کاغذ کاهی در استرالیا
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
سلام دوستان. سال نو را به همتون تبریک می گم .

واسه من هم سالی که گذشت خالی از خوشی ها و  نا خوشی ها نبود. اما بدترین اتفاق ممکن که می تونست اخر سال بیافته مرگ برادرم هرو بود که درست یک هفته قبل از سال نو همه ی ما را در اندوهی باور نکردنی فرو برد. مخصوصا من.

بگذریم. سال جدید اتفاقای خوبی هم با خودش اورد. هنوز نمی دونم چی می شه اما خیلی امیدوارم.

واسه همتون ارزوی موفقیت می کنم.

[ چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 9:44 ] [ غزل ]
دلم برای نوشتن خیلی تنگ شده . دیشب بعد از مدتها نشستم و ارشیومو یه مرور کردم. بیشتر از فروردین 92 به بعد خوندم که ببینم چه حس و حالی داشتم اون موقع. واسه من خیلی از اون زمان گذشته. نمی تونم بگم مثل برق و باد گذشته اما .....

دیگه اون ترس های اول را ندارم. دیگه اون دلتنگی های اوایل نمی اد سراغم. خیلی بهتر می تونم با تنهایی ها کنار بیام.

دنیا واسم یه جور دیگه شده.

هدف هام مشخص شدند. دارم تلاش می کنم. اون وقتا وقتی ایران بودم گاهی می شد تمام روز می نشستم پای تلوزیون و همش فیلم می دیدم. اخر شبم احساس نمی کردم که وقتم تلف شده اما الان اگر دو ساعت بشینم فقظ فیلم ببینم بعدش عذاب وجدان می گیرم.

9 ماه دیگه درسم تمام می شه. کلاس های زبان که تمام شد. رشته ای که انتخاب کردم هم 9 ماه دیگه تمام می شه. از دوم مارچ می رم کاراموزی. کار را دوست دارم حس خیلی خوبی دارم. دلم می خواد تا می تونم تلاش کنم و برای اینده قدم بردارم.

گیتا خیلی بزرگ شده. خیلی خانم شده. دیگه شبا تنها می خوابه. فقط شب به خیر می گه و می ره می خوابه. مقاومت هاش کم تر شده. دوست های زیادی داره همه دوستش دارند . از 27 ژانویه می ره کیندی یا همون پیش دبستانی خودمون.

خیلی شوق داره.

امسال همه چیز براش جذاب تر بود. تولدش کریسمس. مسافرت.

همه چیز براش دوست داشتنی بود.

از لذت بردنش منم لذت می برم

همه چیز خوبه. همه چیز ارومه. بزرگترین تنش این مدت اتفاقی بود که توی سیدنی افتاد و خیلی همه را ناراحت کرد.

بهترین اتفاق این مدت هم یه خبر خوب بود که در مورد نیلوفر شنیدم.

خواهرم هم رفت. خدا را شکر که اونم از ایران خلاص شد. الان بابام تنهاست. باید کم کم  بیاد پیش ما. اوضاغ اقتصادی ایران خیلی بده می دونم. همین باعث شده بابام هنوز موفق به فروش مفازه نشده.

نمی دونم . دلم خیلی تنگ شده براش. تصمیم دارم به زودی برم ایران. باید کلاسم تمام بشه اما حتما می رم.

فکر می کنم این بار که برم واسم همه چیز عادی تر بشه. حتی حدس می زنم دیگه بعدش نخوام باز برم ایران. باید یه جوری بتونم نیلوفر را ببینم. شاید بعدا یه کشور دیگه قرار بذاریم اونجا همو ببینیم.

پسر داییم داره ازدواج می کنه و من از داداشم شنیدم.

جالبه . چه قدر ادمها با هم غریبگی می کنند.

فعلا همین

[ پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ ] [ 3:44 ] [ غزل ]
دلم می خواد تجربیاتم را در این مدت با دوستان عزیزم شر کنم. دلم می خواد بدون غرض و جانب داری خوبی ها و بدی های مهاجرت ومشکلات و سادگی های مهاجرت را از دید خودم اینجا با شما قسمت کنم.

طبیعیه که اینا فقط تجربیات من هستند و الزاما با تجربیات دیگران متفاوته و به همون اندازه که متفاوته از دید و دریچه ی نگاه خود من هست و نظر من هست.

امیدوارم خوندن این مطالب به خیلی ها بر نخوره یا فکر نکنند که من قصد بزرگ نمایی دارم.

من  همیشه توی این مدت از خوبی های مهاجرت گفتم.از این گفتم که زندگی در یک کشور متمدن و با نظم و قانون چه قدر شیرینه و چه قدر به ادم حس خوبی می ده. اما به همون اندازه که از خوبی هاش گفتم باید از بدی هاش هم بگم.

متاسفانه از دید من اون چیزی که غربت را بدکرده حداقل برای من و نه الزاما برای بقیه دیدن هموطن هایی بوده که اینجا هم دست از خودنمایی و به قول معروف ایرانی بازی بر نداشتند.

من توی این مدت باایرانی های خیلی خوبی مواجه شدم و به همون نسبت با ایرانی هایی که واقعا جز خجالت هیچ حس دیگری در من زنده نکرده اند.

براتون مثال می زنم

مدتی پیش در تیف خانم جوان م بسیار با کلاسی به کلاس ما امد که از همون بدو ورود متوجه شدم ایرانیه و اونقدر خودش را گرفته بود که من ترجیح دادم بهش نزدیک نشم.

من خودم ادم خیلی خیلی خاکی هستم و همیشه سعی می کنم با اطرافیانم ارتباط متقابل خوبی داشته باشم و گاهی خودم پیشقدم برای برقراری ارتباط می شم.

بعد زا چند جلسه اتفاقی در اتوبوس با هم همراه شدیم و من سر صجبت را باز کردم که مبادا نشناخته کسی را قضاوت نکرده باشم.

در برخورد اول بسیار خاکی بود ومن فکر کردم که ایندفعه بر خلاف همیشه من طرفم را در نگاه اول نشناختم.

توی کلاس پروژه ای به ما محول شد که ایشون گروهشو عوض کرد و به گروه ما امد و بعد هم به دلایلی یکی دیگه از اعضاه گروه را که یک دختر ترکستانی بود کنار گذاشت.

از همون اول همش می گفت تو کاری نداشته باش من خودم اماده می کنم.

در نهایت من قسمت خودم را اماده کردم و اونم قسمت خودش را و وقتی برای هماهنگی با هم قسمت کردیم من متوجه شدم که توالی مطالب ایشون یه کم مشکل داره.

ازش خواستم که یه کم جا به جا کنه مطالبو اما ایشون عصبانی شد و توی کلاس خیلی بلند سر من داد زد که تو خودت انجام بده من نمی تونم با تو کار کنم.

معلم متوجه شد و وقتی امد مطالبو دید دقیقا همون حرفی را که من زده بودم به ایشون گفت.

ایشون مثل بچه ها روی کاغذ برای من نوشت: مجبورم یک هفته دیگه تحملت کنم بذار این قضیه تمام بشه.

من خیلی ناراحت بودم و واقعا بهم بر خورده بود چون کنار دست ما دو تا پسر ایرانی نشسته بودند که همون موقع شروع کردند به خنده و معنای خندشون این بود که اینا که نمی تونن با هم کار کنن دیگه نوبرن.

بگذریم 

موقع ارائه پروژه شد و هر کس قشمت خودش را ارائه داد. 

توی کلاس یه اقا پسر بسیار متشخص ایرانی بود که از قضا خیلی خیلی هم پسر باسوادی بود.

این اقا پسر بعد از ارائه ما شروع کرد به سوال کردن و در اخر گفت چرا ارائه ی اون خانم اینقدر کم بود و مطالب شما اینقدر زیاد و چرا زمان شما بیشتر شد و زمان اون خیلی کم.

خانم محترم همون موقع عصبانی شد و بلند رو کرد به اقا پسر و گفت: تو یه دهاتی احمق هستی که نه زبان بلدی نه سواد داری با اون لهجهی خرابت. بچه شهرستانی بوگندو...... دقیقا با همین لحن که دارم می نویسم این حرفا را زد  و به فارسی هم گفت که جر من 5  نفر ایرانی دیگه توی کلاس متوجه حرفاش شدند و بقیه هم فقط فهمیدند که دعوا شد.

پسره هیچی نگفت. حتی سرشو هم بالا نکرد.

این موضوع خیلی خیلی منو ناراحت کرد.

روز بعدش دختر خانم به من گفت که اقا پسره بهش گفته تو خوب ارائه دادی و فلانی یعنی من ضعیف بوده. کاملا فهمیدم که دروغ می گه.

به هر جال این خانم همیشه در حال مسخره کردن همه بود. عادتی که من به شدت ازش متنفرم.

...............

موضوع دوم در مورد جمع عزیز ایرانی های اینجا:

اینجا گاهی جشن و پارتی های ایرانی برگزار می شه که خوب خیلی ها شرکت می کنند. 

در اخرین جشن که ما هم رفتیم بین جماعت ایرانی دعوا شد و مدیریت اون مکان اعلام کرد که دیگه سالن را برای جشن به ایرانی ها نمی ده.

جماعت رفتند یه جا دیگه جشن گرفتند و جالبه که بهتون بگم امروز که عکسای اون جشن  را می دیدم متوجه شدم که چه ملت متظاهر و خودشیفته ای هستیم ما.

اگر به بعضی ها بر می خوره منو ببخشید اما باور کنید اینجا ادم بیشتر خاله بازی و لوس بازی های خاله زنکی ایران را می بینه. بیشتر تظاهر و خودنمایی می بینه. 

من هیچ وقت توی جمع های خارجی با دوستای خارجی این چیزا را نمی بینم اما هر وقت نگاه به جماعت ایرانی می کنم متاسف می شم.

 

[ شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۳ ] [ 12:29 ] [ غزل ]
[ سه شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۳ ] [ 12:50 ] [ غزل ]
یادمه یه روز صبح اون اواخر که مامان بزرگم خونمون بود یا شاید یه کم قبلش یا خیلی قبلش  یعنی خیلی قبل از رفتنش از خونه ی ما یه روز صبح سفره ی صبحونه را مثل همیشه اماده کرده بود و ما هم بلند شدیم که بخوریم و بریم مدرسه.

صبحونه لوبیا گرم بود. درست یادم نیست سر چی من یا خواهرم یا ..... یه بحث پیش کشیدیم. و مامان بزرگ ناراحت شد و گفت شما همیشه قدر نشناسید.

خوب درست یادم نیست چی شد اما اون روز مامان بزرگ دلش شکست. من ناراحت شدم. خواهرم ناراحت شد. بابام دلخور شد و ظهر همه چیز اروم شد.

مامان بزرگ بازم ناهار درست کرد.

بازم ظرفا را شست. بازم لباسا را شست. بازم زحمت کشید و من خیلی خیلی شرمندش شدم.

هیچ وقت اون روز صبح را یادم نمی ره.

نمی دونم چرا یاد اون روز افتادم.

دلم تنگ شد براش.

ما ادمها وقتی پیش هم هستیم دل همو می شکنیم. با هم دعوا می کنیم اما وقتی دور از هم می شیم یادمون می اد چه قدر همدیگه را دوست داریم.

فایده اش چیه؟

این که وقتی پیش هم هستیم قدر همو ندونیم و بعد حسرت بکشیم که ای کاش با هم بودیم.

دنیا ارزش هیچی را نداره.

یه روز می رسه که خیلی چیزا را از دست می دیم و فقط حسرتش می مونه.

مثل من که هر روز حسرت می خورم که چرا اخرین بار نرفتم مامان بزرگمو ببینم. چرا شب اخر با مامانم خداحافظی نکردم. چرا دم اخر پیش خاله ام نرفتم . چرا شب اخر بابابزرگم بیشتر توی زیرزمین کنار تختش نموندم و امدم پای سریال در پناه تو نشستم با اینکه مطمئن بودم فردا بابابزرگم دیگه نیست.

هر چی بگم الان حسرته. حسرت روزهایی که از دست دادم.

[ سه شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۳ ] [ 15:42 ] [ غزل ]
دلم خیلی گرفته از همه از همه از همه. 

[ دوشنبه ششم مرداد ۱۳۹۳ ] [ 15:19 ] [ غزل ]
از امروز شروع کردم به نقاشی کشیدن. بعد از 20 سال.. حس خوبی بهم داد. می خوام ادامه بدم. 

زهره جونم ممنونم که وسایل نقاشیتو بهم دادی.

 

[ جمعه بیستم تیر ۱۳۹۳ ] [ 9:29 ] [ غزل ]

ما مردمي هستيم كه يك شبه عاشق مي شيم يك ساعته فارغ. مردمي هستيم كه وقتي مي خواهيم يكي را تا اوج بالا ميبرسم بعد از اون بالا پرتش مي كنيم پايين. مردمي هستيم كه وقتي از چيزي يا كسي خوشمون مي اد تحمل كوچكترين انتقادي را ازش نداريم اما اگر از همون چيز يا شحص ناراحت بشيم خودمون بيشتر از بقيه خوردش مي كنيم.مردمي هستيم كه نه عشقمون عشقه نه نفرتمون نفرت و واسه هيچ كدومش هم دليلي جز قضاوت خودمون نداريم. مردمي هستيم كه بيزار از قضاوت شدنيم اما هممون به كل درس قضاوت خونديم. مردمي هستيم كه بيزار از تبعيض هستيم اما خودمون به شدت نژادپرستيم. مردمي هستيم كه ارزشهاي خودمون را ارزش هاي همه مي دونيم و ارزش هاي ديگران را پشم هم حساب نمي كنيم. مردمي هستيم كه توي يك ساعت هزاران ارزو مي بافيم و توي يك لحظه گند مي زنيم به تمامشون. 
ما مردمي هستيم كه حقمون را با ناحق كردن حق ديگران طلب مي كنيم.
مردمي هستيم كه تمام عمرمون يك كاري را انجام نمي ديم اما در مورد اون كار نظريه هاي علمي مستحكمي ميديم.
مردمي هستيم كه همگي داوريم. همگي سياستمداريم. همگي بازيگر سينما. همگي بازيكن فوتبال . همگي خواننده. همگي دكتر و همگي خدا.
بهشت و جهنم مي سازيم با حرفامون.
ما مردمي هشتيم كه دم از عشق مي زنيم اما عاشقي برامون يه بازيه.
مردمي هشتيم كه توي مجردي به دنبال متاهلي و توي متاهلي به دنبال مجردي هستيم.
در كل فكر نمي كنم روي اين كره ي خاكي ادمهايي خاص تر و پيچيده تر از ما وجود داشته باشه.

[ پنجشنبه پنجم تیر ۱۳۹۳ ] [ 10:19 ] [ غزل ]
یه جس عجیبی را این روزها تجربه کردم. 

فکر کن یعد از 7-8  سال چشماتو ببندی و صداهای واضح کسایی را بشنوی که عمیقا ازشون متنفری. 

چه حسی پیدا می کنی؟

حال بد می شه؟  تعجب می کنی؟ می خوای داد بزنی؟ ته دلت یه چیزی فیلی ویلی می ره که پاشی زنگ بزنی بهشون و هر چی از دهنت می اد بیرون بارشون کنی؟ یا در نهایت باهاشون کنار می ایی و حلشون می کنی واسه خودت؟

الان من اینطوریم.

یه قاشق برداشتم دارم هم می زنم تا حل بشن.

شاید خیلی تلخ باشه اما اگر حل بشه خیلی بهتر از اینه که واسه همیشه بمونه و یه جایی از ذهنم را به خودش اختصاص بده.

از همایون ممنون. 

اگر تششع دفاعیه اون نبود من هت=نوز شبها خواب اونا را می دیدم.

الان خواب هام تغییر جنسیت دادن.

از ادم ها ذوم  شده روی حشرات.

فعلا با عقرب درگیرم.

همایون می گه به خوابهای بد توجه نکن.

منم توجه نمی کنم.

 

 

 

[ دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۳ ] [ 9:9 ] [ غزل ]
ادم وقتی یکی را داره که باهاش می تونه از ریز ترین احساساتش حرف بزنه چقدر خوبه. وقتی یکی باشه که با نگاهت طرز حرف زدنت کلمه هات بتونه بفهمه منظورت چیه انگار خودته انگار یکی دیگه نیست و تو برای من اینطوری بودی نیلو. وقتی فکر می کنم چه طور می شه که یکی را جایگزینت کنم می بینم اصلا امکانش نیست چه طور یکی را پیدا کنم که بتونه منو همون طوری که تو می دیدی ببینه.

یادمه وقتی راجع به دیگران باهات حرف می زدم جتی وقتی مادرت پدرت خواهرات رئیست بودند تو حرفای منو که می شنیدی می گفتی درسته. نمی دونم تو منو درست می دیدی یا من واقعا درست می گفتم..... به هر حال من همیشه فکر می کردم تو حرفای منو قبول داری. این بهم اعتماد به نفس می داد که بتونم باهات حرف بزنم.

اما الان دیگه اینطوری نیستم احساس می کنم نمی تونم راجع به هیچ کس حرف بزنم. قضاوتم می کنند به اینکه قضاوت ناعادلانه دارم.

نمی دونم چرا چیزایی را که من می بینم اونا نمی بینن اما تو می دیدی.

شاید چون تو هم خود من بودی و اونا خود من نیستند.

چرا سعی کردم احساس کنم که می تونن خود من باشن؟ 

یادم رفته بود که تو تکرار نشدینی هستی؟؟؟؟ خوب امروز یادم انداختند که تو یه دونه ای و من اگر هزار سال دیگه هم بگردم مثل تو کسی را پیدا نمی کنم که بتونم براش از ریز ریز احساساتم و افکارم بگم .

گاهی فکر می کنم اینجا را هم که بخونی می تونی بفهمی چرا اینا را نوشتم. انگار که خودت نوشته باشیشون.

خیلی دلم تنگه نیلو. خیلی ..... اونقدر که دلم می خواست دو تا بال داشتم و همین الان می امدم پیشت و سرمو می ذاشتم روی شونه هات و های های گریه می کردم.

من جز تو هیچ کسی را ندارم که بتونم باهاش سلول به سلول احساساتمو عنوان کنم.

چرا الان نیستی؟ چرا پیشم نیستی؟

اگر تو اینجا بودی هیچکسی هیچ کسی دیگه نبود. فقط من بودم و تو و یه دنیا شادی.

نیلو خیلی خسته ام از تنهایی. از اینکه هر روز منتظر باشم و هیچ کس بهم زنگ نزنه بگه کجایی گلم کجایی عزیزم کجایی خانوم؟؟؟؟ از اینکه هیچ کس بهم نگه بیا بریم بگردیم. بیا بریم رستوران. از اینکه هیچ کس نباشه که بفلم کنه و توی بغلم گریه کنه و دستمو بگیره و باهام بخنده.

از اینکه کسی نباشه که توی خیابون زیر بارون باهام قدم بزنه .

از اینکه کسی نباشه که وقت و بی وقت بهم اس ام اس بده و زنگ بزنه و هی وسط حرفاش صداش کنن و هی منو الاف کنه.

از اینکه کسی نباشه باهام قهر کنه و من هی منتظر باشم که با هم آشتی کنیم.

نیلو دلتنگتم. و هیچ چیزی نمی تونه اینو کم کنه.

اگر می دونستم با امدنم اینجا اینقدر تنها می شم ...... 

خواهرم که نیست برادرم که نیست پدرم که نیست...... تو هم که نیستی من هم نیستم.

[ چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ 6:18 ] [ غزل ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

باز هم همان حکایت همیشگی....
تا نگاه می کنی.
ناگهان چقدر زود دیر می شود.
.
.
.
.
.
.
.
باید کاغذی بردارم و خودم را خالی کنم روی سطر سطرش.
شاید هم بهتر باشد کاغذ کاهی باشد
بی شک کاهی بهتر است.
ارزان.
دیگر چه تفاوتی می کند؟
وقتی باید پاره شوی و دور ریخته شوی؟
کاغت کاهی باشد یا ابر و باد روغنی؟
.
.
.
من غزل هستم. متولد 27 فروردین 1360
یک مهر 1385 با بهترین مرد زندگیم پیمان عشق بستم و در 6 مرداد 1386 باهاش زیر یک سقف رفتم. و حالا هم مادر یه فرشته ی زمینی که خدا با تمام مهربونیاش اونو بهم هدیه کرده هستم
خوشبختم. اگر چه گاهی گلایه می کنم.
اگر چه گاهی احساس تنهایی می کنم.
اگر چه گاهی گریه می کنم
اما خوشبختم و به خاطر این خوشبختی خدا را شاکرم.
راستی دارم می رم استرالیا...

برچسب‌ها وب
امکانات وب