را دوست دارد که چنین خانواده ای به او داده.

همسری که همیشه درکش می کند.

خواهری که همیشه به یادش است.

برادری مهربان و دلسوز.

پدری از خود گذشته و فداکار.

و دوستانی وفادار.

......

از خدا متشکرم.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت13:3توسط غزل | |

باورم نمی شود.
باورم هنوز هم نمی شود
آن نشسته در گلو
بغض پیر...
آن خروش ناتوان اشکها که ریختم به روی خاک
آن هجوم سهمناک غصه در دلم
...
باورم نمی شود چنین به آتشش کشید.
باور نمی شود چنین به آتشم کشید..
یاد روزگار خفته در گذشت لحظه ها
یاد تلخ روزها
یاد اشک ها و اشکها...
یاد آن نگار نازنین
آن همیشه بهترین
یاد او بخیر.
خواب... خواب های ناتمام من در این سالها
خوابهای وحشی و حصار یاد ها...
یاد او بخیر.
........
از کجا ..؟؟
در کجای لحظه ها
دست من شکست در آستین آن عزیز؟؟؟؟
آه
او کجاست؟
من کجا؟
لحظه های رفته کو؟
اینک این منم...
زنی بزرگ.
زنی که در تمام سالها
بغض سرد یادها
شکسته در گلویش ....آری.
این منم.
و تو همان عزیز .
همان بهار.
همان شکوفه های مانگار.
...............

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت18:38توسط غزل | |

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خورش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه و ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گر چه در این روزگار

جامه ی رنگین نمی پوشی به کام

بادهی رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ.

--------------------------------

سال نو مبارک.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت21:17توسط غزل | |

وقتی وارد رستوران شد خیلی گرسنه بود.

گارسون به طرفش آمد و گفت: ببخشید جا نداریم.

به صندلی ها نگاه کرد ... اشک توی چشم هایش حلقه زد. لبهایش را باز کرد اما صدایی بیرون نیامد.

ناگهان به زمین افتاد.

چند نفر سریع او را بلند کردند و به اتاق مدیر رستوران بردند.

مدیر تا صورت او را دید با مگرانی گفت: چه اتفاقی افتاده؟

گارسون گفت: قربان من فقط گفتم میز خالی نداریم.

مدیر دستور غذا داد.

...............

چشم باز کرد و غذا ها را دید. کباب و جوجه کباب... انواع سوپ. و یک تکه نان.

نان را برداشت و گفت: ممنونم. برای نان خوردن نیاز به میز نداشتم.

مدیر رستوران گفت: می توانی همه اش را بخوری.

لبخند تلخی زد و گفت: این غذا ها معده پولادین می خواهد. من نمی توانم این غذا ها را هضم کنم.

و از رستوران خارج شد.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت20:2توسط غزل | |

نمی دونم این روزا چند بار بیرون رفتید و از ویترین این مغازه به ویترین اون مغازه سرک کشیدید و گاهی با حسرت گاهی با رضایت رد شدید و چی خریدید و چیا هنوز نخریدید و چیا را اصلا نمی خرید.

نمی دونم این روزا چند بار آدمایی را دیدید که دستاشون پر هست از انواع پاکت و پلاستیک مارک دار و باز با همه ی اینا دارن می رن به یه مغازه ی دیگه که یه چیز دیگه بخرند و چند بار هم آدمایی را دیدید که هی دست بچه هاشونو می گیرن و از این مغازه به اون مغازه سرک می کشند تا حراجی پیدا کنند و جنس ارزونی را ببینند و بخرند.

و چند بار آدمایی را دیدید که فقط با حسرت رد شدند و حرکت بقیه را دیدند؟

نمی دونم این تصاویر برای شما هم آشناست یا نه؟

اصلا نمی دونم این تصاویر عادیه یا نه؟

یادمه وقتی بچه بودم  نزدیک عید که می شد دیگه بابا ما را بیرون نمی برد.

ما همه ی خرید هامون را تا اواسط بهمن ماه می کردیم چون بابا اعتقاد داشت دم عید فقط بازار بنجل فروشی به راه هست و قیمت ها سرسام آور.

من اون وقتا معنی این حرفا را نمی فهمیدم اما حالا خوب می فهمم که وقتی یه مانتو که سر تا پاش 7000 تومن خرج دوخت و پارچه ( در سری دوزای ها) برنداشته را یه دفعه اتکت می زنن 70-80 تومن یعنی چی؟

البته امسال بر خلاف سالهای پیش من تقریبا تمام مایحتاجم را خریدم اما دیروز عشقی با دو تا از جاری های محترم رفتم بازار. اونا می خواستن واسه دختراشون خرید کنند.

توی شیراز مراکز خرید زیادی هست اما بازار وکیل یکی از بازارهایی هست که مخصوص قشر هم پر درامد و هم کم درامد هست و توش همه جور جنسی با همه نوع قیمتی پیدا می شه و چون یه بازار توریستی هم هست پس یه جاهاییش هم دیگه واویلاست.

دیشب یه جورایی از اینکه هنوز مسولیت بچه گردنم نیست خوشحال شدم.

بچه ها را نمی تونی قانع کنی که فلان جنس خوب نیست یا با قیمتش تناسبی نداره. وقتی چیزی خواستند باید بهشون بگی چشم و بدی دستشون.

مخصوصا وقتی دختر باشن و چند تا باشن و نتونی برای یکی بخری و واسه یکی دیگه نخری.

من زیاد عادت به گشتن توی خرید ندارم و معمولا می دونم چی می خوام و از کجا باید تهیه کنم اما آدم وقتی بچه دار باشه نمی تونه اینطوری راحت خرید کنه.

نمی دونم چقدر این حرفا را می تونید تصور کنید؟

اما من دیشب خیلی از جاها نگاه های شاد را دیدم و خیلی از جاها هم نگاه های حسرت آلود.

عیدای بچگیای من خیلی قشنگ تر از حالا بود.

خیلی دیدنی تر و دوست داشتنی تر حتی اون وقتایی که یه دویست تومنی یا حداکثر یه 500 تومنی عیدی دایی بود و من نهایتش توی یه عید 5000 تومن عیدی گیرم می آمد.

حالا عیدی ها 5000 به بالاست و بالای 100 هزار عیدی گیر بچه ها می آد اما اونا نمی تونن به اندازه ی ما توی بچگی هامون از عید و سفره هفت سین و تعطیلات و دیدو بازدید لذت ببرن.

یاد اون وقتا به خیر

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت18:37توسط غزل | |

از وبلاگ ادی  کافه خط خطی( ورژن یک)

هیس 


آرام گوش ات را به من بده

آرام می خواهم به تو چیزی بگویم

به تو می گویم

چه بر سر انسان آمده است

.

.

.

.

..

جواب این بندهی حقیر به ادی عزیز:

آرام باش....
نیازی نیست تمام مصیبت های دنیا را به گوش دیگران برسانی.
هنوز آدم هایی هستند که گمان می کنند زندگی زیباست.
دنیا سرشار از محبت است
و انسان ها مخلوقات برتر خداوندند.
چگونه می خواهی به انها بگویی اشتباه فکر می کنند؟
چگونه می خواهی به آنها بگویی وقتی جایی از این دنیا دارند جشن می گیرند که سیاه و سفید برابر شدند جایی دیگر دختران 7 ساله ای را ختنه می کنند و ادعا دارند این کار روح آنها را پاکیزه از هر گونه گناهی می کند.
باور کردنش سخت است.
چگونه می خواهی به آنها بگویی وقتی در گوشه ای از این کره ی خاکی کسانی به دنبال کشف گذشته ها هستند گوشه ای دیگر هیچ دریچه ای به آبنده ندارد؟
خدایا چه بر سر انسانها آمده؟
چه بر سر اشرف مخلوقاتت آمده؟
تو چرا خاموشی؟
و ما چرا اینقدر درمانده زجه می زنیم
بی آنکه بدانیم چرا زندگی را اینگونه تباه کردیم.
هیس.....
آرام تر حرف بزن.
خواب این آشفتگان را آشفته تر نکن.
بگذار در این خواب بمانند شاید کمتر درد را حس کنند.

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت20:13توسط غزل | |

یک دفعه آقای همسر دلش هوای خونه ی پدر زن را کرد و گیر داد که پاشو بریم خونه ی بابا که دلم امشب بد جور هواشو کرده.

حالا جمعه شب ما اونجا بودیما. حالا از من که این وقت شب دیرهو از اون که نه باید بریم.

و در نهایت من تسلیم شدم و شال و کلاه کردیم و راه افتادیم به سمت خونه ی بابایی.

وقتی رسیدیم متوجه شدیم که خان عمو هم اونجا تشریف دارند و البته خواب هستند.

خلاصه اقای شوهر و پدر جان بنده مشغول بازی سالم و پر هیاهوی ریم ( نوعی بازی ورق) شدند و از انجا که هر وقت دو تا مرد گنده بنشینند ورق بازی کنند نمی توانند بی سر و صدا ورق بازی کنند و باید به سر و کله هم بپرند بنده شدیدا نگران بیدار شدن خان عمو بودم.

اما خوشبختانه آقای شوهر علی رقم اخلاق همیشگی اش بسیار شکیبایی کرد و اصلا سر و صدا به پا نکرد و سعی کرد که ارام و بی سر و صدا بازی را با پدر بنده ادامه دهد.

راستی از این شکلکا خیلی خوشم امده. یه حس خاصی پیدا کردم از به کار بردن اینا.

این پست هم بیشتر به خاطر این شکلکا بود.

من از این پستا بلد نیستم بذارم اما شاید برای بهتر شدن روحیه ی داغون من بد نباشه اگه یه مدت اینطوری بنویسم.

یه جورایی یاد بچگیام می افتم..

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت0:2توسط غزل | |

این ذهن من است که در تو خود را عریان می سازد.
در تو ناز را با نیاز پیوند می زند.
در تو می میرد.
زنده می شود
و تمام این دنیا را به جرعه ای از نگاهت پیوند می زند تا به یکباره تمام داستان های تلخ زندگی را از دیدگان حسرت بار خاطراتش تف کند و به چاه دستشویی حواله دهد.
چگونه باور نکردی که آنچه می بینی مادیت من نیست .
آنچیزیست که تو از من در ذهنت ساختی
یادت باشد .
این تن تنها با خاک هماغوشی خواهد کرد.
و تو گرم تر از آنی که خاک باشی.
اگر چه خودت را آدمک برفی می نامی.
اما من هنوز حرارت نگاهت را بر اندامم حس می کند.
و مسیر چشم های هرزه ات را که با عشقی تماشایی و اهورایی بر خطوط خیس پیرهنم روان است به دنبال تک خال های خداوندی می بینم.
یادت باشد
تو همیشه با همین نگاه مرا منع کردی.
من از نگاهت می ترسم.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت21:51توسط غزل | |

پدر مهربان ترین مرد دنیاست.

مهربان و دلسوز و .... نمی دانم هر چه صفت خوب که فکرش را بکنید در او هست.

در این سالها... در این 17 سال که از مرگ مادرم می گذرد او برای من و خواهر و برادرم هم پدر بوده و هم مادر.

و خدا می داند که تمام سعی خودش را کرد تا ما دوری مادر را لمس نکنیم.

همیشه از حق ما دفاع می کرد.

اجازه نمی داد هیچ گاه از چیزی ناراحت شویم.

درست مثل یک مادر ما را پرستاری می کرد.

یادم می اید هر زمان مریض می شدیم او مثل پروانه به دور ما می گشت .

ما روزهای سختی را پس از مرگ مادر گذراندیم.

شب های تلخی.

تنهایی های دردناکی.

و او همیشه به ما امید می داد.

شب ها بین من و خواهرم می خوابید و دست های ما را در دست می گرفت.

همیشه سعی می کرد ما را به اوج برساند.

همیشه به آینده ی ما فکر می کرد.

او عزیز ترین موجود زندگیم است.

من خیلی او را ازردم/

خیلی رنجش دادم. خیلی دلش را به درد آوردم.

هیچ زمان اشک هایی را که به خاطر بچگی های من در چشمان مهربانش می درخشید از یاد نمی برم.

قلبش را شکستم.

من فرزند بدی بودم.

و او همیشه مرا دوست داشت.

همیشه مرا می بوسید و گناهانم را نادیده می گرفت.

همیشه مرا می بخشید.

همیشه کمکم می کرد از نو شروع کنم.

او بارها مرا بند زد.

بارها مرا ترمیم کرد.

بارها شکسته های مرا جمع کرد و باز به هم چسباند.

حتی اجازه نداد  تکه ای از من در این دنیای پر خطر و در میان گرگهای درنده گم شود.

همیشه حمایتم کرد.

هیچ گاه نمی توانم محبتهایش را جبران کنم.

هنوز هم آغوشش آرامش بخش ترین جای دنیاست.

هنوز هم وقتی مرا در آغوش می گیرد من لذت بخش ترین لحظه ها را تجربه می کنم.

خیلی دوستش دارم.

خیلی خیلی زیاد.

پدر مرا ببخش

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت22:16توسط غزل | |

بوی تو را می داد.همان چمن های سبزی که رویش با پاهای برهنه راه رفتی و گفتی دارم آرامش را تجربه می کنم.
بوی تو را می داد.
همان پیاده رویی که از بالا تا پایینش دست مرا می گرفتی و می گفتی: اینقدر نایست. چقدر به ویترین مغازه ها نگاه می کنی... هنوز که عید نشده.
بوی تو را می داد.
همان ایستگاه اتوبوسی که هر وقت از کنارش رد می شدیم من بهانه ی تاکسی می گرفتم و تو می گفتی: حیف این اتوبوس های زرد رنگ نیست؟
بوی تو را می داد. همان چتری که تو هرگز بر سرم نگرفتی و همیشه می گفتی: زیر باران باید رفت....
راستی این روزها هر جا قدم می گذارم بوی تو را می دهد.
انگار تمام این شهر را با تو گشته ام و تو در تمام این شهر نفس کشیدی.
گل رز کوچکی که برایم خشک کردی هنوز توی جعبه ی عینکم است.
و نرگس ها.
و گلهای یخ.
و حتی ...... 
کم کم 12 بهمن هم می آید.
و نمی دانم وقتی به دیدنش بروم آیا آنجا هم بوی تو را می دهد؟
تو سالهاست که رفته ای.
انگونه که انگار هرگز نبودی.
اما همیشه وقتی هوا سرد است تو را می بینم.
آدمک برفی من.

+نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت22:24توسط غزل | |

دارم سعی می کنم آدم بشوم.
مگر همین را نمی خواستی؟
مگر نمی خواستی سرم را پایین بندازم و بگویم چشم هر چی تو بگی؟؟؟
فکر می کردم دلت می خواهد گاهی که عصبانی هستی گیس هایم را بکشی.
من از دردی که به تنم می افتاد می ترسیدم.
برای همین آن روز موهایم را با ماشین سر تراشی پدر تراشیدم.
برای همین تا چندین ماه ان روسری مشکی را سرم می کردم و زیرش آن کلاه گلدار قرمز را.
برای همین به همه گفتم دلتنگ رفتن خواهر کوچولویم هستم.
اما تو که می دانستی.
تو خوب می دانستی من موهایم را از ترس بدبینی های تو تراشیدم.
یادت هست وقتی به من می گفتی موهایت را به کسی نشلن نده و اگر موهایم می آمد بیرون حتی یک نخ.... تو عصبانی می شدی و داغ ننگ هرگی بر پیشانیم می چسباندی؟؟؟
آه من چرا به نبش قبر گذشته ها رفته ام؟
چرا دارم میان زباله هایی که از گذشته در دلم حفر کردم اینها را بیرون می کشم؟
نمی دانم.
اصلا نمی دانم چرا دارم اینها را برایت می گویم.
اینجا مثل دفتر خاطرات شده.
مثل همان دفتر های خاطراتی که بردی و بر خط خطش عیب و ایرادی گرفتی و حکم بی هویتی و هرجایی بودن بر من زدی.
یادت هست توی پارک به من گفتی باید بروی دکتر؟؟؟
چقدر از خودم بدم می آمد.
تو تمام پاکی و معصومیت نگاه مرا با خنجر تردیدت ریش ریش می کردی.
خسته شده بودم.
از خودم.
از تو.
از زندگی که داشتم به اجبار درش نقش بازی می کردم.
می دانم که همه اینها را می دانستی.
روزی خواهد رسید.
روزی که به تو ثابت کنم زود قضاوت کردی.
و آن روز چشم های من به خواب خواهد رفت.
خوابی که سالهاست تو از چشمانم گرفتی.
اینها هذیان ذهن یک انسان تنهاست.
انسانی که خودش را در خودش گم کرد.
و تو تبی هستی که بر جانش افتاد
تا مادامی که زنده است هذیان بگوید.

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت23:53توسط غزل | |