کاغذ کاهی در استرالیا
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
دلم می خواد تجربیاتم را در این مدت با دوستان عزیزم شر کنم. دلم می خواد بدون غرض و جانب داری خوبی ها و بدی های مهاجرت ومشکلات و سادگی های مهاجرت را از دید خودم اینجا با شما قسمت کنم.

طبیعیه که اینا فقط تجربیات من هستند و الزاما با تجربیات دیگران متفاوته و به همون اندازه که متفاوته از دید و دریچه ی نگاه خود من هست و نظر من هست.

امیدوارم خوندن این مطالب به خیلی ها بر نخوره یا فکر نکنند که من قصد بزرگ نمایی دارم.

من  همیشه توی این مدت از خوبی های مهاجرت گفتم.از این گفتم که زندگی در یک کشور متمدن و با نظم و قانون چه قدر شیرینه و چه قدر به ادم حس خوبی می ده. اما به همون اندازه که از خوبی هاش گفتم باید از بدی هاش هم بگم.

متاسفانه از دید من اون چیزی که غربت را بدکرده حداقل برای من و نه الزاما برای بقیه دیدن هموطن هایی بوده که اینجا هم دست از خودنمایی و به قول معروف ایرانی بازی بر نداشتند.

من توی این مدت باایرانی های خیلی خوبی مواجه شدم و به همون نسبت با ایرانی هایی که واقعا جز خجالت هیچ حس دیگری در من زنده نکرده اند.

براتون مثال می زنم

مدتی پیش در تیف خانم جوان م بسیار با کلاسی به کلاس ما امد که از همون بدو ورود متوجه شدم ایرانیه و اونقدر خودش را گرفته بود که من ترجیح دادم بهش نزدیک نشم.

من خودم ادم خیلی خیلی خاکی هستم و همیشه سعی می کنم با اطرافیانم ارتباط متقابل خوبی داشته باشم و گاهی خودم پیشقدم برای برقراری ارتباط می شم.

بعد زا چند جلسه اتفاقی در اتوبوس با هم همراه شدیم و من سر صجبت را باز کردم که مبادا نشناخته کسی را قضاوت نکرده باشم.

در برخورد اول بسیار خاکی بود ومن فکر کردم که ایندفعه بر خلاف همیشه من طرفم را در نگاه اول نشناختم.

توی کلاس پروژه ای به ما محول شد که ایشون گروهشو عوض کرد و به گروه ما امد و بعد هم به دلایلی یکی دیگه از اعضاه گروه را که یک دختر ترکستانی بود کنار گذاشت.

از همون اول همش می گفت تو کاری نداشته باش من خودم اماده می کنم.

در نهایت من قسمت خودم را اماده کردم و اونم قسمت خودش را و وقتی برای هماهنگی با هم قسمت کردیم من متوجه شدم که توالی مطالب ایشون یه کم مشکل داره.

ازش خواستم که یه کم جا به جا کنه مطالبو اما ایشون عصبانی شد و توی کلاس خیلی بلند سر من داد زد که تو خودت انجام بده من نمی تونم با تو کار کنم.

معلم متوجه شد و وقتی امد مطالبو دید دقیقا همون حرفی را که من زده بودم به ایشون گفت.

ایشون مثل بچه ها روی کاغذ برای من نوشت: مجبورم یک هفته دیگه تحملت کنم بذار این قضیه تمام بشه.

من خیلی ناراحت بودم و واقعا بهم بر خورده بود چون کنار دست ما دو تا پسر ایرانی نشسته بودند که همون موقع شروع کردند به خنده و معنای خندشون این بود که اینا که نمی تونن با هم کار کنن دیگه نوبرن.

بگذریم 

موقع ارائه پروژه شد و هر کس قشمت خودش را ارائه داد. 

توی کلاس یه اقا پسر بسیار متشخص ایرانی بود که از قضا خیلی خیلی هم پسر باسوادی بود.

این اقا پسر بعد از ارائه ما شروع کرد به سوال کردن و در اخر گفت چرا ارائه ی اون خانم اینقدر کم بود و مطالب شما اینقدر زیاد و چرا زمان شما بیشتر شد و زمان اون خیلی کم.

خانم محترم همون موقع عصبانی شد و بلند رو کرد به اقا پسر و گفت: تو یه دهاتی احمق هستی که نه زبان بلدی نه سواد داری با اون لهجهی خرابت. بچه شهرستانی بوگندو...... دقیقا با همین لحن که دارم می نویسم این حرفا را زد  و به فارسی هم گفت که جر من 5  نفر ایرانی دیگه توی کلاس متوجه حرفاش شدند و بقیه هم فقط فهمیدند که دعوا شد.

پسره هیچی نگفت. حتی سرشو هم بالا نکرد.

این موضوع خیلی خیلی منو ناراحت کرد.

روز بعدش دختر خانم به من گفت که اقا پسره بهش گفته تو خوب ارائه دادی و فلانی یعنی من ضعیف بوده. کاملا فهمیدم که دروغ می گه.

به هر جال این خانم همیشه در حال مسخره کردن همه بود. عادتی که من به شدت ازش متنفرم.

...............

موضوع دوم در مورد جمع عزیز ایرانی های اینجا:

اینجا گاهی جشن و پارتی های ایرانی برگزار می شه که خوب خیلی ها شرکت می کنند. 

در اخرین جشن که ما هم رفتیم بین جماعت ایرانی دعوا شد و مدیریت اون مکان اعلام کرد که دیگه سالن را برای جشن به ایرانی ها نمی ده.

جماعت رفتند یه جا دیگه جشن گرفتند و جالبه که بهتون بگم امروز که عکسای اون جشن  را می دیدم متوجه شدم که چه ملت متظاهر و خودشیفته ای هستیم ما.

اگر به بعضی ها بر می خوره منو ببخشید اما باور کنید اینجا ادم بیشتر خاله بازی و لوس بازی های خاله زنکی ایران را می بینه. بیشتر تظاهر و خودنمایی می بینه. 

من هیچ وقت توی جمع های خارجی با دوستای خارجی این چیزا را نمی بینم اما هر وقت نگاه به جماعت ایرانی می کنم متاسف می شم.

 

[ شنبه نوزدهم مهر 1393 ] [ 12:29 ] [ غزل ]
[ سه شنبه چهارم شهریور 1393 ] [ 12:50 ] [ غزل ]
یادمه یه روز صبح اون اواخر که مامان بزرگم خونمون بود یا شاید یه کم قبلش یا خیلی قبلش  یعنی خیلی قبل از رفتنش از خونه ی ما یه روز صبح سفره ی صبحونه را مثل همیشه اماده کرده بود و ما هم بلند شدیم که بخوریم و بریم مدرسه.

صبحونه لوبیا گرم بود. درست یادم نیست سر چی من یا خواهرم یا ..... یه بحث پیش کشیدیم. و مامان بزرگ ناراحت شد و گفت شما همیشه قدر نشناسید.

خوب درست یادم نیست چی شد اما اون روز مامان بزرگ دلش شکست. من ناراحت شدم. خواهرم ناراحت شد. بابام دلخور شد و ظهر همه چیز اروم شد.

مامان بزرگ بازم ناهار درست کرد.

بازم ظرفا را شست. بازم لباسا را شست. بازم زحمت کشید و من خیلی خیلی شرمندش شدم.

هیچ وقت اون روز صبح را یادم نمی ره.

نمی دونم چرا یاد اون روز افتادم.

دلم تنگ شد براش.

ما ادمها وقتی پیش هم هستیم دل همو می شکنیم. با هم دعوا می کنیم اما وقتی دور از هم می شیم یادمون می اد چه قدر همدیگه را دوست داریم.

فایده اش چیه؟

این که وقتی پیش هم هستیم قدر همو ندونیم و بعد حسرت بکشیم که ای کاش با هم بودیم.

دنیا ارزش هیچی را نداره.

یه روز می رسه که خیلی چیزا را از دست می دیم و فقط حسرتش می مونه.

مثل من که هر روز حسرت می خورم که چرا اخرین بار نرفتم مامان بزرگمو ببینم. چرا شب اخر با مامانم خداحافظی نکردم. چرا دم اخر پیش خاله ام نرفتم . چرا شب اخر بابابزرگم بیشتر توی زیرزمین کنار تختش نموندم و امدم پای سریال در پناه تو نشستم با اینکه مطمئن بودم فردا بابابزرگم دیگه نیست.

هر چی بگم الان حسرته. حسرت روزهایی که از دست دادم.

[ سه شنبه هفتم مرداد 1393 ] [ 15:42 ] [ غزل ]
دلم خیلی گرفته از همه از همه از همه. 

[ دوشنبه ششم مرداد 1393 ] [ 15:19 ] [ غزل ]
از امروز شروع کردم به نقاشی کشیدن. بعد از 20 سال.. حس خوبی بهم داد. می خوام ادامه بدم. 

زهره جونم ممنونم که وسایل نقاشیتو بهم دادی.

 

[ جمعه بیستم تیر 1393 ] [ 9:29 ] [ غزل ]

ما مردمي هستيم كه يك شبه عاشق مي شيم يك ساعته فارغ. مردمي هستيم كه وقتي مي خواهيم يكي را تا اوج بالا ميبرسم بعد از اون بالا پرتش مي كنيم پايين. مردمي هستيم كه وقتي از چيزي يا كسي خوشمون مي اد تحمل كوچكترين انتقادي را ازش نداريم اما اگر از همون چيز يا شحص ناراحت بشيم خودمون بيشتر از بقيه خوردش مي كنيم.مردمي هستيم كه نه عشقمون عشقه نه نفرتمون نفرت و واسه هيچ كدومش هم دليلي جز قضاوت خودمون نداريم. مردمي هستيم كه بيزار از قضاوت شدنيم اما هممون به كل درس قضاوت خونديم. مردمي هستيم كه بيزار از تبعيض هستيم اما خودمون به شدت نژادپرستيم. مردمي هستيم كه ارزشهاي خودمون را ارزش هاي همه مي دونيم و ارزش هاي ديگران را پشم هم حساب نمي كنيم. مردمي هستيم كه توي يك ساعت هزاران ارزو مي بافيم و توي يك لحظه گند مي زنيم به تمامشون. 
ما مردمي هستيم كه حقمون را با ناحق كردن حق ديگران طلب مي كنيم.
مردمي هستيم كه تمام عمرمون يك كاري را انجام نمي ديم اما در مورد اون كار نظريه هاي علمي مستحكمي ميديم.
مردمي هستيم كه همگي داوريم. همگي سياستمداريم. همگي بازيگر سينما. همگي بازيكن فوتبال . همگي خواننده. همگي دكتر و همگي خدا.
بهشت و جهنم مي سازيم با حرفامون.
ما مردمي هشتيم كه دم از عشق مي زنيم اما عاشقي برامون يه بازيه.
مردمي هشتيم كه توي مجردي به دنبال متاهلي و توي متاهلي به دنبال مجردي هستيم.
در كل فكر نمي كنم روي اين كره ي خاكي ادمهايي خاص تر و پيچيده تر از ما وجود داشته باشه.

[ پنجشنبه پنجم تیر 1393 ] [ 10:19 ] [ غزل ]
یه جس عجیبی را این روزها تجربه کردم. 

فکر کن یعد از 7-8  سال چشماتو ببندی و صداهای واضح کسایی را بشنوی که عمیقا ازشون متنفری. 

چه حسی پیدا می کنی؟

حال بد می شه؟  تعجب می کنی؟ می خوای داد بزنی؟ ته دلت یه چیزی فیلی ویلی می ره که پاشی زنگ بزنی بهشون و هر چی از دهنت می اد بیرون بارشون کنی؟ یا در نهایت باهاشون کنار می ایی و حلشون می کنی واسه خودت؟

الان من اینطوریم.

یه قاشق برداشتم دارم هم می زنم تا حل بشن.

شاید خیلی تلخ باشه اما اگر حل بشه خیلی بهتر از اینه که واسه همیشه بمونه و یه جایی از ذهنم را به خودش اختصاص بده.

از همایون ممنون. 

اگر تششع دفاعیه اون نبود من هت=نوز شبها خواب اونا را می دیدم.

الان خواب هام تغییر جنسیت دادن.

از ادم ها ذوم  شده روی حشرات.

فعلا با عقرب درگیرم.

همایون می گه به خوابهای بد توجه نکن.

منم توجه نمی کنم.

 

 

 

[ دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 ] [ 9:9 ] [ غزل ]
ادم وقتی یکی را داره که باهاش می تونه از ریز ترین احساساتش حرف بزنه چقدر خوبه. وقتی یکی باشه که با نگاهت طرز حرف زدنت کلمه هات بتونه بفهمه منظورت چیه انگار خودته انگار یکی دیگه نیست و تو برای من اینطوری بودی نیلو. وقتی فکر می کنم چه طور می شه که یکی را جایگزینت کنم می بینم اصلا امکانش نیست چه طور یکی را پیدا کنم که بتونه منو همون طوری که تو می دیدی ببینه.

یادمه وقتی راجع به دیگران باهات حرف می زدم جتی وقتی مادرت پدرت خواهرات رئیست بودند تو حرفای منو که می شنیدی می گفتی درسته. نمی دونم تو منو درست می دیدی یا من واقعا درست می گفتم..... به هر حال من همیشه فکر می کردم تو حرفای منو قبول داری. این بهم اعتماد به نفس می داد که بتونم باهات حرف بزنم.

اما الان دیگه اینطوری نیستم احساس می کنم نمی تونم راجع به هیچ کس حرف بزنم. قضاوتم می کنند به اینکه قضاوت ناعادلانه دارم.

نمی دونم چرا چیزایی را که من می بینم اونا نمی بینن اما تو می دیدی.

شاید چون تو هم خود من بودی و اونا خود من نیستند.

چرا سعی کردم احساس کنم که می تونن خود من باشن؟ 

یادم رفته بود که تو تکرار نشدینی هستی؟؟؟؟ خوب امروز یادم انداختند که تو یه دونه ای و من اگر هزار سال دیگه هم بگردم مثل تو کسی را پیدا نمی کنم که بتونم براش از ریز ریز احساساتم و افکارم بگم .

گاهی فکر می کنم اینجا را هم که بخونی می تونی بفهمی چرا اینا را نوشتم. انگار که خودت نوشته باشیشون.

خیلی دلم تنگه نیلو. خیلی ..... اونقدر که دلم می خواست دو تا بال داشتم و همین الان می امدم پیشت و سرمو می ذاشتم روی شونه هات و های های گریه می کردم.

من جز تو هیچ کسی را ندارم که بتونم باهاش سلول به سلول احساساتمو عنوان کنم.

چرا الان نیستی؟ چرا پیشم نیستی؟

اگر تو اینجا بودی هیچکسی هیچ کسی دیگه نبود. فقط من بودم و تو و یه دنیا شادی.

نیلو خیلی خسته ام از تنهایی. از اینکه هر روز منتظر باشم و هیچ کس بهم زنگ نزنه بگه کجایی گلم کجایی عزیزم کجایی خانوم؟؟؟؟ از اینکه هیچ کس بهم نگه بیا بریم بگردیم. بیا بریم رستوران. از اینکه هیچ کس نباشه که بفلم کنه و توی بغلم گریه کنه و دستمو بگیره و باهام بخنده.

از اینکه کسی نباشه که توی خیابون زیر بارون باهام قدم بزنه .

از اینکه کسی نباشه که وقت و بی وقت بهم اس ام اس بده و زنگ بزنه و هی وسط حرفاش صداش کنن و هی منو الاف کنه.

از اینکه کسی نباشه باهام قهر کنه و من هی منتظر باشم که با هم آشتی کنیم.

نیلو دلتنگتم. و هیچ چیزی نمی تونه اینو کم کنه.

اگر می دونستم با امدنم اینجا اینقدر تنها می شم ...... 

خواهرم که نیست برادرم که نیست پدرم که نیست...... تو هم که نیستی من هم نیستم.

[ چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 ] [ 6:18 ] [ غزل ]
سلام دوستام عزیزم. از اینکه این مدت به من لطف داشتید و با پیغام های محبت امیزتون منو شاد کردید ممنونم.

خیلی اتفاقات افتاده که نمی دونم از کدومشون براتون بگم.

گیتا هنوز دی کر می رع و زبانش خیلی خیلی راه افتاده شعر می خونه و با انگلیسی زبان ها انگلیسی حرف می زنه و کاملا حرفاشون را می فهمه.

چند روز پیش به من گفت مامان تعارف یعنی چی؟ 

گفتم: یعنی مثلا تو یه چیزی نخوای برداری بخوری من هی بهت بگم بردار بردار.

نگاهی به من کرد و گفت: مامان خوب من بر می دارم تعارف نکن.

منو می گید مرده بودم از خنده .

اینجا روزای شنبه و یک شنبه همه ملت برنامه دارن برای تفریج.

ما یک شنبه ها بیشتر می ریم بیرون چون شنبه ها کار داریم.

هر هفته هم یک جایی می ریم.

خداییش اینقدر جاهای دیدنی اینجا هست که گاهی نمی دونیم کدومشو انتخاب کنیم.

یه گروه هستیم که مغمولا با هم می ریم و خیلی هم بهمون خوش می گذره.

یادتونه مژده را ؟ مژده الان بارداره و بچش هم دختره.

راستی نیوشا هم آمد . خدا را شکر که خونه هم گیرشون امد و الان تقریبا مستقر شدن.

یه دوست دیگه درم به نام زهره. خیلی منو یاد نیلوفر می اندازه.

البته داره می ره ملبورن و من خیلی به خاطر این موضوع ناراحتم.

گاهی شبا خواب نیلوفر را می بینم.

خیلی دلتنگشم.

خواهرم رفته شیراز و الان بیشتر می بینمش توی اسکایپ.

خیلی دلم براش تنگ شده و می ترسم قبل اینکه من برم ایران ببینمش اون رفته باشه و من نتونم تا مدتها ببینمش.

همه چیز خوبه و هوا هم داره سرد می شه.

به زودی با کلی خبر می ام. البته نمی دونم کی اما خوب امیدوارم زودتر باشه.

[ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 ] [ 6:2 ] [ غزل ]
خیلی دلم تنگه . نیلوفر بهترین دوستم رفیق گرمابه و گلستانم. همدم روزهای تنهایی و بی کسی ام بهترین یارم امروز عقد می کنه و من پیشش نیستم. 

ناراحت نیستم که چرا نیستم ناراحتم که چرا باید 11 سال دوست باشیم و این لحظه وقتی اتفاق بیافته که من نیستم .

کاش اینقدر دور نبودم کاش اینقدر دور نبود.

صداش خوشحال بود اما می دونم اونم چقدر دوست داشت من باشم واسه همین بابام ... خانم فولادی... طاهره و محسن را دعوت کرده .

دعوت کرده تا تمام کسایی که با من و اون خاطره ی مشترک داشتن توی عقدش جای منو براش پر کنند.

واسه اون شاید پر بشه اما واسه من چی؟

من که این طرف دنیا بدون یه دوست یه همدم یه رفیق  حسرت بهترین لحظه های دوستم را دارم که کنارش نیستم تا براش خوشحالی کنم.؟؟؟؟

برای من چی؟

من باید چه کنم؟

چه قدر دلم تنگه.

دلم گریه می خواد.

شاید خیلی ها نتونن حس منو درک کنند. فقط کسی می تونه درک کنه که یکی مثل نیلوفر داشته باشه.

کسی که این دوستی را تجریه کرده باشه

[ پنجشنبه هفتم فروردین 1393 ] [ 13:8 ] [ غزل ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

باز هم همان حکایت همیشگی....
تا نگاه می کنی.
ناگهان چقدر زود دیر می شود.
.
.
.
.
.
.
.
باید کاغذی بردارم و خودم را خالی کنم روی سطر سطرش.
شاید هم بهتر باشد کاغذ کاهی باشد
بی شک کاهی بهتر است.
ارزان.
دیگر چه تفاوتی می کند؟
وقتی باید پاره شوی و دور ریخته شوی؟
کاغت کاهی باشد یا ابر و باد روغنی؟
.
.
.
من غزل هستم. متولد 27 فروردین 1360
یک مهر 1385 با بهترین مرد زندگیم پیمان عشق بستم و در 6 مرداد 1386 باهاش زیر یک سقف رفتم. و حالا هم مادر یه فرشته ی زمینی که خدا با تمام مهربونیاش اونو بهم هدیه کرده هستم
خوشبختم. اگر چه گاهی گلایه می کنم.
اگر چه گاهی احساس تنهایی می کنم.
اگر چه گاهی گریه می کنم
اما خوشبختم و به خاطر این خوشبختی خدا را شاکرم.
راستی دارم می رم استرالیا...

برچسب‌ها وب
امکانات وب